مرداد ۱۱
یکی مرا راهنمایی کند که جمهوری ایرانی چه صیغه ای ست و مصداق واقعیش چیست؟ گمان کنم اینهایی که در خیابان فریاد می زدند استقلال آزادی جمهوری ایرانی منظورشان این بوده که جمهوری اسلامی دیگر بس است. منظورشان این بوده که پیشوند اسلامی را برداریم و به عبارتی دین را از حکومت جدا کنیم. بالاخره بعد از مدتها که روشنفکران ایرانی این بحث را روی کاغذ پیش می بردند، ورژن خیابانی اش هم پدیدار شد.
ولی حالا چرا اصطلاح جمهوری ایرانی؟ قافیه به تنگ آمده یا شاعر به جفنگ؟ البته من استاد دستور زبان فارسی نیستم و اگر اشتباه کنم حتما دوستان اصلاح خواهند کرد. اما در اصطلا ح جمهوری ایرانی، واژه ی ایرانی واژه ی جمهوری را توصیف می کند. یعنی جمهوری از نوع ایرانیش. به عبارتی در ذهن شنونده شکل جدیدی از حکومت جمهوری به نام جمهوری ایرانی القا می شود. حالا این جمهوری جدید چیست، چه ویژگی هایی دارد و موج سواران محترم در آینده چطور می خواهند از این اصطلاح فی البداهه سواری بگیرند؟ تعریف این جمهوری در واژه نامه های سیاسی آینده با چه جملاتی نوشته خواهد شد و کدام قهرمانان ملی در کتابهای تاریخ دبیرستانی نسل های آینده به این شتر گاو پلنگ علف خواهند داد؟
آقا! خانم! ما یک بار با واژه ی من د رآوردی جمهوری اسلامی ماتحت ملی مان را به آخوند و آقازاده اش تقدیم نمودیم و سی سال است که داریم برای بیرون آوردن چیز مقدس اسلام زور می زنیم حالا هنوز بیرون نیامده داری مقدمات پورنوی ملی جدید را آماده می کنی. دست نگه دار!
حداقل اگر می خواهی فریاد بزنی این را فریاد بزن: استقلال دموکراسی آزادی . اینطوری تکلیف خودت را با جمهوری خلق چین و جمهوری خلق کره و .. روشن می کنی. و اگر چه جمهوری دموکراتیک هم اصطلاح چندان روشنی نیست اما حداقل وجه دموکراتیک آن بازتاب خواسته های توست.
ویدیویی از شعار استقلال آزادی جمهوری ایرانی در خیابان های تهران:
استقلال آزادی جمهوری ایرانی
نوشته ای از عبدالحسین دهقانی
مرداد ۱۰
اول: خبرگزاری فارس سریعتر از همه متن کیفرخواست را منتشر کرد. اما این خبرگزاری دولتی متن کیفرخواست را طی خبرهای مختلف طوری تنظیم کرده که به خواننده القا شود آقای ابطحی و سایر زندانیان در حال گفتن این اعترافات در دادگاه هستند. متاسفانه تقریبا همه ی خبرگزاری های خارجی تا لحظه نوشتن این مطلب، در دام خبرگزاری فارس افتاده و متن کیفرخواست را به عنوان اعترافات زنده زندانیان منتشر کرده اند.
دوم: تقریبا همه متن کیفرخواستی که زیر نظر دفتر رهبری و با مدیریت آقای مرتضوی تهیه شده، همان حرفهایی ست که حسین درخشان شش هفت ماه پیش در سایت شخصی اش می نوشت و سعی می کرد در پایگاه اینترنتی بالاترین منتشر نماید. برخورد هوشیارانه روشنفکران ایرانی با اظهارات حسین درخشان، مانع از این شد که جمعیت آنلاین ایرانی این ادعاها را باور کند. علاوه بر آن حسین درخشان با طرفداری از احمدی نژاد، خامنه ای و خمینی موضع خود را قبل از رفتن به ایران صریحا مشخص کرد و سعی کرد خود را در جبهه ی اقتدارگرایان جا دهد. درخشان بعد از ورود به ایران دستگیر شد و از آن موقع تا حالا هیچ خبری از او در دست نیست. مطالبی هم که در متن کیفرخواست نوشته شده هیچ چیز جدیدی ندارد. فقط از اظهارات وی استفاده کرده اند تا به این نتیجه گیری که در انتخابات تقلبی نشده، حالتی معقول و منطقی دهند. اما مگر می شود جمعیتی را که به خیابان آمده با متنی از پیش نوشته شده و اعترافاتی اجباری قانع کرد؟ 
سوم: از عکس های زندانیان معلوم است که آنها را شدیدا تحت شکنجه قرار داده و در بی خبری محض نگه داشته اند. آقای ابطحی فقط یکبار با خانواده اش دیدار داشته که آن هم با حضور ماموران امنیتی و بدون صحبتهای سیاسی بوده است. سایر زندانیان نیز وضع بهتری نداشته اند. با اینکه با بسیاری از نظرات آقای ابطحی مخالفم اما این موجب نمی شود که آرزوی آزادی ایشان و سایر بازداشت شده گان نامدار و گمنام را نداشته باشم. مطالبی که تحت عنوان اعترافات ابطحی در متن کیفرخواست گنجانده شده تقریبا همانهایی ست که ابراهیم نبوی در نمایش طنز خود از قول ایشان بیان می کرد.
چهارم: تئاتر دادگاه در حالی شروع شده که وکیل برخی از متهمین در زندان است و به سایر وکلا نیز اصلا خبر نداده اند. از طرفی در حالی که ادعا می شود دادگاه علنی بوده، به هیچ یک از خبرگزاری ها به جز خبرگزاری دولتی فارس اجازه ی شرکت در جلسه ی دادگاه را نداده اند. هنوز دقیقا نمی دانیم که چه مطالبی در دادگاه رد وبدل شده و سوال و جوابها چه بوده است.
پنجم: پرده بعدی این طنز مخوف پخش اعترافات بازداشت شده گان از صدا و سیماست. این اعترافات که در بازداشتگاه های غیر رسمی فیلم برداری شده اند، به عنوان سند خیانت این افراد در تلویزیون پخش خواهد شد تا به زعم گردانندگانش تکمیل کننده جلسه ی دادگاه امروز باشد.
ششم: برگزاری دادگاه نمایشی دو پیام روشن دارد:اول : اقای خامنه ای از تصمیم خود مبنی بر تایید احمدی نژاد برنگشته و مصمم است او را به عنوان رییس جمهور انتصابی به ملت قالب کند. دوم: برای جلوگیری از عدم ریزش بیشتر طرفدارانش سعی کرده این اعترافات را به عنوان واقعیت های موجود به خورد آن دسته از برادران ارزشی دهد که تنها منبع خبریشان روزنامه کیهان، خبرگزاری فارس و صدا و سیماست.
هفتم: تمامیت خواهان طبق معمول از قدرت مردم غافل مانده اند. روز دوشنبه و چهارشنبه همین هفته آنها جواب خودشان را در خیابان خواهند گرفت.
نوشته ای از عبدالحسین دهقانی
مرداد ۰۶
حاکمان کنونی ایران که معتقدند اسلام ناب و راستین را در کشور ما برپا کرده اند و حتی ایران را آزادترین کشور جهان می دانند، آزادیخواهان ایرانی را در چنین مکانهایی شکنجه و وادار به اعتراف گیری می کنند. همه ی این بازداشتگاههای مخفی زیر نظر ارگان های مختلف نظامی و انتظامی و اطلاعاتی ست و ریاست کل نیروهای انتظامی نیز با خامنه ایست. ایشان دیروز پس از رسوایی بازداشتگاه کهریزک و بعد از اینکه کمیته ای از مجلس قصد دیدار از این بازداشتگاه را داشت، سراسیمه دستور بستن آن را صادر کرد. چند ساعت بعد به نمایندگان مجلس گفته شد از آنجا که بازداشتگاه کهریزک برای همیشه بسته شده، دیدار از آن دیگر لزومی ندارد! تعداد زیادی بازداشتگاه مخفی زیر نظر مستقیم یا غیر مستقیم دفتر رهبری مشغول شکنجه ی مردم هستند. این ها فقط چند نمونه است و به آنها تعداد بسیاری بازداشتگاههای دیگر را که در سایر نقاط کشور و شهرستانها هستند اضافه کنید.
