<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>از هیچ تا هیچ</title>
	<atom:link href="http://www.dehghany.com/?feed=rss2" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://www.dehghany.com</link>
	<description></description>
	<lastBuildDate>Sat, 05 Jun 2010 10:09:52 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.0</generator>
		<item>
		<title>زمین در غیاب انسان چگونه به نظر می رسد</title>
		<link>http://www.dehghany.com/?p=736</link>
		<comments>http://www.dehghany.com/?p=736#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 05 Jun 2010 01:16:33 +0000</pubDate>
		<dc:creator>عبدالحسین دهقانی</dc:creator>
				<category><![CDATA[گوناگون]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.dehghany.com/?p=736</guid>
		<description><![CDATA[فرض کنیم که انسان از فردا روی کره زمین نباشد. چه اتفاقی خواهد افتاد؟ یک روز بعد: مراکز تولید برق در غیاب نیروی انسانی یکی یکی از کار افتاده اند. بعد از بیست و چهار ساعت شبهای زمین مثل وقتی که بشر هنوز آتش را اختراع نکرده بود تاریک می شوند. ده روز بعد: در [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>فرض کنیم که انسان از فردا روی کره زمین نباشد. چه اتفاقی خواهد افتاد؟</p>
<p>یک روز بعد: مراکز تولید برق در غیاب نیروی انسانی یکی یکی از کار افتاده اند. بعد از بیست و چهار ساعت شبهای زمین مثل وقتی که بشر هنوز آتش را اختراع نکرده بود تاریک می شوند.</p>
<p>ده روز بعد: در غیاب برق و انرژی همه غذاهایی که در سوپرمارکت ها یا یخچالها به جا مانده فاسد می شوند. آبهایی که از یخچالهای خانگی یا صنعتی به بیرون سرازیر شده برای مدتی توسط موشها گربه ها سگ ها و سایر حیوانات شهری مورد استفاده قرار خواهند گرفت.</p>
<p><a href="http://www.dehghany.com/wp-content/uploads/2010/06/6514.jpg"><img class="aligncenter size-full wp-image-735" title="6514" src="http://www.dehghany.com/wp-content/uploads/2010/06/6514.jpg" alt="" width="456" height="304" /></a></p>
<p><img src="file:///C:/Users/toltek/AppData/Local/Temp/moz-screenshot.png" alt="" /></p>
<p>شش ماه بعد: حیوانات وحشی کوچک مثل روباه شغال و گرگ در غیاب انسان دسته دسته شهرها و روستاها را اشغال کرده اند. زیرا این حیوانات نزدیکترین حیوانات درنده به مناطق مسکونی هستند.</p>
<p><a href="http://www.dehghany.com/wp-content/uploads/2010/06/uqze.jpg"><img class="aligncenter size-full wp-image-737" title="uqze" src="http://www.dehghany.com/wp-content/uploads/2010/06/uqze.jpg" alt="" width="456" height="257" /></a></p>
<p>یک سال بعد: علفها رشد می کنند و آهسته آهسته مناطق مسکونی را می پوشانند. گیاهانی که کمتر به خاک وابسته هستند روی خیابان و سقف خانه ها می رویند. جوندگان کوچک شهرها را اشغال می کنند.</p>
<p><a href="http://www.dehghany.com/wp-content/uploads/2010/06/tzrt.jpg"><img class="aligncenter size-full wp-image-738" title="tzrt" src="http://www.dehghany.com/wp-content/uploads/2010/06/tzrt.jpg" alt="" width="498" height="332" /></a></p>
<p>پنج سال بعد: گیاهان و درختها در بتون و آسفالت شهرها ریشه زده و رطوبت ساختمانها را به خود جذب می کنند. حیواناتی مثل گراز گوزن و  آهو مناطق مسکونی را اشغال کرده اند</p>
<p><a href="http://www.dehghany.com/wp-content/uploads/2010/06/161209.jpg"><img class="aligncenter size-full wp-image-741" title="161209" src="http://www.dehghany.com/wp-content/uploads/2010/06/161209.jpg" alt="" width="402" height="303" /></a></p>
<p>و به دنبال آنها حیوانات وحشی بزرگ در جستجوی شکار وارد شهرهای فعلی می شوند.</p>
<p><a href="http://www.dehghany.com/wp-content/uploads/2010/06/ghgd.jpg"><img class="aligncenter size-full wp-image-742" title="ghgd" src="http://www.dehghany.com/wp-content/uploads/2010/06/ghgd.jpg" alt="" width="456" height="257" /></a></p>
<p>بیست و پنج سال بعد: حیوانات مختلف و از جمله گله هایی از سگ ها در جستجوی غذا و سرپناه همه جا به چشم می خورند. شهرهای بزرگی که در کناره دریا قرار دارند و توسط سازه های ساخت بشر از سیل محافظت می شدند مثل لندن و آمستردام در سیل و طوفان تکه تکه شده اند.</p>
<p>چهل سال بعد: همه ساختمانها و تاسیساتی که از چوب ساخته شده اند توسط موریانه ها نابود می شوند.</p>
<p><a href="http://www.dehghany.com/wp-content/uploads/2010/06/kajvh.jpg"><img class="aligncenter size-full wp-image-751" title="kajvh" src="http://www.dehghany.com/wp-content/uploads/2010/06/kajvh.jpg" alt="" width="370" height="350" /></a></p>
<p>پنجاه تا هفتاد سال بعد: پل های عظیم فلزی در نتیجه پوسیدگی یکی یکی فرو می ریزند و از اتومبیل ها فقط اسکلتشان باقی مانده است.</p>
<p>صد سال بعد: کتابها و همه اسناد کاغذی و همینطور حافظه های سخت افزاری همگی نابود شده اند.</p>
<p><a href="http://www.dehghany.com/wp-content/uploads/2010/06/290809.jpg"><img class="aligncenter size-full wp-image-746" title="290809" src="http://www.dehghany.com/wp-content/uploads/2010/06/290809.jpg" alt="" width="402" height="303" /></a></p>
<p>دویست سال بعد: همه سازه های فلزی شهرهای بزرگ یکی پس از دیگری فرو ریخته اند.</p>
<p><a href="http://www.dehghany.com/wp-content/uploads/2010/06/F1_2337308.jpg"><img class="aligncenter size-full wp-image-747" title="F1_2337308" src="http://www.dehghany.com/wp-content/uploads/2010/06/F1_2337308.jpg" alt="" width="495" height="377" /></a></p>
<p>پانصد سال بعد: سازه های بتونی تقریبا همگی نابود شده اند.</p>
<p>هزار سال بعد: به زحمت می شود اثری از شهرها یا ساختمان ها دید. شهرها تبدیل به جنگل شده و اکو سیستم جدیدی همه جا را در برگرفته است.</p>
<p>ده هزار سال بعد: هر چیزی که نشانی از زندگی بشر متمدن روی کره زمین داشته، نابود شده است.</p>
<p><a href="http://www.history.de/history-themenseiten/zukunft-ohne-menschen/" target="_blank">اطلاعات بیشتر به زبان آلمانی</a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.dehghany.com/?feed=rss2&amp;p=736</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>میوه‌‌های ممنوعه‌ی خدا</title>
		<link>http://www.dehghany.com/?p=729</link>
