اسفند ۰۴

اول: مبارزه بین دو جبهه هست: یکی می گوید حق با من است و هرکس که با من نیست، بر حق نیست. بر این اساس حق من است که او را ارشاد کنم. اگر ارشاد نشود، محصورش نمایم و اگر حصر او برایش مظلومیت به ارمغان آورد، حذفش نمایم. جبهه دوم می گوید حق با اکثریت است و هرکس که در اقلیت باشد، حق آزادی بیان و آزادی پس از  بیان برای او محفوظ است.

دوم: تفکر اول هم پشتوانه دارد و هم ابزار. پشتوانه اش قرائت دیکتاتوری از مذهب و ابزارش سرمایه نفتی خوزستان است. با قرائت خاص خود از مذهب قشری از جوانان را از نظر فکری توجیه می کند و با سرمایه اش آن قشر را برای در هم کوبیدن کسانی که به زعم او برحق نیستند بسیج می نماید. کسانی که این تفکر را نمایندگی می کنند نه دلقک هستند نه نادان و نه بی تجربه.

سوم: جبهه ی دوم هم پشتوانه دارد هم ابزار. پشتوانه اش از یک سو قرائت مردم سالارانه از مذهب و از سوی دیگر فلسفه ای ست که به جدایی دین از حکومت اعتقاد دارد. ابزارش قدرت چهل میلیون جوان است. دو گزاره ی فوق که پشتوانه فکری این جبهه را تشکیل می دهند با هم سازگار نیستند. این اختلاف نظر، آن ابزار چهل میلیونی را خواسته یا نخواسته دچار دو دستگی می کند. اما این دو دستگی تا وقتی که حریفی مشترک وجود داشته باشد، خود را نشان نمی دهد.

چهارم: کار از اعتراض گذشته است. کسانی که می خواهند در جبهه ی دوم بجنگند، دیگر معترض نیستند. معترض لفظی پاسیو است. آدم معترض در خیابان غیر از فریاد زدن و در حوزه ی نظری غیر از انتقاد کردن کار دیگری از دستش نمی آید. (که البته در وقت خود اثر گذار است) معترض و منتقد، خراب کننده هستند. برای آنها یک چیز اهمیت دارد: خراب کردن نظم موجود. اینکه بعدا چه چیزی می آید، برایشان اهمیتی ندارد. هرکس که می خواهد هویت خود را به جبهه ی دوم پیوند بزند، باید به جای اعتراض آماده ی مبارزه باشد. آدم مبارز ضمن اینکه با حریف مبارزه می کند، قصد ایجاد نظمی نو دارد. او چه بخواهد و چه نخواهد مجبور به نوآوری و شکوفایی ست. او هم به خیابان می آید و هم روش های تازه ای برای به زانو درآوردن حریف خلق می کند. حتی از این ابایی ندارد که در لحظه ی به زانو در آمدن حریف او را ببخشد و به جرگه ی خود جذبش کند.

پنجم: برای مبارزه با سیستم دیکتاتوری مذهبی – و نه با مذهب – تشکیل اتاق های فکر ضروری ست. این اتاق ها همین الان هم تشکیل شده اند اما بیم آن می رود که از یک طرف به خاطر تخم یاسی که نفوذی های حکومت در حال پاشیدنش هستند و از طرف دیگر به خاطر جوان بودن اعضای این اتاق ها و به تبع آن تصمیمات احساسی یا انتظار نتیجه گیری سریع، در همین مرحله از هم بپاشند.

ششم: اتاق فکر مجموعه ای ست از افرادی که دور هم جمع می شوند تا برای رسیدن به هدف، ۱٫ شیوه های تازه ای خلق کنند ۲٫ شیوه های موجود را تصحیح یا تکمیل نمایند ۳٫ مشکلات احتمالی را پیش بینی کرده و برای آنها چاره ای بجویند. برای این اتاق های فکر سه هدف متصور است: یکی به زانو درآوردن حکومت دوم آگاه کردن مردم  و سوم پرداختن به این مسئله که آیا راه حل اساسی اجرای قانون اساسی یا تغییر قانون اساسی ست. هر اتاق فکری که تشکیل می شود باید فقط یکی از این سه هدف را برگزیند.

اتاق های فکری که هدف اول را برای خود برمی گزینند باید به انواع روش هایی که موجب تسلیم حکومت در مقابل خواست مردم می شود، بیندیشند. این راهکارها نباید کلی یا شعارگونه باشند. حتی نباید نسخه ای برای کل جامعه باشد. راهکارها باید چنان ساده و عملی باشند که اعضای اتاق فکر یا هسته های اجرایی که در اطراف خود دارند بتوانند آنها را به اجرا بگذارند. وقتی که مثلا پنجاه تا اتاق فکر مختلف در پنجاه محله یا شهر مختلف روش هایی را به اجرا بگذارند که حداقل در محیط یا محله خود حاکمیت را به ستوه آورند، آتش آزادیخواهی شعله ورتر خواهد شد. در مورد هدف دوم و سوم هم به همین صورت بحث ها، روش ها و نتیجه گیری ها باید بدون ابهام و روشن و روان باشند.

هفتم: به نظر می رسد که برای هدف سوم یعنی اجرا یا تغییر قانون اساسی، قشر دانشجو و آگاه جامعه بهتر می تواند اتاق های فکر تشکیل دهد. برای رسیدن به هدف اول یا دوم نیازمند اتاق های فکر از  همه ی قشرهای جامعه هستیم.

هشتم: این اتاق های فکر حداقل با سه عضو که کاملا همدیگر را می شناسند تاسیس می شوند و با توجه به همین اصل امنیتی گسترش می یابند. بهتر است که اعضا برای اتاق فکر خود اسمی انتخاب کنند و اگر برایشان امکان داردنتیجه ی صحبت ها یا کارهایی را که انجام داده اند، به شکلی گمنام و از طریق اینترنت به اطلاع بقیه برسانند. هر ایده ای – هر چقدر هم که کودکانه، خنده دار، غیرواقعی یا ماجراجویانه به نظر برسد – باید توسط اعضا جدی گرفته شده و برای تکمیل، تصحیح یا رد آن، مستدل و واقع بینانه به تبادل نظر پرداخت.

نهم: اینها قوانینی ست که هر اتاق فکری باید سرلوحه ی کار خود قرار دهد: ا. هریک از اعضا موظف است که همواره هدف اصلی را در ذهن خود داشته باشد. ۲٫ هیچ وقت کاری نکن که شکارچی عادتهای تو را بشناسد ۳٫ استفاده از اینترنت بدون فیلترشکن حرام است ۴٫ اگر دنبال نتیجه گیری سریع هستی انتظار خطا هم داشته باش. ۵٫ هیچ اتاق فکری بیشتر از پنج عضو ندارد. ۶٫مشق هر شب تو امید، سرزندگی و پیروزی باشد

دهم: شما اجازه دارید که این متن راتصحیح یا تکمیل کنید یا به همین صورت برای هر کس که صلاح می دانید بفرستید.

نوشته ای از عبدالحسین دهقانی

مرداد ۱۱

یکی مرا راهنمایی کند که جمهوری ایرانی چه صیغه ای ست و مصداق واقعیش چیست؟ گمان کنم اینهایی که در خیابان فریاد می زدند استقلال آزادی جمهوری ایرانی منظورشان این بوده که جمهوری اسلامی دیگر بس است. منظورشان این بوده که پیشوند اسلامی را برداریم و به عبارتی دین را از حکومت جدا کنیم. بالاخره بعد از مدتها که روشنفکران ایرانی این بحث را روی کاغذ پیش می بردند، ورژن خیابانی اش هم پدیدار شد.

ولی حالا چرا اصطلاح جمهوری ایرانی؟ قافیه به تنگ آمده یا شاعر به جفنگ؟ البته من استاد دستور زبان فارسی نیستم و اگر اشتباه کنم حتما دوستان اصلاح خواهند کرد. اما در اصطلا ح جمهوری ایرانی، واژه ی ایرانی واژه ی جمهوری را توصیف می کند. یعنی جمهوری از نوع ایرانیش.  به عبارتی در ذهن شنونده شکل جدیدی از حکومت جمهوری به نام جمهوری ایرانی القا می شود. حالا این جمهوری جدید چیست، چه ویژگی هایی دارد  و موج سواران محترم در آینده چطور می خواهند از این اصطلاح فی البداهه سواری بگیرند؟  تعریف این جمهوری در واژه نامه های سیاسی آینده با چه جملاتی نوشته خواهد شد و کدام قهرمانان ملی در کتابهای تاریخ دبیرستانی نسل های آینده  به این شتر گاو پلنگ علف خواهند داد؟

آقا! خانم! ما یک بار با واژه ی من د رآوردی جمهوری اسلامی ماتحت ملی مان را به آخوند و آقازاده اش تقدیم نمودیم و سی سال است که داریم برای بیرون آوردن چیز مقدس اسلام زور می زنیم حالا هنوز بیرون نیامده داری مقدمات پورنوی ملی جدید را آماده می کنی. دست نگه دار!

