اردیبهشت ۲۲

گفتم چیزی بنویسم تا بخندیم. وقتی که خوندمش دیدم نه نمک داره نه خنده. این داستانک­ها را تقدیم می کنم به دوست خوبم رودرانر از وبلاگ رهرو زندگی که خواسته بود چند جمله­‌ای درباره مقابله با حیوان آزاری بنویسم.

- روباهه زیر درخت ایستاد و به کلاغه گفت: به به چه سری چه دمی عجب پایی. زنم میشی؟ کلاغه تکه صابون کهنه­‌ای را که به منقار داشت کناری گذاشت و گفت: برو خدا روزیتو جای دیگه­‌ای بده ننه جون. اون موقعی که مردم قالب قالب به ما پنیر تبریزی میدادن و ما هم با یه متلک پرتش می‌کردیم واسه تو، دلار هفت تومن بود.

- موش گرسنه­‌ای سوسکی را خورد. گربه گرسنه­‌ای موش را خورد. سگ گرسنه­‌ای گربه را خورد. انسان سیری همه­‌ی سوسک­ها و موش­ها و گربه­‌ها و سگ­ها را کشت.

- برگی از تاریخ: در روز جمعه مطابق با اول ذی الهژده ماه نیسان در سال هزار و شانصدواندی در مزرعه حیوانات الاغ اعظم تاج پادشاهی بر سر گذاشت. همه حیوانات منتظر بودند تا حق انسان را که در جایگاه متهم نشسته بود کف دستش بگذارند. الاغ اعظم چنین حکم داد: چون نیک بنگریم، در حال حاضر کسی نیست که به او اعتراض کنیم و شکایت پیشش بریم. همه مان بی‌صاحب شده ایم. خران بارگاه نمی‌دانند برای که بار بکشند. مرغ بانوان نمی‌دانند که گوشت سینه خود را به کی تقدیم کنند. پستان گاوهایمان در حسرت نوازش دست شیردوشی داغ مانده و بیم آن می رود که شیرشان خشک شود. مجلس عروسی و عزایی نیست که گوسفندانمان را تقدیمش کنیم. بزرگترین مجازات انسان اینست که او را صاحب مزرعه کنیم و بار مسئولیت بر شانه‌اش بگذاریم تا کار ملک به سامان رسد. به دنبال این قضاوت خرکی سلسله الاغان ساقط شد و انسان را صاحب مزرعه کردند. الاغ الشعرا در این باره می‌فرماید: به جای من نشسته چرخ فولاد، خودم کردم که لعنت بر خودم باد.

- حیوانات مزرعه منتظر قلی بودند. سه ماه بود که غذا نخورده بودند. بالاخره مینی­­‌بوس ده  از راه رسید و قلی با یه تلویزیون صفحه تخت بر دوش و یه چفیه بر گردن پیاده شد.  بزغاله به بابا­ش گفت: وصیتت را بخون که گوشت قربونی شدیم! قلی حاجی شده!

- اس ام اس به ایران خانوم: عقرب زلف کجت لگدمال شد. آهوی چشمات شکار شد. نسل عقاب نگاهت ورافتاد. دلفین لبت کنار ساحل خودکشی کرد. پلنگ احساست روسی شد. کاسه ی لاک پشت صبرم را شکستی. من دیگه خرت نمیشم. تقصیر خودته که قدر اونا رو ندونستی.

- غاز ایرونی به شوهر مهاجرش: اِ اِ اِ. چرا همه­ جا خشکه؟ اون پایین قبلا یه دریاچه بود. جی پی اس­‌ت را کنترل کن ببین درست اومدیم؟ شوهرش: یه نفر اون پایین لای بوته­ ها نشسته. برم ازش سوال کنم. چند دقیقه بعد غاز به جسد شوهرش: خاک بر سر من که با شما بی­‌عرضه­ ها عروسی می­کنم. اون از شوهر اولم که عینکش را توی سوئد جا گذاشته بود اینم از دومی که هنوز تفنگ تو عمرش ندیده بود. قربون غاز وطنی. آی جوات پرشکسته! کجایی که معشوقه‌ت دوباره بیوه شد.

- خر اولی: مبارک باشه. شنیدم صاحب جدیدت نسل سومیه. خر دومی: یاد قدیما بخیر. بار می بردیم ولی کاه و یونجه گیرمون میومد. این لامذهب خودش فقط پیتزا می­خوره. جعبه‌ش هم میندازه جلوی ما. تازه هر سوراخی هم که می­بینه میخواد با کله بره توش. خر اولی: عرعر.

تبصره: از بین این شونصد نفری که هر روز از اینجا رد میشن یکی نیست به ما بگه چطوری نیم فاصله را در وردپرس تایپ می کنند؟

نوشته ای از عبدالحسین دهقانی \\ tags:

فروردین ۰۳

به عزیز سی و یک ساله ای که دیگر در میان ما نیست  و همه ی عزیزانی که جسم خود را ترک کردند.

تصورش را بکن. تا وقتی که می دانی می توانی او را ببینی، وقت دیدنش را نداری. بعدا که از چشمت پنهان می شود، تو می مانی وحسرت. همه ی آنچه که دیده بودی مثل بابادک هوا می کنی تا همه ببینندش و هنوز نمی دانی که اصلا برای دنیا مهم نیست که او هست یا نیست.           

