اسفند ۲۱

در سال ۲۰۰۳ میلادی مقاله ای دو قسمتی نوشته بودم به نام ناوالیسم که قسمت اول آن حاوی بیوگرافی نسبتا کاملی از کارلوس کاستاندا بود. این مقاله که در سایت شخصی خودم  منتشر شد، در وب فارسی آن زمان، یکی از معدود نوشته ها درباره کاستاندا بود. بعدا وبسایتم را فیل تر کردند و طبیعتا تعداد زیادی از خوانندگانش را از دست دادم.(آن موقع ها هنوز روش های عبور از فیل تر مثل الان شناخته شده نبود). چند ماه بعد به طور اتفاقی در یکی از وبلاگهای فارسی به همان مقاله برخوردم. copyright

صاحب وبلاگ کل مقاله را کپی پیست کرده و با امضای خودش منتشر کرده بود. جستجوی کوتاهی در اینترنت کردم و کاشف به عمل آمد که حدود چهل تا پنجاه سایت و وبلاگ مختلف عین همان مقاله را منتشر کرده بودند بدون اینکه از نویسنده یا سایت منبع نامی برده باشند. حتی در سایت وزین ویکی پدیای فارسی هم عین همان مقاله تحت نام کارلوس کاستاندا منتشر شده بود و تا یکسال قابل دسترس بود. یکی از کسانی که مقاله ی مرا دزدیده و به نام خودش سند زد، خانم نویسنده ای ست که کتابی هم درباره تاریخ قرآن نوشته است.

باری حکایت نقض کپی رایت و انتشار بی دردسر مطالب به نام خود، همچنان باز است. امروز جستجوی دیگری در اینترنت کردم و دیدم بعضی از مطالب و داستان های کوتاه  که در همین وبلاگ  نوشته ام، با عناوین دیگر و طبعا به نام افراد دیگر منتشر شده است. اسم این عمل، دزدی ست.

نوشته هایی که در وب فارسی در زمینه ی درون گردی منتشر می شود عموما یا تکرار نوشته های مفاتیح الجنانی و اشاعه ی خرافات و یا تقلید ناشیانه از نویسندگان غربی مثل کراولی، کاستاندا، باردون، چاپرا و دیگران – و البته بدون ذکر نام آنها – هست. یکی از ویژگی های جستجوگران ناشناخته ها، خلاقیت است. مایه خجالت است که کسی خود را سالک بنامد و در عین حال قدرت تجزیه و تحلیل و نوآوری یا جرات نقد پیشکسوتان این راه را نداشته باشد و بدتر آنکه از آدمها فراآدم بسازد. انگار فرهنگ مونتاژ و سرهم بندی کردن به علوم باطنی هم راه یافته و از هر طرف شیخی مجازی سر بلند می کند تا به مدد استفاده از نقض کپی رایت از خود خدا بسازد. به نظر من این اساتید خودخوانده، خیاطان جامه ی تقدس هستند. و تقدس همان مفهومی ست که انسان را از پرسیدن باز می دارد.

نوشته ای از عبدالحسین دهقانی \\ tags: , , ,

شهریور ۲۶

دوربین فیلمبرداری که دستت باشد می توانی هرچیزی را همانطور که خودت می خواهی به بیننده نشان دهی. بیننده ات چیزهایی را می بیند که دوربین تو به چشمش دیکته می کند  ولی آیا چشم های تو همه ی واقعیت را می بینند یا فقط می خواهی   ذهنیات خودت را به کمک لنز دوربین به بیننده القا کنی ؟ مثلا همین برنامه ی شوک را که اگر پی گیر مسائل درون گردی باشید حتما از صدا و سیمای وطنی یا یوتیوب دیده اید. تهیه کنندگان برنامه با زرنگی و البته به لطف جادوی دوربین فیلمبرداری همه ی چیزهایی را که اصلا ربطی به هم ندارند با مهر شیطان پرستی در یک برنامه ی کاملا غیر کارشناسی به خورد بیننده می دهند.  مدل مو، نوع لباس، مواد مخدر یا انواع جرائم اجتماعی چه ارتباطی با شیطان پرستی دارد؟

حتی اگر عده ای پسر و دختر نا آگاه یا ماجراجو هم خود را شیطان پرست بدانند، صلیب وارونه به دیوار اتاقشان آویزان کنند، پنتاگرام روی آرنجشان حک کنند، جمجمه ی مصنوعی روی قبر بگذارند و دورش بنشینند، شب ماه چهارده جیغ بکشند و روی سیگاری هی شیشه بزنند، باز نمی توان مشکل (  هیچ کدام از این رفتارها جرم نیست)  را به شیطان و شیطان پرستی حواله داد.

اما سوال اینجاست که چه حوادثی سرنوشت جمعی مان را تحت تاثیر قرار داد که نسلی چنین سرخورده و ناتوان از تغییر شرایط جامعه به بار آورد؟ این احساسی که   حداقل ده میلیون ایرانی را با انواع مواد مخدر مصنوعی و طبیعی آشنا کرد، چه احساسی بود؟ ناتوانی؟ ناامیدی؟ خواستن و نتوانستن؟ یا نگاه مذهبی به زندگی نوجوانی؟

نوشته ای از عبدالحسین دهقانی

آذر ۱۳

بحثی بین وبلاگهای سبز بر سر عرفان و خرافات در گرفته و زخم های کهنه جامعه ایرانی را بار دیگر در معرض دید قرار داده است. با پدیده ای به نام عرفان چه باید کرد؟

اگر  کلمه کلیدی عرفان را در گوگل فارسی جستجو کنیم، حدود سه و نیم میلیون صفحه پیدا می شود.  این در حالی ست که جستجوی اصطلاح محیط زیست حدودا دو میلیون و هفتصد هزار صفحه را در همان موتور جستجو پیدا می کند. چرا؟

یک علتش ممکن است این باشد که سایت ها و وبلاگ های فعال در زمینه محیط زیست کم کاری کرده اند که به نظر من جوابی صحیح نیست. یک علت دیگرش ممکن است این باشد که واژه عرفان در زبان فارسی واژه ای عام تر و اصطلاح محیط زیست اصطلاحی تخصصی تر است. علت سومش ممکن است این باشد که در تفکر جمعی جامعه ی جوان ایران، عرفان جایگاهی برتر از محیط زیست دارد.

جدای از اینکه کدام یک از این پاسخ ها درست است، و صرفنظر از مقایسه، نتایج این جستجو نشان می دهد که  عرفان و مفاهیم خویشاوندش مثل معنویت، دین، و مذهب در ذهن ایرانی، تاثیری انکار ناپذیر دارد.

طبقه ی نخبه ی ایران یا به قولی روشنفکران ایرانی اغلب با این مسئله برخوردی مطلق گرا داشته اند. یعنی یا آن را دربست طرد کرده اند و یا سعی کرده اند عرفان را با همه ی مخلفاتش در محدوده ی مذهب شیعه تعریف کنند. به نظر می رسد که این دو نوع رویکرد جامعه ی جوان ایران را راضی نکرده و بیشتر در همان محدوده محافل و مباحث روشنفکری کاربرد داشته است.

این مشکل همانطور که می دانیم در جریان انقلاب ایران به شکلی کاملا برهنه خود را نشان داد. در حالی که گروههای زیادی  برای سقوط حکومت شاهنشاهی با هم متحد شده بودند در نهایت روحانیون توانستند پشتیبانی مردم را بدست آورند و با اتکا به همان ذهنیت مذهبی و عرفانی جامعه ی ایرانی، سایر گروهها و دگراندیشان را به شکلی بی رحمانه سرکوب کرده و از دایره قدرت بیرون برانند.

مسئله تفکرات عرفانی و رویکرد قلبی به جای رویکرد تجربی به مشکلات زندگی روزمره در ایران نه تنها از بین نرفته بلکه طی سه دهه گذشته تشدید هم شده است. نمونه اش بازار داغ کتابهای عرفانی، فرقه های مختلف و مراجعه به رمالان و فالگیران، انرژی درمانی و شلوغی بیش از اندازه امامزاده هاست.