بازداشتگاه شماره ۶۴ : این بازداشتگاه در محدوده ی ساختمانهای مسکونی پادگان جی ساخته شده. اتاقهای بازجویی و شکنجه این بازداشتگاه در زیر زمین و نزدیک فرودگاه مهرآباد ساخته شده. دیوار سلولها را طوری طراحی کرده اند که صدای نشست و برخاست هواپیماها چند برابر به گوش می رسد و فضا را به لرزه می آورد. (دیوار اتاقهای پرسنل این بازداشتگاه دارای عایق صوتی ست). اینجا جای نظامیانی ست که به تشخیص فرماندهانشان بر خلاف مصالح نظام عملی انجام داده اند. وضعیت بد بهداشتی و تغذیه ای به اضافه ی صدای مهیب هواپیماها، شکنجه توسط افراد دوره دیده، استفاده از داروهای شیمیایی برای درهم شکستن فرد بازداشتی و عدم نظارت بر این بازداشتگاه، هیچ راهی جز اعتراف برای متهم باقی نمی گذارد. بازداشتگاه اف ۶۴ متعلق به وزارت دفاع است.
بازداشتگاه ۳۳۶ تحت نظارت اطلاعات رهبری ست. این بازداشتگاه در انتهای خیابان فاطمی در یکی از کوچه های روبروی بیمارستان خمینی و در داخل پادگان دژبان واقع شده است. این بازداشتگاه شامل ۶ ساختمان ۳ طبقه است که هر کدام دارای حیاط مستقل می باشند. در این بازداشتگاه سه اتاق شکنجه ی مجهز وجود دارد که در آن با استفاده از مدرن ترین روش ها و ابزار شکنجه، بازداشتیان را تحت فشار می گذارند. علاوه بر ابزار معمولی شکنجه مثل کابل، ابزار پیشرفته ی شکنجه های الکتریکی و نیز افراد آموزش دیده ای که متخصصان شکنجه و اعتراف گیری هستند در اینجا استقرار یافته اند. این بازداشتگاه همچنین دارای دیوانه خانه هم هست. به این منظور که اگر فرد بازداشتی در اثر شدت شکنجه و فشار دیوانه شود، او را به خارج از بازداشتگاه منتقل نکنند. بعضی از سلولهای انفرادی دراین بازداشتگاه چهل سانتی متری هستند یعنی فقط به اندازه ای که متهم بتواند بایستد.
بازداشتگاه شماره ۵۹ سپاه: این بازداشتگاه در زیرزمین های پادگان عشرت آباد و تحت نظارت سپاه پاسداران است. متهمانی که در اینجا شکنجه می شوند، معمولا اسمشان به عنوان مفقود به ثبت رسیده و هیچ مقام یا مرکزی از نگه داری آنها در بازداشتگاه ۵۹ مطلع نیست. اینجا جسد متهمانی را که اعدام شده یا زیر شکنجه جان می سپارند، در حومه ی شهر رها کرده یا کاملا معدوم می نمایند. اینجا بازداشتیان را نه با اسم که با شماره صدا می زنند.
بازداشتگاه نبوت: زیر نظر اداره اطلاعات و سپاه پاسداران و در خیابان سهروردی واقع شده.
بازداشتگاه ابوغریب: در تهران خیابان سئول و در شهرک فاطمیه قرار گرفته. (کسانی که از اینجا جان به در برده اند آن را زندان ابوغریب می نامند). زیر نظر حفاظت اطلاعات نیروی انتظامی ست.
همچنین: بند ۲۰۹ اوین، بازداشتگاه ۶۶ سپاه، بازداشتگاه اطلاعات، بازداشتگاه ۲ الف اطلاعات سپاه و دهها بازداشتگاه مخفی دیگر که اسمی از آنها نداریم.
نوشته ای از عبدالحسین دهقانی
تیر ۳۰
به گفته ی بخش انتصابی نظام جمهوری اسلامی، ولی فقیه مشروعیتش را از خدا می گیرد. وظیفه ی مجلس خبرگان کشف ولی فقیه و معرفی آن به مردم است. مجلس خبرگان اما در سفر اکتشافی خود برای یافتن نماینده ی خدا از روحانیون ایرانی فراتر نمی رود. ظاهرا خدا از زمان تاسیس جمهوری اسلامی به این طرف تصمیم گرفته نماینده اش را از بین گروه کوچکی از روحانیون ایرانی انتخاب نماید تا برای کشف نماینده ی فوق الذکر، پیرمردان از رده خارج شده و خواب آلود مجلس خبرگان را از رنج سفر به بیابان های آفریقا و جنگل های آمازون و آسمانخراش های نیویورک معاف نماید .
گفته می شود که خدا بری از خطا و اشتباه است. بنابراین هرگز نماینده ای انتخاب نمی کند که بعدا مشروعیتش زیر سوال برود. تصور بفرمایید حضرت حق در بارگاه قدسی خود در حالی که فرشتگان دست به سینه منتظر اجرای دستورش ایستاده اند با حضور روحِ روح الله که اندکی بعد از خوردن جام زهر افتخار حضور پیدا کرده، اسامی چهار پنج تا عمامه به سر را که در دستگاه حکومتی کشوری به نام ایران واقع در مکانی کوچک و ناپیدا در سیاره سرگردانی به نام زمین دم و دستگاهی به هم زده و از صدقه ی سر مردم همان خراب شده به نام و نان و نوایی رسیده اند، به خط مبارک روی کاغذ می نویسد در گلدانی می اندازد و بعد از اینکه چند بار در هوا تکانش می دهد، دستِ فوقِ دستهای خود را در همان گلدان فرو برده و یکی از کاغذها را که اسم شیخی بدون دیپلم به نام خامنه ای بر آن نوشته شده بیرون می کشد. حالا وظیفه ی جبرییل این است که با روشن کردن آپولوی چهار موتوره ی خود به سرعت کاغذ مذکور را به زمین رسانده، بر هاشمی نامی نازل شود و به او امر نماید که با ذکر حدیثی از حضرت روح خدا، حکم حکیم حق را مبنی بر کشف نماینده ی خدا در آسمان ها و زمین به وی ابلاغ نماید. قربان رحمت خداییش بروم که عتیقه جات مجلس خبرگان را با حدیثی که یک شاهد اصفهانی بیشتر ندارد از گشت و گذار اکتشافی در پنج قاره ی زمین معاف کرده است.
حالا تصور بفرمایید که امام جمکران در چاه زمان یا امام زمان در چاه جمکران (فرقی هم دارد؟) نشسته و مشغول خواندن نامه هایی ست که خلق محتاج و ملت هاج و واج مثل باران بر سرش می ریزند. حدس زدن مضمون این نامه ها هم نباید چندان مشکل باشد. یا اقدس خانم می خواهد هوویش را به قورباغه تبدیل نماید یا حاج آقا می خواهد از استعمال روزانه ی قرص ویاگرا خلاص شود یا آق جوات تقاضای وصال و گرفتن کام دل از زینب خانم دارد یا ننه سکینه، امام را به حق پنج تن آل عبا قسم می دهد که فرزندش را در فرنگستان زیر سایه ی خود بگیرد و یا ملاقلی با قلم رویا طرح اندام بی مثالِ حوری بهشتی اش را حک کرده و تقاضای رزرو او را دارد. در بین این هزاران نامه، دستخطی هم به این مضمون به نظر مبارک آقای امام زمان می رسد: سلام علیکم. نایب برحقتان فرموده اند: آنجایی که ملت احساس می کنند، مسئله دشمنی با نظام در میان است و دستی، حرکتی را برای ضربه زدن به نظام مدیریت می کند، از او فاصله می گیرند، حتی اگر همان شعاری را بدهد که ملت به آن معتقد است (نقل به مضمون از سخنان آقای خامنه ای به مناسبت مبعث). حالا به این بنده ی جان برکف دستور داده اند کسانی را که شعار الله اکبر سر می دهند به گلوله ببندم. از آنجا که این شعاردهندگانِ گمگشته، همسایگان و اقوام و خویشان و هموطنان و همکیشان بنده هستند و از آنجا که آقا ناپب برحق شماست، خواستم قبل از چکاندن ماشه تاییدیه یی ناقابل، طی یک فقره رویای صادقه از شما بگیرم. قرار ما امشب راس ساعت دوازده سر چهارراهِ خواب. امضاء: سرباز گمنام حضرتعالی.