برای دانستن باید باشی. شاید حالا او بداند که زندگی بعد از زندگی  یعنی چه. شاید هم دیگر اصلا نباشد که بداند. اما اگر نباشد کجاست و اگر باشد کجاست؟

هر چه هست نیست می شود اما نیستی اگر وجود داشته باشد که نیستی نیست. اگر وجود نداشته باشد که در جمله ات نمی گنجد. اگر باشد هستی ست و اگر هم نباشد، هستی ست.

نه! با چهارتا کلمه نمی شد چاله ی چهار هزار کیلومتری را پر کرد. نگاه باید در نگاه قفل شود تا فاصله نقش خود را به کلام دهد.

چه چیزی از پس این لحظه انتظارمان را  می کشد؟

نوشته ای از عبدالحسین دهقانی

بهمن ۲۹

آفتابه، روی زمین افتاده. آقای رییس: دنیای مدیریت دنیای بهینه سازی ست. بیشترین بازده با کمترین نیروی کار. اینطور نیست که یکی دستور دهد و دیگری اجرا نماید. همه ی ما همکاریم. یکی مثل من هماهنگ کننده است یکی مثل شما خدمت دهنده. آرزوهایتان را برای خودتان نگه دارید. اهداف شرکت مهم ترند. هرچه بیشتر کار کنیم به هدفهایمان نزدیکتر می شویم. هدف ما تسخیر بازار است. البته حتما تصدیق می فرمایید که منظور من بازار سر گذر نیست. یکی این آفتابه را از اینجا بردارد.

آقای معاون: ما با قدرت تمام بر رقبایمان پیروز خواهیم شد. ما پرچم شرکت را در همه ی کشورها به اهتزاز در می آوریم. ما با کمک هم قله های رفیع پیشرفت را طی می کنیم. از سال گذشته تا حالا قدرت ما ده برابر شده. این را من نمی گویم. بروید به قسمت آمار و ارقام شرکت مراجعه کنید. البته تصدیق می فرمایید که برای تسخیر جهان مجبوریم سختی ها را به جان بخریم. هیچ کس از کم شدن دستمزدها گله و شکایتی ندارد. این نشان می دهد که شرکت در راه درستی گام برمی دارد. یکی این آفتابه را از سر راه بردارد.

آقای رییس شیفت صبح: درود بر ما. امروز این افتخار را دارم که با صدای بلند اعلام کنم زندگی یعنی شرکت و شرکت یعنی زندگی. هیچ کدام از ما زندگی خصوصی نمی خواهیم. شرکت، صاحب تمام جنبه های زندگی خصوصی ماست. ما با لباس شرکت به رختخواب می رویم و با کارت شرکت با زنهایمان می خوابیم. همین دیروز با تصویب اکثریت آرا من و آقای معاون و آقای رییس تصمیم گرفتیم که برای شما تصمیم بگیریم. سکوت شما، لبخند شما به ما امید می دهد و خستگی را از تنمان در می آورد. تصمیم گرفته ایم محصولاتمان را به کره ی ماه صادر کنیم. البته تصدیق می فرمایید که آنجا خریداری نیست و این عمل بیشتر جنبه ی نمادین دارد. آقا! یکی این آفتابه را از روی زمین بردارد.

آقای سرکارگر: ما توانایی این را داریم که همزمان در چند جبهه ی مختلف بجنگیم. محصولات ما در تمام جهان حرف اول را می زنند. باور نمی کنید از حضرت رییس بپرسید. از معاون ایشان بپرسید. از خودم سوال کنید. ما در بیست و چهار ساعت بیست و پنج ساعت کار می کنیم. شرکت، هویت ماست. اسم ماست. زن و بچه ی ماست. شیر و دوغ ماست. همین دیروز مراسم رای گیری  برای انتخاب من و مسئول شیفت صبح و معاون و رییس با شرکت چهار کاندیدا با قدرت هر چه تمامتر برگزار گردید. از هر ده همکار یازده نفر شرکت کردند. ما با این حماسه مشت محکمی به دهان شرکت های رقیب کوبیدیم. … یکی این آفتابه را از روی زمین بردارد.

آقای کارگر: من با افتخار تمام اعلام می کنم که اینجا همه  با هم برابریم. ما بهترین مثال برای مدیریت جهان هستیم. اینجا هیچ تفاوتی بین کارکنان و هیئت رییسه وجود ندارد. مشکل توالت های مخصوص هیئت رییسه هم به این صورت حل شد که طبق مصوبه ی مجلس شورا، همه ی توالت های شرکت را تعطیل کردیم. از این به بعد کارکنان شرکت می توانند هر جا دلشان خواست قضای حاجت کنند. حالا جاسوسان شرکت رقیب هی فریاد بزنند اینجا آزادی نیست. جان مادرتان این آفتابه را از روی زمین بردارید.

******

جوک خارجکی با دوتا سیخ اضافه:

یه سیاره ای مریض شده بود. رفت پیش دکتر. دکتر بعد از معاینه: متاسفانه باید به اطلاعتان برسانم که شما به ویروس مهلکی به نام هوموساپینس مبتلا شده اید. سیاره: خطرناکه؟ دوایی هم داره؟ دکتر: دوایی که نداره ولی جای نگرانی هم نیست. این ویروس ها خودشون خودشونو نابود می کنن.