آیا باید در برخورد با این پدیده همان روش هایی را پیش بگیریم که نسل گذشته ی ما  آن را در پیش گرفته و به جایی نرسید؟ آیا باید یقه ی جوان ایرانی را گرفته و تفکر او را خرافات بنامیم؟ یا ان را تایید کرده و با خیل این جماعت عظیم همراه شویم؟ آیا غیر از این است که نسل حاضر از درون خانه های ما بیرون آمده و دست پرورده همان آموزشهایی ست که ما به آنها داده یم؟ و اگر چنین است چرا فرزندانمان یکسره آنچه را که به آنها گفته یا می گوییم رد می کنند و راه خود را می روند؟ چه کسی غیر از ما این نسل یاغی و کم و بیش بی اعتنا به سرنوشت جمعیش را تحویل جامعه داده است؟

پرداختن به هر یک از سوالات بالا محتاج مناظره ای طولانی ست که هنوز اصلا شروعش نکرده ایم. اما برگردیم بر سر همان پدیده ی عرفان که تاثیر بلامنازع مثبت یا منفی اش را در ذهن هر یک از ما – بدون استثنا – به جا گذاشته است. برای یک بار هم که شده دست از تفکرات حاصل از ثنویت و واکنش های تند احساسی برداریم و با نگاهی علمی و واقع گرایانه به مشکلات خود و مردممان بپردازیم. رد یا تایید یک پدیده خیلی راحت است و هر کس با کمی تعمق می تواند دلایلی برای رد یا تایید خود در خصوص یک پدیده – مثلا عرفان – پیدا کند. اما اگر این روشی درست می بود، تا حالا جواب داده بود. صحیح تر آن است که پدیده عرفان را تجزیه و تحلیل کنیم. با نگاهی انتقادی  ان را بشکافیم و درست را از نادرست بیرون بکشیم. ساختارش را مشخص کنیم و به آن جهت دهیم. به نظر من پدیده عرفان و تفکر مذهبی را حالا حالاها نمی شود از جامعه طرد نمود. دلیلش هم روشن است: این پدیده با هویت فرهنگی ایرانی گره خورده است. جوان ایرانی وقتی که می بیند مذهب مخلوط با سیاست  جوابگوی نیازهای ذهنی او نیست به مکاتب و سیستمهای غیر ایرانی و وارداتی رجوع می کند. دوستانی که می خواهند با رد کامل مسائل عرفانی جامعه را ازنو بسازند باید یک کتاب سوزان بزرگ را شامل تمام ادبیات  هزار سال گذشته ایران و مجموع کتابهای ترجمه شده سی سال اخیر راه بیندازند. یعنی اقدام به کاری که غیر ممکن است. کسان دیگری که عرفان را دربست تایید می کنند باید قید پیشرفت علمی کشور را به قیمت ترویج خرافاتی که به این پدیده چسبیده است بزنند. 

اما تکلیف صاحبنظران در مواجهه با پدیده عرفان چیست؟

اول: زدودن تقدس از باورهای عرفانی. هر چیز که مقدس باشد، غیر قابل نقد است. می توان تغییرش داد اما نمی توان متحولش کرد. تا وقتی که کلاه تقدس بر سر عرفان باشد امکان عوض کردن ماهیت آن وجود ندارد. تا صد سال پیش موضوعاتی مثل تلقین، تجسم، وانهادگی جسمی و مراقبه در اروپا به گروهها و فرقه های جادوگری و رازوری تعلق داشتند. هاله ای پر رمزو راز از تقدس بر گرد آنها پیچیده شده بود و پشت درهای بسته به دور از هیاهوی جامعه به آن پرداخته می شد. امروز این موضوعات و موضوعات مشابهی مثل هومئوپاتی، هیپنوتیزم، ماساژ درمانی، طب سوزنی، اتوژن، ان ال پی و… جزء جدایی ناپذیر روانشناسی، روانپزشکی و پزشکی مدرن هستند.

دوم: برداشتن مرید و مرادی و روشن کردن این مسئله که انسان قرن بیست و یکم برای دستیابی به محدوده های دیگر آگاهی به هیچ استادی احتیاج ندارد. تمام انچه هزاران سال سینه به سینه و با مرارت فراوان کسب می شد امروز به شکلی روشن و دقیق توضیح داده شده و در دسترس عموم است. سرسپردن به استاد یا فرقه ای مشخص علاوه بر اینکه جستجوگر کنجکاو دنیای درون را به جایی رهنمون نخواهد شد، موجبات سوءاستفاده از او، چاپلوسی، خودبرتربینی و تقدس را نیز فراهم خواهد کرد.

سوم: پیدا کردن واژه های نو و تعریف های جدید. وقتی کسی خود را در جامعه امروز ایران پیرو تعالیم عرفانی می داند، در مواجهه با دنیای روزمره، ناخودآگاه دچار تضاد می شود. چون نه تعریفی روشن بلکه تصوری مبهم از واژه ی عرفان و واژه های کلیدی هم خانواده آن دارد.

چهارم: متحرک نمودن و همگام کردن آموزش های درونی با مسائل زندگی روزمره. این مبحثی بسیار ظریف است که ممکن است در نگاه اول غیرممکن به نظر برسد. چون در ذهن بسیاری از ما عرفان به معنی دست شستن از دنیا، نگاه غیر علمی به مسائل، دوری از مادیات و افتادن به دام خرافات است. در صورتی که واقعیت آن در آشتی با جسم و روح خود، احترام به طبیعت، دوری از جنگ و خشونت و همزمان روحیه ای مبارزه طلبانه در مقابل مشکلات، متجلی می شود.

به نظر من تنها با پرداختن به موارد ذکر شده می توان خرافات را از محدوده ی عرفان جدا کرد و آن را به جایگاه اصلی خود یعنی مکمل عقل و منطق بازگرداند.

 

 

 

 


نوشته ای از عبدالحسین دهقانی

آبان ۱۷

پیش نوشت: لطفا به تفاوت بین دو واژه ی مکتب و فرقه توجه داشته باشید.

جریان تفکرات درون گردی (عرفانی) مدرن در ایران، رشد اولیه خود را بدون تردید مدیون دکتر شعبان طاوسی ست. وی یکی از اولین کسانی بود که سعی کرد مسائل فوق طبیعی را با استفاده از تئوری های روانشناسی – بویژه تئوری ضمیر ناخودآگاه زیگموند فروید -  توضیح دهد. دکتر طاوسی (کابوک) همچنین با نوشتن کتابهایی در زمینه ی هیپنوتیزم، خود هیپنوتیزم و تمرکز فکر تلاش کرد تا پدیده هایی را که در علوم باطنی شاهدش هستیم در قالبهای علمی، کلاسیک و مستدل  بیان نماید. (بر خلاف خیلی از نویسندگان ایرانی که بدون تشریح یا توضیح چنین پدیده هایی خواننده را مستقیما به قسمتهای عملی و تمرین های بازاری پرتاب می کنند). مرور کتابهای دکتر طاوسی نشان می دهد که ایشان در ابتدا مدافع ماده گرایی بوده و اعتقاد چندانی به روح یا عالم غیب نداشت. بر همین اساس نیز تمام پدیده های فوق طبیعی را نتیجه ی حکومت ضمیر ناخودآگاه و  تسلط آن بر ضمیر آگاه می دانست. اما در کتابهای آخرش علاوه بر کنار گذاشتن اعتقادات اولیه، مطالب زیادی در مورد دنیای غیب و چگونگی تقویت نیروهای فرامادی نوشته است. علتش شاید این باشد که وی بعد از نوشتن چند کتاب اول خود با صوفیان آشنا شد و چنان که خود می نویسد، به سلک درویشان در آمد. چیزی که ادبیات دکتر  شعبان طاوسی را برجسته می کند، این است که وی تا آخرین لحظه از نگاه علمی و رویکرد منطقی خود دست برنداشت و همواره سعی داشت که یافته های خود را با اخرین اکتشافات پزشکی و روانشناسی همراه سازد. مرحوم طاوسی در جریان جنگ هشت ساله به دلایل سیاسی متحمل فشارهای زیادی از سوی حکومت شد و حتی مدتی نیز در زندان اوین زندانی بود و او را تحت شکنجه و آزار و اذیت قرار دادند. برای انتشار کتابهایش نیز همواره با مشکل روبرو بود. علاقمندان علوم باطنی حتما به یاد دارند که طی سالهای شصت و پنج تا هفتاد شمسی کتاب خودهیپنوتیزم ایشان (چاپهای چهارم تا هشتم) چه سر و صدایی در محافل درون گردی راه انداخت و تقریبا همه جا در چنین مجالسی مورد بحث قرار می گرفت. البته این را هم باید گفت که نوشته های دکتر طاوسی بویژه نتیجه گیری های ایشان دارای نواقصی ست و بعضا نمی توان به آنها استناد کرد. به هر حال این کتابها و همینطور سخنرانی های ایشان تحرکی در علوم درون گردی ایجاد کرد و جوانان زیادی را جذب خود نمود.

از بین صاحبنظران دیگری  که در ترویج تفکرات درون گردی معاصر سهمی داشته اند می توان دکتر رضا جمالیان، حسین الماسیان و محمد جعفر مصفا را نام برد.