حداقل اگر می خواهی فریاد بزنی این را فریاد بزن: استقلال دموکراسی آزادی . اینطوری تکلیف خودت را با جمهوری خلق چین  و جمهوری خلق کره و .. روشن می کنی. و اگر چه جمهوری دموکراتیک هم اصطلاح چندان روشنی نیست اما حداقل وجه دموکراتیک آن بازتاب خواسته های توست.

ویدیویی از شعار استقلال آزادی جمهوری ایرانی در خیابان های تهران:

استقلال آزادی جمهوری ایرانی

نوشته ای از عبدالحسین دهقانی

تیر ۳۰

به گفته ی بخش انتصابی نظام جمهوری اسلامی، ولی فقیه مشروعیتش را از خدا می گیرد. وظیفه ی مجلس خبرگان کشف ولی فقیه و معرفی آن به مردم است. مجلس خبرگان اما در سفر اکتشافی خود برای یافتن نماینده ی خدا از روحانیون ایرانی فراتر نمی رود. ظاهرا خدا از زمان تاسیس جمهوری اسلامی به این طرف تصمیم گرفته نماینده اش را از بین گروه کوچکی از روحانیون ایرانی انتخاب نماید تا برای کشف نماینده ی فوق الذکر،  پیرمردان از رده خارج شده و خواب آلود مجلس خبرگان را از رنج سفر به بیابان های آفریقا و جنگل های آمازون و آسمانخراش های نیویورک معاف نماید .

گفته می شود که خدا بری از خطا و اشتباه است. بنابراین هرگز نماینده ای انتخاب نمی کند که بعدا مشروعیتش زیر سوال برود. تصور بفرمایید  حضرت حق در بارگاه قدسی خود در حالی که فرشتگان دست به سینه منتظر اجرای دستورش ایستاده اند  با حضور روحِ روح الله که اندکی بعد از خوردن جام زهر افتخار حضور پیدا کرده، اسامی چهار پنج  تا عمامه به سر را که در دستگاه حکومتی کشوری به نام ایران واقع در مکانی کوچک و ناپیدا در سیاره سرگردانی به نام زمین دم و دستگاهی به هم زده و از صدقه ی سر مردم همان خراب شده به نام و نان و نوایی رسیده اند، به خط مبارک  روی کاغذ می نویسد در گلدانی می اندازد و بعد از اینکه چند بار در هوا تکانش می دهد، دستِ فوقِ دستهای خود را در همان گلدان فرو برده و یکی از کاغذها را که اسم شیخی بدون دیپلم به نام خامنه ای بر آن نوشته شده بیرون می کشد. حالا وظیفه ی جبرییل این است که با روشن کردن آپولوی چهار موتوره ی خود به سرعت کاغذ مذکور را به زمین رسانده، بر هاشمی نامی نازل شود و به او امر نماید که با ذکر حدیثی از حضرت روح خدا، حکم حکیم حق را مبنی بر کشف نماینده ی خدا در آسمان ها و زمین به وی ابلاغ نماید. قربان رحمت خداییش بروم که عتیقه جات مجلس خبرگان را با حدیثی که یک شاهد اصفهانی بیشتر ندارد از گشت و گذار اکتشافی در پنج قاره ی زمین معاف کرده است.

حالا تصور بفرمایید که امام جمکران در چاه زمان یا امام زمان در چاه جمکران (فرقی هم دارد؟) نشسته و مشغول خواندن نامه هایی ست که خلق محتاج و ملت هاج و واج مثل باران بر سرش می ریزند. حدس زدن مضمون این نامه ها هم نباید چندان مشکل باشد. یا اقدس خانم می خواهد هوویش را به قورباغه تبدیل نماید یا حاج آقا می خواهد از استعمال روزانه ی قرص ویاگرا خلاص شود یا آق جوات تقاضای وصال و گرفتن کام دل از زینب خانم دارد یا ننه سکینه، امام را به حق پنج تن آل عبا قسم می دهد که فرزندش را در فرنگستان زیر سایه ی خود بگیرد و یا ملاقلی با قلم رویا طرح اندام بی مثالِ حوری بهشتی اش را حک کرده و تقاضای رزرو او را دارد. در بین  این هزاران نامه، دستخطی هم به این مضمون به نظر مبارک آقای امام زمان می رسد: سلام علیکم. نایب برحقتان فرموده اند: آنجایی که ملت احساس  می کنند، مسئله دشمنی با نظام در میان است و دستی، حرکتی را برای ضربه زدن به نظام مدیریت می کند، از او فاصله می گیرند، حتی اگر همان شعاری را بدهد که ملت به آن معتقد است (نقل به مضمون از سخنان آقای خامنه ای به مناسبت مبعث). حالا به این بنده ی جان برکف دستور داده اند کسانی را که شعار الله اکبر سر می دهند به گلوله ببندم. از آنجا که این شعاردهندگانِ گمگشته، همسایگان و اقوام و خویشان و هموطنان و همکیشان بنده هستند و از آنجا که آقا ناپب برحق شماست، خواستم قبل از چکاندن ماشه تاییدیه یی ناقابل، طی یک فقره رویای صادقه از شما بگیرم. قرار ما امشب راس ساعت دوازده سر چهارراهِ خواب.  امضاء: سرباز گمنام حضرتعالی.

حالا دوباره تصور بفرمایید که حضرت، پای مبارک خود را از زمین غصبی جمکران بیرون گذاشته و با خر براق در چشم به هم زدنی به معراج حق می رود برای کسب تکلیف. جلوی بارگاه حق، روح الله به نگهبانی ایستاده و از وی کارت شناسایی و جواز عبور می خواهد. امام: بنده مهدی موعود هستم. روح الله: شما همانی هستی که در شب قدر فرشتگان الهی لیست نمایندگان مجلس هفتم را با اسم و آدرسشان به حضورتان آوردند و صلاحیتشان را تایید نمودید؟ مهدی موعود: خیر. روح الله: شما همانی هستی که احمدی نژاد می خواست با درست کردن اتوبان از جمکران به تهران ظهورت را تسریع نماید؟ مهدی موعود: نه آقا. بنده چنین کسی را نمی شناسم. روح الله: شما همانی هستی که آیه الله بهجت مژده ی ظهورت را داده و فرمودند حتی پیران ما هم چشمشان به دیدارت روشن می شود؟ مهدی موعود: نه آقا. بنده به ایشان پیغام فرستاده بودم که چرا پیران حکومت شما چشم عقلشان را با نوکیا و زیمنس روشن می کنند؟ منتها گیرنده ی آقای بهجت کمی پارازیت داشت. روح الله: شما همانی هستی که حضرت آیت الله العضمای بنده قدس سره و حضرت آیت الله العظمی خامنه ای نایبان برحقش بوده و هستند؟ مهدی موعود: نه آقا. ما همان هفتاد سال اول چهارتا نماینده داشتیم که سر تقسیم خمس و زکات دعوایشان شد و از آن به بعد خودمان خودمان را نمایندگی می کنیم. روح الله: و لاکن شما مهدی موعود نیستید.