نوشته ای از عبدالحسین دهقانی

مهر ۱۹

حضرت آیه الله شیخ قلندر عمامه دار، مشتی غضنفر آبیار  و آقای روشنفکر هر سه در یک روز و یک ساعت و یک دقیقه و ثانیه به رحمت ایزدی پیوستند. پس از طی مراحل اداری هر سه نفر در پیشگاه الهی حاضر شدند تا عقوبت گناهان خود را پس دهند.

خداوند نگاهی به هر سه کرد. اول از همه رفت سراغ مشتی غضنفر آبیار که هم ساده تر از دو تای دیگر بود و هم کارنامه ای شسته رفته داشت: « در تاریخ فلان، ساعت بهمان تو – بنده ی متقلب من – موقع آبیاری مزرعه ات از تاریکی شب استفاده کردی و آبی را که در اصل باید به زمین کربلایی رمضان می رفت، روی زمین خودت بستی. مجازات: صد ضربه شلاق به کمرت.  ولی از آنجا که چند روز بعدش نوبت آب خودت را به کربلایی رمضان بخشیدی، چگونگی اجرای حکم را به عهده ی خودت می گذارم.» مشتی غضنفر آبیار که از ترس به خودش می لرزید کمی فکر کرد و با صدایی که انگار از ته چاه بیرون می آمد گفت: « تمنا می کنم اول دسته بیل ها را به کمرم ببندید بعد شلاق بزنید.»

آرزوی مشتی غضنفر فی الفور اجابت شد. فرشته ی عذاب شروع کرد به زدن. پنجاه ضربه که زد، دسته بیل ها شکست. و از ضربه ی پنجاه و یکم به بعد فریاد مشتی غضنفر آبیار به آسمان بلند شد.

بعد از عقوبت مشتی غضنفر، خداوند منان رفت سراغ حضرت آیه الله شیخ قلندر عمامه دار. نگاهی به لیست بلند بالای اعمال شیخ انداخت. بعد لپ تاپ ملکوتیش را باز کرده و در حالی که سبیل مبارک را تاب می داد چند ساعتی حساب کتاب کرد: «هوم! تکفیر آزادیخواهان، تحت فشار قرار دادن روشنفکران، فریب مردم، ترویج خشونت، اتهام بی اساس به مخالفان، دورویی و و و. اینها که همه اش باید در جهنم جبران شود. الان هم که جهنم تعطیل است و باید تا روز قیامت صبر کنیم. فعلا برای دست گرمی از یک گناه ساده شروع کنیم. پارتی بازی هم موقوف. در تاریخ فلان، ساعت بهمان روز عاشورا خودت را به مریضی زدی و زنت را تنها روانه ی عزاداری کردی. بعد هم فوری زن همسایه را صدا کردی و بدون جاری کردن صیغه با او همخواب شدی. سه تا گناه یک جا! سر جمع می کند ششصد ضربه شلاق به کمرت. ولی از آنجا که زن همسایه بیوه بود و جنابعالی هم سید هستی چگونگی اجرای حکم را به عهده ی خودت می گذارم.»

حضرت آیه الله شیخ قلندر عمامه دار کمی فکر کرد و بعد با اشاره به بیل های شکسته ی مشتی غضنفر آبیار گفت: « خواهش می کنم سر بیل ها را به کمرم ببندید و بعد شلاق بزنید.» آرزویش فی الفور برآورده شد. از آنجا که سر بیل ها فلزی بود،  فرشته ی عذاب هر چقدر زور زد نتوانست آنها را به ضرب شلاق بشکند. ششصد ضربه تمام شد و آیه الله شیخ قلندر عمامه دار در حالی که نفس راحتی می کشید، بدون ذره ای جراحت بلند شد.

خداوند و فرشته هایش کف کردند.

بعد نوبت آقای روشنفکر رسید. حضرت خدا از میان لیست بلند بالای اعمال او هم یکی را انتخاب کرده و فرمود: «در تاریخ فلان، ساعت بهمان مقاله ای نوشتی و در آن وجود اقدس مقدس خودم را زیر سوال بردی. هزار ضربه شلاق بی برو برگرد. ولی از آنجا که در همان مقاله به درستی لزوم جدایی دین از سیاست را یادآوری کردی، چگونگی اجرای حکم را به عهده ی خودت می گذارم. فقط بیل و دسته بیل نباشد.»

آقای روشنفکر کمی فکر کرد و سپس گفت: «لطفا اول حضرت آیه الله شیخ قلندر عمامه دار را ببندید به کمرم. بعد شلاق بزنید.»

نوشته ای از عبدالحسین دهقانی \\ tags: , , ,

مهر ۱۸

حکیمی گفته است همه ی موجودات زنده می میرند. یکی دیگر – که شدیدا مقدس هم هست – می گوید مرگ حق است. اما جواب این سوال که حق چیست و تقدس چه معنی می دهد، خط سبزها را قرمز می کند.