جامعه ایران طی بیست سال گذشته پذیرای سه دسته از مکاتب درون گردی خارجی بوده است: تفکرات آسیای شرقی، تفکرات اروپایی و تفکرات آمریکایی (شمال و جنوب). ورود این مکاتب به تاسیس فرقه هایی چند و همینطور تشکیل حلقه های درون گردی انجامیده است. منظور از حلقه ی درون گردی گروهی از علاقمندان به یک مکتب باطنی ست که در رابطه با آموزش های آن مکتب دور هم جمع می شوند.

آسیای شرقی:

با اینکه کتاب مقدس اوپانیشادها حدود ۳۵۰ سال پیش توسط داراشکوه با عنوان «سر اکبر» به فارسی ترجمه شده است، اما بسیاری از علاقمندان به مسائل درون گردی بوسیله ی کتابهایی که از زبان های اروپایی ترجمه شده  با مکاتب هندی و بودایی آشنا شدند. این در حالی ست که محققان اروپایی اولین بار از طریق همان ترجمه ی فارسی داراشکوه کتاب اوپانیشادها را شناختند.  اوپانیشادها شامل سرودهای مقدسی ست که حدود ۵۰۰ تا ۸۰۰ سال قبل از میلاد مسیح نوشته شد و تقریبا تمام کتابهای ترجمه شده از زبان های اروپایی درباره ی یوگا و مکاتب هندی تعلیمات نظری و عملی خود را از این کتاب گرفته اند. موضوعاتی مثل پرانا، تمرینات تنفسی و روش های نشستن در کنار افسانه های هندی در اوپانیشادها نوشته شده و منبعی کامل و جامع برای کسانی ست که به مکتب های درون گردی هندی علاقمندند. کتاب مهم دیگری در این زمینه که شش ترجمه ی فارسی نیز از آن موجود است باگاوادگیتا می باشد که در ایران بیشتر مورد توجه پیروان فرقه ی بکتی یوگا قرار گرفته استاوم.

موضوعی که علاقمندان به مکاتب هندی چندان توجهی به آن نکرده اند این است که کتابهای موجود در بازار ایران از یک طرف شکل مسیحی شده و از طرف دیگر نسخه ی ساده شده و بازاری این مکاتب را به نمایش می گذارد. یک نمونه ی آن تعلیمات ماهاریشی ماهش یوگی است که با علامت اختصاری «تی ام» در بسیاری از شهرهای ایران دارای نمایندگی ست. آموزش های تی ام و سایر آموزش های هندی حاصل موج مهاجرتی هستند که در دهه شصت و هفتاد میلادی در قرن گذشته بوقوع پیوست. طی این بیست سال از یک طرف جوانان زیادی از آمریکا و اروپا راهی هند شدند و از طرف دیگر اساتید زیادی از هند به آمریکا و اروپا مهاجرت کردند. تعداد معدودی از مهاجرانی که پس از سال ها به به موطن غربی خود بازگشتند، بعلاوه اساتید مهاجر هندی، مکاتب مختلفی را در کشورهای غربی پایه گذاری کردند و مفاهیمی مثل مدیتیشن، مانترا، ریلاکس و یوگا را در جوامع غربی جا انداختند. این اساتید برای اینکه ذهن عملگرا و زندگی پر تکاپوی انسان غربی را – که در دنیای صنعتی وقتی برای مراقبه نداشت – با خود همراه کنند، از یک طرف به ساده کردن تکنیکهای مراقبه روی آوردند و از طرف دیگر مفاهیم هندوئیسم را در قالب های تفکری مسیحی در جوامع غربی منتشر نمودند. تعلیمات حاصل از این رفت و آمد، طی بیست سال گذشته به ایران نیز رسید و همان چیزی را بوجود آورد که اکنون در جامعه با عنوان های عرفان مدرن یا عرفان سکولار شناخته می شود. دو مکتب مهم دیگر که از همین طریق وارد ایران شدند، ذن بودیسم و تائوئیسم است که بیشتر مورد توجه کسانی قرار گرفته که با ورزش های رزمی شرق آسیا (بویژه کونگ فو و تای چی) سر و کار دارند.

علاقمندان واقعی مسائل درون گردی که عمری در این راه وقت صرف کرده اند و در ضمن هیچ مکتب یا فرقه ای را ایستگاه آخر خود تلقی نکرده اند به خوبی می دانند که مرادخواهی و مرید پروری یک چیز است و شناخت دنیای درون چیز دیگر. زمانی که انسان های جستجوگر برای شناخت اسرار فوق طبیعی مجبور بودند هزاران کیلومتر سفر کنند و در نهایت خود را تحت اختیار استاد یا فرقه ای قرار دهند و عمری صرف نمایند تا با تعلیمات سری آشنا شوند، دیگر به تاریخ پیوسته است. کسانی هم که هنوز بر این روش ها پا می فشارند، همچنان در گذشته زندگی می کنند و پرده ی اندیشه های فرقه گرایانه مانع می شود تا به اطراف نگاه کنند. درون گرد قرن بیست و یکم به هر نوع اطلاعاتی در هر زمینه ای با صرف اندکی وقت دست پیدا می کند و ذهن کنجکاو و پرسشگر او بهتر از هر استادی می تواند در پیچ و خم های ناشناخته، راهنمایش باشد.

پی نوشت: تا پیش از این به جوانان شما مژده می‌دادیم که امام زمان را خواهید دید، اما حالا به سالخوردگان نیز بشارت می‌دهیم که حضرت را خواهند دید

جمله ی فوق، از مقاله ی جالبی ست در نشریه شهروند امروز که به خبرهایی درباره فرقه های امام زمانی پرداخته است. روش کلیک کنید تا اصل مقاله باز شود



نوشته ای از عبدالحسین دهقانی \\ tags: ,

آبان ۰۹

بعد از انقلاب خصوصاً بعد از جنگ، گرایش به تصوف زیاد شد. و این هم مسبوق به سابقه است کلاً در همه جا هر گاه جنگی رخ داده، بعد از آن گرایش مردم به معنویت و عرفان زیاد می‌شود. دکتر عبدالحسین خسروپناه

به نظر می رسد که تصوف درحال حاضر دوران طلایی فعالیت خود را در جامعه ایران سپری می کند. دستکم هیچ جا در پنجاه سال اخیر فرقه های درون گردی صوفیه تا این اندازه در جامعه فعال نبوده و هواخواه نداشته اند. انبوه کتابهایی که درباره صوفی گری منتشر شده اند و انتشار کتابهایی که قبلا فقط به صورت خطی یا فتوکپی در خانقاهها دست بدست می گشت و وجود سایت ها و وبلاگهای بسیار در زمینه تصوف، حکایت از جذابیت این محدوده برای دو نسل اخیر دارد. اقای مایل هروی در مقدمه ی کتاب این برگ های پیر توضیح می دهد که در پنجاه سال گذشته مشهورترین آثار عرفانی، تصحیح، احیا و بعضی از آنها بررسی نیز شده است و چند صد رساله و کتاب کوتاه و بلند عارفان گذشته منتشر شده اند. با این حال وی این را نیز ناکافی می داند:

وقتی در دهه اخیر به تحقیق در تاریخ ادبیات تصوف اهتمام کردم و تدوین آن را در قلمرو تاریخ زبان فارسی دری مجال طرح دادم و پایه تدوین را بر تفتیش و بررسی مستقیم آثار پیوسته و وابسته موضوع مذکور گذاردم، دریافتم که می بایست همزمان با تالیف چنین آثاری، بسیاری از نگارش های کوتاه و بلند عرفان و تصوف را نیز احیا کنم.

شاید علت رویکرد مردم را به فرقه های درویشی در دو دهه اخیر - علاوه بر دلیلی که دکتر عبدالحسین خسرو پناه ذکر فرموده اند -  بتوان در نکات زیر یافت:

اول اینکه رسانه های رسمی در این مدت تاکید زیادی بر مذهب و مسائل مذهبی داشته اند. این بمباران تبلیغاتی وسیع در ربع قرن گذشته موجب شده تا آن قسمت از روحیات مذهبی مردم که در اعماق دنیای درونِ هر یک از ما ریشه دارد به سطح بیاید و احساس جستجوی معنویات شکوفا گردد. اما از طرف دیگر مذهب سیاسی و اشتباهات فاحش روحانیون حاکم در عرصه ی سیاست، اقتصاد و جامعه، همچنین دوروئی و بیان تحکم آمیز ایشان در برخورد با مردم، به اینجا ختم شده که علاقمندان معنویت، مذهب رسمی و حکومتی را محدوده ای مناسب برای گرایشات معنوی خود تشخیص نداده و به حلقه های صوفی گری روی آورند.

