خرداد ۱۵

فرض کنیم که انسان از فردا روی کره زمین نباشد. چه اتفاقی خواهد افتاد؟

یک روز بعد: مراکز تولید برق در غیاب نیروی انسانی یکی یکی از کار افتاده اند. بعد از بیست و چهار ساعت شبهای زمین مثل وقتی که بشر هنوز آتش را اختراع نکرده بود تاریک می شوند.

ده روز بعد: در غیاب برق و انرژی همه غذاهایی که در سوپرمارکت ها یا یخچالها به جا مانده فاسد می شوند. آبهایی که از یخچالهای خانگی یا صنعتی به بیرون سرازیر شده برای مدتی توسط موشها گربه ها سگ ها و سایر حیوانات شهری مورد استفاده قرار خواهند گرفت.

شش ماه بعد: حیوانات وحشی کوچک مثل روباه شغال و گرگ در غیاب انسان دسته دسته شهرها و روستاها را اشغال کرده اند. زیرا این حیوانات نزدیکترین حیوانات درنده به مناطق مسکونی هستند.

یک سال بعد: علفها رشد می کنند و آهسته آهسته مناطق مسکونی را می پوشانند. گیاهانی که کمتر به خاک وابسته هستند روی خیابان و سقف خانه ها می رویند. جوندگان کوچک شهرها را اشغال می کنند.

پنج سال بعد: گیاهان و درختها در بتون و آسفالت شهرها ریشه زده و رطوبت ساختمانها را به خود جذب می کنند. حیواناتی مثل گراز گوزن و  آهو مناطق مسکونی را اشغال کرده اند

و به دنبال آنها حیوانات وحشی بزرگ در جستجوی شکار وارد شهرهای فعلی می شوند.

بیست و پنج سال بعد: حیوانات مختلف و از جمله گله هایی از سگ ها در جستجوی غذا و سرپناه همه جا به چشم می خورند. شهرهای بزرگی که در کناره دریا قرار دارند و توسط سازه های ساخت بشر از سیل محافظت می شدند مثل لندن و آمستردام در سیل و طوفان تکه تکه شده اند.

چهل سال بعد: همه ساختمانها و تاسیساتی که از چوب ساخته شده اند توسط موریانه ها نابود می شوند.

پنجاه تا هفتاد سال بعد: پل های عظیم فلزی در نتیجه پوسیدگی یکی یکی فرو می ریزند و از اتومبیل ها فقط اسکلتشان باقی مانده است.

صد سال بعد: کتابها و همه اسناد کاغذی و همینطور حافظه های سخت افزاری همگی نابود شده اند.

دویست سال بعد: همه سازه های فلزی شهرهای بزرگ یکی پس از دیگری فرو ریخته اند.

پانصد سال بعد: سازه های بتونی تقریبا همگی نابود شده اند.

هزار سال بعد: به زحمت می شود اثری از شهرها یا ساختمان ها دید. شهرها تبدیل به جنگل شده و اکو سیستم جدیدی همه جا را در برگرفته است.

ده هزار سال بعد: هر چیزی که نشانی از زندگی بشر متمدن روی کره زمین داشته، نابود شده است.

اطلاعات بیشتر به زبان آلمانی

نوشته ای از عبدالحسین دهقانی

خرداد ۱۱

مدتی قبل با دوستی درباره کتابی از آنتونیو داماسیو صحبت می‌کردیم. اسم کتاب هست حس می‌کنم. پس هستم. ich denke also bin ich موضوعش درباره آگاهی‌ست. این دوست – که به دلیل اطلاعات وسیعش در زمینه جامعه شناسی و فلسفه برایم بسیار محترم هست –  عقیده‌اش در این مورد کمی خنده دار به نظر میرسید: او معتقد بود که بحث آگاهی هیچ دردی از انسان امروز دوا نمی‌کند. یک بحث کاملا فرعی و انحرافی ست که آدم را از دردهای اجتماع و بخصوص طبقه کارگر دور می کند و در خدمت نظام سرمایه داری‌ست! استدلال من این بود که آگاهی کلیدی ترین راز انسان است. چرا که هیچ موجود دیگری مثل انسان به خود آگاه نیست و همین خودآگاهی در انسان است که منجر به تعمق، استدلال، منطق، نتیجه گیری و خلاقیت می شود. نقطه نظرات ما آنقدر از هم دور بود که بحث کردن درمورد آن نهایتا منجر به جبهه گیری احساسی شد.