داستان مربوط به مردی ست که اعتقادی به وجود خدا نداشت. البته در کشوری زندگی می کرد که مردم آن ادیان مختلفی داشتند. از ادیان ابراهیمی تا ادیان آفریقایی، آسیایی و سرخپوستی. او تحقیقات زیادی درمورد اینکه آیا خدا وجود دارد یا نه کرده بود. متخصصان هر مذهبی برای او استدلالات کافی می آوردند که خدای آنها خدای واقعی و دین آنها دین راستین است. اگر او می خواست حرف همه ی این متخصصان را که بسیار صادقانه هم از عقایدشان دفاع می کردند باور کند، باید به ناچار وجود خدایان متعددی را می پذیرفت. از آنجا که نمی خواست خود را درگیر بندگی خدایان ندیده ای که خارج از نظرگاه مذهبشان، قابل اثبات هم نبودند کند، با اعتقادی محکم و عمیق به عدم وجود خدا زندگی کرد… و بالاخره مثل همه ی جانداران روزی مُرد.

به محض اینکه جان از بدنش خارج شد، خود را مقابل تونلی دید که با نوری کم روشن می شد. نگاهش که به تاریکی عادت کرد، تابلویی را دید که رویش نوشته بود: به سمت جهنم و انتهای تونل را نشان می داد. مرد بی خدا که  زندگی بسیار سالمی را پشت سر گذاشته بود و بدون اینکه شلاق مذهب بالای سرش باشد، به هیچ کس ظلمی نکرده بود، نمی خواست به همین سادگی به جهنم برود. پس برگشت تا را ه دیگری پیدا کند. ولی تونل یک طرفه بود و تنها راه خروجی همان بود که به سمت جهنم می رفت. بنابراین نفسش را در سینه حبس کرد و با ترس و لرز به سمت انتهای تونل رفت. هرچه که بیشتر می رفت انتهای تونل روشن تر می شد. تا اینکه بالاخره وارد هوای آزاد شد. بر خلاف تصوری که از جهنم داشت، با منظره ای بسیار با طراوت روبرو شد. تقریبا وسط دشت بزرگ و سر سبزی ایستاده بود. همه طرف چشمه های آب زلال جاری بود. درختهای مختلف و  هوای معتدل روحش را تازه کرد. اینجا و آنجا زیر درخت ها میز و صندلی چیده شده بود و انواع و اقسام خوردنی ها و نوشیدنی های لذیذ – از جمله کلکسیونی از شرابهای ناب – روی آنها به چشم می خورد. مرد بی خدا شروع به گردش کرد تا اینکه زیر یکی از درختها به موجود زنده ای برخورد کرد که شبیه انسان بود با دوشاخ بزرگ. این موجود شاخ دار که پشت میز نشسته بود به محض دیدن مرد بی خدا از جایش بلند شد و با کمال احترام به او خوش آمد گفت. مرد پرسید که آیا اینجا واقعا جهنم است و آیا او همان شیطان معروف است؟

موجود شاخدار: «اینجا همان است که باید باشد. شما می توانید آن را بهشت یا جهنم یا چیز دیگری بر حسب اعتقادات خود نام گذاری کنید. من هم همانی هستم که هستم. اگر یک مسیحی مرا شیطان بنامد مسلمان مرا خدا خواهد نامید و برعکس. یک گیلاس تکیلای فرد اعلا بدهم خدمتتان؟»

مرد بی خدا از موجود شاخ دار تشکر کرد و در ضمن قول داد که پس از گشت و گذار در آن سرزمین زیبا برگردد و با او شراب بنوشد. چند صد متر دورتر، متوجه چاهی شد که سر و صداهای عجیبی از آن بیرون می آمد. رفت سر چاه و به پایین نگاه کرد: چاهی بود که به محوطه ای وسیع ختم می شد. سراسر آتش و دود و صداهای فریاد مردمی که زیر شکنجه عذاب می کشیدند.  با وحشت به عذاب و شکنجه ی مردم نگاه کرد و بعد به سرعت پیش همان موجود شاخدار برگشت تا از او علت شکنجه ی این بدبختها را بپرسد.

موجود شاخ دار: «آه! چاه عذاب را می گویی. آنجا جهنم ادیان است. کسانی که به عذاب بعد از مرگ اعتقاد داشته اند آنجا شکنجه می شوند. در واقع خودشان خواسته اند که اینطور باشد. تکیلا بریزم؟»

نوشته ای از عبدالحسین دهقانی \\ tags: , , , , ,

مرداد ۰۴

رفتن یا ماندن؟ می خواهی بمانی و در همین خاک جوانه بزنی، برگ و گل بدهی؟ می خواهی سراغ رفتگان را از جویبار بگیری، دانه بر خاکت بیفشانی و سایه به زمینت ببخشی؟ یا می خواهی رخت خود برداری و به ناشناخته کوچ کنی؟ انتخاب مشکلی ست. هم دنیایی که می شناسی و هم آنچه که برای شناختش نیاز به سفر داری جذاب و دلپذیرند.

 درختها نمی توانند جایی بروند. هر وقت هم که رفتنت را به آنها اعلام کنی می گویند هرجا بروی آسمان همین رنگ است. حتی ماهی سیاه کوچولو هم دردِ تیرِ تردید را بر قلبش حس کرد. مرزها تو را به خود وانمی گذارند. اینکه می بینی قطره های باران دل ابر را جا می گذارند و بودن را در نابودی خود جستجو می کنند، از سر ناچاری ست. هیچ کس به میل خود مرزی را پشت سر نمی گذارد. همیشه کسی، چیزی، احساسی ست که به سوی خود می کشدت و تا آنجا که نمی دانی کجاست می بردت. کسی که می رود، به شگفتی های مادرِ زمین چشم دوخته است. می داند که آسمان در هر صورت همان است که بود.