روی آوری به معنویات برای بسیاری از صاحبنظران امری پسندیده است و به عقیده ی آنها به رشد اخلاقیات منجر خواهد شد. نکته ای که این وسط نادیده گرفته شده، رشد یک بعدی ست. چنین رشد نامعتادلی در هر زمینه ای – خواه معنویت و خواه علم یا اقتصاد و حتی ورزش – به خلق انسان عروسکی منجر می شود. یعنی کسی که تپه ای را فتح می کند  ، آنجا چادر می زند، ساکن می شود و سپس از بالای آن به دنیای اطراف نگاه می کند. برای او همه ی آدم های دیگری که آنجا نیستند کوچک و حقیر به نظر می رسند و این حقیر و کوچک دیدن آدم ها چنان ماهرانه در ذهنش می نشیند که تا وقتی آن بالاست هرگز متوجه نمی شود اسیر بزرگی تپه ای ناچیز شده است. این پروسه بعدا به خلق قواعد اخلاقیی منجر می شود که در همه ی جامعه پخش می شوند و به ارزش های انسان عادی آن جامعه تبدیل می گردند. برای مثال یکی از این ارزش ها که از همین راه در جامعه ی ما ریشه دوانده این است که انسان ایرانی در مقابل ناملایمات و مشکلات زندگی به جای تفکر، تعمق، استدلال و منطق به نفرین و دعا پناه می برد و اندیشه ی تسلیم و زندگی باری به هر جهت را جایگزین اندیشه ی مبارزه می کند و از خلق موقعیت های جدید غافل می ماند.

دوم اینکه هجوم افکار و اندیشه های رازورانه از آسیای شرقی و اروپا به داخل کشور،  به پیدایش خیل عظیمی از مشتاقان و علاقمندان به مسائل فوق طبیعی منجر شده که از بین آنها کسانی که هم به دنبال ورود به عرصه ی عملی مسائل درون گردی بوده اند و هم در عین حال روحیه ای محافظه کارانه داشته اند، به جای سیستم های وارداتی – که از پشتوانه فرهنگ ایرانی برخوردار نیستند -  سیستم های صوفی گری را که هم در جامعه ایران امتحان شده هستند و هم حداقل پشتوانه ای هزار ساله دارند، انتخاب کرده اند.

د ر این میان، حکومت که تفکر صوفی گری را به عنوان رقیبی برای اندیشه ی مذهبی خود تلقی کرده است، از دوجبهه سعی در کوبیدن فرقه های صوفیه داشته که به نظر می رسد در هر دو جبهه هم نتوانسته موفقیت چندانی کسب کند: از یک طرف با زور قانون و بگیر و ببند های حکومتی و از طرف دیگر با استدلالهای مذهبی

یک تناقض عمده که اخیرا در نوشته های روحانیون معتقد به ولایت فقیه و مدافعین خشک مذهب در ایران به چشم می خورد این است که هر جا با اندیشه های مخالف خود روبرو می شوند، این اندیشه ها را به جرم اینکه ریشه ایرانی ندارند نفی می کنند. در واقع آنها با بیان دو گزاره منطقی زیر  اندیشه خودشان را نقض می کنند:

اول: هر اندیشه ای که ریشه ایرانی ندارد فاقد اصالت است. ( با خواندن مقالاتی که در سایت تبیان و سایر سایت های مذهبی درباره تصوف نوشته شده به وضوح می توان دید که این مکتب را به دلیل آنکه ریشه های یونانی، مسیحی و هندی دارد مورد نقد قرار داده و فاقد اصالت معرفی می کنند)
دوم: ولایت فقیه ریشه ای الهی دارد و امتداد امامت است.
نتیجه ای که از دو گزاره فوق گرفته می شود این است که اندیشه ولایت فقیه فاقد اصالت است. بنابراین با فرض اینکه روحانیون معتقد به اصالت ولایت فقیه هستند، این استدلال از جانب آنها برای کوبیدن تصوف کاملا غیرمنطقی، نادرست و فاقد ارزش است.

استدلال دیگر در این زمینه این است که می گویند تصوف بدعتی ست در اسلام چون در زمان پیغمبر وجود نداشته و بعدها بوجود آمده. در این زمینه نقدهای بسیاری توسط متفکران و محققان شیعه و سنی نوشته شده که به دلیل ظرافت و پیچیدگی موضوع نوشتن درباره آنها موجب طولانی شدن این مطلب می شود. علاقمندان می توانند برای نمونه به نقدی که آقای امجد امام در وبلاگ خود بر کتاب تصوف در ترازوی سنت و قرآن نوشته است مراجعه نمایند.

کسی را که قصد عضویت در فرقه دارد ولی هنوز عضو رسمی آن نیست، در اصطلاح طالب می نامند. طالب بعد از اینکه علاقه ی خود را از طریق شرکت در جلسات فرقه و گفتگو با دیگران، به اثبات می رساند، بوسیله ی پیر دلیل به یکی از شیوخ آن فرقه که اجازه ی دستگیری (تشرف دادن) دارد، معرفی می شود. گفته شده است که شیخ فقط در صورتی می تواند یک طالب را به عضویت فرقه اش در آورد که قلبش به آن حکم دهد. ممکن است فردی در همان برخورد اول پذیرفته شود و به سلک درویشان در آید و ممکن است ماهها یا حتی سالها طالب باشد. در صورتی که شیخ تشخیص دهد، طالب را طی آیین تشرف به عضویت فرقه اش در می آورد. و از آن پس وی تبدیل به سالک می گردد. مراسم تشرف تقریبا شبیه به همین مراسم در فرقه های هندی ست. و با وجود تفاوت هایی در فرقه های مختلف صوفیه، کم وبیش یکسان اجرا می گردد. معمولا طالب، پارچه ای سپید، شیرینی، میوه، گل یا طلا با خود می آورد و طی این مراسم ذکری مخصوص به او داده می شود. ذکر یک ویژگی اصلی در فرقه های درون گردی صوفیه محسوب می شود. سالک، زیر نظر پیر دلیل اموزش های مختلف را می بیند و راه خود را آغاز می کند. او باید مقامات مختلفی را طی کند که ابتدا به صورت احوالات بر دل او می نشینند.

نوشته ای از عبدالحسین دهقانی \\ tags: ,

آبان ۰۴

زمانی در زندگی فکر می کردم که جنگل را می شناسم. برایم زیبا و دوست داشتنی بود (هنوز هم هست). فکر می کردم که این موجود قشنگ  در لابلای پیچیدگی های خود از طراوت، بوی نمدار درختان و پرندگان -  شیپور زنان طبیعت – و نیز از حیواناتی که لذت وحشی ماندن را به وحشت اهلی شدن ترجیج می دهند، محافظت می کند. جایی که دنیا آمده ام در دامنه ی کوههای بلند قرار دارد. رشته ای از کوهپایه های زاگرس. همه جا سنگ است. قهوه ای، سرخ، سبز، سفید و از هر رنگ دیگری که در هیچ تابلوی نقاشی نمی توانی پیدا کنی. هر تخته سنگی، هر تپه ای و هر صخره ای رنگ خودش را دارد. کوه را خوب می شناختم و خوب بلد بودم از لابلای صخره های کهنسالی که ریشه در زمین و سر به آسمان داشتند، چطور کوره راههایی را که ردی  ناپیدا از چوپانها و مردمان تنهای کوهگرد بر آنها حک شده بود پیدا کنم و راه خود را به سمت دره یا قله بازشناسم. می دانستم که چطور شبهای تاریک در دل کوههای وحشی جهت درست را با استفاده از آسمان روشن و پر ستاره پیدا کنم.

جنگل را فقط از کتابها می شناختم. واژه اش برایم آشنا بود و فکر می کردم که به همین دلیل خودش را هم می شناسم. تا اینکه یک بار با خود جنگل روبرو شدم. نیمه شب بود. با یک دوست دیگر از اتومبیلی که ما را تا آنجا آورده بود پیاده شدیم و به سرعت در پناه درخت ها نشستیم. روبروی ما در فاصله سه کیلومتری مرز قرار داشت. راننده قبلا همه چیز را برایمان توضیح داده بود. می بایست فاصله ی تا مرز را  پیاده می رفتیم و با عبور از آن جنگل مرزی، یواشکی وارد کشور مورد نظر می شدیم. به همین سادگی. زمین و درختها از برف سفید بودند و نور ماه را چنان منعکس می کردند که همه جا را می شد روشن و واضح دید. وارد جنگل که شدیم، دیگر اثری از جنگل ندیدم. همه جا درخت بود و رستنی های کوچک و بزرگی که زیر بار دانه های سفید برف سر خم کرده بودند و با زمین حرف می زدند. نیم ساعتی جلو رفتیم و بعد تازه فهمیدیم که پیدا کردن جهت غیر ممکن است. در واقع هیچ معیاری نداشتیم تا بوسیله آن بفهمیم که آیا راهمان را درست آمده ایم و آیا همچنان مستقیم می رویم یا نه. دیگر اثری از آن مجموعه ای که در ذهن هر یک از ما جنگل نام دارد نبود. درختها احاطه مان کرده بودند. ایستادیم و زیر برف شدیدی که چند لحظه قبل شروع شده بود با هم مشورت کردیم و سپس جهتی را که فکر می کردیم جهت درست باشد انتخاب کردیم و پیش رفتیم. طبق محاسبات قبلی می بایست حداکثر دو ساعته از مرز عبور کنیم و آنطور که برایمان توضیح داده بودند چراغ های شهر کوچکی را که آن سوی مرز قرار داشت، ببینیم. سه ساعت یا بیشتر راه رفتیم. نه  چراغ ها را دیدیم و نه اصلا اثری از آبادی بود. به دوستم پیشنهاد کردم که از تپه ای که در سمت راستمان قرار داشت بالا برویم و اطراف را نگاه کنیم. زیر بارش برف و در حالیکه تا زانویمان توی برف فرو می رفت – به هر جان کندنی بود – خودمان را بالای تپه رساندیم و به اطراف نگاه کردیم.  تپه های اطراف همه یک شکل بودند. سپید و پوشیده از درخت و ما که هر دو برای اولین بار در چنین موقعیتی گیر کرده بودیم اصلا نمی دانستیم که جهت غرب را چطور باید پیدا کنیم.