****

یک تیم بیست نفره از دانشمندان پس از ده سال کار مداوم و هزینه چهل میلیون دلاری توانستند دی ان ای مصنوعی ساخته و آن را به باکتریی که قبلا دی ان ای آن را درآورده بودند پیوند بزنند. نتیجه‌اش خلق باکتری جدیدی بود. این موجود زنده تاکنون در طبیعت وجود نداشته و تازه چند روز است که پا به دنیا گذاشته. سازنده­‌اش هم انسان هست. این باکتری یک روبات بیولوژیکی ست که می تواند خود را در حد انبوه تکثیر کند. آیا باید زندگی و زنده بودن را دوباره تعریف کنیم؟

****

بین قرن بیستم و بیست و یکم یک تفاوت اساسی وجود دارد. قرن بیستم قرن بمب اتم و بمب شیمیایی بود. اینها را نمی‌شود به همین سادگی تولید کرد. برای ساخت بمب اتم یا بمب شیمیایی به دو چیز احتیاج داریم: کارخانه‌های عظیم و گرانقیمت و مواد اولیه. قرن بیست و یکم قرن   نانوتکنولوژی، ژنتیک و روبوتیسم هست. برای استادی در این علوم به اطلاعات احتیاج داریم. این اطلاعات هم با کمک فناوری‌های این عصر قابل دریافت هستند.  معنیش این هست که گروه کوچکی از کارشناسان با اطلاعات مورد نظر می توانند به هدف تعیین شده برسند. شاید به زودی زمانی برسد که دانشجویان ژنتیک و پزشکی یا شرکت‌های خصوصی در سایت ebay یا فروشگاههای اینترنتی باکتری‌ها ویروس‌ها و سلول‌های مختلف را برای مداوای انواع بیماریها یا مقاصد دیگر به معرض فروش  بگذارند و هر کس با نسخه دکتر یا اجازه نامه مخصوص قادر به خرید آنها باشد.  اما این حکایت چون حکایتی انسانی ست طبیعتا دو رو دارد. روی منفی اش طلب اجتناب ناپذیر انسان به تسلط بر سایر انسانها و بدتر از آن حس انسانی ویرانگری و نابودی ست. آیا وظیفه فلسفه این است که انسان را اخلاقا یا قانونا از ورود به این به مباحث یا اجرای عملی این مقاصد برحذر دارد؟ (شوربختانه فیلسوفان ما در بند عقاید ارسطو و افلاطون و کانت و نیچه و هایدگر گیر کرده اند و روشنفکرانمان هم بحث اصلی شان اینست که موسوی باید از آرمانهای خمینی دفاع کند یا دنبال دموکراسی باشد؟) تجربه چند هزار سال گذشته نشان داده که این راهی درست اما بیهوده است. فلسفه‌ی مدرن تنها می تواند آینده را پیش‌بینی کند. می تواند در باغ سبز نشان دهد یا چنار در حسرت آب را به تصویر بکشد. عقل جمعی بشر که هرگز جمعی نبوده و احتمالا هیچ گاه هم جمعی نخواهد بود تصمیم گیرنده نهایی‌‌ست.

****

اگر به آنجا برسیم که بوسیله ژنتیک شبیه سازی در حد انبوه داشته باشیم، و با ترکیب روبوتیک و ارگانیسم زنده موجوداتی هم تراز یا برتر از خود خلق کنیم، آیا باید  دموکراسی و مفاهیم مربوط به آن را  هم دوباره تعریف کنیم؟

****

شاید خواننده این سطور یا اکثریت عامه با برنجی که همه‌ی انواع ویتامین‌ها را در خود دارد یا غذایی که در آزمایشگاه تولید شده به دلیل نتایج غیر قابل پیش بینیِ استفاده از آن، موافق نباشد ولی علم این حرفها حالیش نیست. علم تجربی با سرعتی غیر قابل باور به راه خود می رود. نه می شود جلویش را گرفت و نه می شود زمان را به عقب برگرداند.