حالا دوباره تصور بفرمایید که حضرت، پای مبارک خود را از زمین غصبی جمکران بیرون گذاشته و با خر براق در چشم به هم زدنی به معراج حق می رود برای کسب تکلیف. جلوی بارگاه حق، روح الله به نگهبانی ایستاده و از وی کارت شناسایی و جواز عبور می خواهد. امام: بنده مهدی موعود هستم. روح الله: شما همانی هستی که در شب قدر فرشتگان الهی لیست نمایندگان مجلس هفتم را با اسم و آدرسشان به حضورتان آوردند و صلاحیتشان را تایید نمودید؟ مهدی موعود: خیر. روح الله: شما همانی هستی که احمدی نژاد می خواست با درست کردن اتوبان از جمکران به تهران ظهورت را تسریع نماید؟ مهدی موعود: نه آقا. بنده چنین کسی را نمی شناسم. روح الله: شما همانی هستی که آیه الله بهجت مژده ی ظهورت را داده و فرمودند حتی پیران ما هم چشمشان به دیدارت روشن می شود؟ مهدی موعود: نه آقا. بنده به ایشان پیغام فرستاده بودم که چرا پیران حکومت شما چشم عقلشان را با نوکیا و زیمنس روشن می کنند؟ منتها گیرنده ی آقای بهجت کمی پارازیت داشت. روح الله: شما همانی هستی که حضرت آیت الله العضمای بنده قدس سره و حضرت آیت الله العظمی خامنه ای نایبان برحقش بوده و هستند؟ مهدی موعود: نه آقا. ما همان هفتاد سال اول چهارتا نماینده داشتیم که سر تقسیم خمس و زکات دعوایشان شد و از آن به بعد خودمان خودمان را نمایندگی می کنیم. روح الله: و لاکن شما مهدی موعود نیستید.
حالا شما بفرمایید که تصور اول غلط است یا تصور دوم و سوم؟ اگر ولی فقیه نماینده خداست پس امام زمان این وسط چکاره است؟ اگر ایشان نماینده امام زمان است، تاییدیه اش کجاست؟ مجلس خبرگانی که ولی فقیه، خودش به واسطه ی شورای نگهبان آنها را بر سرکار آورده چطور می خواهد نیابت ایشان را تایید نماید؟ حکومت اسلامی ولی فقیه مشروعیتش را از کدام خدا می گیرد؟ آن خدایی که در بارگاه خودش نشسته و هر از چندی مجبور است از بین چند تا آدم که صلاحیتشان حتما باید به تایید شورای نگهبان رسیده باشد یکی را به قید قرعه انتخاب کند؟ این است مفهوم خدا در نظر حقیر حکومت اسلامی؟ سیستم ولایت فقیه با شورای نگهبان و مجلس خبرگانش برای خدا شرط گذاشته و می خواهد انتخاب ولی فقیه را به خدا دیکته کند. خدا حق ندارد نماینده اش را از نظر جغرافیایی مثلا جایی دور از تهران اسکان دهد حق ندارد نماینده ی چینی یا ژاپنی یا آمریکایی داشته باشد. حق ندارد نماینده ی غیر مسلمان داشته باشد. خدا باید از بین این پنج شش میلیارد آدم به مسلمان ها آن هم از نوع شیعه اثنی عشریش و از آن میان نیز به پنج شش آخوند حکومتی تایید صلاحیت شده ی فاقد کمالات بسنده نماید. و خدای درمانده ی ولی فقیه باید صدها باید و نباید دیگر را هم رعایت کند. همان خدایی که زمانی در رویاهای کودکی من و شما قرار بود قادر مطلق باشد. حالا اگر پرتقال فروش را پیدا کردید بپرسید چه کسی به حکومت ولی فقیه مشروعیت داده؟ مردم که نیستند. از خدا هم که ورقه ای، نامه ای معجزه ای ندارند. پس چه کسی یا چیزی به اینها تا الان مشروعیت داده؟ آیا غیر از این است که ریشه ی مشروعیت اینها، ترس و ناآگاهی ماست؟
چرا می زنی؟ گفتم تصور بفرمایید.
نوشته ای از عبدالحسین دهقانی
تیر ۲۷
تا حالا به این فکر کرده اید که وقتی گریبایدوف دستور داد زنان قفقازی را در تهران با زور از خانه ها بیرون بکشند، در سرش چه می گذشت؟ گریبایدوف نویسنده و روشنفکری از خانواده ای اشرافی بود که در ضمن در ارتش روسیه هم خدمت می کرد. البته هیچ وقت در خط مقدم هیچ جبهه ای حاضر نشد و شاید از این منظر بتوان او را بیشتر سیاستمدار خواند تا نظامی. اما بعد از امضای پیمان صلح بین ایران و روسیه و ورود به تهران به عنوان سفیر جدید روسیه، روحیه ی نظامی گریش یکدفعه عود کرد و دستور داد زنان و دختران گرجی را که در خانه های اعیان ایرانی زندگی می کردند و بسیاری از آنها مادر یا همسر دولتمردان یا بازاریان تهرانی بودند به زور به ساختمان سفارت بیاورند تا به روسیه برگشت داده شوند. احتمالا گریبایدوف در لحظه ای که این تصمیم را گرفته اصلا ایران را عددی حساب نمی کرده. او بنا بر شغلش، اینطور فکر می کرده که ارتش ایران در شرایطی نیست که بتواند دوباره قد علم کند و شاه ایران و سیاستمداران ایرانی نیز به حفظ مقام خود بیشتر می اندیشند تا جلوگیری از یکه تازی های سفیر. او در مقام سفیر روسیه خود را قدرت مطلق می دیده و گمان داشته که توانایی اجرایی کردن هر چیزی را در این کشور شکست خورده جنگ زده و تسلیم شده دارد. تنها چیزی که گریبایدوف هرگز به فکرش خطور نکرد – والبته شاید هم به خاطر تربیت اشرافی وی بوده باشد – قدرت مردم کوچه و بازار بود. او هنوز این نکته را درنیافته بود که وقتی مردم خشمگین شوند هیچ قدرتی نمی تواند آنها را عقب بزند. و همین دست کم گرفتن مردم، موجبات ملاقات او با عزراییل را فراهم نمود.
چند سال پیش موقعی که موج جدیدی از متخصصان روسی برای تکمیل نیروگاه اتمی بوشهر وارد کشور شدند، مسئولان از زنهای روس خواستند که حجاب اسلامی را رعایت کنند و چون با بی اعتنایی آنها روبرو شدند، یک اضافه حقوق تشویقی ماهانه برای زنانی در نظر گرفتند که با روسری در نیروگاه و شهرک محل اسکانشان ظاهر شوند. از آن به بعد هر یک از کارکنان مذکر روسی دست دوست دخترش را هم گرفت و به ایران آورد. اگر با کارکنان ایرانی نیروگاه صحبت کنید حکایت های زیادی از تحقیر مهندسین و کارگران ایرانی می شنوید. روح حقیر بین گریبایدوف هنوز در جسم روسهاست. آنها اخیرا ایران را حیات خلوت و جولانگاه غیر رسمی خود می دانند. دولتمردان ایرانی همواره طوری رفتار کرده اند که روسیه به چشم گاو شیرده ایران را بنگرد. احتمالا هنوز خبر ناکامی گریبایدوف – شاید به خاطر جاده ی پر دست انداز تاریخ - به گوش پوتین نرسیده. از همین رو او در تحلیل های خود اصلا ملت ایران را عددی حساب نمی کند.