آسمان یک دست ابری بود و برف چنان می بارید که به سختی می شد بالا را نگاه کرد. دیگر هیچ اثری هم از ماه به چشم نمی خورد. دوستم پیشنهاد داد که با دنبال کردن رد پایمان برگردیم و قبل از اینکه صبح شود خود را به جای امنی برسانیم و شبی دیگر با قطب نما تلاش کنیم. راه برگشت را پیش گرفتیم و چند دقیقه ای که جلو آمدیم دیگر اثری از رد پایمان هم ندیدیم. برف و باد شدیدی که زوزه کشان به صورتت شلاق می زد همه چیز را محو کرده بود. حالا دیگر اولویت ما نه پیدا کردن مرز بلکه بیرون رفتن از آن جنگل و نجات جانمان از سرما و یخبندان بود. احتمالا تا پیدا کردن جاده و دیدن شهری که از آنجا سوار ماشین شده بودیم باید ساعتها در پیچ و خم آن جنگل سفید دور خودمان گشته باشیم. تنها در روشنی صبح گاه و وقتی که دیگر برف نمی بارید راه خودمان را پیدا کردیم. بخت یا چیز دیگری – و البته نه تجربه – یارمان بود.

در واقع هر دوی ما جنوبی بودیم و می خواستیم با همان روش هایی که می شناختیم شانس خود را در یک میدان ناشناخته آزمایش کنیم. شاید اگر نوع نگاه خود را تغییر می دادیم، شاید اگر طور دیگری درباره آن موقعیت جدید فکر می کردیم و شاید اگر از قبل آگاه بودیم که تجربه ی ما در مورد کوههای برهنه، صحرای داغِ گرمسیر و آسمان شفاف و پر ستاره ی جنوب در جنگل و برف و کولاک به کارمان نمی آید، آن وقت ریسک عبور از آن جنگل با موفقیت توام می شد.

دیروز با یک دوست که جهان بینی مارکسیستی دارد، درباره مکتب های درون گردی صحبت می کردم. او همه پدیده های فوق طبیعی مثل رویای آگاهانه، تخلیه روح، جسم ستاره ای و دانش بی کلامِ مکاشفه و شهود را تحت واژه ی خرافات می شناسد و مسائل اینچنینی را که انسان از زمان ظاهر شدن بر این کره ی خاکی با آن درگیر بوده به عنوان بی سوادیِ توده های ناآگاه و تریاک فکری آدم های مسخ شده توصیف می کند. برای او سرگذشت بشر تشکیل شده است از همان دوره های تاریخی در نظریه ی مارکس و هر اتفاقی را می خواهد در این چهارچوب بگنجاند و توضیح دهد. فکر کنم او جنگل را نه تجربه کرده و نه چنین قصدی دارد. می خواستم به او اعتراض کنم ولی بعد یادم افتاد که توصیف ما دو نفر از جهان کاملا با هم متفاوت است. وقتی که من توصیف او را تجربه نکرده ام ، وقتی که من هم نمی خواهم جنگلَ جهانِ او را تجربه کنم، چطور می توانم با معیارهای خودم آن را به قضاوت بگذارم؟ در این صورت چه فرقی با او خواهم داشت؟

بسیاری وقتها شناخت ما از ابعاد مختلف زندگی، شناخت کلامی ست. واژه ها، تعابیر و توصیف ها را از یک پدیده – مثلا جنگل – می خوانیم یا می شنویم و بعد اسم این دانستنی ها را شناخت می گذاریم. با دیوار واژه ها برای خود خانه درست می کنیم و هر چیز جدید و ناشناخته را به خانه ی شناخت کلامیمان منتقل می کنیم و با همان عینکِ واژه های آشنا توضیحش می دهیم.

رفتن در کوره راههای ناشناخته ی زندگی و تجربه ی مستقیمِ شبهای ِ سیاهِ ناشناخته ها البته خطرناک است اما فکر کنم  ارزش این ماجراجویی بیشتر از ماندن و پافشاری بر دانسته های تئوریک باشد.

پی نوشت ۱:  با شنیدن خبر مرگ مشکوک یک خانم دکتر در زندان بسیج که به خاطر هیچ دستگیر شده بود و احتمالا برادران بی وجدان حزب اللهی او را مورد تعرض هم قرار داده بودند، شوکه شدم و تا چند روز قادر به نوشتن نبودم. چقدر زود توی سیل اخبار فراموش شد و چقدر بی عرضه ام که هیچ کاری جز نوشتن چند جمله ی بی مصرف از دستم نمی آید.

پی نوشت ۲:  این متن زیبا، پیچیده و پر استعاره را از وبلاگ راسوی سیاه از دست ندهید. پر از احساس غریبِ حیرت است.

 

 


نوشته ای از عبدالحسین دهقانی

مهر ۲۴

متاسفانه هیچگونه آمار دقیقی از تعداد فرقه های درون گردی در داخل کشور نداریم. علتش شاید این باشد که در نظر محققان جامعه شناسی یا مردمشناسی ما این موضوع در اولویت قرار نداشته و چندان مهم نمی باشد. در چنین شرایطی باید بالاجبار به شواهدی که از فعالیت فرقه های درون گردی حکایت می کنند بسنده نمود با این تذکر که بسیاری از این فرقه ها اصلا خود را با اصطلاح فرقه تعریف نمی کنند.

با نگاهی به تیراژ کتابهایی که در موضوعات مذهبی، روانشناسی و درون گردی نوشته می شوند، می بینیم که این کتابها حتی به چاپهای دهم یا بالاتر هم می رسند و حسابی خریدار دارند. حتی کتابهای رمان هم که معمولا پرفروش هستند از سوژه های عرفانی یا روانشناسی استفاده کرده اند. مزدک علی نظر می نویسد:

رمان، قالب اصلی ادبیات عامه پسند امروز ماست و طبق روال سابق، مهم ترین مشخصه های داستان این رمان ها عبارت است از: گرفتن طرف جوان ها، روانشناسی سطحی، عرفان دم دستی، استفاده از کاراکترهای تیپیک (به جای شخصیت های پرداخت شده)، … و سرانجام: یک «هپی اند» حسابی

   کتابهایی با موضوعات روانشناسی موفقیت، مدیتیشن، عرفان مدرن، رازوری و علوم باطنی، یوگا و همینطور نوشته های نویسندگانی مثل پائولو کوئیلو، کاستاندا، آنتونی رابینز، ژوزف مورفی، اوشو، محمد جعغر مصفا، کریشنامورتی و پاول توئیچل نسل جوان را مجذوب خود کرده اند. از طرف دیگر با جستجو در اینترنت می بینیم  بسیاری از کتابهای الکترونیکی که قاعدتا خریدارانشان را نسل جوان تشکیل می د هند، حاوی همین موضوعات هستند. استقبال زیاد از این کتابها نشان می دهد که جوانان در پی یافتن آرامشی هستند که هیاهوی دنیای روزمره، ناامنی، فقر و هرج و مرجی که بر کشور سایه انداخته، از آنها گرفته است. این امر می تواند هم تبعات منفی و هم مثبت داشته باشد. منفی از آن جهت که بسیاری از کتابهای روانشناسی موفقیت یا رفتاردرمانی بر اساس تحقیقاتی نوشته شده که در کشورهای غربی صورت پذیرفته و از انجا که سیستم سیاسی و اجتماعی این کشورها و همینطور ارزش ها و هنجارهای معتبر در آنها با جامعه ما تفاوت های اساسی دارند، انجام عملی روش های توصیه شده در این کتابها در متن جامعه ی ایران، غالبا با شکست مواجه می شود و موجب سردرگمی بیشتر می گردد. از طرف دیگر در حالی که صاحبنظران ما مفاهیم عرفانی را به شکلی مدرن و با زبان امروزی توضیح نداده و دسته بندی نکرده اند ترجمه های اینگونه کتابها نیز به دلیل انبوه تضادهایی که با آموزش های رسمی و واقعیات زندگی در جامعه امروز دارند، نمی تواند راهنمای عملی کاملی برای جستجوگران و علاقمندان این مسائل باشد. یک خطر دیگر این است که واقعه ای که در قرن دوم هجری رخ داد – یعنی فراگیر شدن اندیشه ی ترک دنیا و صوفی گری در پی شکست ایرانیان از مسلمانان – بار دیگر در جامعه تکرار شود و البته این بار به دلیل وفور مواد مخدر، به شکلی پیچیده و کاملا نابود کننده. نتیجه مثبت این پدیده هم در صورتیکه بتوان آن را با آگاهی و اعتمادبنفس همراه کرد، این است که می تواند به خلق ایده های جدید و در نهایت تاثیر بر ساختار فکری جامعه منجر شود. در هر صورت فروش بالای این کتابها و همینطور وفور موسسات آموزشی مدیتیشن، روانشناسی، رفتار درمانی و درون گردی فضا را برای فعالیت و عضو گیریِ فرقه های درون گردی بسیار مناسب کرده است.