		<comments>http://www.dehghany.com/?p=729#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 01 Jun 2010 01:38:52 +0000</pubDate>
		<dc:creator>عبدالحسین دهقانی</dc:creator>
				<category><![CDATA[گوناگون]]></category>
		<category><![CDATA[خدا]]></category>
		<category><![CDATA[روبتیسم]]></category>
		<category><![CDATA[فلسفه]]></category>
		<category><![CDATA[ژنتیک]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.dehghany.com/?p=729</guid>
		<description><![CDATA[مدتی قبل با دوستی درباره کتابی از آنتونیو داماسیو صحبت می‌کردیم. اسم کتاب هست حس می‌کنم. پس هستم. ich denke also bin ich موضوعش درباره آگاهی‌ست. این دوست – که به دلیل اطلاعات وسیعش در زمینه جامعه شناسی و فلسفه برایم بسیار محترم هست &#8211;  عقیده‌اش در این مورد کمی خنده دار به نظر میرسید: [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>مدتی قبل با دوستی درباره کتابی از آنتونیو داماسیو صحبت می‌کردیم. اسم کتاب هست حس می‌کنم. پس هستم. ich denke also bin ich موضوعش درباره آگاهی‌ست. این دوست – که به دلیل اطلاعات وسیعش در زمینه جامعه شناسی و فلسفه برایم بسیار محترم هست &#8211;  عقیده‌اش در این مورد کمی خنده دار به نظر میرسید: او معتقد بود که بحث آگاهی هیچ دردی از انسان امروز دوا نمی‌کند. یک بحث کاملا فرعی و انحرافی ست که آدم را از دردهای اجتماع و بخصوص طبقه کارگر دور می کند و در خدمت نظام سرمایه داری‌ست! استدلال من این بود که آگاهی کلیدی ترین راز انسان است. چرا که هیچ موجود دیگری مثل انسان به خود آگاه نیست و همین خودآگاهی در انسان است که منجر به تعمق، استدلال، منطق، نتیجه گیری و خلاقیت می شود. نقطه نظرات ما آنقدر از هم دور بود که بحث کردن درمورد آن نهایتا منجر به جبهه گیری احساسی شد.</p>
<p style="text-align: center;">****</p>
<p>یک تیم بیست نفره از دانشمندان پس از ده سال کار مداوم و هزینه چهل میلیون دلاری توانستند دی ان ای مصنوعی ساخته و آن را به باکتریی که قبلا دی ان ای آن را درآورده بودند پیوند بزنند. نتیجه‌اش خلق باکتری جدیدی بود. این موجود زنده تاکنون در طبیعت وجود نداشته و تازه چند روز است که پا به دنیا گذاشته. سازنده­‌اش هم انسان هست. این باکتری یک روبات بیولوژیکی ست که می تواند خود را در حد انبوه تکثیر کند. آیا باید زندگی و زنده بودن را دوباره تعریف کنیم؟</p>
<p style="text-align: center;">****</p>
<p>بین قرن بیستم و بیست و یکم یک تفاوت اساسی وجود دارد. قرن بیستم قرن بمب اتم و بمب شیمیایی بود. اینها را نمی‌شود به همین سادگی تولید کرد. برای ساخت بمب اتم یا بمب شیمیایی به دو چیز احتیاج داریم: کارخانه‌های عظیم و گرانقیمت و مواد اولیه. قرن بیست و یکم قرن  <a href="http://www.dehghany.com/wp-content/uploads/2010/06/Eve-and-Satan.jpg"><img class="alignleft size-full wp-image-731" title="Eve-and-Satan" src="http://www.dehghany.com/wp-content/uploads/2010/06/Eve-and-Satan.jpg" alt="" width="435" height="411" /></a> نانوتکنولوژی، ژنتیک و روبوتیسم هست. برای استادی در این علوم به اطلاعات احتیاج داریم. این اطلاعات هم با کمک فناوری‌های این عصر قابل دریافت هستند.  معنیش این هست که گروه کوچکی از کارشناسان با اطلاعات مورد نظر می توانند به هدف تعیین شده برسند. شاید به زودی زمانی برسد که دانشجویان ژنتیک و پزشکی یا شرکت‌های خصوصی در سایت ebay یا فروشگاههای اینترنتی باکتری‌ها ویروس‌ها و سلول‌های مختلف را برای مداوای انواع بیماریها یا مقاصد دیگر به معرض فروش  بگذارند و هر کس با نسخه دکتر یا اجازه نامه مخصوص قادر به خرید آنها باشد.  اما این حکایت چون حکایتی انسانی ست طبیعتا دو رو دارد. روی منفی اش طلب اجتناب ناپذیر انسان به تسلط بر سایر انسانها و بدتر از آن حس انسانی ویرانگری و نابودی ست. آیا وظیفه فلسفه این است که انسان را اخلاقا یا قانونا از ورود به این به مباحث یا اجرای عملی این مقاصد برحذر دارد؟ (شوربختانه فیلسوفان ما در بند عقاید ارسطو و افلاطون و کانت و نیچه و هایدگر گیر کرده اند و روشنفکرانمان هم بحث اصلی شان اینست که موسوی باید از آرمانهای خمینی دفاع کند یا دنبال دموکراسی باشد؟) تجربه چند هزار سال گذشته نشان داده که این راهی درست اما بیهوده است. فلسفه‌ی مدرن تنها می تواند آینده را پیش‌بینی کند. می تواند در باغ سبز نشان دهد یا چنار در حسرت آب را به تصویر بکشد. عقل جمعی بشر که هرگز جمعی نبوده و احتمالا هیچ گاه هم جمعی نخواهد بود تصمیم گیرنده نهایی‌‌ست.</p>
<p style="text-align: center;">****</p>
<p>اگر به آنجا برسیم که بوسیله ژنتیک شبیه سازی در حد انبوه داشته باشیم، و با ترکیب روبوتیک و ارگانیسم زنده موجوداتی هم تراز یا برتر از خود خلق کنیم، آیا باید  دموکراسی و مفاهیم مربوط به آن را  هم دوباره تعریف کنیم؟</p>
<p style="text-align: center;">****</p>
<p>شاید خواننده این سطور یا اکثریت عامه با برنجی که همه‌ی انواع ویتامین‌ها را در خود دارد یا غذایی که در آزمایشگاه تولید شده به دلیل نتایج غیر قابل پیش بینیِ استفاده از آن، موافق نباشد ولی علم این حرفها حالیش نیست. علم تجربی با سرعتی غیر قابل باور به راه خود می رود. نه می شود جلویش را گرفت و نه می شود زمان را به عقب برگرداند.</p>
<p style="text-align: center;">****</p>
<p>خدا در بهشت بازی را به شیطان باخت .اینجا روی زمین هم انسان سنگرهای او را یکی یکی فتح می‌کند.  خدا اینطور حساب کرده بود که اگر بشر را از چیزی یا کاری منع کند، او گوش به فرمانش خواهد ماند. اما هر روانشناسی می­داند که طبع بازیگوش و کنجکاو آدمی همواره میل دارد همان کاری را انجام دهد که او را از آن منع کرده­‌اند. حالا در زمین دیگر نه یک میوه که هزاران میوه ممنوعه وجود دارد. صدای ارباب کلیسا و آیت مسجد هم به جایی نمی­رسد. چون اصولا انسان قرن بیست و یکم به مدد تکنولوژی اطلاعات آنقدر از جنایتهای کلیسا و مسجد شنیده و خوانده است که دیگر دستور اینها برایش نه مفهومی دارد و نه ارزشی. شاید فیلسوف­ها در قرن جدید حرفهای زیادی برای گفتن داشته باشند. اما آیا گوشی هم برای شنیدن هست؟</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.dehghany.com/?feed=rss2&amp;p=729</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>چه سری چه دمی عجب پایی، زنم میشی؟</title>
		<link>http://www.dehghany.com/?p=710</link>
		<comments>http://www.dehghany.com/?p=710#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 12 May 2010 10:48:27 +0000</pubDate>