دولت ایران بارها به نقض حقوق بشر متهم شده. مردم را در داخل و خارج کشور به قتل رسانده. آزادیخواهان را شکنجه می کند و معترضان را به هیچ می گیرد. بارها معاهده های بین المللی را زیر پا گذاشته و با پول نفت برای خودش تضمین بقا خریده. هر وقت که می خواهند در شورای امنیت این دولت را به خاطر نقض واضح معاهدات بین المللی محکوم کنند، پدر خوانده وارد عمل می شود و از حق وتو برای سرپا نگه داشتن گاو شیرده بهره می گیرد. هر جا که دولت ایران را به خاطر شکنجه، کشتار، نقض حقوق بشر و سرکوب مردم محکوم می کنند، پدر خوانده فورا دست به کار شده و از نفوذ خود برای بی اثر کردن آن استفاده می کند. خامنه ای در واقع نه نماینده امام زمان بلکه نماینده ی دولت روسیه در ایران است اما چک سفید امضای حکومت ایران به دولت روسیه بدون رضایت مردم و غیر قانونی ست.
تشابهات بین تکنیک های به کار رفته توسط حکومت ایران برای سرکوب و کنترل مخالفان با نمونه ی روسی آن آنقدر زیاد است که جای تردیدی برای خط گرفتن از مشاوران روسی باقی نمی گذارد: در هر دو کشور مردم را از روستاهاو شهرهای دور افتاده با پرداخت پول برای سرکوب تظاهرکنندگان به مرکز می آورند. در هر دو کشور با راه اندازی نیروهای اطلاعاتی موازی دولت در سایه تشکیل داده اند. در هر دو کشور افراد با نفوذ یا سرمایه داری که مخالف دولت هستند بازداشت و اموالشان مصادره می شود. در هر دو کشور رشته ای از قتل های زنجیره ای (کشتن روزنامه نگاران و آزادیخواهان) به وقوع پیوسته. در هر دو کشور پلیس ضدشورش از تکنیکهای مشابه و حتی لباس همرنگ و تجهیزات یکسان برای خنثی کردن تظاهرات استفاده می کنند و در هر دو کشور ناراضیان را به تلاش برای انقلاب مخملی متهم می کنند.
مدتی بعد از انعقاد قرارداد ترکمانچای، پوشکین شاعر بزرگ روس و از دوستان گریبایدوف، مشغول قدم زدن در اطراف تفلیس و لذت بردن از مناطق تصرف شده توسط روسیه تحت عنوان آزادسازی بود که یکدفعه یک گاری دید. با کنجکاوی از گاریچی و گرجی های همراه او پرسید که از کجا می آیند و چه با خود حمل می کنند که چنین بوی متعفنی می دهد؟ گاریچی گفت از تهران می آید و حامل جسد تکه تکه شده ی گریبایدوف است.
حالا یک بار دیگر پوتین و دستگاه حاکمه ی روسیه به ایران تجاوز کرده. بیش از چهل هزار مستشار روسی در ایران زندگی می کنند. آنها به بهانه راه اندازی نیروگاه بوشهر از پول ملت ایران می خورند. نیروهای امنیتی و ضد شورش را برای کشتن و سرکوب مردم آموزش می ذهند و به نظامیان سپاه و سیاستمداران حاکم مشاوره می دهند. در مقابل دولت انتصابی ایران در دریای خزر به روس ها امتیاز می دهد و ادوات نظامی فرسوده ی روسی و هواپیماهای کهنه و غیر استاندارد مسافربری را به چند برابر قیمت از آنها می خرد. ششم مرداد برابر با شش شعبان (۲۸ جولای) سالروز مرگ گریبایدوف است. روزی که مردم خشمگین از انعقاد قرارداد ترکمانچای منفجر شده و سفارت روسیه را در تهران با خاک یکسان کردند. سه روز قبل ترش یعنی شنبه ۲۵ جولای روز همبستگی و حمایت جهانی از مردم ایران است. چطور است روز شنبه ۲۵ جولای عکس گریبایدوف را برداریم و جلوی سفارتخانه ها و کنسولگری های روسیه در داخل و خارج کشور برویم تا به حامیان روسی خامنه ای برگی از تاریخ ایران را یادآوری نماییم.
در همین رابطه از همه ی گروهها و فعالین سیاسی خارج کشور و همه ی ایرانیان تقاضا می شود که با فراخوان و تجمع در مقابل نمایندگی های سیاسی روسیه یا در مراکز شهرهای بزرگ در همه جای جهان روز ۲۵ جولای در خصوص دخالتهای روسیه در ایران به روشنگری پرداخته و به دولت روسیه هشدار دهند که حمایت وی از دیکتاتور در یاد ملت ایران خواهد ماند و در ایران آزاد به قیمت تضعیف حضورش در منطقه ی خلیج فارس و خاور میانه تمام خواهد شد.
یک هفته وقت داریم. وبلاگنویسان عزیز اطلاع رسانی به عهده ی شماست. تا آنجا که می توانید با نوشتن در وبلاگها یا تماس با فعالین سیاسی خبر این فراخوان را پخش کنید در صورتی که مقاله یا مطلبی در این باره نوشتید حتما خبر دهید تا در همین صفحه به آن لینک دهم.
نوشته ای از عبدالحسین دهقانی
تیر ۱۹
سیاستمداران ظاهرا از پیدا کردن راه حلی برای متعادل کردن فضای سیاسی ایران عاجزند. کسی حاضر نیست قدمی به عقب بردارد. در جبهه ی خامنه ای موقعیت را اینطور تعریف می کنند که حرف ولی فقیه حجت است. ولی فقیه هم نمی خواهد با عقب نشینی، اقتدار ظاهری خود را در هم بشکند. پافشاری وی بر دیدگاهش یا حتی سکوت او بحران را عمیق تر می کند. به نیروهای نظامی دستور داده شده که حداقل در تهران مستقیما به سمت مردم شلیک نکنند اما بازداشت، اعتراف گیری و کتک زدن مردم همچنان در دستور کار قرار دارد. کاملا واضح است که قصد جبهه ی خامنه ای از اعتراف گیری، قانع کردن مردم به وجود توطئه یا نشان دادن چهره ی مظلوم در صحنه ی بین المللی نیست چرا که در هر صورت موفقیتی در این زمینه کسب نخواهند کرد اما آنها می خواهند با اجرای پروژه های اعتراف گیری حداقل آن دسته از طرفداران ناآگاه خود را که از خامنه ای بتی معصوم ساخته اند بمباران تبلیغی کرده و از ریزش نیروهایشان جلوگیری کنند.
در جبهه ی موسوی نیز به نوعی سردرگمی به چشم می خورد. میرحسین شدیدا برای آرام کردن تغییرطلبان تحت فشار قرار گرفته و به انها توصیه کرده که حرکت مخالفین به دور از تظاهرات عمومی و به شکل فعالیت های سیاسی، ادامه یابد. آقای موسوی گفته که وی و طرفداران او در چارچوب قانون به اعتراضات خود ادامه خواهند داد. اما حرفهای موسوی برای به خانه فرستادن جمعیت عظیمی که از رفتار تحقیرآمیز لباس شخصی ها، نیروهای سپاه و مفامات انتصابی خشمگین هستند، کافی نبود. مردم بدون توجه به این سخنان یکبار دیگر به مناسبت ۱۸ تیر به خیابان ها ریختند. این مناسبت ها کم نیستند. تغییر طلبان یاد گرفته اند که بدون امید به نیروهای بیگانه و بی آنکه انتظاری از اصلاح طلبان داشته باشند با عقل جمعی خود را سازماندهی کرده و راههایی غافلگیرانه و ابتکاری برای ابراز اعتراض خود و آمدن به خیابان بیابند. اما به نظر نمی رسد که عبور از موسوی در موقعیت فعلی، تغییرطلبان را به نتیجه ای مطلوب هدایت کند. ریشه ی بحران نارضایتی عمومی ست که ابتدا در اعتراض به تقلب و سپس در اعتراض به حکومت دیکتاتوری و شخص خامنه ای متجلی شده است. اما یکطرف این بحران هم اصلاح طلبانی هستند که اگر اشتباه عمل کنند برای همیشه از سیستم سیاسی جمهوری اسلامی حذف خواهند شد. بنابراین یک پای بحران در خود سیستم ریشه دوانده و اگر ارتباط تغییرطلبان با اصلاح طلبان قطع شود بیم آن می رود که زد و بندهای پشت پرده اعتراض را به مسیر بن بست بکشاند. 