حالا شما  بفرمایید که تصور اول غلط است یا تصور دوم و سوم؟ اگر ولی فقیه نماینده  خداست پس امام زمان این وسط چکاره است؟ اگر ایشان نماینده امام زمان است، تاییدیه اش کجاست؟ مجلس خبرگانی که ولی فقیه، خودش به واسطه ی شورای نگهبان آنها را بر سرکار آورده چطور می خواهد نیابت ایشان را تایید نماید؟ حکومت اسلامی ولی فقیه مشروعیتش را از کدام خدا می گیرد؟ آن خدایی که در بارگاه خودش نشسته و هر از چندی مجبور است از بین چند تا آدم که صلاحیتشان حتما باید به تایید شورای نگهبان رسیده باشد یکی را به قید قرعه انتخاب کند؟ این است مفهوم خدا در نظر حقیر حکومت اسلامی؟ سیستم ولایت فقیه با شورای نگهبان و مجلس خبرگانش برای خدا شرط گذاشته و می خواهد انتخاب ولی فقیه را به خدا دیکته کند. خدا حق ندارد نماینده اش را از نظر جغرافیایی مثلا جایی دور از تهران اسکان دهد حق ندارد نماینده ی  چینی یا ژاپنی یا آمریکایی داشته باشد. حق ندارد نماینده ی غیر مسلمان داشته باشد.  خدا باید از بین این پنج شش میلیارد آدم به مسلمان ها آن هم از نوع شیعه  اثنی عشریش و از آن میان نیز به پنج شش آخوند حکومتی تایید صلاحیت شده ی فاقد کمالات بسنده نماید.  و خدای درمانده ی ولی فقیه  باید صدها باید و نباید دیگر را هم رعایت کند. همان خدایی که زمانی در رویاهای کودکی من و شما قرار بود قادر مطلق باشد. حالا اگر پرتقال فروش را پیدا کردید بپرسید چه کسی به حکومت ولی فقیه مشروعیت داده؟ مردم که نیستند. از خدا هم که ورقه ای، نامه ای معجزه ای ندارند. پس چه کسی یا چیزی به اینها تا الان مشروعیت داده؟ آیا غیر از این است که ریشه ی مشروعیت اینها، ترس و ناآگاهی ماست؟

چرا می زنی؟ گفتم تصور بفرمایید.

نوشته ای از عبدالحسین دهقانی

آبان ۱۸

توجه کنید که در این نوشته روی افرادی بحث می شود که در اینترنت با شناسه ای گمنام فعالند. افراد حقیقی یا حقوقی که با هویت واقعی خود فعالند طبیعتا حسابشان جداست.

ایده ی این بحث از فرزام است. چه خوب است که سایر دوستان وبلاگ نویس هم نظرشان را در این مورد بنویسند.

یک اسم مجازی انتخاب کنید و رمزی برای خود بگذارید. با ورود به صفحه ی مورد نظر، شکل و شمایل خود را از بین آواتارهای مختلف تنظیم نمایید. حالا شما عضوی از این دنیا هستید.  اینجا می توان با دیگران حرف زد، آنها را به مهمانی دعوت کرد، قدم زنان در پارک یا جزیره ای دور افتاده، شهرهای مهم جهان، موزه ها و نمایشگاههای مختلف راه رفت. حتی می شود پرواز کرد. اینجا می توانید زمین بخرید. مغازه افتتاح کنید. از فروشگاههای شرکت های مشهور بین المللی دیدن کنید. خانه تان را آنطور که می خواهید بسازید. محصولاتتان را به دیگران بفروشید و حتی کنسولگری های کشورهای مختلف را بیابید. اینجا سایت زندگی دوم (secondlife) است. در تئوری هیچ تفاوتی با دنیای واقعی ندارد. فقط هیچ چیز واقعی نیست. شما یکی از  میلیون ها ساکنان این دنیای مجازی هستید. آیا شما اینجا وجود دارید؟ مسلما با خاموش کردن کامپیوتر این دنیای مجازی را نمی توان خاموش کرد. شما بین دو دنیا در حرکتید. یکی از آنها واقعی ست. با تمام محدودیتهایی که انسان در دنیای واقعی دارد. آن یکی مجازی ست. دنیایی ست که فکر شما به کمک تکنولوژی ساخته. دنیایی بدون محدودیت های فیزیکی اما با محدودیت های مجازی.

تا وقتی که شما در دنیای مجازی با هویت واقعی خود عمل می کنید، تغییر  چندانی در رفتار مجازیتان دیده نمی شود. همان آدم هستید با همان کاراکتر شخصیتی. اما وقتی هویت مجازیی که برای خود انتخاب می کنید، به هویت واقعی شما بسته نباشد – به عبارتی امکان شناخته شدنتان نباشد -  رفتار شما نیز لزوما تابعی از شخصیت فعلی شما نخواهد بود. سایت زندگی دوم کپی کاملی از دنیای واقعی با همه ی جزئیاتش است. فقط آدم ها اینجا کپی صددرصد همان آدمهایی نیستند که پشت کامپیوتر نشسته و در این دنیا پرسه می زنند. بارزترین صفت یک عضو دنیای مجازی، تحقق مجازی آرزوهای برآورده نشده اوست. آنکه پیر است ممکن است در واقعیت نوجوانی چهارده ساله باشد. زنی که با شما صحبت می کند ممکن است در واقعیت مردی باشد با تمایلات همجنس گرایانه. کسی که ترسوست اینجا شجاع می شود. آن که مهندس است، ممکن است خود را هنرمند جا بزند. اینجا به هیچ چیز نمی توان صد در صد اطمینان کرد.

هویت مجازی نمایش چهره دوم انسان در اینترنت است و در آدرس پست الکترونیکی، نام کاربری یا هر چیز دیگری در دنیای مجازی که نماینده ی ناشناسِ انسان است، تجلی پیدا می کند. آیا چنین هویتی قابل اطمینان است؟ از کجا مطمئن باشیم آن کسی که بر صفحه ی مونیتور ظاهر می شود، می نویسد، بحث می کند، پیام می فرستد یا حرف می زند در واقعیت هم همانی ست که اینجا نشان می دهد؟ پاسخ به این سوال از آن رو مهم است که خیل عظیمی از نویسندگان و وبلاگنویسان ما در دنیای مجازی با هویت مجازی زندگی می کنند، می نویسند، دعوا می کنند، بیانیه صادر می نمایند و داروی درمان برای درد جامعه ارائه می دهند. ناگفته پیداست که ایران مجازی محل تاخت و تاز آزادیخواهان است. اینجا طرفداران حکومت نه قدرتی دارند و نه حرف تازه ای. تندروها و حزب اللهی ها هم در این جهان مجازی پرسه می زنند، تبلیغ می کنند و دور هم جمع می شوند. اما هر جا که پای رو در رویی با طرفداران جدایی دین از سیاست به میان می آید به علت ضعف استدلال، کم می آورند.