		<dc:creator>عبدالحسین دهقانی</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستانک]]></category>
		<category><![CDATA[حیوان آزاری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.dehghany.com/?p=710</guid>
		<description><![CDATA[گفتم چیزی بنویسم تا بخندیم. وقتی که خوندمش دیدم نه نمک داره نه خنده. این داستانک­ها را تقدیم می کنم به دوست خوبم رودرانر از وبلاگ رهرو زندگی که خواسته بود چند جمله­‌ای درباره مقابله با حیوان آزاری بنویسم. - روباهه زیر درخت ایستاد و به کلاغه گفت: به به چه سری چه دمی عجب پایی. زنم [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="rtl"><span style="color: #333333;">گفتم چیزی بنویسم تا بخندیم. وقتی که خوندمش دیدم نه نمک داره نه خنده. این داستانک­ها را تقدیم می کنم به دوست خوبم رودرانر از <span style="color: #0000ff;">وبلاگ </span></span><span style="color: #0000ff;"><a href="http://roadrunnermd.wordpress.com/" target="_self">رهرو زندگی</a></span><span style="color: #333333;"><span style="color: #0000ff;"> </span>که خواسته بود چند جمله­‌ای درباره مقابله با حیوان آزاری بنویسم.</span></p>
<p dir="rtl"><span style="color: #333333;">- روباهه زیر درخت ایستاد و به کلاغه گفت: به به چه سری چه دمی عجب پایی. زنم میشی؟ کلاغه تکه صابون کهنه­‌ای را که به منقار داشت کناری گذاشت و گفت: برو خدا روزیتو جای دیگه­‌ای بده ننه جون. اون موقعی که مردم قالب قالب به ما پنیر تبریزی میدادن و ما هم با یه متلک پرتش می‌کردیم واسه تو، دلار هفت تومن بود. <a href="http://www.dehghany.com/wp-content/uploads/2010/05/goosefandan.jpg"><img class="alignleft size-medium wp-image-722" title="goosefandan" src="http://www.dehghany.com/wp-content/uploads/2010/05/goosefandan-300x222.jpg" alt="" width="300" height="222" /></a></span></p>
<p dir="rtl"><span style="color: #333333;">- موش گرسنه­‌ای سوسکی را خورد. گربه گرسنه­‌ای موش را خورد. سگ گرسنه­‌ای گربه را خورد. انسان سیری همه­‌ی سوسک­ها و موش­ها و گربه­‌ها و سگ­ها را کشت.</span></p>
<p dir="rtl"><span style="color: #333333;">- برگی از تاریخ: در روز جمعه مطابق با اول ذی الهژده ماه نیسان در سال هزار و شانصدواندی در مزرعه حیوانات الاغ اعظم تاج پادشاهی بر سر گذاشت. همه حیوانات منتظر بودند تا حق انسان را که در جایگاه متهم نشسته بود کف دستش بگذارند. الاغ اعظم چنین حکم داد: چون نیک بنگریم، در حال حاضر کسی نیست که به او اعتراض کنیم و شکایت پیشش بریم. همه مان بی‌صاحب شده ایم. خران بارگاه نمی‌دانند برای که بار بکشند. مرغ بانوان نمی‌دانند که گوشت سینه خود را به کی تقدیم کنند. پستان گاوهایمان در حسرت نوازش دست شیردوشی داغ مانده و بیم آن می رود که شیرشان خشک شود. مجلس عروسی و عزایی نیست که گوسفندانمان را تقدیمش کنیم. بزرگترین مجازات انسان اینست که او را صاحب مزرعه کنیم و بار مسئولیت بر شانه‌اش بگذاریم تا کار ملک به سامان رسد. به دنبال این قضاوت خرکی سلسله الاغان ساقط شد و انسان را صاحب مزرعه کردند. الاغ الشعرا در این باره می‌فرماید: به جای من نشسته چرخ فولاد، خودم کردم که لعنت بر خودم باد. </span></p>
<p dir="rtl"><span style="color: #333333;">- حیوانات مزرعه منتظر قلی بودند. سه ماه بود که غذا نخورده بودند. بالاخره مینی­­‌بوس ده  از راه رسید و قلی با یه تلویزیون صفحه تخت بر دوش و یه چفیه بر گردن پیاده شد.  بزغاله به بابا­ش گفت: وصیتت را بخون که گوشت قربونی شدیم! قلی حاجی شده!</span></p>
<p dir="rtl"><span style="color: #333333;">- اس ام اس به ایران خانوم: عقرب زلف کجت لگدمال شد. آهوی چشمات شکار شد. نسل عقاب نگاهت ورافتاد. دلفین لبت کنار ساحل خودکشی کرد. پلنگ احساست روسی شد. کاسه ی لاک پشت صبرم را شکستی. من دیگه خرت نمیشم. تقصیر خودته که قدر اونا رو ندونستی.</span></p>
<p dir="rtl"><span style="color: #333333;">- غاز ایرونی به شوهر مهاجرش: اِ اِ اِ. چرا همه­ جا خشکه؟ اون پایین قبلا یه دریاچه بود. جی پی اس­‌ت را کنترل کن ببین درست اومدیم؟ شوهرش: یه نفر اون پایین لای بوته­ ها نشسته. برم ازش سوال کنم. چند دقیقه بعد غاز به جسد شوهرش: خاک بر سر من که با شما بی­‌عرضه­ ها عروسی می­کنم. اون از شوهر اولم که عینکش را توی سوئد جا گذاشته بود اینم از دومی که هنوز تفنگ تو عمرش ندیده بود. قربون غاز وطنی. آی جوات پرشکسته! کجایی که معشوقه‌ت دوباره بیوه شد.</span></p>
<p dir="rtl"><span style="color: #333333;">- خر اولی: مبارک باشه. شنیدم صاحب جدیدت نسل سومیه. خر دومی: یاد قدیما بخیر. بار می بردیم ولی کاه و یونجه گیرمون میومد. این لامذهب خودش فقط پیتزا می­خوره. جعبه‌ش هم میندازه جلوی ما. تازه هر سوراخی هم که می­بینه میخواد با کله بره توش. خر اولی: عرعر.</span></p>
<p dir="rtl"><span style="color: #333333;">تبصره: از بین این شونصد نفری که هر روز از اینجا رد میشن یکی نیست به ما بگه چطوری نیم فاصله را در وردپرس تایپ می کنند؟</span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.dehghany.com/?feed=rss2&amp;p=710</wfw:commentRss>
		<slash:comments>6</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>آدم مذهبی در آخرین پله ی مذهب به بی مذهبی می رسد</title>
		<link>http://www.dehghany.com/?p=702</link>
		<comments>http://www.dehghany.com/?p=702#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 11 May 2010 08:26:45 +0000</pubDate>
		<dc:creator>عبدالحسین دهقانی</dc:creator>
				<category><![CDATA[گوناگون]]></category>
		<category><![CDATA[مذهب]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.dehghany.com/?p=702</guid>
		<description><![CDATA[کسی از دوستان می دونه نیم فاصله را در وردپرس چطوری تایپ می کنند؟ اولش دنبال جواب برای چندتا سوال ساده – البته ساده از نظر او – می­ گردد. مثلا اینکه از کجا آمده، سرمنشا جهان چیست، آیا منظم است یا نامنظم و سوالاتی از این قبیل. اگر در محیط مذهبی بزرگ شده باشد [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><span style="color: #333333;">کسی از دوستان می دونه نیم فاصله را در وردپرس چطوری تایپ می کنند؟</span></p>