جبهه ی خامنه ای سه گزینه پیش رو دارد. یکی اینکه با دادن امتیازاتی به موسوی و طرفدارانش از وی برای آرام کردن مردم کمک بخواهند. این امتیازات احتمالا اجازه ی تشکیل حزب و آزادی بازداشت شدگان است. در این صورت آقای موسوی در حل یک پارادوکس خواهد ماند: از یک طرف مشروعیت دولت را رد کرده و از طرف دیگر از وزارت کشور همان دولت اجازه ی تاسیس حزب خواهد گرفت. ناگفته پیداست حزبی که این تناقض را در خود داشته باشد نمی تواند در صحنه ی سیاسی ایران چندان تاثیرگذار باشد. امکان آوردن دوباره ی مردم پای صندوق رای، با وجود شورای نگهبان، اصل نظارت و تقلبِ نهادینه شده، منطقا غیر ممکن است. از طرفی با مجلس یکدستی که گوش به فرمان خامنه ای هستند ممکن است هر لحظه لایحه مادام العمر شدن ریاست جمهوری به تصویب برسد که در آن صورت بر دارا بودن حزب سیاسی برای قبضه کردن قدرت هیچ فایده ای مترتب نیست. مهم تر اینکه هیچ تضمینی برای عدم تعرض به مردمی که در اعتراضات شرکت کرده اند از طرف دولتی که بر پایه ی تقلب و دروغ بنا شده وجود ندارد به علاوه در چنین گزینه ای هیچ امیدی به مجازات کسانی که مردم را کشته اند و هیچ جوابی برای خانواده های داغ دار نیست.
گزینه دوم رضایت خامنه ای به برکناری احمدی نژاد – احتمالا استعفای داوطلبانه ی وی – و در مقابل رضایت اصلاح طلبان مبنی بر آرام کردن اوضاع است. اما چنین توافقی چند سوال در پی دارد:آیا تکلیف رد و تایید صلاحیت ها و نظارت بر درستی انتخابات همچنان بر دوش شورای نگهبان خواهد ماند؟ اگر جواب مثبت باشد هیچ تضمینی وجود ندارد که همین اتفاق یا اتفاقات مشابه چهار سال یا هشت سال یا دوازده سال دیگر به وقوع نپیوندد. در این صورت غده ی سرطانی همچنان در بدن ایران خواهد ماند و در وقت خودش جسم وطن را بار دیگر به زمین می زند. آیا ولی فقیه همچنان با اختیارات فعلی خود بر مسند قدرت خواهد ماند؟ در این صورت موسوی چطور می خواهد با رهبر زخم خورده ای که احتمالا در پی قدرت نمایی بر خواهد آمد و لفظ مطلق را بر قدرت خود یدک می کشد دست و پنجه نرم کند؟ چطور می تواند به آن اصول قانون اساسی که خوشایند رهبر نیست جامه ی عمل بپوشاند و چطور می خواهد خواست عمومی مردم را مبنی بر تغییر یا اصلاح عمقی قانون اساسی بشنود؟ میرحسین چطور می خواهد تغییرطلبان را ساکت نماید؟ فرض کنیم در سال اول یا دوم ریاست جمهوری احتمالی وی مردم خواستار رفراندوم یا تغییر نظام شوند و برای تحققش به خیابان بیایند. او چطور می خواهد با معترضان روبرو شود؟ با اسلحه؟ با استناد به قوانینی که هیچ تغییر اساسی را بر نمی تابند؟
گزینه سومی که جبهه ی خامنه ای پیش رو دارد و در امتداد همان راهی ست که از ابتدا برگزیده، پافشاری بر حکم حکومتی رهبر مبنی بر عدم تقلب و شروع جنگی فرسایشی با اصلاح طلبان و تغییر طلبان است. درصد زیادی از حامیان اصلاح طلبان و تغییرطلبان را جوانان تشکیل می دهند. تمامیت خواهان احتمالا اینطوز می اندیشند که با ادامه ی جو پلیسی و پادگانی کردن شهرها، این گروه سنی پس از مدتی شوق و هیجان و جوش و خروش خود را از دست داده و سرخورده و ناامید به خانه برمی گردند. پیچیدگی اوضاع آنها از درک این واقعیت عاجز کرده که نسل فعلی پس از سالها خمودگی تازه به توانایی خود پی برده و در حال تجربه ی مفهوم اتحاد است. تجربه ای که گرچه تلخ و خونین است اما آینده را از آن او می کند. به علاوه آنها هوش و قدرت ابتکار نسل ناراضی را دست کم گرفته و بر اساس همان عقاید سنتی خود مردم را همچنان صغیر، پیرو و غیر خودی فرض می کنند. حوادث یکماهه ی گذشته نشان می دهد که جبهه ی خامنه ای تصمیم گرفته این راه را برود. راهی که برای هر سه طرف دعوا پر هزینه و پر خطر است. دیکتاتورهای دیگری هم این راه را رفته اند. بعضی توانسته اند تا مدتها هر صدایی را در گلو خفه کنند ولی هیچ یک نتوانسته این راه را تا آخر به سلامت برود.
حالا وظیفه ی ما این است که جبهه ی تغییرطلبان را تقویت نماییم و به ویژه راههایی برای محافظت مردم در مقابل خشونت و مات کردن تمامیت خواهان بیابیم. این دیگر انقلاب ۵۷ و دهه ی شصت نیست که خمینی حرف بزند و توده ها اطاعت کنند. این جنبش را ایده های شما پیش می برد. نگاه انتقادی شما آن را شکل می دهد. آگاهی شما در مقابل هر چیزی که نخبگان بگویند علامت سوالی قرار می دهد. به محض اینکه از اندیشیدن دست برداریم یا از رسیدن به نتیجه مایوس شویم، موج سواران از راه می رسند و حاصل را با خود می برند. هر ایده ای هر چقدر خنده دار، غیرواقعی رویایی یا عجیب و غریب باید به شکل کلمه متجلی شود تا آگاهی جمعی بتواند آن را تصحیح، تکمیل یا رد کند.
نوشته ای از عبدالحسین دهقانی
تیر ۱۶
قرار نیست خونی به زمین ریخته شود. مردم تصمیم گرفته اند روز ۱۸ تیر دوباره به خیابان بیایند و کاملا مسالمت آمیز اعتراض کنند. با این حال احتمال برخورد با مردم زیاد است. کروبی و موسوی بهتر است به جای اینکه پشت سر آنها سنگر بگیرند و بیانیه صادر کنند جلویشان راه بیفتند. کروبی و موسوی باید بدانند که خون آنها از خون بقیه رنگین تر نیست. اگر ادعای رهبری این قیام را دارند، حداقل باید در کنار مردم بمانند و به آنها روحیه دهند تا حتی الامکان جلوی خشونت گرفته شود. در صورتی که اجازه ی خروج از خانه به آنها داده نمی شود، باید مردم را مطلع کرده و از بازداشت خانگی شان خبر دهند (تا لحظه نوشتن این مطلب هیچ یک از این دو در حصر خانگی نیستند). در این صورت یکی از هدف های تظاهرات اعتراضی مردم مسیرهایی خواهد بود که به خانه ی این دو منتهی می شود.