اما مخالفان مستعار حکومت اینجا چه دستاوردی داشته اند؟ از این رو می پرسم که انرژی و وقت بی حسابی که روزانه از طرف ما ایرانی ها صرف نوشتن در اینترنت می شود چنان عظیم است که اگر در دنیای غیر مجازی به کار گرفته می شد شاید کل جامعه را به سمتی که اکثریت می خواهند به تحرک وا می داشت. و باز این سوال از این رو مهم است که ترس از محدودیت و فشاری که حاکمان بر مخالفانشان اعمال می کنند اجازه ی متجلی شدن این پتانسیل عظیم را نمی دهد. آیا ایران مجازی به آشغالدانی احساسات برون فکنانه ی ما تبدیل شده یا نمونه ای ست از آنچه که ایران واقعی ما در آینده خواهد بود؟ اگر احتمال اول درست باشد در واقع داریم آبی را که از سطل صبرمان لبریز شده اینجا بیرون می ریزیم تا فردا در خیابان از خشم منفجر نشویم. اگر احتمال دوم درست باشد، قدمی استوار و مجکم برای ساختن جامعه ای آزاد و  قانونمدار برداشته ایم. هرکس می تواند با انتخاب یکی از دو جواب، شواهد و مستندات کافی برای درستی جوابش بیابد و حتی ساعت ها در این رابطه استدلال کند. اینکه کدام جواب را انتخاب کنیم بستگی کامل به این دارد که منظورمان از طرح آن سوال چیست؟ اما علاوه بر نیت اولیه ما در طرح سوال، موضوع مهم دیگر این است که آیا راهی بهتر از اینترنت برای استفاده از این انرژی عظیم می شناسیم؟ آیا می توانیم و حق داریم از نویسندگان، روزنامه نگاران یا وبلاگنویسان مجازیمان بخواهیم که با هویت واقعی خود بنویسند؟ عده ای از آزادیخواهان ما قبلا یا فعلا مقابل حکومت ایستاده و هزینه اش را هم با زندان و شکنجه و محرومیت از حقوق اجتماعی داده اند. آنها مسلما انتظار دارند که بدنه ی جامعه نیز ترس خود را دور بریزد و با هویت واقعیش به مصاف دیکتاتور بیاید. عده ای دیگر خارج از کشور نشسته اند و بدون تجربه ی زندگی روزمره ی جوان ایرانی – که با دود و شراب و پارتی و فقر و اضطراب توام است -  از او می خواهند که خود را پشت هویت مجازیش مخفی نکند. اگر چه ممکن است انگیزه ی این دو دسته در پافشاری برای فعالیت با هویت واقعی متفاوت باشد. اما هر دو درست می گویند. تنها چیزی که به اعتقاد من این عزیزان از نظر دور می دارند این است که مبارزه ی سیاسی با روش های سنتی در جامعه ی ما به بن بست رسیده است. شدیدا احتیاج به تلفیق روش های سنتی با راههای مدرن داریم. از طرف دیگر جوان معاصر ایرانی همان طور که تا حالا نشان داده برای گفته ها و توصیه های نسل گذشته پشیزی ارزش قائل نیست و مصرانه می خواهد خود راه برون رفت از بن بست را بیابد. درصد بالایی از این جمعیت حاضر نیست اکس پارتی خود را فدای مبارزه برای رسیدن به جامعه ی مردمسالار کند. از این رو قشر روزنامه نگار و نویسنده ی آن نیز به خاطر همین یاس و سرخوردگی و عدم حمایتی که در جامعه می بیند، جرات رودررویی مستقیم با حاکمیت ندارد و می خواهد در ایران مجازی با هویت مجازی دنیای خود را بسازد. وظیفه ی ما در چنین موقعیتی این است که بین ایران مجازی و ایران واقعی پلی ارتباطی برقرار کنیم. به نظر می رسد که راه برون رفت از بن بست فعلی ایجاد نوعی تعادل بین واقعیت و مجاز است ضمن اینکه این دو مفهوم نه در تقابل با هم بلکه در کنار هم وجود دارند. اینجا اینترنت نباید هدف بلکه ابزار باشد. هدف بسیاری از ما فقط نوشتن در اینترنت و آپدیت کردن وبلاگ یا وبسایتمان است می دانیم که اینترنت می تواند ابزار رسیدن به هدف باشد اما برای استفاده از این ابزار راهکاری جمعی ارائه نداده ایم. منظورم از راهکار جمعی مجموعه ای مدون از روش های تاثیر برجامعه از طریق فضای مجازی ست. روش هایی که بتوانند وبلاگستان را تبدیل به اهرمی برنده و قاطع برای تحمیل خواستهایمان بر طبقه ی حاکم نماید. راهکارهایی که نوشته های انفرادی ما را در کانال های جمعی متمرکز نماید. اما این روش ها چه هستند و چگونه می توان حاکمیت را از این طریق تحت تاثیر قرار داد؟ (قبلا در خصوص سنگسار، وبلاگستان ناخواسته یکصدا شد و از یکطرف نقش اطلاع رسانی وسیع و از طرف دیگر نقش ارتباطی با مجامع جهانی را ایفا کرد. نتیجه هم داد. یک بار دیگر هم مسئله ی مدرک جعلی کردان بود که نقش اینترنت را در این رسوایی سیاسی نمی توان نادیده گرفت.)

ادامه دارد…

نوشته ای از عبدالحسین دهقانی

آبان ۱۲

ایده ی این موضوع از فرزام است. چه خوب است دوستان وبلاگنویس هم نظر خود را در مورد استفاده از امکانات اینترنت برای فعالیت سیاسی یا مدنی بنویسند

فرض کنیم گروه سیاسی الف می خواهد با به کار گرفتن اینترنت وارد روند قدرت سیاسی شود. این گروه می تواند فعالیت های خود را در دو جهت متمرکز کند: تکیه بر ویژگی اطلاعاتی اینترنت و تکیه بر ویژگی ارتباطی اینترنت.

اول: ویژگی اطلاعاتی اینترنت: با تکیه بر ویژگی اطلاعاتی اینترنت می توان آن را به عنوان منبعی برای جمع کردن اطلاعات درباره موضوعات مورد استفاده یا انتشار اطلاعات در نظر گرفت. مثلا جمع کردن اطلاعات در مورد کاندیداهای مختلف برای انتخابات مجلس یا ریاست جمهوری. یک مورد دیگر می تواند پیدا کردن خبرهایی باشد که در طوفان اطلاعاتی به سرعت گم می شوند در حالی که برای گروه مورد نظر از اهمیت ویژه ای برخوردارند. مورد سومی می تواند جستجو برای یافتن و الگو برداری از وقایعی باشد که در گذشته یا در قسمت دیگری از جهان رخ داده. رویدادهایی که این گروه در حال حاضر با آنها روبروست. مورد چهارم می تواند اطلاع سریع از موضع گیری ها یا رخدادهای گروه های رقیب باشد. از طرف دیگر گروه ذکر شده می تواند با انتشار اطلاعات در رابطه با اهداف و مواضع خود در اینترنت دسترسی سریع به این اطلاعات را برای لایه های مختلف جامعه فراهم سازد.

همه ی موارد فوق به یک نتیجه منتهی می شود: تکیه بر ویژگی اطلاعاتی اینترنت به تسهیل در تصمیم گیری و اعلام موضع می انجامد به شرطی که گروه ذکر شده  تیمی مجرب و متخصص برای جمع آوری یا انتشار اطلاعات در دهکده ی جهانی تشکیل دهد.

دوم: ویژگی ارتباطی اینترنت: معمولا گروههای سیاسی که به شکلی سنتی به فعالیت می پردازند دارای هسته ی مرکزی یا کادر رهبری هستند که در یک مکان – مثلا پایتخت – متمرکز شده اند. با استفاده از ویژگی ارتباطی اینترنت، این محدودیت حذف می شود و اعضای اصلی تصمیم گیرنده را می توان بدون در نظر گرفتن مکان فیزیکی از طریق شبکه و در فضای مجازی به هم متصل کرد. با استفاده از ابزارهای ارتباطی اینترنت و در این مورد مشخص کنفرانس های مجازی، تصمیم گیرنده های اصلی مشکلات و محدودیت های ناشی از فاصله ی فیزیکی را از میان بر می دارند و می توانند مشاوران یا متخصصان را در هرجای دنیا به خدمت بگیرند. منظور از کنفرانس مجازی مباحثه یا مناظره در مورد موضوعی مشخص از طریق اینترنت است که با نرم افزارهای عمومی یا تخصصی انجام می گیرد. مورد دوم رد و بدل سریع اخبار یا اخرین تصمیمات با استفاده از پست های الکترونیکی ست. اهمیت ارتباط از طریق پست الکترونیکی وقتی روشن می شود که تصمیم گیرنده ها با چند صد نفر در نقاط  جغرافیایی مختلف سروکار داشته باشند. ارتباط از طریق نامه یا تلفن در این حالت بسیار وقت گیر است. و انتشار خبر مورد نظر از طریق روزنامه به ویژه در جامعه ای که سان – سور در آن حرف اول را می زند گاها غیرممکن می نماید. مورد سوم ایجاد صفحه ی اینترنتی با امکان نظر گذاشتن است که هم تجزیه و تحلیل های اعضای آن گروه یا خط فکری را منتشر نموده و هم به طرفداران یا منتقدانش این امکان را می دهد که با فیدبک ها و نظرات خود اشتباهات یا نواقص را گوشزد نمایند.

همه ی موارد فوق به یک نتیجه منتهی می شود: با تکیه بر ویژگی ارتباطی اینترنت محدودیت مکانی را می توان حذف کرد.

آیا گروه ذکر شده می تواند عملا نیز به این دو نتیجه – تصمیم گیری و حذف محدودیت مکانی با استفاده از اینترنت -  دست یابد؟ پاسخ به شدت و ضعف عوامل زیر بستگی دارد:

عامل اول: میزان حساسیت دارندگان قدرت سیاسی به اهداف گروه. هر چه که اهداف گروه بیشتر با اهداف دارندگان قدرت سیاسی در تقابل باشد، این احتمال که دارندگان قدرت از امکانات فنی و مادی خود برای جلوگیری از ارتباطات اینترنتی ان گروه استفاده کنند بیشتر است.

عامل دوم: توانایی تکنیکی گروه و هوادارانش در استفاده از امکانات اینترنت.  اعضای گروه مورد نظر باید حداقل از دانش فنی متوسط به بالا  برای استفاده ی امن از اینترنت یا مصون نمودن کامپیوتر خود از حملات و نفوذ های رقیب برخوردار باشند در غیر این صورت امکان پیش بینی حرکات بعدی آنها در متن جامعه برای گروه یا گروه های رقیب و در نتیجه خنثی کردن آن دور از ذهن نیست.