****

خدا در بهشت بازی را به شیطان باخت .اینجا روی زمین هم انسان سنگرهای او را یکی یکی فتح می‌کند.  خدا اینطور حساب کرده بود که اگر بشر را از چیزی یا کاری منع کند، او گوش به فرمانش خواهد ماند. اما هر روانشناسی می­داند که طبع بازیگوش و کنجکاو آدمی همواره میل دارد همان کاری را انجام دهد که او را از آن منع کرده­‌اند. حالا در زمین دیگر نه یک میوه که هزاران میوه ممنوعه وجود دارد. صدای ارباب کلیسا و آیت مسجد هم به جایی نمی­رسد. چون اصولا انسان قرن بیست و یکم به مدد تکنولوژی اطلاعات آنقدر از جنایتهای کلیسا و مسجد شنیده و خوانده است که دیگر دستور اینها برایش نه مفهومی دارد و نه ارزشی. شاید فیلسوف­ها در قرن جدید حرفهای زیادی برای گفتن داشته باشند. اما آیا گوشی هم برای شنیدن هست؟

نوشته ای از عبدالحسین دهقانی \\ tags: , , ,

اردیبهشت ۲۱

کسی از دوستان می دونه نیم فاصله را در وردپرس چطوری تایپ می کنند؟

اولش دنبال جواب برای چندتا سوال ساده – البته ساده از نظر او – می­ گردد. مثلا اینکه از کجا آمده، سرمنشا جهان چیست، آیا منظم است یا نامنظم و سوالاتی از این قبیل. اگر در محیط مذهبی بزرگ شده باشد به سوی معلم دینی یا مسجد محل راهنمایی می­شود و جواب سوالاتش را طبق آموزه­ های دینی می­گیرد. جوابها قانع کننده و مطلقا درست هستند. بنابراین تا آخر عمر در ذهن او و با او خواهند ماند. فرقی نمی­کند که این آدم بیست سال بعد دکتر یا مهندس یا کارگر یا سیاستمدار باشد. او در هر صورت متعصب و غیرقابل انعطاف خواهد بود. چون جوابهایی قانع کننده و مطلقا درست برای سوالاتش پیدا کرده. به این آدم می گویند سطحی­ نگر.

ممکن است جوابها او را قانع نکرده باشد. ممکن است کنجکاو باشد و دنبال توضیحات بیشتری بگردد. در این صورت سرکی در کتابهای مذهبی می­کشد. اینجا و آنجا پای سخن این و آن می­ نشیند. سوالها عمیق­تر می شوند و جوابهای عمیق­تری طلب می کنند عطش یادگیریش بیشتر می شود و کار دستش می دهد: یا در مدارس دینی یا در رشته الهیات به تحصیل می­پردازد. از اینکه بهترین مذهب جهان را دارد بی­ نهایت خوشحال است و با حرارت از دیدگاههای مذهبش – دیدگاههایی که اصلا مال او نیستند – دفاع می کند. زندگی ساده ای دارد و از اینکه مردم مذهبی نیستند ناراحت است. به این آدم می گویند طلبه. حالا ممکن است بیست سال پیش هم تحصیلاتش تمام شده باشد. زن و بچه ای راه انداخته و چندباری هم مکه رفته. خدا را شکر می کند که او را به راه راست هدایت کرده.

ممکن است ول­ کن معامله نباشد و بخواهد تا آخر خط برود. نهایتا چند­تایی لقب پشت اسمش می چسبانند. حالا دیگر سوالها را از یاد برده اما جوابها را خوب حفظ است. وظیفه او ابلاغ دین است و در این راه از هیچ چیز باکی ندارد چرا که حق با اوست. کمی بیشتر از زیاد با دیگران فرق کرده. لباس دیگری می پوشد. طور دیگری رفتار می کند. طور دیگری صحبت می کند. هدایت شده است. باید دیگران را هدایت کند. دیگران چیزی نمی دانند یا اگر هم بدانند به درد دنیا و آخرتشان نمی خورد. از سه لذت اصلی دنیای مذهبیش یعنی زن و غذا و موعظه، عمرا نمی گذرد حتی اگر به قیمت ساعتها گشتن در کتابهای حدیث برای توجیه آن تمام شود. به این آدم می گویند آخوند.