کروبی و میرحسین باید بدانند که پذیرش هر مسئولیتی ایجاب کننده ی تعهداتی ست. هر چه مسئولیت سنگین تر باشد تعهدات هم بیشترند. اینجا رایزنی های پشت پرده جواب نمی دهند. اگر هم جواب دهند، جوابش همانی نیست که پدران و مادران داغدار و دختران و پسران باتوم خورده انتظار دارند. مردم روز اول برای پس گرفتن رای خود فریاد می زدند. روز دوم به دیکتاتور لعنت فرستادند روز سوم دیکتاتوری را زیر سوال بردند و حالا مرگ بر خامنه ای می گویند. هر چه که زمان بگذرد و جوابی نگیرند، خواسته هایشان بیشتر و لحنشان تندتر می شود.
کروبی و میرحسین شاید هنوز این نکته را درنیافته باشند که اصلاح در سیستم فعلی غیرممکن است. شاید هنوز امید داشته باشند که بتوان از پتانسیل های خفته در قانون اساسی استفاده کرد. شاید هنوز به راه و مرام خمینی معتقد باشند. اما اصرار و پافشاری بر نگه داشتن سیستم ولایت مطلقه ی فقیه یا امید به بازسازی آن با توجه به آنچه که در سه دهه ی گذشته شاهدش بوده ایم اگر عبث نباشد، بسیار محتمل است. پافشاری آنها بر نقطه نظرات فعلی شان در نهایت به اینجا منجر خواهد شد که نیروهای جوان و معترض را از دوروبر آنها پراکنذه ساخته و هر دو را به مهره هایی سوخته در متن نظام جمهور ی اسلامی تبدیل نماید. به مجرد اینکه چنین اتفاقی بیفتد، ولی فقیه به سراغ آنها آمده و دمار از روزگارشان در می آورد. اگر می خواهند ابتکار عمل و رهبری قیام را در دست داشته باشند باید خواسته های مردم را فریاد بزنند. وقتی که سیل از راه می رسد درخت و خانه را در هم می کوبد. اگر می توانی با سیل همراه شو. اگر نمی توانی ادعای هدایت سیل نکن.
کروبی و میرحسین شاید بر این عقیده باشند که دیکتاتور اعظم ممکن است احمدی نژاد را در لحظه ی آخر فدا کند. احمدی نژاد اما یک شخص نیست. او یک تفکر است. تفکری فاشیستی که بیش از هرچیز در مفهوم ولایت فقیه متبلور می شود. این مفهوم، سد راه ملت ایران برای رسیدن به جامعه ای مدرن است. راضی شدن به رفتن احمدی نژاد مثل پرداخت یک کیلو طلا برای خریدن دانه ای ارزن است. حتی اگر دیکتاتور اعظم دانه ی ارزنش را بر فرض محال در مقابل خون صدها جوان ایرانی اهدا نماید، باز هم مشکل اصلی یعنی همان نظامی که احمدی نژادها را می پروراند سرجای خودش می ماند. با رفتن احمدی نژاد تازه داستان شروع می شود. جوانهای کتک خورده دیگر حاضر نیستند تحت هیچ شرایطی مثل ملتی صغیر با آنها رفتار شود. آنها نافرمانی و سرکشی خود را تا آنجا ادامه خواهند داد که قانون اساسی دچار تغییرات کلی شود.
کروبی و میرحسین باید بدانند ملتی که به خیابان آمده است، حتی اگر هم به خانه برگردد دیگر نه خواهان اصلاح بلکه در پی تغییر است. تاریخ آینده ی این کشور را دیگر نه اصلاح طلبان بلکه تغییر طلبان خواهند نوشت. این دو باید برای پیوستن به تغییرطلبان تلاش کنند و نه اینکه مصلحت را در حرکت در چارچوب نظام ببینند.
نوشته ای از عبدالحسین دهقانی
تیر ۱۳
آزمایش استنفورد پریسون یا آزمایش زندان استنفورد در سال ۱۹۷۱ با هدف توضیح رفتار انسان در اسارت انجام گرفت. تعداد ۲۴ دانشجو که از نظر جسمی و روحی کاملا سالم و از نظر اجتماعی به طبقه ی متوسط تعلق داشتند برای شرکت در این آزمایش در نظر گرفته شدند. دانشجوها را به قید قرعه به دو دسته تقسیم کردند: زندانبانان و زندانیان. دسته ی زندانیان باید مدارکی را امضا می کردند مبنی بر اینکه در طول آزمایش ممکن است بعضی از حقوق آنها زیرپا گذاشته شود. سپس همه را به خانه فرستادند تا زندگی عادی خود را ادامه دهند.
مدتی بعد دوازده دانشجویی که برچسب زندانی خورده بودند توسط پلیس، جداگانه و در خانه های خود به جرم تلاش برای دزدی بازداشت شده و به انها گفته شد برای بازجویی به بازداشتگاه می روند سپس همگی را ابتدا به اداره پلیس و سپس با چشمها و دستهای بسته به زیرزمین دانشگاه استنفورد منتقل کردند. زندانبانان با اونیفورم مخصوص و عینک دودی (برای عدم ارتباط چشمی با زندانیان) مجهز شدند. تحقیر زندانیان از همان ابتدا شروع شد. طبق آزمایش آنها می بایست برای تفتیش بدنی کاملا لخت می شدند. سیس لباس مخصوص زندانیان به انها داده شد. جورابی به عنوان کلاه به سرشان انداختند، پاهایشان را با زنجیر بستند و به سینه ی هرکدام عددی آویزان کردند که نمایشگر نام و هویت زندانی بود. هیچ زندانی اجازه نداشت کلاه یا نمره اش را از جا در بیاورد بعد آنها را در سلولهای سه نفره انداختند. زندانیان که از لحظه ی دستگیری توسط پلیس کاملا شوک زده بودند و می دانستند که هیچ خلافی مرتکب نشده اند، سعی کردند با استدلال، گشودن باب صحبت یا منتظر شدن برای رسیدن وکیل موقعیتشان را توضیح دهند. اما هیچ کدام موثر نبود و در روز دوم اولین شورش به وقوع پیوست. انها شماره هایشان را کندند، کلاهها را در آوردند و درب سلولها را مسدود کردند. زندانبانان با حملات دسته جمعی به هر یک از سلولها و استفاده از کپسول اتشنشانی شورش را خواباندند. به عنوان مجازات تختخواب زندانیان را برداشتند و لباسهایشان را از آنها گرفتند.
از طرف دیگر سلولی بهتر برای کسانی راه انداختند که در شورش دخالت نکرده بودند. به اینها تخت و لباسشان را پس دادند و در حضور زندانیان دیگر غذایی گرم جلویشان گذاشتند. بعد از چند ساعت این چند نفر را به میان بقیه زندانیان فرستادند. اینها با رهبران شورش و سایرین صحبت کرده و استدلال کردند که اطاعت محض در چنین شرایطی حداقل موجب می شود که تخت لباس و غذا داشته باشیم. این آزمایش خیلی زود از کنترل آزمایش کنندگان خارج شد. زندانیان شدیدا دپرس شده و هیچ تصوری از آینده نداشتند. زندانبانان رفتاری سادیستی از خود نشان دادند. آنها به ویژه شب هنگام وقتی که مطمئن می شدند دوربین ها خاموش شده، برای زندانیان مزاحمت درست کرده و آنها را عذاب می دادند. (به آنها اجازه داده شده بود کاری کنند که زندانیان احساس ترس و خستگی کنند). آزمایش را که قرار بود دو هفته طول بکشد، روز ششم قطع کردند.
قانون را نمی شود با رایزنی های پشت پرده اجرا کرد. هر جا که نور شفافیت نتابد خفاشهای ابهام سر بر می آورند و مولود چنین وضعیتی زندان استنفورد است. گاهی به کوچکی یک بازداشتگاه و زمانی به بزرگی یک کشور. آزمایش زندان استنفورد نشان داد که هرجا در جوامع انسانی عده ای برای انجام هرکاری دستشان باز باشد و هیچ مکانیسم کنترلی برای نظارت بر اعمالشان موجود نباشد، زورگویی بر انسانیت غلبه خواهد کرد.