عامل سوم: محدویت های مادی یا تکنیکی دسترسی به اینترنت. در کشورهایی مثل کشور ما اینترنت هنوز تبدیل به جزء ماندگار زندگی روزمره نشده است. علتش هم یکی گران بودن آن – در مقایسه با کشورهای دیگر و همینطور در مقایسه با درآمد مردم – و دوم نبود تکنولوژی لازم و در نتیجه سرعت لاکپشتی آن است. کسانی هم که آنلاین می شوند عموما علایق، سلیقه ها و انگیزه های دیگری غیر از سیاست دارند. این محدودیت مادی و تکنیکی برای گروه مورد مثال حکم سنگی بر سر راه دارد.

حالا اگر در نظر بگیریم که گروه مورد نظر از ابتدا وجود نداشته و فقط بر روی وب تشکیل شده است، آیا موارد فوق در مورد آن هم صدق می کند؟ اصلا امکان تشکیل گروه یا تشکلی که اعضای اصلی آن حتی همدیگر را هم ندیده باشند وجود دارد؟ اگر بله، به چه صورت و اگر خیر، چرا؟ و مهم تر از همه اینکه آیا چنین تشکلی می تواند تاثیری بر متن جامعه بگذارد؟ اگر می تواند، تا کجا؟ محدودیت هایش چیست؟ در کدام یک از زمینه های فعالیت مدنی می تواند بیشتر تاثیر بگذارد؟ خطراتی که با آن روبروست چه هستند؟ چه ویژگی های باید داشته باشد تا تاثیرگذار شود؟

ادامه دارد…

نوشته ای از عبدالحسین دهقانی

آبان ۱۱
  • این بحث چون کمی طولانی ست برای اینکه راحت تر خوانده شود در چند قسمت تنظیم شده و بتدریج اینجا منتشر می شود. چه خوب است که سایر دوستان وبلاگنویس هم درمورد این سوال بنویسند.

یکی از دوستان همزمان سه وبلاگ دارد و در هریک از آنها با اسم مستعاری می نویسد. هر کدام از این وبلاگ ها بیان کننده قسمتی از آرزوها، تمایلات و اهداف دست نیافته ی اوست. در یکی در نقش جوان ۲۲ ساله ی عاشقی ظاهر می شود که جز نوشتن متن های شاعرانه ی خیابانی و دست پنجم کار دیگری ندارد. در این وبلاگ او عاشق است و برای رسیدن به عشق خود حاضر به هر کاری ست. اما از آنجا که در دنیای واقعی مردی پنجاه و پنج ساله است از نوشتن با نام اصلی خود ابا دارد. او در این وبلاگ ماجراهایی را تجربه می کند که قبلا یک بار تجربه شان کرده. قبلا در دنیای واقعی و حالا در دنیای مجازی در خیال. اینترنت به او این فرصت را داده تا بدون اینکه شناخته شود دنیا را از دید جوان بیست و دو ساله ی امروزی ببیند. در وبلاگ دومش مطالبی درباره ی شغلش می نویسد. شغلی که در دنیای واقعی هرگز نداشته. هدفی که می توانست در زندگی به آن دست یابد اما بنا به دلایلی نتوانست. او در این وبلاگ یک روانپزشک و تحصیلکرده ی دانشگاه ماساچوست است و از حوادثی می نویسد که برای بیمارانش اتفاق افتاده. خاطراتی که ظاهرا در نتیجه ی مشاوره ی روانپزشکی از این بیماران شنیده است. حتی دوستان روانپزشکی هم پیدا کرده که آنها هم مجازیند و معلوم نیست در دنیای واقعی به چه کاری مشغولند. در وبلاگ سومش از سیاست می نویسد و همانطور که رسم ما ایرانی هاست، به تنهایی یک اپوزیسیون کامل است. هر روز واژگونی رژیم را در آینده ای نزدیک مژده می دهد و از مدینه ی فاضله ای حرف می زند که با فروپاشی حکومت پدیدار خواهد شد. پشت میز کارش نشسته و مردم را به خیابان فرامی خواند. از حقوق کارگران و برابری زنان و مردان می نویسد. در حالی که در دنیای واقعی نه هرگز کارگر بوده و نه حاضر است برابری حقوقی زن و مرد را بپذیرد.

اینترنت پنجره ای جدید به روی انسان باز کرده است. به ویژه برای ما ایرانی ها که همواره دو سبک زندگی – زندگی رسمی و زندگی خصوصی – داشته ایم، حکم پنجره ی سومی دارد. حالا سوال اینجاست که آیا تاثیر این ابزار – این نگاه سوم – به اندازه ای ست که دنیای واقعی ما را متحول نماید؟ چند روز پیش زیر یکی از لینک های بالاترین تحت عنوان چرا خاتمی نباید بیاید بحثی درگرفته بود در مورد این تاثیر.  فرزام در کامنت های مختلف نوشته بود: « من گمان می کنم مبارزه امروز را می شود طور دیگری معنا کرد و حتی فیزیک افراد را از مبارزه حذف کرد. این فکر کلی است و دارم روی جزئیاتش کار می کنم اما اگر شدنی باشد هزینه های مبارزه بسیار کم می شود…مثلاً اگر یک تشکل مجازی ۱۰۰۰ نفره به یک طرحی اعتراض داشته باشد شاید خیلی جدی گرفته نشود چون کسی نمی داند این هزار نفر واقعاً چند نفر هستند! اما راهکار هم وجود دارد. ما می توانیم مکانیزمی پیدا کنیم برای سنجش هویت مجازی افراد عضو که هر عضو دقیقاً معادل یک شهروند حقیقی باشد و امکان تخلف وجود نداشته باشد. این مکانیزم را به طور شفاف اعمال می کنیم و به نهادها هم این اجازه را می دهیم که در برهه های زمانی مختلف duplicate نبودن اعضاء را چک کنند و حتی مکانیزم های خودشان را ارائه بدهند.
حالا در نظر بگیرید یک تشکل هزار نفره که قطعاً هزار نفر هستند یک پتیشن درست می کند و نسبت به نقض حقوق زندانیان اعتراض می کند و آن را به مراجع بین المللی ارسال می کند….
سرعت کار را هم در نظر بگیرید که ظرف یک ساعت همه این کار را می شود انجام داد! از طرفی هیچ کس هم در خطر نیست…من فعلاً یک تیتر پیشنهاد داده ام با عنوان “آیا می توان فیزیک مبارزان را از مبارزات مدنی حذف کرد؟” و خیلی خوب است نقص های این ایده مشخص شود و اصل ایده هم با نظرات کامل بشود.»

من می خواهم سوال فرزام را به این صورت فرموله کنم: آیا مبارزه ی مدنیی که ویژگی اصلیش هویت مجازی افراد درگیر است می تواند دنیای واقعی را تحت تاثیر قرار داده یا حتی متحول نماید؟

اجازه دهید ابتدا تصویری کلی از چنین مبارزه ای مجسم کنیم. یک طرف جبهه کسانی هستند با مشخصات زیر:  اول: مشخصات شناسنامه ایشان نامعلوم است. دوم: دارای هویت مجازیند که شاید و نه حتما با هویت واقعی شان فرق می کند. سوم: ابزار آنها اینترنت است. چهارم: هدف آنها تاثیر بر جامعه و تغییر تدریجی قوانین به نفع مردم است. در جبهه مقابل با این مشخصات روبرو هستیم: اول: هویت آنها مشخص و هدفشان (حفظ قدرت سیاسی) معلوم است. دوم: می توانند در صورت لزوم جبهه ای کاملا ناشناخته و مجازی مثل جبهه ی روبرو تشکیل دهند. سوم: می توانند با حفظ هدف اصلیشان از مفاهیم تعریف نشده مثل آزادی یا عدالت سوء استفاده کنند. چهارم: دانش و امکانات فنی و سرمایه ی مادی کافی برای نفوذ به جبهه ی مقابل، منحرف کردن آن از اهداف اصلیش یا حتی شناخت افراد کلیدی آن را دارند.