 سخن از رفتن به شهر و دیار و کشوری دیگر نیست. مطلوب ذهن تو ، شاید هدف زندگیت باشد. گاهی این مطلوب ذهنی آنقدر دور و مرموز و مبهم است که از اینجا نمی توانی لمسش کنی. با منطقت نمی خواند. با چهارچوب فکریت بیگانه است. با دانسته هایت در تضاد است. با آنچه جامعه ات تحت عنوان درست و نادرست به تو آموخته، هماهنگ نیست. و با همه ی این ها آنجا به انتظار تو ایستاده. دور و مرموز و مبهم. منتظر است تا بشناسی اش. معنی اش کنی. به او نام بدهی و زیر و بم های جسمش را حس کنی.

 گاهی خاک فکرت شوره زارِ دغدغه ها ست. علف های هرزِ تاریخ را با گل های افتخار عوضی گرفته ای. خارهای خشکِ اذهانِ خشونت زده را تحت نام کلماتِ سبزِ آزادگی می چری! مارهای آرمان گرایی را کبوترِ عشق فرض کرده ای!  فکر می کنی چون زنجیر پایت از طلای ناب است، بی نیاز از رفتنی…

 روی این کره ی خاکی به تعداد آدمها مرز وجود دارد.

 .اگر می خواهی برای همیشه از مرز رد شوی جیبهایت را خالی کن

 

 

 

نوشته ای از عبدالحسین دهقانی

تیر ۳۰

یک جانورشناس می تواند با ذکر جزئیات برایت بگوید که دنیا از دید گربه ها چگونه است. اما هرگز نمی تواند با اطمینان کامل بگوید که تو از دید گربه ات چه هستی؟ برای درک دنیا از دید گربه ها باید گربه بود. اما وقتی که گربه باشی دیگر انسان نیستی. آنوقت نمی دانی این موجود دوپایی که در کنارش نشسته ای، چیست. حتی یک گربه ی انسانشناس هم نمی تواند دنیا را آنگونه که انسان ها درک می کنند برایت تشریح کند. گربه ات باید تو باشد تا تو را بفهمد.

 

یادت است، یکبار که قدم زنان می رفتیم دو تا ماشین را دیدیم که با هم تصادف کرده بودند. جمعیت زیادی آنجا بود و مردم طبق معمول داشتند نظر کارشناسی می دادند. عده ای می گفتند حق تقدم با ماشین سبز بوده. عده ای دیگر می گفتند ماشین قرمز حق تقدم دارد. تو گفتی حق تقدم با ذهن است. هرچه که برای ذهن مهم باشد، خیلی اهمیت دارد و  هرچه که اهمیتی نداشته باشد اصلا نیست. حق با ذهن است؟ می شود ذهن و برادرش اندیشه را معیار هستی و نیستی قرار داد؟ شاید. گربه تا وقتی گربه است که تو هستی. وقتی نباشی، گربه دیگر گربه نیست. اما هست.

 

چشم ها هم همیشه چیزی را می بینند که می خواهند ببینند. تعجبی هم ندارد. سیل اطلاعات هیچ راه حل دیگری پیش پای ذهن نمی گذارد. مجبور است داده هایی را که اهمیتی ندارند سانسور کند. اداره ی ارشاد ذهن می خواهد تو فقط همان را ببینی که از نظر او برایت مهم است. تو اگر بخواهی تقدس را در وجود حضرت ایکس ببینی، خواهی دید. من هم  اگر بخواهم همان تقدس را در حضرت گاو ببینم، خواهم دید. از این رو می گویند کسی که خود را به خواب زده نمی توان بیدار کرد چونکه مهم برای او نادیده گرفتن توست.

 

چرا می خواهی آنچه را که برایت مهم است به من دیکته کنی؟ مرا گربه ی خودت می دانی؟ یا بقای خود را در پذیرفتن ذهنیات خود توسط من می بینی؟ چرا من چیزی را که برایت مهم است می پذیرم؟ به من امنیت می دهد یا بقای من به آن وابسته است؟ شاید بهتر باشد که منبع غذای خود را تغییر دهم تا از شرت خلاص شوم ولی وقتی تو نخواهی که از شرت خلاص شوم …

 

رابطه ی من و تو مثل اینکه رابطه ای دوطرفه است. برای تو من مهمم. بودن تو به پذیرفتن توهم برتری تو از سوی من بسته است. یک طرف این رابطه اصل بقاست. یک طرف دیگرش توهم است. پس چرا من به این توهم چسبیده ام و این اصل را که مقام تو بالاتر است خدشه ناپذیر فرض کرده ام؟  تو اینگونه می خواهی یا من اینگونه خواسته ام که تو برتر باشی؟

 

 

 