<p><span style="color: #333333;">اولش دنبال جواب برای چندتا سوال ساده – البته ساده از نظر او – می­ گردد. مثلا اینکه از کجا آمده، سرمنشا جهان چیست، آیا منظم است یا نامنظم و سوالاتی از این قبیل. اگر در محیط مذهبی بزرگ شده باشد به سوی معلم دینی یا مسجد محل راهنمایی می­شود و جواب سوالاتش را طبق آموزه­ های دینی می­گیرد. جوابها قانع کننده و مطلقا درست هستند. بنابراین تا آخر عمر در ذهن او و با او خواهند ماند. فرقی نمی­کند که این آدم بیست سال بعد دکتر یا مهندس یا کارگر یا سیاستمدار باشد. او در هر صورت متعصب و غیرقابل انعطاف خواهد بود. چون جوابهایی قانع کننده و مطلقا درست برای سوالاتش پیدا کرده. به این آدم می گویند سطحی­ نگر.</span></p>
<p><span style="color: #333333;">ممکن است جوابها او را قانع نکرده باشد. ممکن است کنجکاو باشد و دنبال توضیحات بیشتری بگردد. در این صورت سرکی در کتابهای مذهبی می­کشد. اینجا و آنجا پای سخن این و آن می­ نشیند. سوالها عمیق­تر می شوند و جوابهای عمیق­تری طلب می کنند عطش یادگیریش بیشتر می شود و کار دستش می دهد: یا در مدارس دینی یا در رشته الهیات به تحصیل می­پردازد. از اینکه بهترین مذهب جهان را دارد بی­ نهایت خوشحال است و با حرارت از دیدگاههای مذهبش – دیدگاههایی که اصلا مال او نیستند – دفاع می کند. زندگی ساده ای دارد و از اینکه مردم مذهبی نیستند ناراحت است. به این آدم می گویند طلبه. حالا ممکن است بیست سال پیش هم تحصیلاتش تمام شده باشد. زن و بچه ای راه انداخته و چندباری هم مکه رفته. خدا را شکر می کند که او را به راه راست هدایت کرده.</span></p>
<p><span style="color: #333333;">ممکن است ول­ کن معامله نباشد و بخواهد تا آخر خط برود. نهایتا چند­تایی لقب پشت اسمش می چسبانند. حالا دیگر سوالها را از یاد برده اما جوابها را خوب حفظ است. وظیفه او ابلاغ دین است و در این راه از هیچ چیز باکی ندارد چرا که حق با اوست. کمی بیشتر از زیاد با دیگران فرق کرده. لباس دیگری می پوشد. طور دیگری رفتار می کند. طور دیگری صحبت می کند. هدایت شده است. باید دیگران را هدایت کند. دیگران چیزی نمی دانند یا اگر هم بدانند به درد دنیا و آخرتشان نمی خورد. از سه لذت اصلی دنیای مذهبیش یعنی زن و غذا و موعظه، عمرا نمی گذرد حتی اگر به قیمت ساعتها گشتن در کتابهای حدیث برای توجیه آن تمام شود. به این آدم می گویند آخوند.</span></p>
<p><span style="color: #333333;">ممکن است ذهن روشنی داشته باشد. در این صورت متوجه اشتباهات تناقضات و تضادهایی در متون دینی خواهد شد. متوجه می­شود که آدم­های مذهبی با جان و دل از این دستورات پیروی می­کنند و حتی خود او را الگو قرار می­دهند. به راحتی دیگران را در مشکلات مذهبیشان راهنمایی می کند و جوابهای سوالاتشان را می دهد. سوال کننده­ ها هم قانع می­شوند و می­روند. فقط خود جواب دهنده می­ ماند و یک عالمه شک و تردید. او که نمی­تواند برود از مسجد محله اش جواب سوالاتش را بگیرد. پس به این نتیجه می رسد که یک جای کار دین می لنگد. دست به کار می­شود و چند صدتا کتاب مذهبی با یک خودکار و چند کیلو کاغذ جلوی خودش تلنبار می کند. هی می­ خواند و می ­نویسد تا اینکه بالاخره همه ی تناقضات و تضادهای مذهبی را به زعم خودش در قالب سیستم جدیدی حل می کند. سیستمش را که ارائه می دهد آخوندهای دیگر تکفیرش می کنند. بدبخت و بیچاره می­شود. دکانش را تعطیل می­کنند و خودش اگر شانس داشته باشد می­ تواند به یک کشور خارجی فرار کند. به این آدم می­گویند مصلح مذهبی.</span></p>
<p><span style="color: #333333;">خوب این مصلح مذهبی می تواند همیشه مصلح باقی بماند و از اینکه دیدگاههای پوسیده را با واژه های نو و قالبهای جدید به دنیای مدرن عرضه کرده به خودش ببالد. اما شاید هم روزی متوجه شود که شغل اصلی او ماله­ کشی­ ست و در واقع پستی و بلندی­های مذهبش را کمی صاف­تر کرده. زندگی در محیط دیگر با آدمهای دیگر به او این فرصت را می­دهد که جهان­بینی­ های جدیدی را تجربه کند. بیش از همه این سوال عمیق­تر و عمیق­تر روانش را تسخیر می­کند که حقیقت چیست؟ شروع می کند به تحقیق درباره ادیان دیگر. البته قبلا هم در مقام طلبه درباره ادیان مختلف کتابهای زیادی خوانده اما همه­ آن خوانده­ ها از دیدگاه مذهب خودش بوده. حالا برای اولین بار از دید خنثی – ناظر بی­طرف – می­خواند. تا الان فکر می­کرد خدا یکی­ست. حالا می­بیند خدای هر دینی با آن یکی فرق دارد. بنابراین: یا یکی از این دین­ ها درست وبقیه نادرست هستند و یا خدا یکی نیست. هرکدام از دین ها را می­تواند به عنوان دین درست انتخاب کند. چون در هر دینی به اندازه کافی احساس و منطق برای قانع کردن انسانی که می خواهد قانع شود می توان پیدا کرد و از آنجا که نمی تواند همه ی دین ها را برحق بداند، پس یا دچار دور باطل می شود یا به فرض دوم متمایل می شود: خدایان زیادی وجود دارند. امارابطه این خدایان با هم چگونه هست؟ ایا یکی برتر و دیگران پست­ ترند؟ آیا همه با هم برابرند؟ هیچ دین و مذهبی وجود ندارد که رابطه­ خدایان ادیان گوناگون را با هم توضیح داده باشد. با طرح سوالاتی اینچنین یواش یواش قدم در وادی بی مذهبی می گذارد ولی صدایش را در نمی آورد.</span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.dehghany.com/?feed=rss2&amp;p=702</wfw:commentRss>
		<slash:comments>25</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>گل در خاک</title>
		<link>http://www.dehghany.com/?p=690</link>
		<comments>http://www.dehghany.com/?p=690#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 23 Mar 2010 03:08:09 +0000</pubDate>
		<dc:creator>عبدالحسین دهقانی</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستانک]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.dehghany.com/?p=690</guid>
		<description><![CDATA[به عزیز سی و یک ساله ای که دیگر در میان ما نیست  و همه ی عزیزانی که جسم خود را ترک کردند. تصورش را بکن. تا وقتی که می دانی می توانی او را ببینی، وقت دیدنش را نداری. بعدا که از چشمت پنهان می شود، تو می مانی وحسرت. همه ی آنچه که [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>به عزیز سی و یک ساله ای که دیگر در میان ما نیست  و همه ی عزیزانی که جسم خود را ترک کردند.</p>
<p>تصورش را بکن. تا وقتی که می دانی می توانی او را ببینی، وقت دیدنش را نداری. بعدا که از چشمت پنهان می شود، تو می مانی وحسرت. همه ی آنچه که دیده بودی مثل بابادک هوا می کنی تا همه ببینندش و هنوز نمی دانی که اصلا برای دنیا مهم نیست که او هست یا نیست.           <a href="http://www.dehghany.com/wp-content/uploads/2010/03/rose.jpg"><img class="alignleft size-medium wp-image-692" title="گل سرخ" src="http://www.dehghany.com/wp-content/uploads/2010/03/rose-300x251.jpg" alt="" width="300" height="251" /></a></p>