برگردیم به سوال اصلی: آیا مبارزه ی مجازی تاثیری بر دنیای واقعی دارد؟ اینجا با تجربه ای روبرو هستیم که تا حالا اتفاق نیفتاده. ابعادش را نمی دانیم و مجبوریم یکی یکی همه ی مفاهیمی را که با آن روبرو می شویم تعریف کنیم. مثل این است که قدم در راه پر سنگلاخی بگذاریم که نه تابلو دارد نه  علامتی برای نشان دادن ادامه ی مسیر.  هم راه را باید تعریف کنیم، هم پیچ و خم هایش را مشخص نماییم و هم برای کسانی که بعدا می خواهند این مسیر را کامل یا تصحیح نمایند نشانه گذاری کنیم.

فضای مجازی چیست؟ فضای مجازی فضایی ست که با داشتن کامپیوتر متصل به اینترنت، ابزارهای تعامل اینترنتی و هویت مجازی می توان به آن وارد شد. ابزارهای تعامل اینترنتی نرم افزارها و برنامه هایی هستند که توسط آنها می توان با اشخاص مجازی بدون محدودیت های جغرافیایی رابطه برقرار کرد. وبلاگ ها، سایت های وب ۲، خدمات پست الکترونیکی و مسنجرها نرم افزارهایی هستند برای برقراری چنین رابطه ای. ویژگی اصلی فضای مجازی – دستکم برای ما ایرانی ها – این است که می توان بدون ترس از شناخته شدن عقاید خود را بیان کرد. امتیازش این است که می شود راهکارهای مختلف و بعضا خلاقانه ای برای مشکلاتی که در دنیای واقعی وجود دارند ارائه داد. ضررش این است که گاهی تبدیل می شود به فضایی برای تخلیه ی بارهای روانی و مشکلات روزمره که البته به نفع دارندگان قدرت است. از طرف دیگر فضای مجازی جزیی از دنیای واقعی ست و نمی توان آن را از زندگی روزمره جدا دانست. چرا؟ چون مستقیما با ذهن ما سروکار دارد. نمایش روشنی ست از پیچیده ترین و درونی ترین تمایلات و افکار جمعی ما. حتی بعضا عناصر مخفی و کشف نشده ی فرهنگ ما را نشان می دهد. فضای اینترنتی ما – هویت جمعی و مجازیمان – مثل انسان برهنه ای ست که با کمال میل خود را در معرض دید همگان قرار داده . چیزی برای پنهان کردن ندارد. حتی هیچ تمایلی هم به پنهان کاری ندارد. می خواهد زوایای گوناگون فکر ما را به نمایش بگذارد و از آنجا که این فضا در متن دنیای واقعی ست و بوسیله ی آن احاطه شده پس هم می تواند بر آن اثر گذارد و هم از آن متاثر شود.

ادامه دارد…

نوشته ای از عبدالحسین دهقانی \\ tags:

مهر ۲۱
گر حکم شود که مست گیرند       در شهر هر آن که هست گیرند

کلیات لایحه جدید قانون مجازات اسلامی روز هفده شهریور با اکثریت مطلق آرا و بدون سرو صدا به تصویب رسیده است. (۱۹۶ رای موافق در مقابل ۷ رای مخالف). موضوع  مقاله حاضر ماده ی ۲۲۵ بند ۱۲ از این قانون است:

مسلمانی که با سحر و جادو سر و کار داشته و آن را در جامعه به عنوان حرفه یا فرقه‌ای ترویج نماید، محکوم به قتل است.

تعریف سحر و جادو: تعریف این دو مفهوم چندان ساده نیست. به ویژه وقتی که این موضوع را در نظر بگیریم که در فرهنگ های مختلف تعاریف یا معانی متفاوتی برای آن برشمرده اند. تعریف های جادو از نگاه محققان غربی مثل لوی برول، فریزر، تایلر، ویلیام گود و سایرین مختص همان جوامع غربی و بعضا با پس زمینه ی فکری مسیحی یا فرهنگی تبیین شده است که در رابطه با قانون جدید مجازات اسلامی به کار نمی آید. احتمال دارد که خود کلمه ی جادو معرب ماگو، ماگ یا مغان باشد که در زبان های انگلیسی و آلمانی به ترتیب به Magic و  Magie تبدیل شده اند. دهخدا به نقل از صاحب آنندراج به نکته ی ظریفی اشاره می کند: عوام سحر را جادوی دانند و ساحر را جادوگر خوانند و این غلط است.

در توضیحات علمای اسلامی از سحر و جادو غالبا هر دو مفهوم معادل هم به کار رفته اند. شیخ انصاری در مکاسب به نقل از شهید اول می نویسد: سحر کلامى است که به زبان جارى کنند; یا چیزى که بنویسند; یا نوشته اى که به همراه دارند; یا اورادى که بخوانند و بر ریسمانى بدمند و سپس گره بزنند; قسم بدهند; یا بخور دهند; یا بدمند;  یا تصویر و مجسمه درست کنند;  یا با تصفیه نفس بتواند به صرف اراده کارهایى انجام دهند; یا با استخدام ملائکه یا اجنه یا شیاطین به کشف اشیاى گم شده یا مسروقه و علاج امراض بپردازند و به وسیله آن ها در بدن یا قلب یا عقل مسحور تأثیر بگذارند. سید محمد کلانتر، کتاب المکاسب ج ۳، ص ۳۶

علامه مجلسی نیز می نویسد: سحر عملى پنهانى است; چون عامل مؤثر در آن معلوم نیست و عملکردش به این صورت است که اشیا و افراد رادر جلوى چشم دیگران تغییر مى دهد، ولى حقیقت آن را نمى تواند تغییر دهد و موجب حبّ و بغض و مرض و امثال آن مى شود. بحارلانوار ج ۶۰، ص ۴۰

با توجه به این توضیحات و توضیحات مشابه علمای اسلامی یکی از مواردی که می تواند در دسته ی اعمال ساحری طبقه بندی شود خواندن یا حمل دعاهاست که بخش مفصلی ازکتابهایی مثل مفاتیح الجنان و سایر کتابهای دعا به شرح انجام چنین اعمالی اختصاص داده شده. با استناد به قانون جدید، می توان کسانی که این کتابها را منتشر می کنند یا آنها را ترویج می نمایند به مرگ محکوم کرد. اما آیا منظور قانون گزار برخورد با این قشر سنتی و مذهبی جامعه بوده است؟ سکوت قانون گزار در تعریف سحر و جادو به ابهام مطلب افزوده است.

گروه دیگری که احتمالا این قانون شامل حالشان می شود رمال ها، فال گیرها، جن گیرها و دعانویسان سنتی هستند. اما چرا محکوم به مرگ؟ تصور کنیم که فرد الف به سراغ آقا یا خانم ب می رود تا برای حل مشکل خود دعا بنویسد یا فال بگیرد یا طلسم بخرد. (ممکن است به نظر من و شما کمی دور از ذهن برسد اما خیل عظیمی از مردم این کار را می کنند) در این حالت فرد الف اعتقاد دارد که آقا یا خانم ب می تواند با انجام اعمالی مشکل او را حل کند. نتیجه از دو حال خارج نیست: یا همه چیز به خوبی و خوشی تمام می شود یا مشکل سر جایش می ماند. در حالت دوم فرد الف می تواند در صورت امتناع آقا یا خانم ب از بازگرداندن پولش از وی به جرم کلاهبرداری شکایت کند که جرمش هم در قانون مشخص است و احتیاج به نوشتن قانون تازه و اعدام آقا یا خانم ب هم نیست. کشورهای اروپایی اینطور مواردی را به این صورت حل کرده اند که قبل از انجام هر عملی، فرد الف و آقا یا خانم ب قراردادی بین خودشان می نویسند. در قرارداد معمولا ذکر می شود که فرد الف با رضایت خود و با علم به اینکه ممکن است عمل جادویی نتیجه بخش نباشد، از آقا یا خانم ب می خواهد که طلسم یا مراسم جادویی مورد نظر را اجرا نماید. من تصور نمی کنم که منظور از تصویب قانون فوق اعدام چنین افرادی باشد چرا که اولا جرم کلاهبرداری معلوم است و دوم اینکه این عادت جزیی از رفتار فرهنگی جامعه ایران است و چیزی نیست که در این یک سال و دو سال بوجود آمده باشد. سکوت قانون گزار در تعریف سحرو جادو به ابهام مطلب افزوده است.