ممکن است ذهن روشنی داشته باشد. در این صورت متوجه اشتباهات تناقضات و تضادهایی در متون دینی خواهد شد. متوجه می­شود که آدم­های مذهبی با جان و دل از این دستورات پیروی می­کنند و حتی خود او را الگو قرار می­دهند. به راحتی دیگران را در مشکلات مذهبیشان راهنمایی می کند و جوابهای سوالاتشان را می دهد. سوال کننده­ ها هم قانع می­شوند و می­روند. فقط خود جواب دهنده می­ ماند و یک عالمه شک و تردید. او که نمی­تواند برود از مسجد محله اش جواب سوالاتش را بگیرد. پس به این نتیجه می رسد که یک جای کار دین می لنگد. دست به کار می­شود و چند صدتا کتاب مذهبی با یک خودکار و چند کیلو کاغذ جلوی خودش تلنبار می کند. هی می­ خواند و می ­نویسد تا اینکه بالاخره همه ی تناقضات و تضادهای مذهبی را به زعم خودش در قالب سیستم جدیدی حل می کند. سیستمش را که ارائه می دهد آخوندهای دیگر تکفیرش می کنند. بدبخت و بیچاره می­شود. دکانش را تعطیل می­کنند و خودش اگر شانس داشته باشد می­ تواند به یک کشور خارجی فرار کند. به این آدم می­گویند مصلح مذهبی.

خوب این مصلح مذهبی می تواند همیشه مصلح باقی بماند و از اینکه دیدگاههای پوسیده را با واژه های نو و قالبهای جدید به دنیای مدرن عرضه کرده به خودش ببالد. اما شاید هم روزی متوجه شود که شغل اصلی او ماله­ کشی­ ست و در واقع پستی و بلندی­های مذهبش را کمی صاف­تر کرده. زندگی در محیط دیگر با آدمهای دیگر به او این فرصت را می­دهد که جهان­بینی­ های جدیدی را تجربه کند. بیش از همه این سوال عمیق­تر و عمیق­تر روانش را تسخیر می­کند که حقیقت چیست؟ شروع می کند به تحقیق درباره ادیان دیگر. البته قبلا هم در مقام طلبه درباره ادیان مختلف کتابهای زیادی خوانده اما همه­ آن خوانده­ ها از دیدگاه مذهب خودش بوده. حالا برای اولین بار از دید خنثی – ناظر بی­طرف – می­خواند. تا الان فکر می­کرد خدا یکی­ست. حالا می­بیند خدای هر دینی با آن یکی فرق دارد. بنابراین: یا یکی از این دین­ ها درست وبقیه نادرست هستند و یا خدا یکی نیست. هرکدام از دین ها را می­تواند به عنوان دین درست انتخاب کند. چون در هر دینی به اندازه کافی احساس و منطق برای قانع کردن انسانی که می خواهد قانع شود می توان پیدا کرد و از آنجا که نمی تواند همه ی دین ها را برحق بداند، پس یا دچار دور باطل می شود یا به فرض دوم متمایل می شود: خدایان زیادی وجود دارند. امارابطه این خدایان با هم چگونه هست؟ ایا یکی برتر و دیگران پست­ ترند؟ آیا همه با هم برابرند؟ هیچ دین و مذهبی وجود ندارد که رابطه­ خدایان ادیان گوناگون را با هم توضیح داده باشد. با طرح سوالاتی اینچنین یواش یواش قدم در وادی بی مذهبی می گذارد ولی صدایش را در نمی آورد.

نوشته ای از عبدالحسین دهقانی \\ tags:

شهریور ۲۹

در رابطه با تغییراتی که به تازگی در سایت بالاترین بوجود آمده مطالبی به نظرم می رسد که مایلم به عنوان یکی از کاربران با سابقه این سایت مطرح کنم . ضمن اینکه این هم تذکری دوستانه به مدیران سایت و هم گشودن بحثی در این رابطه با سایر کاربران می باشد.

مدیران سایت اسم کاربری را که لینک می دهد از صفحه لینک های تازه حذف کرده اند. هدف از این کار این بوده است که از دادن رای به افراد یا کاربران مشخص اجتناب شده و به جای آن به محتوای لینک رای دهیم. فکر می کنم این کار بر سایت بالاترین تاثیری منفی می گذارد. دلایل:

با کلیک روی لینک دائم می توان به راحتی اسم کاربر را دید. البته این برای کسانی که به اینترنت پرسرعت دسترسی ندارند چندان مطلوب نیست. معنیش این است که آن دسته از کاربرانی که دارای خط اینترنت پرسرعت هستند به همان روال قبل عمل خواهند کرد. کاربرانی که در داخل کشور به سر می برند اکثرا با مودم های معمولی به اینترنت وصل می شوند. اگر فرض بگیریم که کاربران خارج از کشور در رابطه با داشتن اینترنت پرسرعت در اکثریت قرار دارند، این موجب خواهد شد که کاربران مذکور به سرعت بتوانند لینکی را به صفحه لینک های داغ برسانند. به عبارت دیگر سایت به سمت یک بعدی شدن حرکت می کند و بعد از مدتی عملا دیدگاه خارج کشوری ها را از مسائل روز باز می تاباند.