 

هرچند که تقسیم بندی فرقه های درون گردی به دلیل بافت درهم تنیده شده ای از روش ها و معتقدات که اکثر آنها شباهت های شکلی با هم دارند، چندان معقول نیست، اما برای یک نگاه همه جانبه ضروری به نظر می رسد. به طور کلی سه دسته از این فرقه ها را می توان در جامعه امروز ایران دید:

فرقه های امام زمانی

مفهوم امام زنده تا قبل از انقلاب به صورتی ساده و بی ریا در ذهن مردم کوچه و بازار بود و مثل همه چیزهای مقدس دیگر جایگاه خودش را در فکر عوام داشت. جایگاهی مثل دعا برای کمک به حل مشکلات روزمره یا برخاستن و دست به سینه ایستادن هنگامی که نام امام زمان برده می شد. در مقاطعی حتی در دبستان ها و مدارس راهنمایی نیز دعای فرج خوانده می شد. فقط در فرقه انجمن حجتیه و در جلسات روحانیون به مسئله زنده بودن امام و امکان ظهور او به طور جدی پرداخته می شد. بعد از انقلاب با انتشار کتابهای مختلف مذهبی در سطح جامعه و از جمله کتابهای حدیث و همینطور به خواست روحانیون حکومتی این مسئله به شکلی جدی در سطح جامعه مطرح شد. بویژه کتابهای سید حسن ابطحی (پدر آقای ابطحی، اولین روحانی وبلاگنویس) در این زمینه نقش مهمی ایفا کردند. مثلا کتاب پرواز روح ایشان مدت کوتاهی پس از چاپ نایاب شد و در بازار سیاه با قیمتی چندبرابر فروخته می شد. استدلال غالب فرقه هایی که بعدا بوجود آمدند در زمینه ارتباط با امام زمان این است که می توان در رویا با وی تماس گرفت و از او راهنمایی دریافت کرد. به دلیل سرکوب و سان*سور شدید روحانیون حکومتی که می خواهند این اندیشه را در انحصار خود داشته باشند، میزان فعالیت و ابعاد این فرقه ها در پرده ای از ابهام قرار دارد.

دست اندرکاران سیستم ولایت فقیه و همینطور روحانیون نزدیک به حکومت از دهه دوم انقلاب به این طرف همواره سعی کرده اند این موضوع را به شکلی واقعی در جامعه جا بیندازند که امام زمان از حکومت ولایت فقیه حمایت می کند. تقریبا در همه مساجد و مهدیه ها موضوع امام زمان همواره مطرح می شود و گروههای زیادی از سوی حکومت برای تبیین اندیشه های امام زمان و چگونگی آماده شدن برای ظهور ایشان تشکیل شده است. موضوع امام زمان موضوعی مقدس در اندیشه افراد معتقد است و قابل احترام می باشد حتی  همان درصد زیادی که به چیزی جز پول و معیشت روزانه فکر نمی کنند و از انواع ترفندها برای بیرون کشیدن گلیم خود از سیل فقر استفاده نموده  و در وقت ناکامی به زمین و زمان فحش می دهند، یک جایی در پستوی دنیای درونشان به امام زمان اعتقاد دارند. (این برای اپوزیسیونِ پشت میز نشین و روشنفکران خوش بیانی که دست ظریفشان هیچوقت پینه نبسته، خبر خوبی نیست). اما چیزی که کمتر کسی به آن توجه می کند، نتیجه ی فرعی و غیر مستقیمی ست که از تمام این برنامه ها، مراسم، کلاس ها وسخنرانی ها حادث می شود: حمایت امام زمان از حکومت ولایت فقیه. توضیح اینکه ذهنِ فرد عادی جامعه ی ما بین این سه گزاره ارتباطی منطقی ایجاد می کند: امام زمان حی وحاضر است. طرفداران ولایت فقیه از امام زمان پشتیبانی می کنند. نتیجه: امام زمان حامی ولایت فقیه است.

حتی طی چند سال گذشته مسئولان سیاسی تا آنجا پیش رفته اند که دیگر ابایی از طرح مستقیم این مطلب ندارند و در هر فرصتی از موضوع امام زمان برای توجیه و تایید اعمال خود استفاده می کنند. مثال ها زیادند. اینجا چند نمونه:

مشکینی ، « رئیس مجلس خبرگان » ، مدعی شد امام زمان نمایندگان مجلس هفتم را تصویب فرمودند . سپس، با نزدیک شدن « انتخابات » ریاست جمهوری، مصباح یزدی از قول شخصی از اهالی اهواز مدعی شد که او در خواب امام زمان را در حال دعا برای موفقیت احمدی نژاد دیده است…در دومین جلسه هیأت وزیران، رحمتی ، « وزیر » راه و ترابری ، گفت : با توجه به نذورات جمع ﺁوری شده در جمکران، نیازی به اختصاص هزینه ای از بودجه دولت برای ایجاد راه ﺁهن تهران – جمکران نیست . احمدی نژاد ، با عصبانیت ، گفت : ما که برای برقراری مردم سالاری نیامده ایم . ما برای ایجاد زمینه ظهور امام زمان ﺁمده ایم ! و دستور داد ۷ میلیارد تومان هزینه ایجاد راه ﺁهن ، از محل بودجه دولت، تأمین شود.

حوادث زیر نیز جالب هستند:

.. داستان نامه ی منسوب به امام زمان که اسکن شده بود و در چند روزنامه و سایت اینترنتی هم ارائه کردند، که این را خادم مسجد جمکران پیدا کرده. البته کسی نپرسید حضرت فارسی را از کجا یاد گرفته. بعد هم نوشتند خادم، نامه را در صندوق نذورات پیدا کرده، همراه دو شکلات بزرگ! که امکان نداشته از سوراخ صندوق تو برود. کار به روزنامه ی جمهوری اسلامی و برخورد تند آیت الله فاضل لنکرانی هم رسید. کسی هم نپرسید این علاقه ی حضرت به شکلات از کجا پیدا شده و اگر قرار است چیزی باشد که از لای درز صندوق تو نرود، چرا شکلات که نشانه ی غربزدگی ست؟ یعنی چیز دیگری در دنیا پیدا نمی شد که از صندوق نذورات تو نرود؟ چندی قبل هم آیت الله بهجت در حین وضو گرفتن بیهوش می شود. بعد از به هوش آمدنشان اطرافیان علت را جویا می شوند و ایشان توضیح می دهند که "در همین لحظه قاتل امام زمان در اصفهان متولد شده است! (هر آتشی هست، از گور این اصفهانی ها بلند می شود!)  …"

از این خبرها نمی توان به سادگی گذشت. اینها نشان می دهد که تفکر فرقه ای در حاکمیت به شدت ریشه دوانده و روحانیت حاکم بدون ارائه ی سند یا مدرکِ عقل پسندی، باورش شده که راستی راستی نماینده برحق امام زمان است. توجه داشته باشید که اینجا مسئله کمی پیچیده تر از سرکار گذاشتن یا کلاهبرداری و گول زدن ملت است. کسانی که چنین ادعاهایی می کنند واقعا به حرف خود یقین کامل دارند. وقتی که مدت ها به موضوعی فکر کنیم، کم کم خوابها و رویاهایمان پر می شود از آن موضوع. حالا اگر آن موضوع مقدس هم باشد، و ما هم پیش زمینه های فکری یا فرقه ای در همان رابطه داشته باشیم، یقین پیدا می کنیم که واقعیت دارد. این هیچ ربطی به تکامل معنوی و رویاهای درون گردی ندارد و یک اصل روانشناسی ست. و در این مورد مشخص – یعنی رابطه روحانیون حکومتی و امام زمان -  نوعی ضعف است. نوعی صدور تاییدیه برای اعمال فرد از طرف خودش است. جهل مرکب کامل است.