نوشته ای از عبدالحسین دهقانی

تیر ۲۹

این طرفِ پل، روشن است. هم کتاب داری، هم خورشید و هم اسلحه. کتابت پر از واژه های معنی دار، خورشیدت پر از گرمی بودن و سلاحت آماده ی شلیک به سایه های تناقض. جدل را دوست داری و می دانی که چرا اینجایی. کسی که همراهت است، مثل توست. شاید هم خودِ تو باشد. هدف داری و امیدواری. می دانم که در هیچ نبردی میدان را خالی نکرده ای. بعضی وقتها می بازی. بعضی وقتها می بری. تاریخ را با سه کلمه نوشته ای: جنگ، صلح، افتخار. می دانی که تنوع یعنی عوض شدن رنگ و شکل. به ماهیت کار نداشته باش. ممکن است خطرساز باشد. شاید برایت دردسر درست کند. شاید به آن سوی پل اشاره نماید. آن طرف هیچ نیست. فقط سیاه است. سیاهی و تاریکی یعنی عدم امنیت. غیبتِ آرامش. فقدانِ کلمه. این پل هایی که به سیاهی ختم می شوند همه شان کهنه و شکننده اند. یکبار که رد شوی، پشت سرت می شکند و فرو می ریزد. بعد مجبوری با ناشناخته روبرو شوی. شاید هم حیرت را تجربه کنی. اما واژه ها را نمی شود همراه برد. وقتی که واژه ها نباشند، تو هم نیستی. بدون تاریخ، بدون شخصیت. نه خورشیدی ست که به تو گرمی دهد و نه اسلحه ات کارگر می افتد. واژه ها که نباشند، تناقض ها هم رنگ می بازند. فقط چیزی باقی می ماند که احتمالا تو هستی. حالا این تو چیست؟

 

یادت است؟ یکبار اعتراف کرده بودی که وقتی همه چیز می دانی مثل این است که هیچ نمیدانی. وقتی همه جا روشن است می خواهی سیاهی را دنبال کنی. همه اینطور نیستند. این یکی از خاصیت های آدم بی خاصیت است! گفتی که در هم شکسته ای. جنگ بین رستم مذهب و اسفندیار کنجکاوی ست. فقط جای سیمرغ خالی ست. باز اگر زال ذهنت، پرِ سیمرغ می داشت، راه دیگری نشان می داد. چرا که این کنجکاوی آهنتَن را دیگر نمی توان با تیر دو شاخه ی آیه و حدیث به زمین زد.

 

    هر جوابی مال یک سوال است و  هر سوالی مالک چند جواب. سوالهایی هم هستند که جوابشان از جنس واژه نیست.

 

گوش کن. صدای فلوت مولوی را می شنوی؟

 

 

 

 

 

نوشته ای از عبدالحسین دهقانی

تیر ۲۸

وقتی چهارتا علامت سوال جلوی چهار تا کلمه می گذاری می بینی که این زندان بدون دیوار است. در و پنجره و میله و زندانبان هم ندارد. تا حالا که نمی دانستی، زندانی بودی. حالا هم که می دانی زندانی هستی.

 

تکرار؟ شاید هم عادت؟ می گویند شبی که هراکلیت جلوی رودخانه نشسته بود، تحت تاثیر دود تریاک آن جمله ی معروف را شلیک کرد.  حالا که تو  عزم کرده ای خودت را برای همیشه تکرار کنی، هر چقدر می توانی در  رودخانه ی دیروز شنا کن. اصلا بیا دوباره برای خودت نوشابه باز کن. ولی مبادا که بایستی. هی بالا و پایین برو و به صفحه ی گرد ساعت نگاه کن. سوال؟ تو که اهل پرسیدن نبوده ای. به قله های رفیع پیشرفت! به آبنبات های کاسبکار محله ی جامعه فکر کن. و هی خودت را دور بزن. راستی تو هم با سیزیف سر یک سفره نشسته ای؟ نان و نمکش را خورده ای؟ حیله گری کار دستت داده؟ سنگی که به دوش می کشی مال تو هست یا او؟  

 

من؟ همان ضمیر اولِ ضبطِ صوتِ تکرار؟ همان مرکز توده ی تفکر؟ همان که می شناسیش یا همان که می خواهد بشناسدت؟ اولین باری که این واژه را به زبان آوردی یادت می آید؟ می خواستی بگویی این مال من است؟ سندش را به نامت زده اند و تو در انعکاس این همه صدا که از وجودت ریشه گرفته  امیدوارانه، خستگی ناپذیر، نامت را جستجو می کنی. من که نداند پس که باید بداند؟ وقتی که من به تعطیلات می رود تو کجایی؟ این من است که با من حرف می زند یا من است که به من گوش می دهد؟ سایه و آفتاب. دشمنانی که وجود هر یک در گرو بودنِ آن یکی ست. من یا تو؟

 

هویت؟ سی دیِ خش دارِ تکرارِ من! آن هم نه یک من که هزاران! فرزندِ ناخلفِ زنِ فرهنگ از مردِ مرموزِ تاریخ. الاغ فیلسوف با بار کلمات و دکترای بالانشینی. آقایی که بنده است.  برده ای که چون از جنگ با شیرهای دست آموزِ رومی پیروز بیرون آمده بود، به اسپارتاکوس نپیوست. مسئولِ افتخار به پادشاهی که فرزند ارشد خودش را کور کرد و به یک اشاره ی ابرو دستور قتل عام هزاران هندی را صادر نمود. وقتی که ماشین سرنوشت را در دایره ی جبر می رانی و روی داشبورد آن عکسِ بازویِ قدرت می چسبانی، نویسنده ی کتاب هویتت در سایه می نشیند و من را با قلم تکرار بر کاغذ اجتماع می نویسد. حالا هی بوق بزن!