در بالاترین معمولا رسم بر این است – یا دست کم خیل عظیمی از کاربران اینطور کار می کنند – که در مقابل امتیاز امتیاز می دهند. وقتی که کاربر فرضی از کاربر دیگری یک رای بدست می آورد با کلیک روی اسم او وارد صفحه شخصی اش شده و به جدیدترین لینک آن کاربر رای می دهد. در بسیاری از موارد هم هیچ توجهی به محتوای آن لینک ندارد فقط می خواهد رای داده شده را جبران کند. با تغییر داده شده نمی توان جلوی این کار را گرفت

رای به شخص و نه به محتوا ، متاسفانه یک بیماری ایرانی ست. توجه داشته باشیم که خیل عظیم مردمی که به خاتمی یا احمدی نژاد رای دادند مطلقا به محتوای تفکری این افراد اعتنایی نداشتند و فقط به کلمات و جملات زیبا و و وعده و وعیدهایی مثل آزادی بیان یا آوردن پول نفت بر سر سفره ها رای دادند.بالاترین یک جامعه کوچک چندهزار نفری ست که تا حدود زیادی آیینه جامعه فعلی ایران است و در آن می توان هر تفکری و هر رده سنی را دید و بالطبع از عناصر تفکری در جامعه ایران نیز تبعیت می کند. تحول در چنین جامعه ای با تغییر از بالا و آوردن قانون و تبصره غیر ممکن است. فکر می کنم برای اینکه کاربران را به برخوردی آگاهانه تشویق نمود، باید راهکارهای دیگری جستجو کرد که با گذشت زمان جواب دهند و نه تغییرات یکباره و ناگهانی که ممکن است بسیاری را نیز از ادامه فعالیت در این سایت وزین منصرف سازند.

پیشنهاد من این است که برای ایجاد چنین تغییراتی یک قسمت نظرسنجی به شکل مثبت و منفی درست شود  تا مدیران دستکم بتوانند قبلا از واکنش های اکثریت آگاه شوند و تغییرات را بر اساس آن انجام دهند.

با احترام و آرزوی موفقیت

 

نوشته ای از عبدالحسین دهقانی

مرداد ۱۷

یکی از سوالاتی که برای خیلی ها مطرح است لزوم وبلاگ نویسی ست. چرا وبلاگ می نویسیم و چرا در دو دامنه فارسی پرشن بلاگ و بلاگفا بیش از دویست هزار وبلاگ فارسی  داریم؟ اگر بخواهیم از دید خود وبلاگنویس ها به این سوال نگاه کنیم، به سه گروه با سه انگیزه مختلف بر می خوریم. گروه اول را افرادی تشکیل می دهند که صرفا برای سرگرمی و تفنن می نویسند. در وبلاگشان نه هدفی را دنبال می کنند ونه درباره موضوع مشخصی صحبت می کنند. حرفهایشان اکثرا کپی برداری از دیگران است و  حتی بعضی وقتها خبرهای خبرگزاری ها را بدون ذکر منبع عینا تکرار می کنند. گروه دوم افرادی هستند که از زندگی خصوصی خود، رنج ها و شیرینی های زندگی یا خاطرات گذشته شان  مینویسند. گروه سوم را افرادی تشکیل می دهند که سعی می کنند مطالبی تخصصی تر بنویسند یا در وبلاگشان به موضوعات معینی بپردازند.

گاهی وقت ها در وبلاگشهر فارسی تلاش هایی صورت می گیرد برای نظم بخشیدن به شلوغی عجیبی که در این جامعه مجازی شاهدش هستیم. یکبار – چندماه پیش – در سایت بالاترین بحثی بر سر این موضوع باز شده بود که آیا می توان به وبلاگستان فارسی نظم داد و آن را در جهت معینی متحد نمود؟ بعضی معتقد بودند که چنین چیزی به خاطر تفاوت بسیار زیاد دیدگاهها و انگیزه های رنگارنگ غیرممکن است و اصلا این بی جهتی یکی از ویژگی های وبلاگشهر ست. بعضی دیگر معتقد بودند که می شود نکات مشترکی پیدا کرد که علیرغم تفاوت ها مورد قبول همه وبلاگنویسان باشد و این مشترکات را به عنوان شروعی برای سامان دادن به وبلاگشهر  در نظر گرفت. 