گروه دیگری که ممکن است از تصویب این قانونِ مبهم به شدت متضرر شوند سلسله های صوفی گری اند. اگر چه صوفی گری رسما مراسم جادویی را حرام اعلام کرده و آن را شایسته ی صوفیان واقعی ندانسته اما مشکل اینجاست که قاضی با استناد به همین ماده ی قانونی می تواند خودِ مراسم صوفی گری را در زمره ی مراسم جادویی تعریف و حکم صادر نماید. این عزیزان را چند سالی ست به شدت و با بیرحمانه ترین شیوه ها در هم کوبیده و با تیغ زندان و شکنجه، بدن و روح بسیاری از آنها را خراشیده اند. آیا دولت از جانب عده ای درویش که غیر از دنیای درون نه با سیاست کاری دارند و نه باشلوغی های زندگی روزمره احساس خطر می کند؟ سکوت قانون گزار در تعریف سحر و جادو بر ابهام مطلب افزوده است.

گروه چهارم که البته بعید به نظر می رسد این قانون شامل حالشان شود متخصصان انرژی درمانی هستند. چرا می گویم بعید به نظر می رسد؟ امروزه ثابت شده که با ماساژهای مختلف، با قرار دادن دست روی نقطه ی مشخصی از بدن، با پاس های انرژی، با متمرکز کردن فکر فرد به نقطه ی مشخصی از بدن، با تلقین مستقیم و غیرمستقیم و شیوه های مشابه می توان دردها و بیماری های خفیف جسمی یا روحی را درمان نمود یا تا حدودی تسکین داد. عده ای در تهران و شهرستان ها برای خودشان چنین دکانی باز کرده اند. بعضی برای کارشان به توضیحات علمی استناد می کنند. بعضی حتی پزشک هستند. بعضی ها هم به مکاتب فوق طبیعی استناد می کنند. اگر قانون گزار هدفش برخورد با این افراد بوده در حقیقت با تصویب قانون فوق به بریدن شاخه اقدام کرده. راه منطقی ترش این است که دوره های آموزشی توسط کارشناسان زبده به اجرا گذاشته شود. نقاط ضعف و قوت این روش ها را برای عموم بازگو کنند و به فارغ التحصیلان این دوره ها اجازه اشتغال دهند.

گروه پنجمی که ممکن است ذیل این قانون قرار گیرند پیروان فرقه های مدرنی هستند که بویژه طی دو دهه ی اخیر بر میزان فعالیتشان افزوده اند. مثل اکیستها، یوگی ها، شمن شهری ها، شیطان پرست ها، و فرقه های ترکیبی. همین طور کسانی که پیرو مکاتب فوق طبیعی هستند. مثل پیروان اوشو، سای بابا، تولتک ها، ذن بودیسم و … حتی رزمی کاران را هم می توان با استناد به این قانون محاکمه کرد.

مایه ی تعجب است که قانون گزار دو مفهوم سحر و جادو راتعریف نکرده و دست قضات را برای تفسیر قانون باز گذاشته است. به این ترتیب خیل عظیمی از جامعه را می توان با استناد به آن به پای میز محاکمه کشاند. (شما را یاد قرون وسطی و تعقیب دگر اندیشان و دگرمذهبان به جرم شیطان پرستی نمی اندازد؟)

در همین رابطه: جرم جدید: جادوگری


نوشته ای از عبدالحسین دهقانی \\ tags: , , , , , , ,

مرداد ۱۱

تا قبل از آخرین انتخابات، هم اصلاح طلبان و هم سایر گروههای شرکت کننده در انتخابات، تحریمیان را با ادبیاتی تحقیرآمیز خطاب می کردند و عدم شرکت آنها در انتخابات را به انفعال سیاسی این دسته یا سرسپردگیشان به خارج نسبت می دادند. مخصوصا تحلیل اصلاح طلبان این بود که تحریمیان را زیاد جدی نگیرند چرا که به زعم آنها مردم دوباره دوم خرداد دیگری خواهند ساخت. اما گذشت زمان نشان داد که تعداد تحریمیان با هر انتخاباتی مرتبا بیشتر می شود. حالا تحریمیان در صحنه ی سیاسی کشور یک وزنه محسوب می شوند. وزنه ای که می تواند نتایج هر انتخاباتی را تغییر داده و بر فضای سیاسی ایران اثر گذارد.

اما این تحریم کنندگان چه کسانی هستند و آیا می توان به این پتانسیل میلیونی برنامه و جهت داد؟ لزوما همه ی این افراد با ماهیت جمهوری اسلامی مخالف نیستند. مخالفان جمهوری اسلامی فقط درصدی از تحریمیان را تشکیل می دهند. عده ای دیگر معتقد به اصلاح از درون هستند اما به خاطر رفتار نهادهای انتصابی مثل بیت رهبری، شورای نگهبان و بسیج و سپاه، ترجیح می دهند که روز انتخابات در خانه بمانند زیرا عملا کاندید خود را حذف شده می بینند.  عده ای دیگر از رفتارهایی که منجر به محدود شدن آزادیشان شده و حتی اصول قانون اساسی فعلی را نادیده می گیرد، سرخورده شده و شرکت در انتخابات را عملی بیهوده می بینند. عده ای هم هستند که به دلیل فشارهای بیش از حد مالی و تورم افسارگسیخته، خشم خود را با شرکت نکردن در انتخابات نشان می دهند. از طرف دیگر اظهار نظرهایی از قبیل رای مردم زینت نظام است یا مصلحت نظام هدف اصلی ست، بیش از پیش انسان های آگاه را از صندوق های رای فراری می دهد. به نظر می رسد که با این انگیزه ها و عقاید متفاوت هیچ  وقت نمی توان تحریمیان را زیر یک پرچم جمع کرد و برای انها نسخه پیچید. اصلا طبیعت این تحریم، احساس نارضایتی و یاغی گری ست. چنین احساسی حداقل در شرایط فعلی قابل جهت دهی نیست. علتش هم این است که گروه یا خط فکری شناخته شده ای که هدفش بدون توجه به مذهب تفسیر شده ی حکومتی فقط و فقط نفع مردم باشد، وجود ندارد. تا هشت سال پیش بسیاری از تحول خواهان فکر می کردند که اصلاح طلبان می توانند از رای مردم در مقابل نهادهای انتصابی دفاع نموده و کشور را به سمت رفراندوم قانون اساسی پیش ببرند. اما گذشت زمان نشان داد که برای اصلاح طلبان مصلحت نظام بر سرنوشت مردم مقدم بوده است و اصولا این آقایان اهل ریسک کردن به نفع مردم و پرداخت هزینه آن نیستند

حالا با همه ی ضعفهایی که اصلاح طلبان دارند به نظر می رسد که چرخ سرنوشت به آنها فرصت تاریخی دیگری اعطا کرده است. برای استفاده از این فرصت آنها موظفند که با تحریمیان به  گفتگو بنشینند. منظور از گفتگو صحبت یکطرفه (مونولوگ) و یا جملات کلی و مبهم نیست. جوانهای کشور را دیگر نمی شود با اشاره به افق های پیشرفت یا استناد به ایه و حدیث و آرمان های طلایی گول زد. برای بازگرداندن مردم به صندوق های رای باید به آنها برنامه ای عملی برای مدیریت کشور و نیز تضمین مناسب جهت اجرای آن برنامه نشان داد. اصلاح طلبان باید روشن کنند که اگر مصلحت نظام با نفع مردم در تضاد قرار گیرد، جانب کدام یک را خواهند گرفت؟ ایا مثل ادوار قبلی آزادیخواهان و تحول طلبان را زیر تیغ شکنجه و سرکوب و زندان تنها خواهند گذاشت؟ آیا در مقابل حکم حکومتی کرنش می کنند و دست آقا را می بوسند یا جرات گرفتن حق رای دهندگان را دارند؟ نکته دیگر اصرار بیش از اندازه اصلاح طلبان به بازگرداندن آقای خاتمی و کاندید کردن اوست. اینها هنوز نمی خواهند قبول کنند کسی که هشت سال فرصت تاریخی را از دست داده و ثابت کرده که عرصه ی سیاست جولانگه او نیست، شانس بسیار اندکی برای پیروزی در انتخابات دارد. حتی اگر فرض را هم بر این بگذاریم که در انتخابات پیش رو آقای خاتمی به پیروزی برسد، باز هم نخواهد توانست وضعیت فعلی را به نفع مردم (در صورتی که بخواهد) تغییر دهد. ایشان در مقابل یک مجلس تندرو فقط می تواند وزرای محافظه کار را انتخاب نماید و در برابر یک دیکتاتور مذهبی فقط به لبخند و دستبوسی یا سکوت و عقب نشینی اکتفا خواهد کرد نتیجه اش در بهترین حالت این است که  کشور عملا در وضعیت فعلی باقی خواهد ماند.