در رابطه با فرقه های امام زمانی غیروابسته به حکومت، به جز اخباری که گاه و بیگاه از دستگیری رهبران یا اعضای این فرقه ها به بیرون درز می کند و نیز مطالبی که از فرقه پروفسور میرزایی روی اینترنت پخش می شود، اطلاعات دیگری  در دسترس نیست. به نظر می رسد که حکومت در رابطه با این فرقه ها دچار یک تضاد شدید شده است. بوجود آمدن چنین فرقه هایی نتیجه مستقیم و طبیعی تبلیغات ناشیانه طبقه روحانی بوده است. اینکه این فرقه ها به مجرد آشکار شدن به شدت سرکوب می شوند نشان می دهد که روحانیون حکومتی هیچ استدلالی برای مقابله با آنها ندارند. از یک طرف نمی توانند وجود امام زنده را منکر شوند و از طرف دیگر مسئله ارتباط با او را نمی توانند با دلایل منطقی و عقلی در انحصار فرقه ی ولایت فقیه قرار دهند.

پی نوشت: دودسته دیگر از فرقه های درون گردی یعنی فرقه های صوفی گری و فرقه های وارداتی در پست های آینده توضیح داده خواهد شد.

 

 


نوشته ای از عبدالحسین دهقانی

مهر ۲۲

ایده ها مسئول آن چیزی نیستند که انسان از آنها می سازد. ورنر هایزنبرگ

منظور از مکتب درون گردی، سیستم یا مجموعه ای به هم پیوسته از روش های مختلفِ مراقبه است که می خواهد انسان را به دنیای غیر مادی وصل نماید. این مکاتب در کنار ادیان و مذاهب قدمتی به اندازه تاریخ زندگی بشر در کره خاکی دارند. کتاب های مقدس و فرهنگ جامعه دو منبعی هستند که معمولا مکاتب درون گردی به یکی یا هردوی آنها استناد می کنند. روش هایی که درون گردان هر جامعه طی هزاران سال و در بطن فرهنگ خود بوسیله آزمایش و خطا کشف کرده اند در کنار تفسیرهای ویژه ای از متون مقدس، مجموعه به هم پیوسته ای را تشکیل می دهد که در قالب یک مکتب درون گردی ظاهر می شود و در عین شباهت ظاهری، تفاوت های عمده ای با ادیان و مذاهب دارد. یکی از این تفاوت ها برای مثال این است که هر فردی می تواند به یک مذهب بپیوندد اما  پیوستن به یک مکتب درون گردی محتاج شرایطی تخصصی تر مثل رعایت تغذیه ویژه، عدم اعتیاد یا جسمی انعطاف پذیر است. هر چند که گوناگونی و تنوع بسیار زیاد این مکاتب موجب شده که برای هر فردی در هر شرایطی امکان پیوستن به یکی از آنها موجود باشد.

یک تفاوت دیگر این است که مذاهب و ادیان دارای کتب مقدسی هستند که ادعا می شود ریشه ای غیر انسانی دارند. در حالی که در مکاتب درون گردی ابتدا به گنجینه بسیار عظیمی از گفته ها، حکایات و تمثیلات بر می خوریم که توسط معتقدان به آن مکتب گفته یا نوشته شده و راهنمای پیروانش هست. هرجا هم که در این مکاتب به نوشته هایی که در فرهنگ یا دین آن جامعه مقدس شمرده می شود استناد شده این استناد کاملا با تلقی و تصور روحانیون و دین و مذهب رسمی جامعه فرق دارد. و به نوعی می توان آن را دست و پا کردن تاییدیه برای مکتب خود و زندگی بر اساس معتقدات خود بدون مزاحمت روحانیون آن جامعه برشمرد.

تفسیر روحانیون از مذهب خود تفسیری شریعتی و بر چگونگی رفتار در جامعه مبتنی ست. تاکید آنها بیشتر بر اخلاقیات و روابط بین افراد جامعه است. اینکه مثلا در کسب و کار یا در برخورد با موقعیت های مختلف چگونه باید رفتار نمود. معیار این افراد معمولا کتاب مقدسی ست که معتقدند باید نکات موجود در آن بر طبق تفسیری که ایشان دارند بدون کم و کاست اجرا شود. تاکید مکاتب درون گردی بیشتر بر دل و پیروی از صدای درون است و همین موجب شده که این مکاتب کمتر دچار دگم و تحجر شوند و همواره با تغییر جهان دستخوش تحول گردند. بر خلاف این دو دسته، تاکید علم تجربی بر عقل و تفکر است و با معیار منطق، درستی هر چیزی را در محک آزمایش می سنجد.

فرقه های درون گردی ریشه های جهان بینی خود و چهارچوب تفکرشان را از مذاهب و مکتب های درون گردی وام می گیرند. وقتی که انبوه مراسم، آیین ها، اصطلاحات و اسامی را از این فرقه ها کنار می زنیم به گزاره های اولیه ای بر می خوریم که مستقیما از مذهب یا مکتب خاصی ناشی شده اند. هرچقدر که گردانندگان فرقه با دلایل منطقی تر و شواهد محکمتری قدمت و ریشه دار بودن فرقه را در ذهن اعضا و پیروان خود  جا بیندازند، مشروعیت و اعتبارشان و به تبع آن تسلطشان بر اعضا و پیروانشان قوی تر می شود. برای مثال مطالعه تاریخی مکتب صوفی گری نشان می دهد که در ابتدا چیزی به اسم سلسله یا فرقه های درویشی وجود نداشت. برخورد دین اسلام، زرتشت و فلسفه ی یونان با هم در محدوده جغرافیایی ایران و عراق به تولد مکتبی جدید منجر شد که با این هر سه تفاوت هایی اساسی داشت و بعدها با سفرهای افرادی مثل حلاج به هند ویژگی های تفکر هندی نیز با آن درآمیخت. از زندگی کسانی که در این مقطع می زیسته اند و بعدها در سلسله های صوفی گری به عنوان اشخاصی برتر و فوق انسانی، جایگاهی مقدس یافتند، اطلاعات بسیار کمی در دست داریم که طبق معمول با اغراق گویی، مقدس پروری و قهرمان سازی ایرانی مخلوط شده اند. مکتب صوفی گری که ابتدا بر اساس ترک دنیا بوجود آمده و سپس با مفاهیمی مثل عشق، احوالات، سکوت و عدم مطرح کردن مفاهیم عرفانی در کوچه و بازار به پیچیدگی های آن افزوده شده بود، کم کم به تشکیل فرقه های صوفی گری منجر شد. چنان که به نوشته عبدالرحمن جامی اولین خانقاه در قرن چهارم هجری تاسیس گردید.


نوشته ای از عبدالحسین دهقانی \\ tags: ,

مهر ۱۰

در فرقه های درون گردی همیشه از لزوم نابودی خودخواهی سخن به میان می آید. درون گرد باخودخواهیید نفس خود را سرکوب نماید و علاقمندی های خود را یا نفی کند و یا در جهت اهداف فرقه تنظیم کند. اما تجربه فرقه های درون گردی نشان داده است که خودخواهی را به این صورت نه می توان از بین برد و نه محدود کرد. در نهایت چنین روندی به اعضایی برمی خوریم که اولا فاقد اراده لازم برای برخورد مسئولانه با محیط خود هستند و دوما در عین ناتوانی سرشار از ادعایند.

چرا؟

کلمات گاهی گول زننده هستند. بخصوص وقتی که مفاهیم مبهمی را نمایندگی می کنند.  در این مورد مشخص واژه خودخواهی جانشین مفهوم آن می شود و از آنجا که ما همیشه عادت داریم آش معنویِ آماده شده ای را سر بکشیم به جای اینکه با مفهوم دربیفتیم به بازی با واژه ها مشغول می شویم. احساس ظریف خودخواهی که همیشه با دوست داشتن خود ، توجه به خود یا اعتماد به خود عوضی گرفته می شود، رابطه مستقیمی با  «من» دارد. وقتی که در هر جمعی  «من» ارزشی بالاتر از «من» های دیگر برای خود قائل شود، اژدهای هزارسرِ خودخواهی در پشت فروتنی و تواضع، تسلیم،  فداکاری، اخلاص یا هر واژه ی زیبای دیگری مخفی می شود  و احساس کاذب قدم برداشتن در راه حق را به فرد می دهد.  این روند، سرآغاز شکل گیری تفکر فرقه ای ست.  تفکری که اصلا با واژه انتقاد بیگانه است و تا آنجا که بتواند، هرگونه تلاش از سوی دیگران برای نشان دادن ضعفهایش را به شدت سرکوب می کند. تفکری که به زعم خود بهترین و مستقیم ترین راه را نمایندگی می کند و از دیدگاه آن بقیه انسان ها به دلیل اینکه در نادانی به سر می برند باید ارشاد شوند.