به نظر من با وجود همه تفاوتها می توان به اصول مشترکی در نوشتن پایبند بود. اما هرگز نمی توان صدها هزار وبلاگنویس را آگاهانه به سمت معینی سوق داد یا متحد کرد. با وجود این طی چند سال گذشته شاهد بوده ایم که وبلاگستان فارسی یا حداقل درصد بسیار زیادی از وبلاگنویس ها همزمان درباره موضوع معینی نوشته اند که پیامدهایی نیز  داشته است. مثل جریان نام خلیج فارس، فیلم سیصد، موضوع نانسی عجرم و از این قبیل رویدادها. ریشه این حرکت های جمعی در دو چیز بوده است. یکی خرد جمعی نویسندگان و یکی مدیریت افکار توسط مسئولان ج.ا. خیلی  وقتها می بینیم که وبلاگشهر در خصوص یافتن مسائل مهم یا دسته بندی موضوعاتی که در سرنوشت جمعی تاثیرگذار هستند به خطا رفته است. مثلا  موضوع انرژی اتمی  بسیار مهم تر از موضوع حجاب است اما همواره این دومی در چشم  وبلاگشهر از اهمیت بالاتری برخوردار بوده. 

اما برگردیم بر سر مشترکات وبلاگنویسی. یک ایده جالب در این زمینه اولین بار توسط  کوروش مطرح شد: مرامنامه دنیای وبلاگ
مرامنامه دنیای وبلاگ بسیار طولانی اما دقیق و باشرح جزئیات کامل است. کلمه مرام به معنی خواهش، مراد یا مقصود است و قاعدتا باید مقصود و هدف ایشان را از وبلاگنویسی مشخص نماید. در مرامنامه اما علاوه بر هدف نویسنده از وبلاگنویسی به موضوعات دیگر نیز پرداخته شده است. کلا می توان مطالب این مرامنامه را به دو بخش تقسیم نمود. یکی درباره تفکرات و تلقی نویسنده از دنیای مجازی، وبلاگ و رفتار در این دنیای مجازی و دوم  نکات فنی و مشخصات صفحه دنیای وبلاگ. مثلا جزء به جزء درباره قسمتهای مختلف صفحه ایشان و کارکردهای هر یک از قسمتها نوشته شده که به نظرم بهتر می بود این مطالب را تحت نامی جدا و در صفحه ای جدا منتشر نمود. 

من با اجازه آقای اسلام زاده پیشنهاد می کنم که با اقتباس از این مرامنامه و با کمک دوستان مجازی، پیمان، عهدنامه یا قراردادی اینترنتی نوشته شود که وبلاگنویسان بتوانند به آن استناد کنند و با اسم وبلاگ خود پای آن را امضا نمایند. این عهدنامه اینترنتی را می توان در یک وبلاگ جدا با آدرسی مستقل منتشر نمود تا برای هرکسی قابل رویت باشد.  گمان می کنم در چنین عهدنامه اینترنتی مسائل زیر باید گنجانده شود: 

اول تعریف انتقاد و توهین، پیدا کردن تفاوت این دو  و تعهد به انتقاد سالم .
دوم: تعریف حق کپی رایت و  تعهد به ذکر منبع  در نوشته های وبلاگی.
سوم: التزام به آزادی بیان و  عدم خود سا*نسوری یا دیگر سان *سوری.
چهارم: نقد اندیشه و نه کوبیدن یا حذف شخص یا اشخاصی که نماینده آن اندیشه هستند.

پنجم: شرایط لینک دادن، و نظر دادن.
ششم: نوشتن با نام واقعی درصورتی که تهدیدی متوجه نویسنده نباشد. و داشتن فقط یک نام مجازی در سایت های مختلف گروهی یا سایت های عضوپذیر.