<p>برای دانستن باید باشی. شاید حالا او بداند که زندگی بعد از زندگی  یعنی چه. شاید هم دیگر اصلا نباشد که بداند. اما اگر نباشد کجاست و اگر باشد کجاست؟</p>
<p>هر چه هست نیست می شود اما نیستی اگر وجود داشته باشد که نیستی نیست. اگر وجود نداشته باشد که در جمله ات نمی گنجد. اگر باشد هستی ست و اگر هم نباشد، هستی ست.</p>
<p>نه! با چهارتا کلمه نمی شد چاله ی چهار هزار کیلومتری را پر کرد. نگاه باید در نگاه قفل شود تا فاصله نقش خود را به کلام دهد.</p>
<p>چه چیزی از پس این لحظه انتظارمان را  می کشد؟</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.dehghany.com/?feed=rss2&amp;p=690</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>ناوالیسم و حکایت بی انتهای نقض کپی رایت از نوع ایرانیش</title>
		<link>http://www.dehghany.com/?p=566</link>
		<comments>http://www.dehghany.com/?p=566#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 12 Mar 2010 04:58:18 +0000</pubDate>
		<dc:creator>عبدالحسین دهقانی</dc:creator>
				<category><![CDATA[علوم باطنی]]></category>
		<category><![CDATA[درون گردی]]></category>
		<category><![CDATA[کاستاندا]]></category>
		<category><![CDATA[کپی رایت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.dehghany.com/?p=566</guid>
		<description><![CDATA[در سال ۲۰۰۳ میلادی مقاله ای دو قسمتی نوشته بودم به نام ناوالیسم که قسمت اول آن حاوی بیوگرافی نسبتا کاملی از کارلوس کاستاندا بود. این مقاله که در سایت شخصی خودم  منتشر شد، در وب فارسی آن زمان، یکی از معدود نوشته ها درباره کاستاندا بود. بعدا وبسایتم را فیل تر کردند و طبیعتا [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>در سال ۲۰۰۳ میلادی مقاله ای دو قسمتی نوشته بودم به نام ناوالیسم که قسمت اول آن حاوی بیوگرافی نسبتا کاملی از کارلوس کاستاندا بود. این مقاله که در سایت شخصی خودم <a href="http://www.himia.de منتشر"> </a>منتشر شد، در وب فارسی آن زمان، یکی از معدود نوشته ها درباره کاستاندا بود. بعدا وبسایتم را فیل تر کردند و طبیعتا تعداد زیادی از خوانندگانش را از دست دادم.(آن موقع ها هنوز روش های عبور از فیل تر مثل الان شناخته شده نبود). چند ماه بعد به طور اتفاقی در یکی از وبلاگهای فارسی به همان مقاله برخوردم. <a href="http://www.freebostonblog.com/wp-content/uploads/2009/04/copyright.jpg"><img style="display: inline; margin-left: 0px; margin-right: 0px; border: 0px;" title="copyright" src="http://www.dehghany.com/wp-content/uploads/2010/03/copyright.jpg" border="0" alt="copyright" width="206" height="240" align="left" /></a></p>
<p>صاحب وبلاگ کل مقاله را کپی پیست کرده و با امضای خودش منتشر کرده بود. جستجوی کوتاهی در اینترنت کردم و کاشف به عمل آمد که حدود چهل تا پنجاه سایت و وبلاگ مختلف عین همان مقاله را منتشر کرده بودند بدون اینکه از نویسنده یا سایت منبع نامی برده باشند. حتی در سایت وزین ویکی پدیای فارسی هم عین همان مقاله تحت نام کارلوس کاستاندا منتشر شده بود و تا یکسال قابل دسترس بود. <a href="http://seeb-talkh.blogspot.com/2007_09_01_archive.html#5324998958321118199">یکی از کسانی که مقاله ی مرا دزدیده و به نام خودش سند زد، خانم نویسنده ای ست</a> که کتابی هم درباره تاریخ قرآن نوشته است.</p>
<p>باری حکایت نقض کپی رایت و انتشار بی دردسر مطالب به نام خود، همچنان باز است. امروز جستجوی دیگری در اینترنت کردم و دیدم بعضی از مطالب و داستان های کوتاه  که در همین وبلاگ  نوشته ام، با عناوین دیگر و طبعا به نام افراد دیگر منتشر شده است. اسم این عمل، دزدی ست.</p>
<p>نوشته هایی که در وب فارسی در زمینه ی <a href="http://www.dehghany.com/?p=44" target="_blank">درون گردی</a> منتشر می شود عموما یا تکرار نوشته های مفاتیح الجنانی و اشاعه ی خرافات و یا تقلید ناشیانه از نویسندگان غربی مثل کراولی، کاستاندا، باردون، چاپرا و دیگران – و البته بدون ذکر نام آنها – هست. یکی از ویژگی های جستجوگران ناشناخته ها، خلاقیت است. مایه خجالت است که کسی خود را سالک بنامد و در عین حال قدرت تجزیه و تحلیل و نوآوری یا جرات نقد پیشکسوتان این راه را نداشته باشد و بدتر آنکه از آدمها فراآدم بسازد. انگار فرهنگ مونتاژ و سرهم بندی کردن به علوم باطنی هم راه یافته و از هر طرف شیخی مجازی سر بلند می کند تا به مدد استفاده از نقض کپی رایت از خود خدا بسازد. به نظر من این اساتید خودخوانده، خیاطان جامه ی تقدس هستند. و تقدس همان مفهومی ست که انسان را از پرسیدن باز می دارد.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.dehghany.com/?feed=rss2&amp;p=566</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>طرح تشکیل اتاق های فکر</title>
		<link>http://www.dehghany.com/?p=563</link>
		<comments>http://www.dehghany.com/?p=563#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 23 Feb 2010 10:24:56 +0000</pubDate>
		<dc:creator>عبدالحسین دهقانی</dc:creator>
				<category><![CDATA[سیاسی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.dehghany.com/?p=563</guid>
		<description><![CDATA[اول: مبارزه بین دو جبهه هست: یکی می گوید حق با من است و هرکس که با من نیست، بر حق نیست. بر این اساس حق من است که او را ارشاد کنم. اگر ارشاد نشود، محصورش نمایم و اگر حصر او برایش مظلومیت به ارمغان آورد، حذفش نمایم. جبهه دوم می گوید حق با [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><font color="#000000" size="2">اول: مبارزه بین دو جبهه هست: یکی می گوید حق با من است و هرکس که با من نیست، بر حق نیست. بر این اساس حق من است که او را ارشاد کنم. اگر ارشاد نشود، محصورش نمایم و اگر حصر او برایش مظلومیت به ارمغان آورد، حذفش نمایم. جبهه دوم می گوید حق با اکثریت است و هرکس که در اقلیت باشد، حق آزادی بیان و آزادی پس از&#160; بیان برای او محفوظ است. </font></p>
<p><font color="#000000" size="2">دوم: تفکر اول هم پشتوانه دارد و هم ابزار. پشتوانه اش قرائت دیکتاتوری از مذهب و ابزارش سرمایه نفتی خوزستان است. با قرائت خاص خود از مذهب قشری از جوانان را از نظر فکری توجیه می کند و با سرمایه اش آن قشر را برای در هم کوبیدن کسانی که به زعم او برحق نیستند بسیج می نماید. کسانی که این تفکر را نمایندگی می کنند نه دلقک هستند نه نادان و نه بی تجربه. </font></p>