این مثال را زدم که نشان دهم در کشور ما تداخل دین و سیاست و اصل ولایت مطلقه ی فقیه شهروندان را به دو دسته ی خودی و غیر خودی یا زندانبان و زندانی تبدیل کرده است. عده ای معتقدند که خامنه ای یا احمدی نژاد دشمن مردم ایران هستند و با رفتن یکی و ضعیف شدن دیگری مبارزه ی صدساله ی آزادی به ثمر می رسد در حالی که ما نه با افراد بلکه با مفاهیم روبروییم. دشمن ما نه آقای خامنه ای بلکه مفهوم ولایت فقیه است. هرکس دیگری هم غیر از خامنه ای بر این مسند بنشیند – حتی بر فرض محال خاتمی - دیر یا زود همین راه را خواهد رفت. قدرت مطلق حاصلی جز فساد به بار نمی آورد.
سایت رسمی آزمایش استنفورد
نوشته ای از عبدالحسین دهقانی
تیر ۰۱
ادامه : برای تحقق گزینه ی سوم به شبکه ای سراسری برای جهت بخشی به اعتراضات احتیاج داریم. منظورم از شبکه ی سراسری ایجاد یک مرکز فرمان یا عضو گیری برای گروه و دسته ی مشخصی نیست. چرا که در فضای ملتهب کنونی هیچ کس به یک مرکز فرمان اطمینان نمی کند و ظاهرا در چنین مبارزه ی مدرنی هیچ مرکز فرمانی نمی تواند بر حرکت مردم تاثیر بگذارد. این شبکه ی سراسری خود ما هستیم. هر فرد معترضی، چه آن دختر نوجوانی که با مشتهای گره کرده به خیابان می آید و چه آن مرجع دینی که از کشتار مردم اعلام انزجار می کند یا آن خارج کشوری که به سرعت خبرهای جدید را به مراکز بین المللی منتقل می نماید یا آن سربازی که از رویارویی با مردم امتناع می کند، یا آنکه می نویسد یا فریاد می زند، همه جزیی از این شبکه ی عظیم هستیم. مرکز فرمان، آگاهی جمعی ما، خواست ما برای تغییر و قدرت ما برای به هم پیوستگی ست. اجازه دهیم تا آگاهی جمعی مان با حرکت تک تک ما به ظهور برسد.
هر ایرانی یک خبرنگار است. دیگر احتیاجی به حضور خبرنگاران خارجی نداریم. هر یک از ما خبرنگاری ست که با فیلم خود، صدای خود، ایمیل خود یا مقاله ی خود می تواند فریاد آزادی را به گوش جهان برساند. در اوایل دهه ی هفتاد شمسی شورش مردم دلیر شیراز و مشهد را بیرحمانه در هم کوبیدند. عده ای را کشتند، اعدام کردند. شمار زیادی مجروح شدند یا زیر شکنجه جان باختند. خبرش انعکاس چندانی نداشت. چرا که از امکانات کنونی برای آگاهی بخشی به سایر نقاط کشور محروم بودیم. هنوز نه تلفن موبایلی بود و نه شبکه ی اینترنتی. حالا وضع فرق می کند. اگر ندا مظلومانه به قتل می رسد، و در عرض چند ساعت از یک طرف مردم خودمان و از طرف دیگر دنیا را تکان می دهد، به خاطر سرعت انتقال جوانانی ست که در متن بحرانند. از ابتدای انقلاب تاکنون هزاران ندا خاموش شدند و کسی تکان نخورد چرا که از امکان نشر آزاد اخبار بی بهره بودیم.
هدف ابطال انتخابات گام بزرگی در راه پر سنگلاخ آزادی ست. می دانیم که موسوی مستقیما سیستم را به مبارزه نطلبیده و هنوز به قانون اساسی و ولایت فقیه پایبند است. اما او نه رهبر ماست و نه چنین ادعایی کرده. او تابعی از اراده ی من و شماست. فریاد ما نه با دستگیری موسوی و نه با خاموش کردن او خاموش خواهد شد. ابطال انتخابات در هر صورت تحول را در خود و با خود خواهد داشت. مبارزه ی ما با ولی فقیه و نهادهای انتصابی ست و نه با خامنه ای و جنتی. حالا می دانیم که می توانیم.
شعارها را تغییر دهیم. بگذاریم تا روح صلح دوستی و بزرگواری ایرانی در آگاهی جمعیمان متجلی شود. شعار مرگ بر دیکتاتور، مرگ بر خامنه ای یا مرگ بر احمدی نژاد فقط به جری کردن فریب خوردگان ولایت منتهی می شود. یادمان باشد که دشمن ما آقای خامنه ای نیست. دشمن ما ولی فقیه است. دشمن ما سیستمی ست که اجازه ی انتخاب را از ما می گیرد. سیستمی ست که با تغییر نتایج انتخابات مردم را تحقیر می کند. قانونی ست که با مذهب در آمیخته. حالا که شمشیر را از رو بسته اند و بی محابا مردم را می کشند، همان چیزی را طلب کنیم که می خواهیم.
از خشونت تا حد امکان دوری کنیم. آنها با تک تیراندازهایشان مردم را می کشند و در عین حال ادعا می کنند که از سلاح گرم استفاده نشده. می خواهند با ایجاد فضایی خشن و رعب آور مردم را وادار به عقب نشینی کنند. نیروهای نظامی را در همه ی چهارراهها و گلوگاههای ارتباطی مستقر کرده و می خواهند مانع از پیوستن مردم به هم شوند. حتی اگر صد نفر هم باشیم، به جای حرکت پراکنده و بی هدف، در کنار هم بمانیم. سعی کنیم در صفوف منظم دستهایمان را در هم قفل کنیم پاهایمان را به زمین بکوبیم، از خاک ایران قدرت بگیریم و سپس برای پیوستن به سایر اجتماعات حرکت کنیم. مطمئن باشید که قوی ترین پلیس ضد شورش جهان هم نخواهد توانست جمعی را که دست در دست هم داده اند از هم بپاشد. استراتژی بسیجی ها و لباس شخصی ها اینست که مردم را پراکنده کرده و سپس اقدام به دستگیری یا کتک زدن آنها کنند.
تا می توانیم روزنامه های خیابانی را بین مردم پخش کنیم. احتیاجی به تشکیل گروه و تیم نیست. هرکس که می تواند، مقاله ای یا نوشته ای را در جهت روشن کردن مردم از اینترنت دانلود کرده و به دست دوستانش برساند. هر چقدر که برای رشد آگاهی جمعی بیشتر تلاش کنیم، تعدادمان زیادتر می شود. یادمان باشد که اکثریت خاموش، آن توده ی میلیونی، با استمرار و تداوم اعتراض به ما خواهند پیوست.
به اعتصابات سراسری بپیوندیم. حکومت مشروعیتش را از ما می گیرد. ممکن است آنها به دروغ ادعا کنند که مشروعیتشان را از خدا می گیرند. اما واقعیت اینست که ما آنها را به عرش رسانده ایم. خامنه ای را خدا یا امام زمان به قدرت نرساند. او محصول ناآگاهی ماست. حالا که خود را پیدا کرده ایم می توانیم حقی را که به او عطا کردیم پس بگیریم. اگر تعداد زیادی در اعتصاب سراسری شرکت کنند، شیرازه ی امور از دست حاکمیت خارج می شود و مجبورند در مقابل خواست ما زانو بزنند.
سایت های مدافع دیکتاتور را از صحنه ی اینترنت محو کنیم. خبرگزاری های داخلی تنها کارکردی که دارند ناامید کردن مردم هست. نگذاریم این خبرگزاری ها به راحتی اخبار را سانسور کنند و افکار عمومی را تحت تاثیر قرار دهند. زمانی مسجدها به پدران ما تعلق داشت و شاه نمی توانست در آنها نفوذ کند. شبکه ی مسجدها با همکاری سایر گروههای مخالف، سلطنت را از پا انداخت. حالا اینترنت متعلق به ماست. اینترنت ما را به هم می پیوندد و در کسری از دقیقه از حال هم آگاه می کند. اینجا نقطه ی قوت ماست. اجازه ندهیم با اخبار غیرواقعی آلوده اش کنند. با دانش مجازی خود سایتهای دروغپراکنی را درهم بکوبیم و اجازه ی مانور در دنیای مجازی را از آنها بگیریم.