  نظر شما چیست؟ آیا فکر می کنید که این موضوع به اندازه کافی اهمیت دارد که درباره اش صحبت کرد یا در حال حاضر مسائل مهمتری وجود دارند؟

نوشته ای از عبدالحسین دهقانی

تیر ۱۴

آیا رنگ آبی آسمان وجود دارد؟ برای کسی که هر لحظه می تواند به بالا نگاه کند و آن را ببیند ممکن است سوال مضحکی به نظر آید. اما اگر انسانی روی کره زمین وجود نداشت آیا باز هم رنگ آسمان آبی می بود؟ کسی باید باشد. انسانی که می تواند نگاه کند و کلمه آسمان یا صفت آبی را می شناسد.
کلمه آبی فقط در زبان انسانی وجود دارد و صفت آبی، رنگ، ویژگی یا مشخصه ای ست که طی روند بینایی در ذهن پدیدار می شود. حیوانات فقط در صورتی آسمان را به رنگ آبی خواهند دید که چشم آنها کارکردی مثل چشم انسان داشته باشد. اما هیچ گاه نه آن را “آسمان آبی” خواهند نامید و نه به آن توجهی خواهند داشت.
آسمان آبی فقط یکی از ویژگی های «چیز»ی ست که بالای سرِ ماست. یکی از هزاران ویژگی. و فقط یک «آگاهی انسانی» می تواند آن آبی را درک کند.( آبی به عنوان ویژگی) ۰
اما آگاهی انسانی چیست؟ آیا یکی از ویژگی های مغز است که طی فعل و انفعالات شیمیایی و اتصالات سلولهای عصبی بوجود می آید یا این فعل و انفعالات نتیجه و حاصل آن هستند؟

نوشته ای از عبدالحسین دهقانی

تیر ۱۱

حسن صباح فداییان خود را ابتدا از بین کودکان انتخاب می کرد. آنها می بایست طی سالها، آموزشهای سخت جسمی، شامل تمرینات جنگی، اصول رزم، تحمل دردهای شدید، شیوه های پنهان شدن در شلوغی توده های مردم و روش های فریب دادن دیگران را به بهترین وجهی یاد بگیرند. به موازات آن آموزشهای ذهنی مبتنی بر خواندن کتابهای اسماعیلیه، نوشتن، اموزش ریاضیات، شناخت کشورها و مناطق مختلف نیز به آنان داده می شد. نتیجه اش بعد از پانزده تا بیست سال، فردی بود که تنها یک هدف داشت: اجرای فرمان به هر قیمتی. ذهن آن فدایی طوری برنامه ریزی می شد که هدفِ برنامه ریز را که اکنون هدف خودش بود، به بهترین وجهی برآورده سازد.

آیا در قرن بیست ویکم و در دنیای مدرن هم می توان ذهن انسانها را برنامه ریزی کرد؟ بله این کار در دنیای مدرن و با ابزارهایی که انسان امروز در دست دارد، بسیار سریع تر و آسان تر قابل انجام است. علم روانشناسی روشهای ویژه ای برای کنترل ذهن افراد کشف یا ابداع کرده است که با اجرای آنها می توان هر کسی را زیر کنترل گرفت و در جهت خاصی هدایت نمود. در واقع این کاریست که هر پدر ومادری بدون اینکه خود بداند با فرزندش انجام می دهد. بچه ها از همان ابتدا تحت تاثیر محیط و والدین به سمتی می روند که به آنها گفته شده است. اخلاق، رفتار و حرکات والدین خود را منعکس می کنند و گاه بدون اینکه خود متوجه باشند برهمان طریقی که والدینشان انتخاب کرده اند، می مانند و هر چه را جز آن اشتباه به حساب می آورند.

نقش مدرسه در این میان چیست؟ آموزشهای رسمیِ مورد نیاز جامعه از مدرسه شروع می شود. به کودکان یاد داده می شود که رفتار درست – یا در واقع رفتاری که جامعه به آن نیاز دارد – چیست. اصول مذهب رسمی جامعه آموخته می شود و در ضمن این آموزش ها، اهدافی که دانش آموز باید به سمت آنها حرکت کند وارد ذهن او می شود. در صورتی که این آموزش ها با آنچه که از والدین آموخته شده است در تضاد باشد، فرد را دچار دوگانگی رفتاری می کند. رفتار او در خانه یا محدوده زندگی خصوصیش با رفتارش در جامعه متفاوت می شود. این پدیده معمولا در افرادی که خانواده شان به فرقه یا مذهب یا روش زندگیی تعلق داشته باشند که در جامعه اقلیت باشد، یا وقتی که دین رسمی با استفاده از ابزارهای حکومتی، خواسته های خود را به دانش آموزان تحمیل کند، بوجود می آید.