<p><font color="#000000" size="2">سوم: جبهه ی دوم هم پشتوانه دارد هم ابزار. پشتوانه اش از یک سو قرائت مردم سالارانه از مذهب و از سوی دیگر فلسفه ای ست که به جدایی دین از حکومت اعتقاد دارد. ابزارش قدرت چهل میلیون جوان است. دو گزاره ی فوق که پشتوانه فکری این جبهه را تشکیل می دهند با هم سازگار نیستند. این اختلاف نظر، آن ابزار چهل میلیونی را خواسته یا نخواسته دچار دو دستگی می کند. اما این دو دستگی تا وقتی که حریفی مشترک وجود داشته باشد، خود را نشان نمی دهد. </font></p>
<p><font color="#000000" size="2">چهارم: کار از اعتراض گذشته است. کسانی که می خواهند در جبهه ی دوم بجنگند، دیگر معترض نیستند. معترض لفظی پاسیو است. آدم معترض در خیابان غیر از فریاد زدن و در حوزه ی نظری غیر از انتقاد کردن کار دیگری از دستش نمی آید. (که البته در وقت خود اثر گذار است) معترض و منتقد، خراب کننده هستند. برای آنها یک چیز اهمیت دارد: خراب کردن نظم موجود. اینکه بعدا چه چیزی می آید، برایشان اهمیتی ندارد. هرکس که می خواهد هویت خود را به جبهه ی دوم پیوند بزند، باید به جای اعتراض آماده ی مبارزه باشد. آدم مبارز ضمن اینکه با حریف مبارزه می کند، قصد ایجاد نظمی نو دارد. او چه بخواهد و چه نخواهد مجبور به نوآوری و شکوفایی ست. او هم به خیابان می آید و هم روش های تازه ای برای به زانو درآوردن حریف خلق می کند. حتی از این ابایی ندارد که در لحظه ی به زانو در آمدن حریف او را ببخشد و به جرگه ی خود جذبش کند. </font></p>
<p><font color="#000000" size="2">پنجم: برای مبارزه با سیستم دیکتاتوری مذهبی – و نه با مذهب – تشکیل اتاق های فکر ضروری ست. این اتاق ها همین الان هم تشکیل شده اند اما بیم آن می رود که از یک طرف به خاطر تخم یاسی که نفوذی های حکومت در حال پاشیدنش هستند و از طرف دیگر به خاطر جوان بودن اعضای این اتاق ها و به تبع آن تصمیمات احساسی یا انتظار نتیجه گیری سریع، در همین مرحله از هم بپاشند. </font></p>
<p align="right"><font color="#000000" size="2">ششم: اتاق فکر مجموعه ای ست از افرادی که دور هم جمع می شوند تا برای رسیدن به هدف، ۱٫ شیوه های تازه ای خلق کنند ۲٫ شیوه های موجود را تصحیح یا تکمیل نمایند ۳٫ مشکلات احتمالی را پیش بینی کرده و برای آنها چاره ای بجویند. برای این اتاق های فکر سه هدف متصور است: یکی به زانو درآوردن حکومت دوم آگاه کردن مردم&#160; و سوم پرداختن به این مسئله که آیا راه حل اساسی اجرای قانون اساسی یا تغییر قانون اساسی ست. هر اتاق فکری که تشکیل می شود باید فقط یکی از این سه هدف را برگزیند. </font></p>
<p align="right"><font color="#000000" size="2">اتاق های فکری که هدف اول را برای خود برمی گزینند باید به انواع روش هایی که موجب تسلیم حکومت در مقابل خواست مردم می شود، بیندیشند. این راهکارها نباید کلی یا شعارگونه باشند. حتی نباید نسخه ای برای کل جامعه باشد. راهکارها باید چنان ساده و عملی باشند که اعضای اتاق فکر یا هسته های اجرایی که در اطراف خود دارند بتوانند آنها را به اجرا بگذارند. وقتی که مثلا پنجاه تا اتاق فکر مختلف در پنجاه محله یا شهر مختلف روش هایی را به اجرا بگذارند که حداقل در محیط یا محله خود حاکمیت را به ستوه آورند، آتش آزادیخواهی شعله ورتر خواهد شد. در مورد هدف دوم و سوم هم به همین صورت بحث ها، روش ها و نتیجه گیری ها باید بدون ابهام و روشن و روان باشند. </font></p>
<p align="right"><font color="#000000" size="2">هفتم: به نظر می رسد که برای هدف سوم یعنی اجرا یا تغییر قانون اساسی، قشر دانشجو و آگاه جامعه بهتر می تواند اتاق های فکر تشکیل دهد. برای رسیدن به هدف اول یا دوم نیازمند اتاق های فکر از&#160; همه ی قشرهای جامعه هستیم. </font></p>
<p align="right"><font color="#000000" size="2">هشتم: این اتاق های فکر حداقل با سه عضو که کاملا همدیگر را می شناسند تاسیس می شوند و با توجه به همین اصل امنیتی گسترش می یابند. بهتر است که اعضا برای اتاق فکر خود اسمی انتخاب کنند و اگر برایشان امکان داردنتیجه ی صحبت ها یا کارهایی را که انجام داده اند، به شکلی گمنام و از طریق اینترنت به اطلاع بقیه برسانند. هر ایده ای – هر چقدر هم که کودکانه، خنده دار، غیرواقعی یا ماجراجویانه به نظر برسد – باید توسط اعضا جدی گرفته شده و برای تکمیل، تصحیح یا رد آن، مستدل و واقع بینانه به تبادل نظر پرداخت.</font></p>
<p align="right"><font color="#000000" size="2">نهم: اینها قوانینی ست که هر اتاق فکری باید سرلوحه ی کار خود قرار دهد: ا. هریک از اعضا موظف است که همواره هدف اصلی را در ذهن خود داشته باشد. ۲٫ هیچ وقت کاری نکن که شکارچی عادتهای تو را بشناسد ۳٫ استفاده از اینترنت بدون فیلترشکن حرام است ۴٫ اگر دنبال نتیجه گیری سریع هستی انتظار خطا هم داشته باش. ۵٫ هیچ اتاق فکری بیشتر از پنج عضو ندارد. ۶٫مشق هر شب تو امید، سرزندگی و پیروزی باشد</font></p>
<p align="right"><font color="#000000" size="2">دهم: شما اجازه دارید که این متن راتصحیح یا تکمیل کنید یا به همین صورت برای هر کس که صلاح می دانید بفرستید. </font></p>
<p><font color="#000000" size="2"></font></p>
<p><font color="#000000" size="2"></font></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.dehghany.com/?feed=rss2&amp;p=563</wfw:commentRss>
		<slash:comments>6</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>جمهوری ایرانی یا جمهوری دموکراتیک ایران؟</title>
		<link>http://www.dehghany.com/?p=537</link>
		<comments>http://www.dehghany.com/?p=537#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 02 Aug 2009 12:27:58 +0000</pubDate>
		<dc:creator>عبدالحسین دهقانی</dc:creator>
				<category><![CDATA[سیاسی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.dehghany.com/?p=537</guid>
		<description><![CDATA[یکی مرا راهنمایی کند که جمهوری ایرانی چه صیغه ای ست و مصداق واقعیش چیست؟ گمان کنم اینهایی که در خیابان فریاد می زدند استقلال آزادی جمهوری ایرانی منظورشان این بوده که جمهوری اسلامی دیگر بس است. منظورشان این بوده که پیشوند اسلامی را برداریم و به عبارتی دین را از حکومت جدا کنیم. بالاخره [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>یکی مرا راهنمایی کند که جمهوری ایرانی چه صیغه ای ست و مصداق واقعیش چیست؟ گمان کنم اینهایی که در خیابان فریاد می زدند استقلال آزادی جمهوری ایرانی منظورشان این بوده که جمهوری اسلامی دیگر بس است. منظورشان این بوده که پیشوند اسلامی را برداریم و به عبارتی دین را از حکومت جدا کنیم. بالاخره بعد از مدتها که روشنفکران ایرانی این بحث را روی کاغذ پیش می بردند، ورژن خیابانی اش هم پدیدار شد.</p>