هر ایده یا فکر جدیدی که به فکرتان می رسد به سرعت در وبلاگها یا سایت های اشتراک جمعی منتشر کنید. هر ثانیه به حساب می آید. ممکن است ایده اشتباهی باشد اما خرد جمعی، آگاهی جمعی آن را تصحیح و تکمیل خواهد کرد. ما تنها نیستیم.
نوشته ای از عبدالحسین دهقانی
تیر ۰۱
دوندگان ماراتن اصطلاحی دارند تحت عنوان مرز غیر قابل عبور. این اصطلاح به پدیده ای اطلاق می شود که در حین مسابقه و در کیلومتر سی ام تا سی و پنجم بروز می کند و طی آن دونده به ناگهان حس می کند که قادر به جلو رفتن نیست. دستها و پاها سست می شوند، عضلات بدن کرخ می شوند. جسم از اراده فرمان نمی برد. حسی از ناامیدی سرایای شخص را می گیرد. با اینکه دو سوم راه را دویده، اما هدف را بسیار دور می بیند. گاها متوقف شده یا کاملا از صحنه ی مسابقه خارج می شود. فقط یک دونده ی حرفه ای می داند که این پدیده ای موقتی و ناشی از مصرف کامل ذخیره ی قند بدن است. به مجرد اینکه قند ناشی از شکسته شدن مولکولهای چربی به سلولها برسد، جسم جانی دوباره خواهد گرفت.
سی سال از انقلاب می گذرد و بانوی آزادی همچنان مسیر ماراتن را به سمت هدف می دود. آیا با دهمین دوره انتخابات کیلومتر سی ام را پشت سر گذاشتیم؟ من طرفدار عدم شرکت در انتخابات بودم. کیلومتر سی ام من و عده ی قلیلی از همفکرانم را به زمین زد اما بانوی آزادی متوقف نشد. درواقع هدفی که تحریم کنندگان انتخابات داشتند، یعنی نافرمانی مدنی و در حالت رادیکالش سرازیر شدن مردم به خیابانها با یک تقلب انتخاباتی به وقوع پیوست. حتی اگر این حرکت به هیچ نتیجه ی ملموسی هم نرسد – که مطمئنم با اصرار و استقامت مردم نتیجه بخش خواهد بود – باز هم بزرگترین دستاورد را کسب کرده ایم: اگر بخواهیم، می توانیم.
این مقاله تلاشی ست برای شفاف کردن صحنه ای که پیش رو داریم
.
طی روزها یا ساعات آینده ممکن است بحران به یکی از نتایج زیر منجر شود:
اول: اصرار حاکمیت بر عدم ابطال انتخابات و پذیرش شکست از سوی کاندیداهای ضربه خورده. در این صورت راه برای سرکوب کامل مردمی که به خیابان آمده اند باز می شود بسیاری به خانه های خود باز خواهند گشت و مسلما دیگر هرگز در هیچ انتخاباتی شرکت نخواهند کرد. هزاران نفر از کسانی که بازداشت شده اند اعم از روزنامه نگاران، نویسندگان، سیاسیون و مردم عادی زیر شکنجه له خواهند شد و بسیاری مجبورند بر خلاف خواست خود در پروژه های اعتراف گیری شرکت کنند. حاکمیت راه را بر هرگونه تغییر و اصلاحی می بندد و قیام مردم را به نفوذ عناصر بیگانه نسبت می دهد. وزنه ی سیاست به سمت استبداد کامل متمایل شده و حاکمیت شکاف بوجود آمده را با تصفیه ای خونین دوباره خواهد دوخت.
دوم: اصرار حاکمیت بر عدم ابطال انتخابات و پذیرش شکست مشروط از سوی کاندیداهای ضربه خورده. وقوع چنین حالتی نشان می دهد که حاکمیت از محو کامل صداهای مخالف ناتوان است. در این صورت تمامیت خواهان سعی می کنند از ظرفیت انعطاف در جبهه ی روبرو استفاده کرده و با دادن امتیازاتی به رهبران مخالف آنها را نه راضی بلکه دستکم به سکوت وادارند. وجود محافظه کارانی مثل آقای خاتمی یا ریش سفیدانی مثل آقای کروبی و رفسنجانی می تواند بحران سبز را به این راه بکشاند. امتیازات ممکن است تضمین حاکمیت بر عدم تعرض به رهبران مخالف و آزادی دستگیر شدگان در مقابل فراخواندن مردم به سکوت و بازگشت به خانه ها باشد. اما اینجا یک سوال سرخ و دهها سوال سیاه به جا خواهد ماند: چه کسی مسئول خونهایی ست که درندگان ولایت فقیه بر خیابان های ایران جاری کرده اند؟ چه کسی مسئول خسارت های مالی به شهروندان است؟ چه تضمینی وجود دارد که حاکمیت در صورت سکوت دوباره مردم، آزادیخواهان را به زنجیر نکشد؟ رفتار سی سال گذشته ی جمهوری اسلامی نشان داده که هیچ مسئولیتی در قبال شهروندانش به دوش نمی گیرد و احتمالا به مجرد اینکه آبها از آسیاب بیفتد، بخش عمده ای از جوانانی را که در اعتراضات شرکت کرده اند یا زندانیان آزاد شده را بازداشت خواهد کرد. آیا تاریخ کسانی را که برای مصلحت نظام با قاتلین مردم به توافق رسیده اند خواهند بخشید؟ ایا تخم کینه ای که بسیجی ها در دل شهروندان کاشته اند پاک می شود؟
سوم: پذیرش تقلب، ابطال انتخابات و برگزاری انتخاباتی دوباره. هرچند که وقوع چنین حالتی بعید به نظر می رسد اما در صحنه ی ناشفاف سیاست ایران هیچ چیز غیرممکن نیست. پذیرش شکست از سوی آقای خامنه ای خودبخود ایجاب کننده ی تعهدات دیگری از سوی حاکمیت است که میزان و کیفیت این تعهدات بستگی به مهارت رهبران بحران در به کرسی نشاندن حرف خود دارد. در صورت پذیرش ابطال انتخابات آقای احمدی نژاد قانونا حق شرکت دوباره در انتخابات را نخواهد داشت. چرا که دولت وی به دلیل تقلب و اعتراف به آن، عملا صلاحیت برگزاری انتخابات دوباره را ندارد و خود وی نیز به خاطر شرکت آگاهانه در این جرم باید در دادگاه پاسخگو باشد. آقای خامنه ای نیز به خاطر دروغگویی، اصرار بر قانونی نشان دادن تقلب و دستور کشتار مردم، صلاحیت رهبری را از دست می دهد. از طرف دیگر شورای نگهبان به دلیل مشارکت در تقلب و خیانت به رای مردم، قانونا حق نظارت بر انتخابات دوباره را ندارد. در چنین حالتی فقط با نظارت یک داور بی طرف می توان انتخابات احتمالی را برگزار نمود.
گزینه ی سوم گزینه ای مطلوب اما دردناک است. ازینرو می گویم گزینه ی دردناک که چشم پوشیدن بر ارواحی که از بدن جدا شده و می شوند دور از شرط جوانمردی و شرافت است. آنها خود را به آتش زدند تا من و تو بتوانیم بر سرنوشت جمعی خود حاکم شویم. اگر به خانه برگردیم خون این جوانان پایمال شده است و اگر در خیابان بمانیم ممکن است گلوله ی بعدی سینه ی ما را بشکافد. راه تحقق این گزینه چیست؟
قسمت دوم این نوشته طی ساعات آینده منتشر می شود
نوشته ای از عبدالحسین دهقانی
\\ tags: آزادی, انتخابات