وظیفه ما چیست؟ هدف ما باید همچنان بر تحریم انتخابات باشد. در غیر اینصورت ممکن است اصلاح طلبان با سوار شدن بر موج احساساتمان (بدون توجه به پیروزی یا شکستشان) چهار سال دیگر به نهادهای انتصابی مشروعیت ببخشند. از طرف دیگر نباید همه چیز را سیاه و سفید ببینیم و مطلقا شرکت در انتخابات را رد کنیم. در صورتی که کاندیداهای احتمالی و گروههای سیاسی حاضر شفافیت و تضمین های لازم را در جهت دفاع از مردم و بویژه تلاش برای تغییر قانون اساسی بدهند، لازم است که بدون توجه به رد صلاحیت کاندید احتمالی او را حمایت کنیم.

نوشته ای از عبدالحسین دهقانی

بهمن ۰۳

به گزارش خبرگزاری آسید شیخ پلاس، یکی از رجال مهم سیاسی به نام آقای اصلاح طلب که قبلا به مدت هشت سال به نام آزادی مشغول بازی با کلمات بود، امروز در حالی که به طرزی زننده به عمل شنیع دختر بازی پرداخته بود توسط نگهبانان جان برکف اسلام در خیابان تهران ۸۶ غافلگیر و بازداشت شد. نامبرده به جای اظهار پشیمانی از اعمال منافی عفت خود در اظهاراتی شگفت انگیز اعلام کرد که به رهبر شکایت می برد و توپ را به زمین حریف خواهد انداخت. وی همچنین در مقابل دوربین های تلویزیونی گفت: رابطه ی ما با خانم سیاست به هیچ وجه پنهانی نبوده و ایشان را مدت زیادی ست که به عقد موقت خود درآورده ایم. باور نمی کنید از آقای خاتمی که شخصا خطبه ی عقد را خوانده و آقایان ابطحی و کروبی که بالای سر عروس و داماد قند ساییده اند بپرسید. وکیل اختصاصی خبرگزاری آسید شیخ پلاس معتقد است که چنین روابطی به شرطی که از چشم ملت نامحرم مخفی مانده  و کار از ماچ و بوسه بیشتر بیخ پیدا نکرده باشد با فتوای رافت و رحمت اسلامی رهبر مستضعفان جهان قابل ماست مالی ست.

آقای اصلاح طلب که قبلا موضوع تحریم را تابوی خود قرار داده و همه جا حامیان گذشته خود را در خون و اعدام و شکنجه و زندان و فشار و فرار تنها گذاشته  بود، در سودای کاخ قدرت به  کاهدانِ شرمندگی پناه برده است و در عین حال به جای اعتراف به اشتباه می خواهد با اظهار عبودیت به درگاه ولایت مراتب کاسه لیسی خود را دوباره به اثبات رساند. یک کارشناس سیاسی که نمی خواست نامش فاش شود در مصاحبه ای تلفنی گفت: البته تاکتیک مقام معظم رهبری مبنی بر سوار شدن بر خر مراد و سوار شدن بر خر وحشی به تناوب، تا حالا جواب داده است. ایشان قادرند بنا به مصلحت نظام هر چهار سال یکبار مرکب سواری خود را عوض نمایند و این یکی از هزاران نعمات الهی برای امت اسلامی ست. آمریکا هم هیچ غلطی نمی تواند بکند.

قابل ذکر است که حکم چنین اعمالی با جزئیات کامل در رساله های مختلف علمای جلیل القدر توضیح داده شده و از جمله آیت الله شیخ قلی درقوزآبادی در همین زمینه در رساله ی آداب عاشقی می نویسد: عاشق را دیدن روی معشوق یک نظر حلال باشد و البته احتیاط واجب این است که معشوقه را بدون اذن پدرش و بدون رعایت اصول امنیتی سوار ماشین نکنند. اگر هم کردند به گفتگو اکتفا نمایند و اگر طاووس هوس چشم عقل را کور نماید به لمس مختصر راضی باشند و اگر باز هم راضی نشدند واجب است میان آن دو شورای نگهبان حکم محکومیت راننده ی بی چشم و رو را در ملا عام اعلام نماید و البته همیشه در نظر داشته باشند که نه سیخ بسوزد و نه کباب تلخ شود.

رهبر معظم مستضعفان جهان امروز هنگام  دیدار با بسیجیان سینه چاک در حالی که یک چشم به دوست دختر آقای اصلاح طلب دوخته و یک دست در جیب کرده بود در اظهار نظری انقلابی فرمودند: هر ملتی که امت نباشد جاسوس آمریکاست. البته هر گوهری هم قیمتی دارد. حالا اول ماچ را بده بیاد. بعدا سر قیمتش چانه می زنیم.

 

 

 

 

 

نوشته ای از عبدالحسین دهقانی

بهمن ۰۳

سلام

می بینم که  مشتری هایم جمع شده اند و دارند درمورد انتخابات صحبت می کنند. مثل همیشه می خواهید لیست قیمتهایم را بدانید. چشمهای حیزتان دوباره به پاهای برهنه ی زنی افتاده و توی ذهنتان حساب و کتاب می کنید که قیمت چهار سال همخوابگی با ملکه ی زیباییِ گربه ی خاورمیانه چقدر است. بیچاره ها هنوز بعد از این همه سال جرات ندارید از خودم بپرسید. ولی خودمانیم. برای من هیچ لذتی بالاتر از این نیست که مردها سر صاحب شدنم دعوا راه بیندازند. به هم فحش دهند. روی هم اسلحه بکشند. یکدیگر را به خیانت خانوادگی متهم کنند. توی سر هم بزنند. و در عین حال خود را حافظ خانه و خانواده نشان دهند.

 من با هرکس که ترجیح دهم می خوابم. گرمای داغ نفت جنوب و شعله ی اتشین گازِ این خاک در رگهایم جاری ست. چشمهای من پر از شهوت قدرت است. در سینه های لرزانم هزاران امتیاز غافلگیر کننده برایتان پنهان کرده ام. دست من پر از گلهای مصنوعی تبصره و تذکره است. ولی هیچکدام از اینها به جز قرآنی که به من سپردید نمی تواند شما را صاحب من کند.

 مشتریانِ کف در دهانِ عزیزم! مدتی ست که احساس می کنم برای یافتن آدرس خانه ام دچار مشکل شده اید. من طبق معمول در قم هستم و سند تاییدیه همه تان را آماده کرده ام. چرا توی کوچه پس کوچه های تهران خودتان را به زحمت می اندازید؟ وقت تنگ است و چیزهایی ست که باید برایتان بگویم: آغوش گرمم آماده است تا با دین و مذهبتان بازی کند. چشمهای من خودِ خودِ خداست! معجون خواب آوری از مواد زیر تهیه کرده ام که هر بنی بشری را به خواب چهار ساله فرو می برد: کار سه شیفته، تریاک و قرص، شراب، نوحه، تحریف تاریخ، سریال های ابدوغ خیاری و یک عالمه دعا و نفرین و ورد و موعظه.


 به همین خاطر است که می گویم نگران خانه و خانواده تان نباشید. همه شان فعلا مشغول مکیدن آبنباتهایی هستند که با سفارش من به آنها دادید. آبنباتها را با آیه های قرآن افسون کرده ام. تا وقتی که قرآن و حدیث پیش من باشد جای هیچ نگرانی نیست. هر بهانه ای که بیاورند با یک حدیث توجیهشان می کنم. مگر نمی دانید که قرآن بزرگترین معجزه ی همه ی اعصار بوده است؟ با آن می توان در کنار من هر کاری کرد. می توان آدمها را به کثیف ترین کارها واداشت و در عین حال احساسی از زیبایی و آسودگی خاطر در ذهنشان نشاند. می توان نفرت را به جای عشق و گریه را به جای شادی قالب کرد. می توان چکمه از پای آدمها در آورد و روسری بر سرشان گذاشت. می توان در نام خدا شلاق زد فحش داد تجاوز کرد. قانون را زیر پا گذاشت و هر صدایی را در نطفه خفه کرد.

تا وقتی که کلید مقدسات در سینه بند من پنهان باشد، بدنم را به رجال مذهب و نه دارندگان تخصص، تقدیم می کنم.

 

 

 

 

 

نوشته ای از عبدالحسین دهقانی