از دید شکلی، ساختاری که از بایدها و نبایدها تشکیل شده باشد نیز به تفکر فرقه ای منجر می شود. کسی که عضویت فرقه را می پذیرد ابتدا با دستورات پی در پی بمباران می شود و سپس باید از ویرانه های خراب شده خود هویتی جدید بسازد. هویتی که در آن دیگر چیزی به نام جستجو وجود ندارد. همه چیز به پایان رسیده است. او حقیقت را یافته و دیگر ماجراجوی دنیاهای ناشناخته نیست. برای هر سوال جوابی روشن است. جوابی که دلیل نمی خواهد و ذهن را به مبارزه دعوت نمی کند. البته چنین تفکری تا وقتی که در متن یک فرقه و ارتباطات بین اعضای آن قرار داشته باشد، خطری برای جامعه ندارد و مسئولیت مشکلات هر فردی هم با خود اوست. خطر واقعی آنجا نمودار می شود که تفکر یک فرقه از جایگاه خود خارج شده و بر کل جامعه حاکم شود. در این صورت جامعه تبدیل به کودکی می گردد که محتاج تربیت است. مردم صغیر می شوند و باید ارشاد شوند. حقیقت فقط در دست عده ای انگشت شمار است. همانها که قدرت را نیز در دست دارند. کسی که قواعد تفکر فرقه ای را نپذیرد اجازه ورود به بازی قدرت را هم نخواهد یافت. سرنوشت کل جامعه با سرنوشت تنی چند که خود را برگزیده خداوند می خوانند گره می خورد و اژدهای هزار سر خودخواهی که این بار به شکل «حق با من است» نمودار شده هر مخالفتی را در آتش قدرت خود می سوزاند. جامعه به خودی و غیر خودی تقسیم می شود و در مدار بسته قدرت سرنوشت میلیونها انسان به بازی گرفته می شود. از سوی دیگر تفکر فرقه ای به خاطر اینکه احساس افراد را مستقیما تحت تاثیر قرار می دهد، نوعی خوابگردی در کل جامعه ایجاد می کند. در این صورت مردم جذب قسمت احساسی تفکر حاکم می شوند و ناخودآگاه برای آن تفکر، نوعی تقدس و معصومیت قائل می شوند

کسی که به چیزی اعتقاد دارد منطقی نیست. (حتی اگر آن چیز علم تجربی باشد.) و در نبود منطق، هر اشتباهی با توسل به آن اعتقاد توجیه پذیر است. حتی اگر این اشتباه به قیمت جان انسانها یا گرفتن آزادی آنها تمام شده باشد.

نوشته ای از عبدالحسین دهقانی

شهریور ۳۱

 مشکلات را هرگز نمی توان با همان طرز تفکری حل کرد که از آن ناشی شده اند. آلبرت انشتین

بعضا می بینیم که مسئولان حکومتی و بویژه مسئولان نیروی انتظامی از گروههای موزیک زیرزمینی با عنوان فرقه های انحرافی یا شیطان پرستان نام می برند و از این طریق برخورد با آنها را توجیه می کنند برای نمونه به این چند خط از نشریه جام جم نگاه کنید:

تحقیقات نشان می دهد؛ در حال حاضر، بیش از ۱۴۰۰کانال ماهواره ای در کشور در حال دریافت است و با توجه به جذابیت های این برنامه ها که با ذائقه جوانان منطبق است ، یکباره شاهد رشد قارچ گونه گردهمایی ها و فرقه های منحرفی مانند: رپ ، سپلترا، وپ ، متالیکا، آیرون میدن ، رس ، وسپ ، عقرب سیاه ، گروههایی منحرف جنسی و شیطان پرست ها هستیم که در اولین گام ، جوانان را هدف قرار داده و برخی از جوانان و نوجوانانی که ناخواسته به سمت این گروهها گرایش پیدا کرده اند، عملا این واقعیت را نمی دانند که این سرمایه گذاری های کلان ، آنها را هدف قرار داده است

چنین گروهها و افرادی که به شکلی تفننی دور هم جمع می شوند تا با مواد مخدر یا رقص و موزیک تفریح کنند – جدای از اینکه این کار صحیح یا ناصحیح است – نمی توان در زمره فرقه ها به حساب آورد. علاوه بر ان وظیفه نیروی انتظامی اجرای دستورات و نه تشریح آسیب های روانشناختی جامعه است. متاسفانه این هم یکی از بیماری های جامعه ماست که هر مسئولی خود را موظف می داند از جایگاه یک کارشناس صحبت کند و به زعم خود نسخه
بیماری را از جیبش بیرون بکشد و در یک یا دو جمله تکلیف مشکلات پیچیده را روشن کند. اصطلاح فرقه های انحرافی نیز اصطلاحی اشتباه و مبهم است. فرقه ، فرقه است و تعریفی روشن  دارد: گروهی اجتماعی که بوسیله تفکرات ناشی از یک جهان بینی فرامادی با هم مرتبطند و دارای رئیس و سلسله مراتب درونی هستند.

موزیک رپ ایرانی که این روزها بسیار داغ است تقلیدی ست از سبک رپ سالهای دهه هفتاد در آمریکا که مشخصه ویژه اش کلمات و جملات انتقادی نسبت به جامعه و قوانین تبعیض آمیز آن است. اینکه در بسیاری از پارتی های شبانه یا برخی از گروههای موزیک زیرزمینی با مصرف مواد مخدر یا قرص های روان گردان همراه شده است دلیلی برای ممنوع کردن آن نیست. در واقع یکی از دلایل مصرف مواد در این موارد، مخفی و ممنوع بودن این سبک های موسیقی ست. تجربه نشان داده است که حکومت در کشور ما بر خلاف جوامع دیگر همیشه چند قدم از مردم عقب است. احتمالا در این مورد هم پس از مدتی مجبور خواهد شد فتوای جدیدی از آستین خود بیرون کشیده و این گروهها را آزاد بگذارد. چرا که ممنوعیت موجب عدم فعالیت این گروهها نمی شود آنها در خفا کار خود را ادامه خواهند داد و محصولشان را نیز از طریق سی دی های خیابانی یا اینترنت منتشر می کنند.

موضوع دیگر اصطلاح شیطان پرستان است که ظاهرا از دید مسئولان حکومتی و بعضا کارشناسان مسائل اجتماعی به همه افراد یا گروههایی اطلاق می شود که به نوعی با سبک های مشخص موزیک غربی خود را مشغول می کنند یا از سمبل ها و لباس های ویژه ای استفاده می کنند. بین این افراد که بعضا خودشان هم خود را شیطان
پرست می دانند با مفهوم شیطان پرستی و فرقه های شیطان پرست هیچ مشابهتی نیست. شیطان پرستی (منظور مذهب یزیدیه نیست) تفکری ست که در طغیان علیه قوانین دگم مسیحی و تسلط بی چون و چرای کلیسا بوجود آمد و در اروپا ریشه ای هزار و دویست ساله دارد. فرقه های مدرن شیطان پرست که در قرن بیستم ظاهر شدند مشخصا با تمام ابعاد تفکر مسیحی مخالفند و خواهان آزادی بدون محدودیت در همه شئونات زندگی هستند. با پژوهش در تفکرات این فرقه ها می توان به وضوح ردپای صوفی گری، بودیسم و تانترایوگا را مشاهده کرد. خدا و شیطان در دین مسیح هر دو دارای شخصیت هستند (بر خلاف اسلام). فلسفه شیطان پرستی بر اساس همین شخصیت داشتن این دو موجود بنا شده است. در واقع شیطان پرستی زاییده مسیحیت و در عین حال در تقابل کامل با آن است.  کسی که مشکل فکری یا مذهب رسمیش اصلا مسیحیت نیست هیچ لزومی برای پیوستن به این جهان بینی نمی بیند. مگر اینکه یا اصلا از سیستم تفکری شیطان پرستی اطلاع نداشته باشد و یا اطلاعات ناقص و اشتباه دریافت کرده باشد.

اما سوالی که همچنان باز است این است که چرا یک جوان برای نشان دادن اعتراض خود به جامعه به پوشیدن لباس های خاص یا استفاده از سمبل های ویژه یا دیوار نویسی کلمات لاتین روی می آورد؟ آیا می توان از وی انتظار داشت که جامعه اش را متحول نماید؟

 

 

 

 

 

 

 

نوشته ای از عبدالحسین دهقانی