بحثی بین وبلاگهای سبز بر سر عرفان و خرافات در گرفته و زخم های کهنه جامعه ایرانی را بار دیگر در معرض دید قرار داده است. با پدیده ای به نام عرفان چه باید کرد؟
اگر کلمه کلیدی عرفان را در گوگل فارسی جستجو کنیم، حدود سه و نیم میلیون صفحه پیدا می شود. این در حالی ست که جستجوی اصطلاح محیط زیست حدودا دو میلیون و هفتصد هزار صفحه را در همان موتور جستجو پیدا می کند. چرا؟
یک علتش ممکن است این باشد که سایت ها و وبلاگ های فعال در زمینه محیط زیست کم کاری کرده اند که به نظر من جوابی صحیح نیست. یک علت دیگرش ممکن است این باشد که واژه عرفان در زبان فارسی واژه ای عام تر و اصطلاح محیط زیست اصطلاحی تخصصی تر است. علت سومش ممکن است این باشد که در تفکر جمعی جامعه ی جوان ایران، عرفان جایگاهی برتر از محیط زیست دارد.
جدای از اینکه کدام یک از این پاسخ ها درست است، و صرفنظر از مقایسه، نتایج این جستجو نشان می دهد که عرفان و مفاهیم خویشاوندش مثل معنویت، دین، و مذهب در ذهن ایرانی، تاثیری انکار ناپذیر دارد.
طبقه ی نخبه ی ایران یا به قولی روشنفکران ایرانی اغلب با این مسئله برخوردی مطلق گرا داشته اند. یعنی یا آن را دربست طرد کرده اند و یا سعی کرده اند عرفان را با همه ی مخلفاتش در محدوده ی مذهب شیعه تعریف کنند. به نظر می رسد که این دو نوع رویکرد جامعه ی جوان ایران را راضی نکرده و بیشتر در همان محدوده محافل و مباحث روشنفکری کاربرد داشته است.
این مشکل همانطور که می دانیم در جریان انقلاب ایران به شکلی کاملا برهنه خود را نشان داد. در حالی که گروههای زیادی برای سقوط حکومت شاهنشاهی با هم متحد شده بودند در نهایت روحانیون توانستند پشتیبانی مردم را بدست آورند و با اتکا به همان ذهنیت مذهبی و عرفانی جامعه ی ایرانی، سایر گروهها و دگراندیشان را به شکلی بی رحمانه سرکوب کرده و از دایره قدرت بیرون برانند.
مسئله تفکرات عرفانی و رویکرد قلبی به جای رویکرد تجربی به مشکلات زندگی روزمره در ایران نه تنها از بین نرفته بلکه طی سه دهه گذشته تشدید هم شده است. نمونه اش بازار داغ کتابهای عرفانی، فرقه های مختلف و مراجعه به رمالان و فالگیران، انرژی درمانی و شلوغی بیش از اندازه امامزاده هاست.
آیا باید در برخورد با این پدیده همان روش هایی را پیش بگیریم که نسل گذشته ی ما آن را در پیش گرفته و به جایی نرسید؟ آیا باید یقه ی جوان ایرانی را گرفته و تفکر او را خرافات بنامیم؟ یا ان را تایید کرده و با خیل این جماعت عظیم همراه شویم؟ آیا غیر از این است که نسل حاضر از درون خانه های ما بیرون آمده و دست پرورده همان آموزشهایی ست که ما به آنها داده یم؟ و اگر چنین است چرا فرزندانمان یکسره آنچه را که به آنها گفته یا می گوییم رد می کنند و راه خود را می روند؟ چه کسی غیر از ما این نسل یاغی و کم و بیش بی اعتنا به سرنوشت جمعیش را تحویل جامعه داده است؟