 

خدا؟ هویتِ تکراریِ من یا عادتی که از کودکی به جا مانده؟ رفیق قافله ی انسان یا شریک سفره ی شیطان؟ صاحب هستیِ من یا مخلوقِ فکر اسطوره سازِ تو؟ حاصلِ شبهایِ درازِ احتیاج یا سلطانِ جنگِ هولناکِ قدرت؟ می دانی هر چیزی را که تکرار کنی واقعی می شود؟ شاید من به خاطر این نمی خواهد پا بر سرش گذارد که از ترسیدن می ترسد. شاید اگر خدا را از زندان مذهب نجات داده بودی،  شعبه ی بهشتی جهنم را به نام  خودت افتتاح می کردیم. 

 گربه ی جلوی پنجره هم می داند. این ره که تو می روی به ترکستان است.

 

 

نوشته ای از عبدالحسین دهقانی

فروردین ۱۱

معروف است که می گویند ایران کشور خداست. دوستی قسم می خورد که هر سال روز نوروز خدا به هیئت انسان در می آید و در خیابان های تهران به شکلی ناشناس برکت می پاشد. البته این دوست عزیز تهران را با ایران مساوی گرفته بود و بقیه ی مردم را شهرستانی می دانست. در جواب این سوال هم که مگر خدا کار و زندگی ندارد، می فرمود: همه ی دنیا یک طرف و تهران هم یک طرف. تهران مرکز جهان است. حتی کیهان را هم در خود جای داده است. پس از تحقیقات مفصل و صرف وقت و هزینه ی زیاد، معلوم شد که راست می گوید:

 

خداوند عزوجل روز نوروز رتق و فتق کائنات را به مشاور مخصوص خود سپرد و به آزمایشگاه آفرینش رفت. یک قاشق چایخوری معرفت را با یک کیلو صمیمیت، دو کیلو محبت و سه کیلو صفا مخلوط کرد و در گونی عشق ریخت تا در روز اول سال نو خنده بر لبان تهرانی های دود زده بیاورد.

 

خیابان ها برخلاف سیصد و شصت و چهار روز دیگر سال خلوت بود و حق جل و جلاله در نگاه اول فقط دختر مدرسه ای کوچکی را دید که جلوی یک دبستان نشسته بود. کنجکاو شد. با دست مبارک عینک قدسی را روی چهره ی انسانی اش جابجا کرد و  دید که درست می بیند. جلو رفت. یک دختر ناز کوچولو از آنها که کیف مدرسه اش دو برابر قد خودش هست پشت به دیوار نشسته، زانوهایش را در بغلش جمع کرده، لبهای اخم آلودش را غنچه کرده و همینطوری بی هدف با دستهایش زمین را نوازش می کرد.

 

خداوند تبارک و تعالی با خودش گفت: زکی! شیرین ترین نگاه جهان غمگین است. هرطور شده باید خنده بر لبان مخلوق کوچولوی خودم بنشانم. دنیا را که بی حساب و کتاب نیافریده ام. شادی حق جهان است. پس بالای سر دختر آمد و گفت: این منم! سازنده ی تو. هر چه گفته ام همان شده و هر چه بگویم همان خواهد شد. پس … اکنون … به امر من … بخند! دختر کوچولو به بالا نگاه کرد. مردی را دید با ریش و پشم زیاد که یک گونی روی دوشش انداخته و با تحکم چیزی می گوید. اولش بیشتر اخم کرد. بعد چشمهایش کمی گشاد شد. بعد دستهایش را جلوی صورتش گرفت و چنان جیغ کشید که پروبال همه ی فرشته ها ریخت! خدا می دانست که تهرانی ها او را نمی شناسند و اگر با صدای جیغ و داد دختر بیرون بریزند سر و کارش با اوین و حضرت بازجو خواهد افتاد. به ویژه که کارت ملی هم نداشت. بنابراین در یک چشم به هم زدن چهار خیابان آن طرف تر پرید. مثل همیشه دوباره فراموش کرده بود که آدم را با قدرت انتخاب آفریده و اصلا آدم ها خیلی وقتها برای او تره هم خرد نمی کنند. کمی فکر کرد. بالا و پایین رفت. نشست. ایستاد دوباره نشست و بالاخره در یک چشم به هم زدن، اعلامیه ای به این مضمون در سطح شهر پخش کرد:

 

                                به نام نامی خودم

 

  بندگان من! شما را آفریدم و دلیلش هم اصلا به شما ربطی ندارد. مخلوق کوچکم اخم کرده و نماینده ام دارد با سیاستمداران جهان شطرنج بازی می کند. هر کس بتواند خنده بر لبان شیرینش نشانده و شادی در نگاه غمگینش بریزد، بهترین جایزه ای را که شایسته ی آدم است به او می دهم.