آیا ذهن انسانِ مدرن توسط افراد یا گروههای خاصی برنامه ریزی و کنترل می شود؟ البته بسیاری بر این عقیده هستند و کتابهای زیادی هم در این مورد نوشته شده. پیروان این نظریه بر این مطلب پافشاری می کنند که گروههایی مثل فراماسونها، یهودیان، سازمان های جاسوسی بزرگ، کلیسای رم و فرقه های مسیحی یا بانکی با ترفندهای گوناگون مشغول کنترل اذهان و به تبع آن کنترل جهان بشری هستند. در این رابطه باید سه نکته را در نظر داشت: اول اینکه بسیاری از نویسندگانی که در این رابطه کتاب می نویسند در واقع به دنبال شهرت و ثروتند. چرا که چنین موضوعاتی با طبیعت جنجالی خود به سرعت تیراژ فروش کتاب را بالا می برد. دوم اینکه هنوز مدرک یا سندی قانع کننده در این رابطه بدست نیامده است و هر چه که هست یا نتیجه گیری بر اساس رویدادهاست یا شواهد دست دوم و دست سوم. سوم اینکه در دنیای فعلی با بیش از پنج میلیارد انسان دیکته کردن خواسته های یک گروه کوچک بر کل جهان اگر هم غیر ممکن نباشد، حداقل در خفا ممکن نیست.

آیا می توان افکار یک توده ی انسانی را به جهت خاصی متمرکز و هدایت نمود؟ بله این کار ممکن است. هر سخنران چیره دست و هر سیاستمدار ماهری – به شرطی که از علایقِ شنوندگان خود آگاهی داشته باشد، می تواند با تاکید بر آن علایق آنچه را که خود می خواهد در ذهنِ افراد بنشاند. در واقع سخنران ابتدا احساسات آن توده ی انسانی را با کلمات و جملات کلیدی – مثل واژه های مذهبی یا ناسیونالیستی یا هر واژه ای که برای شنونده ها دارای اهمیت باشد – تحریک می کند. به مجرد اینکه آن توده ی انسانی به هیجان بیاید، سخنران یا سیاستمدار آنچه را که خود می خواهد بیان می کند. والبته با الفاظی که مورد پسند جمع است. نتیجه اش معمولا در سخنرانی های مذهبی یا سیاسی -هر جای جهان که باشد – فریادهای تشویقِ حضار است.

نوشته ای از عبدالحسین دهقانی

خرداد ۲۵

به مثال زیر دقت کنید: در یک اتاق که فقط دارای یک روزنه به دنیای بیرون است، مردی نشسته که زبان مادریش انگلیسی ست و از زبان چینی هیچ نمی داند. یک چینی که بیرون اتاق ایستاده، از طریق روزنه سوال نوشته شده ای را به زبان چینی به داخل اتاق می فرستد.
و
ظیفه مرد، جواب دادن به این سوال است. در داخل اتاق سبد های زیادی وجود دارد که هر کدام شامل یکی از حروف الفبای چینی ست. همچنین کتاب قطوری به زبان انگلیسی ست که در آن تمام سوالاتی را که یک چینی درباره تاریخ ممکن است بپرسد با حروف چینی نوشته شده و جواب صحیح هر سوال نیز به الفبای چینی نوشته شده. توجه کنید که این کتاب نه لغتنامه یا گرامر زبان چینی ست و نه این زبان را آموزش می دهد. فقط نشان می دهد که در مقابل هر سوال چه جوابی باید نوشت. مردی که ساکن اتاق است باید ابتدا سوال روی کاغذ را از طریق کتاب قطور پیدا کرده و جواب آن را که در همان کتاب نوشته شده بیابد، با حروف الفبای داخل سبدها جواب را سر هم کند و از داخل روزنه بیرون بدهد. مردی که بیرون اتاق نشسته در واقع به زبان چینی سوال می کند و به همان زبان هم جواب صحیح را بدست می آورد و اگر اطلاعی از داخل اتاق نداشته باشد فکر می کند که یکی از همزبانانش آنجاست. این مثالی ست از جان سرل درباره مقایسه کارکرد مغز انسان با کامپیوتر. مرد داخل اتاق را به جای موتور کامپیوتر، کتاب قطور حافظه کامپیوتر، جعبه های حاوی الفبا حافظه موقت کامپیوتر و کل اتاق را یک کامپیوتر فرض کنید.
سوال اینجاست: آیا چنین دستگاهی که می تواند به همه سوالات شما جواب دهد، دارای آگاهی ست؟ آیا می تواند شما را بفهمد؟ اصلا آگاهی چیست و آیا می توان آن را به ماشین منتقل کرد؟

نوشته ای از عبدالحسین دهقانی