پرداختن به هر یک از سوالات بالا محتاج مناظره ای طولانی ست که هنوز اصلا شروعش نکرده ایم. اما برگردیم بر سر همان پدیده ی عرفان که تاثیر بلامنازع مثبت یا منفی اش را در ذهن هر یک از ما – بدون استثنا – به جا گذاشته است. برای یک بار هم که شده دست از تفکرات حاصل از ثنویت و واکنش های تند احساسی برداریم و با نگاهی علمی و واقع گرایانه به مشکلات خود و مردممان بپردازیم. رد یا تایید یک پدیده خیلی راحت است و هر کس با کمی تعمق می تواند دلایلی برای رد یا تایید خود در خصوص یک پدیده – مثلا عرفان – پیدا کند. اما اگر این روشی درست می بود، تا حالا جواب داده بود. صحیح تر آن است که پدیده عرفان را تجزیه و تحلیل کنیم. با نگاهی انتقادی ان را بشکافیم و درست را از نادرست بیرون بکشیم. ساختارش را مشخص کنیم و به آن جهت دهیم. به نظر من پدیده عرفان و تفکر مذهبی را حالا حالاها نمی شود از جامعه طرد نمود. دلیلش هم روشن است: این پدیده با هویت فرهنگی ایرانی گره خورده است. جوان ایرانی وقتی که می بیند مذهب مخلوط با سیاست جوابگوی نیازهای ذهنی او نیست به مکاتب و سیستمهای غیر ایرانی و وارداتی رجوع می کند. دوستانی که می خواهند با رد کامل مسائل عرفانی جامعه را ازنو بسازند باید یک کتاب سوزان بزرگ را شامل تمام ادبیات هزار سال گذشته ایران و مجموع کتابهای ترجمه شده سی سال اخیر راه بیندازند. یعنی اقدام به کاری که غیر ممکن است. کسان دیگری که عرفان را دربست تایید می کنند باید قید پیشرفت علمی کشور را به قیمت ترویج خرافاتی که به این پدیده چسبیده است بزنند.
اما تکلیف صاحبنظران در مواجهه با پدیده عرفان چیست؟
اول: زدودن تقدس از باورهای عرفانی. هر چیز که مقدس باشد، غیر قابل نقد است. می توان تغییرش داد اما نمی توان متحولش کرد. تا وقتی که کلاه تقدس بر سر عرفان باشد امکان عوض کردن ماهیت آن وجود ندارد. تا صد سال پیش موضوعاتی مثل تلقین، تجسم، وانهادگی جسمی و مراقبه در اروپا به گروهها و فرقه های جادوگری و رازوری تعلق داشتند. هاله ای پر رمزو راز از تقدس بر گرد آنها پیچیده شده بود و پشت درهای بسته به دور از هیاهوی جامعه به آن پرداخته می شد. امروز این موضوعات و موضوعات مشابهی مثل هومئوپاتی، هیپنوتیزم، ماساژ درمانی، طب سوزنی، اتوژن، ان ال پی و… جزء جدایی ناپذیر روانشناسی، روانپزشکی و پزشکی مدرن هستند.
دوم: برداشتن مرید و مرادی و روشن کردن این مسئله که انسان قرن بیست و یکم برای دستیابی به محدوده های دیگر آگاهی به هیچ استادی احتیاج ندارد. تمام انچه هزاران سال سینه به سینه و با مرارت فراوان کسب می شد امروز به شکلی روشن و دقیق توضیح داده شده و در دسترس عموم است. سرسپردن به استاد یا فرقه ای مشخص علاوه بر اینکه جستجوگر کنجکاو دنیای درون را به جایی رهنمون نخواهد شد، موجبات سوءاستفاده از او، چاپلوسی، خودبرتربینی و تقدس را نیز فراهم خواهد کرد.
سوم: پیدا کردن واژه های نو و تعریف های جدید. وقتی کسی خود را در جامعه امروز ایران پیرو تعالیم عرفانی می داند، در مواجهه با دنیای روزمره، ناخودآگاه دچار تضاد می شود. چون نه تعریفی روشن بلکه تصوری مبهم از واژه ی عرفان و واژه های کلیدی هم خانواده آن دارد.
چهارم: متحرک نمودن و همگام کردن آموزش های درونی با مسائل زندگی روزمره. این مبحثی بسیار ظریف است که ممکن است در نگاه اول غیرممکن به نظر برسد. چون در ذهن بسیاری از ما عرفان به معنی دست شستن از دنیا، نگاه غیر علمی به مسائل، دوری از مادیات و افتادن به دام خرافات است. در صورتی که واقعیت آن در آشتی با جسم و روح خود، احترام به طبیعت، دوری از جنگ و خشونت و همزمان روحیه ای مبارزه طلبانه در مقابل مشکلات، متجلی می شود.
به نظر من تنها با پرداختن به موارد ذکر شده می توان خرافات را از محدوده ی عرفان جدا کرد و آن را به جایگاه اصلی خود یعنی مکمل عقل و منطق بازگرداند.
آخرین دیدگاهها