 

در آن صبح بهاری روز اول سال، به جز دختر مدرسه ای کوچولو، سه نفر دیگر در خیابان ها پرسه می زدند. اولی، حاج آقایی بود که توسط عیال مربوطه به جرم صیغه کردن عیال دیگری به ضرب لنگه کفش از خانه بیرون افتاده بود. او به محض دیدن آگهی  به سمت دختر دوید. بالاخره بعد از سال ها نماز و عبادت حالا می توانست به خدا ثابت کند که لایق خیلی چیزهاست.  بنابراین فورا شروع کرد. ماشن حساب و مفاتیح الجنانش را در آورد و همینطور که ضرب و تقسیم می کرد برای دختر کوچولو توضیح داد که در حال حاضر  موجودی شماره حسابش در بانک کائنات شامل یک میلیون سیصد و پنجاه و چهار هزار و دویست و شصت و سه قصر در بهشت است که در هر کدام هم چهارصد حوری بهشتی آماده ی خدمت هستند. فقط کافی ست دختر کوچولو بخندد تا او علاوه بر این ها بهترین جایزه ی خدا را هم به شماره حساب خودش بریزد. دختر که به حرفهای عجیب و نامفهوم حاج آقا گوش می داد و با وحشت به او خیره شده بود، علاوه بر اینکه نخندید دو قطره اشک کوچولو هم از چشمهای مهربانش روی گونه ی نازش ریخت. این دفعه همه ی فرشته های جهان جیغ کشیدند و کائنات لرزید. خدا به سرعت وارد عمل شد و قبل از اینکه حاج آقا بیشتر گند بزند، یک حوری بهشتی جلوی پایش انداخت تا را هش را بکشد و برود. حاج آقا نگاه کرد و دید از آسمان زیباترین زنی که در عمرش دیده بود به زمین افتاد.  صدایش مثل صوت سلن دیون، هیکلش مثل شارون استون و موهایش مثل نیکول کیدمن بود. تازه از هدیه تهرانی هم بهتر فارسی حرف می زد. بنابراین قبل از اینکه خدا از کرده اش پشیمان شود، حوری را روی دوشش انداخت و به سمت خانه دوید تا از عیال مربوطه تقاضای عفو کند و مهریه اش را هم در جا بدهد.

 

نفر دوم آدم مجردی بود که به شغل شریف! پا اندازی اشتغال داشت و در آن صبح بهاری دنبال مشتری می گشت. او به محض دیدن آگهی خودش را به دختر رساند. چاقوی ضامن دارش را در آورد و همینطور که بازش می کرد گفت: ببین فسقلی. من مامور آخدا هستم.  یا میخندی یا با همین چاقو خودمو تیکه پاره می کنم. اونوقت پری و زری و شمسی و فاطی بی صاحاب میشن. حالا بخند. من نوکرتم. اوچیکتم. چمنتم. بند کفشتم. دندون طلاتم. اصلا نوک مدادتم. مدادتراشتم. آس و پاستم. اگه نخندی هم من قاط می زنم هم آخدا. بخند دیگه.

 

ولی دختر کوچولو اصلا نخندید. حرف هم نزد. بعد هم اخماشو بیشتر کرد. چشماشو تنگ کرد. کیفشو توی بغلش فشار داد و دهنش را باز کرد. اما قبل از اینکه جیغ بکشه و دوباره فرشته ها را اذیت کنه خداوند تبارک و تعالی وارد عمل شد: جوان مجرد را از دختر دور کرد و یک حوری بهشتی توی بغلش گذاشت تا بیشتر دختر کوچولو را نترساند. جوان اول با تعجب به حوری بهشتی نگاه کرد و گفت: جل الخالق! خدایا دربدرتم! پاملا اندرسون باید بزنه به گاراژ. بعد قبل از اینکه خدا از کرده اش پشیمان شود، حوری را روی دوشش انداخت و راه افتاد تا خانه ی خالی پیدا کند.

 

اما نفر سوم: مردی که صورتش را با ذغال سیاه کرده بود تا غمهایش را بپوشاند. لباس قرمز پوشیده بود تا گل ها را به رقص آورد و فقط سال نو در خیابان ها می پلکد. بله درست حدس زدید.

 

.

 

.

 

.

 


 

حاجی فیروز آگهی خدا را دید ولی نفهمید چی نوشته. سواد خوندن نداشت و اهمیتی هم به آن نداد. ولی به محض اینکه به دختر کوچولو رسید شروع کرد و به وظیفه ی خودش که نشاندن خنده بر لبها بود عمل کرد:

 

 

دختر کوچولو یکدفعه مثل گل شکفت. اول گره ابرویش باز شد. بعد چین پیشانیش صاف شد. بعد چشمهای نازش برق زد و لبهایش شیرین شد. بلند شد و برای حاجی فیروز دست زد. دو تا گنجشک بازیگوش جیک جیک کردند. باد عطر بهار را به خیابان ریخت. آسمان آبی شد. شکوفه ها شروع کردند به رقصیدن. فرشته ها از شادی جیغ کشیدند و زمین را گلباران کردند. دختر کوچولو با صدای بلند خندید.

اما خدا چکار کرد؟ خدا به حاجی فیروز غیر از هیچ چیزی نداد. هم دختر کوچولو و هم حاجی فیروز هر دو می دانستند که هیچ برآیند همه ی چیزهاست.

 

.

 

 

 

 

نوشته ای از عبدالحسین دهقانی