<p>ولی حالا چرا اصطلاح جمهوری ایرانی؟ قافیه به تنگ آمده یا شاعر به جفنگ؟ البته من استاد دستور زبان فارسی نیستم و اگر اشتباه کنم حتما دوستان اصلاح خواهند کرد. اما در اصطلا ح جمهوری ایرانی، واژه ی ایرانی واژه ی جمهوری را توصیف می کند. یعنی جمهوری از نوع ایرانیش.  به عبارتی در ذهن شنونده شکل جدیدی از حکومت جمهوری به نام جمهوری ایرانی القا می شود. حالا این جمهوری جدید چیست، چه ویژگی هایی دارد  و موج سواران محترم در آینده چطور می خواهند از این اصطلاح فی البداهه سواری بگیرند؟  تعریف این جمهوری در واژه نامه های سیاسی آینده با چه جملاتی نوشته خواهد شد و کدام قهرمانان ملی در کتابهای تاریخ دبیرستانی نسل های آینده  به این شتر گاو پلنگ علف خواهند داد؟</p>
<p>آقا! خانم! ما یک بار با واژه ی من د رآوردی جمهوری اسلامی ماتحت ملی مان را به آخوند و آقازاده اش تقدیم نمودیم و سی سال است که داریم برای بیرون آوردن چیز مقدس اسلام زور می زنیم حالا هنوز بیرون نیامده داری مقدمات پورنوی ملی جدید را آماده می کنی. دست نگه دار!</p>
<p>حداقل اگر می خواهی فریاد بزنی این را فریاد بزن: استقلال دموکراسی آزادی . اینطوری تکلیف خودت را با جمهوری خلق چین  و جمهوری خلق کره و .. روشن می کنی. و اگر چه جمهوری دموکراتیک هم اصطلاح چندان روشنی نیست اما حداقل وجه دموکراتیک آن بازتاب خواسته های توست.</p>
<p>ویدیویی از شعار استقلال آزادی جمهوری ایرانی در خیابان های تهران:</p>
<p><a href="http://www.youtube.com/watch?v=PfEb7cydj68">استقلال آزادی جمهوری ایرانی</a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.dehghany.com/?feed=rss2&amp;p=537</wfw:commentRss>
		<slash:comments>40</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>ریشه ی مشروعیت ولی فقیه و حکومت او، خدا نیست. ترس و ناآگاهی ماست</title>
		<link>http://www.dehghany.com/?p=497</link>
		<comments>http://www.dehghany.com/?p=497#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 21 Jul 2009 11:07:44 +0000</pubDate>
		<dc:creator>عبدالحسین دهقانی</dc:creator>
				<category><![CDATA[سیاسی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.dehghany.com/?p=497</guid>
		<description><![CDATA[به گفته ی بخش انتصابی نظام جمهوری اسلامی، ولی فقیه مشروعیتش را از خدا می گیرد. وظیفه ی مجلس خبرگان کشف ولی فقیه و معرفی آن به مردم است. مجلس خبرگان اما در سفر اکتشافی خود برای یافتن نماینده ی خدا از روحانیون ایرانی فراتر نمی رود. ظاهرا خدا از زمان تاسیس جمهوری اسلامی به [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: right;"><span style="color: #000000;">به گفته ی بخش انتصابی نظام <span style="font-size: xx-small;">جمهوری</span> <span style="font-size: medium;"><strong>اسلامی</strong></span>، ولی فقیه مشروعیتش را از خدا می گیرد. وظیفه ی مجلس خبرگان کشف ولی فقیه و معرفی آن به مردم است. مجلس خبرگان اما در سفر اکتشافی خود برای یافتن نماینده ی خدا از روحانیون ایرانی فراتر نمی رود. ظاهرا خدا از زمان تاسیس <span style="font-size: xx-small;">جمهوری</span> <span style="font-size: medium;"><strong>اسلامی</strong> </span>به این طرف تصمیم گرفته نماینده اش را از بین گروه کوچکی از روحانیون ایرانی انتخاب نماید تا برای کشف نماینده ی فوق الذکر،  پیرمردان از رده خارج شده و خواب آلود مجلس خبرگان را از رنج سفر به بیابان های آفریقا و جنگل های آمازون و آسمانخراش های نیویورک معاف نماید .</span></p>
<p style="text-align: right;"><span style="color: #000000;">گفته می شود که خدا بری از خطا و اشتباه است. بنابراین هرگز نماینده ای انتخاب نمی کند که بعدا مشروعیتش زیر سوال برود. تصور بفرمایید  حضرت حق در بارگاه قدسی خود در حالی که فرشتگان دست به سینه منتظر اجرای دستورش ایستاده اند  با حضور روحِ روح الله که اندکی بعد از خوردن جام زهر افتخار حضور پیدا کرده، اسامی چهار پنج  تا عمامه به سر را که در دستگاه حکومتی کشوری به نام ایران واقع در مکانی کوچک و ناپیدا در سیاره سرگردانی به نام زمین دم و دستگاهی به هم زده و از صدقه ی سر مردم همان خراب شده به نام و نان و نوایی رسیده اند، به خط مبارک  روی کاغذ می نویسد در گلدانی می اندازد و بعد از اینکه چند بار در هوا تکانش می دهد، دستِ فوقِ دستهای خود را در همان گلدان فرو برده و یکی از کاغذها را که اسم شیخی بدون دیپلم به نام خامنه ای بر آن نوشته شده بیرون می کشد. حالا وظیفه ی جبرییل این است که با روشن کردن آپولوی چهار موتوره ی خود به سرعت کاغذ مذکور را به زمین رسانده، بر هاشمی نامی نازل شود و به او امر نماید که با ذکر حدیثی از حضرت روح خدا، حکم حکیم حق را مبنی بر کشف نماینده ی خدا در آسمان ها و زمین به وی ابلاغ نماید. قربان رحمت خداییش بروم که عتیقه جات مجلس خبرگان را با حدیثی که یک شاهد اصفهانی بیشتر ندارد از گشت و گذار اکتشافی در پنج قاره ی زمین معاف کرده است.</span></p>
<p style="text-align: right;"><span style="color: #000000;">حالا تصور بفرمایید که امام جمکران در چاه زمان یا امام زمان در چاه جمکران (فرقی هم دارد؟) نشسته و مشغول خواندن نامه هایی ست که خلق محتاج و ملت هاج و واج مثل باران بر سرش می ریزند. حدس زدن مضمون این نامه ها هم نباید چندان مشکل باشد. یا اقدس خانم می خواهد هوویش را به قورباغه تبدیل نماید یا حاج آقا می خواهد از استعمال روزانه ی قرص ویاگرا خلاص شود یا آق جوات تقاضای وصال و گرفتن کام دل از زینب خانم دارد یا ننه سکینه، امام را به حق پنج تن آل عبا قسم می دهد که فرزندش را در فرنگستان زیر سایه ی خود بگیرد و یا ملاقلی با قلم رویا طرح اندام بی مثالِ حوری بهشتی اش را حک کرده و تقاضای رزرو او را دارد. در بین  این هزاران نامه، دستخطی هم به این مضمون به نظر مبارک آقای امام زمان می رسد: سلام علیکم. نایب برحقتان فرموده اند: <span style="font-size: x-small;"><strong>آنجایی که ملت احساس  می کنند، مسئله دشمنی با نظام در میان است و دستی، حرکتی را برای ضربه زدن به نظام مدیریت می کند، از او فاصله می گیرند، حتی اگر همان شعاری را بدهد که ملت به آن معتقد است (نقل به مضمون از سخنان آقای خامنه ای به مناسبت مبعث).</strong></span> حالا به این بنده ی جان برکف دستور داده اند کسانی را که شعار الله اکبر سر می دهند به گلوله ببندم. از آنجا که این شعاردهندگانِ گمگشته، همسایگان و اقوام و خویشان و هموطنان و همکیشان بنده هستند و از آنجا که آقا ناپب برحق شماست، خواستم قبل از چکاندن ماشه تاییدیه یی ناقابل، طی یک فقره رویای صادقه از شما بگیرم. قرار ما امشب راس ساعت دوازده سر چهارراهِ خواب.  امضاء: سرباز گمنام حضرتعالی.</span></p>
<p style="text-align: right;"><span style="color: #000000;">حالا دوباره تصور بفرمایید که حضرت، پای مبارک خود را از زمین غصبی جمکران بیرون گذاشته و با <a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%82">خر براق</a> در چشم به هم زدنی به معراج حق می رود برای کسب تکلیف. جلوی بارگاه حق، <a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AE%D9%85%DB%8C%D9%86%DB%8C">روح الله</a> به نگهبانی ایستاده و از وی کارت شناسایی و جواز عبور می خواهد. امام: بنده مهدی موعود هستم. روح الله: <a href="http://www.roozonline.com/persian/archive/news/news/article/2008/may/28//-bb2fd216d7.html">شما همانی هستی که در شب قدر فرشتگان الهی لیست نمایندگان مجلس هفتم را با اسم و آدرسشان به حضورتان آوردند و صلاحیتشان را تایید نمودید؟</a> مهدی موعود: خیر. روح الله: شما همانی هستی که احمدی نژاد می خواست با درست کردن اتوبان از جمکران به تهران ظهورت را تسریع نماید؟ مهدی موعود: نه آقا. بنده چنین کسی را نمی شناسم. روح الله: شما همانی هستی که آیه الله بهجت مژده ی ظهورت را داده و فرمودند حتی پیران ما هم چشمشان به دیدارت روشن می شود؟ مهدی موعود: نه آقا. بنده به ایشان پیغام فرستاده بودم که چرا پیران حکومت شما چشم عقلشان را با نوکیا و زیمنس روشن می کنند؟ منتها گیرنده ی آقای بهجت کمی پارازیت داشت. روح الله: شما همانی هستی که حضرت آیت الله العضمای بنده قدس سره و حضرت آیت الله العظمی خامنه ای نایبان برحقش بوده و هستند؟ مهدی موعود: نه آقا. ما همان هفتاد سال اول چهارتا نماینده داشتیم که سر تقسیم خمس و زکات دعوایشان شد و از آن به بعد خودمان خودمان را نمایندگی می کنیم. روح الله: و لاکن شما مهدی موعود نیستید.</span></p>
<p style="text-align: right;"><span style="color: #000000;">حالا شما  بفرمایید که تصور اول غلط است یا تصور دوم و سوم؟ اگر ولی فقیه نماینده  خداست پس امام زمان این وسط چکاره است؟ اگر ایشان نماینده امام زمان است، تاییدیه اش کجاست؟ مجلس خبرگانی که ولی فقیه، خودش به واسطه ی شورای نگهبان آنها را بر سرکار آورده چطور می خواهد نیابت ایشان را تایید نماید؟ حکومت اسلامی ولی فقیه مشروعیتش را از کدام خدا می گیرد؟ آن خدایی که در بارگاه خودش نشسته و هر از چندی مجبور است از بین چند تا آدم که صلاحیتشان حتما باید به تایید شورای نگهبان رسیده باشد یکی را به قید قرعه انتخاب کند؟ این است مفهوم خدا در نظر حقیر حکومت اسلامی؟ سیستم ولایت فقیه با شورای نگهبان و مجلس خبرگانش برای خدا شرط گذاشته و می خواهد انتخاب ولی فقیه را به خدا دیکته کند. خدا حق ندارد نماینده اش را از نظر جغرافیایی مثلا جایی دور از تهران اسکان دهد حق ندارد نماینده ی  چینی یا ژاپنی یا آمریکایی داشته باشد. حق ندارد نماینده ی غیر مسلمان داشته باشد.  خدا باید از بین این پنج شش میلیارد آدم به مسلمان ها آن هم از نوع شیعه  اثنی عشریش و از آن میان نیز به پنج شش آخوند حکومتی تایید صلاحیت شده ی فاقد کمالات بسنده نماید.  و خدای درمانده ی ولی فقیه  باید صدها باید و نباید دیگر را هم رعایت کند. همان خدایی که زمانی در رویاهای کودکی من و شما قرار بود قادر مطلق باشد. حالا اگر پرتقال فروش را پیدا کردید بپرسید چه کسی به حکومت ولی فقیه مشروعیت داده؟ مردم که نیستند. از خدا هم که ورقه ای، نامه ای معجزه ای ندارند. پس چه کسی یا چیزی به اینها تا الان مشروعیت داده؟ آیا غیر از این است که ریشه ی مشروعیت اینها، ترس و ناآگاهی ماست؟</span></p>
<p style="text-align: right;"><span style="color: #000000;">چرا می زنی؟ گفتم تصور بفرمایید.</span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.dehghany.com/?feed=rss2&amp;p=497</wfw:commentRss>
		<slash:comments>7</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>یکی این آفتابه را بردارد</title>
		<link>http://www.dehghany.com/?p=279</link>
		<comments>http://www.dehghany.com/?p=279#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 17 Feb 2009 14:36:37 +0000</pubDate>
		<dc:creator>عبدالحسین دهقانی</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستانک]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.limia.de/?p=279</guid>
		<description><![CDATA[آفتابه، روی زمین افتاده. آقای رییس: دنیای مدیریت دنیای بهینه سازی ست. بیشترین بازده با کمترین نیروی کار. اینطور نیست که یکی دستور دهد و دیگری اجرا نماید. همه ی ما همکاریم. یکی مثل من هماهنگ کننده است یکی مثل شما خدمت دهنده. آرزوهایتان را برای خودتان نگه دارید. اهداف شرکت مهم ترند. هرچه بیشتر [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: right;">آفتابه، روی زمین افتاده. آقای رییس: دنیای مدیریت دنیای بهینه سازی ست. بیشترین بازده با کمترین نیروی کار. اینطور نیست که یکی دستور دهد و دیگری اجرا نماید. همه ی ما همکاریم. یکی مثل من هماهنگ کننده است یکی مثل شما خدمت دهنده. آرزوهایتان را برای خودتان نگه دارید. اهداف شرکت مهم ترند. هرچه بیشتر کار کنیم به هدفهایمان نزدیکتر می شویم. هدف ما تسخیر بازار است. البته حتما تصدیق می فرمایید که منظور من بازار سر گذر نیست. یکی این آفتابه را از اینجا بردارد.</p>
<p style="text-align: right;">آقای معاون: ما با قدرت تمام بر رقبایمان پیروز خواهیم شد. ما پرچم شرکت را در همه ی کشورها به اهتزاز در می آوریم. ما با کمک هم قله های رفیع پیشرفت را طی می کنیم. از سال گذشته تا حالا قدرت ما ده برابر شده. این را من نمی گویم. بروید به قسمت آمار و ارقام شرکت مراجعه کنید. البته تصدیق می فرمایید که برای تسخیر جهان مجبوریم سختی ها را به جان بخریم. هیچ کس از کم شدن دستمزدها گله و شکایتی ندارد. این نشان می دهد که شرکت در راه درستی گام برمی دارد. یکی این آفتابه را از سر راه بردارد.<a href="http://www.limia.de/wp-content/uploads/2009/02/aftabeh2.jpg"><img class="alignleft size-full wp-image-293" title="aftabeh2" src="http://www.limia.de/wp-content/uploads/2009/02/aftabeh2.jpg" alt="" width="200" height="229" /></a></p>
<p style="text-align: right;">آقای رییس شیفت صبح: درود بر ما. امروز این افتخار را دارم که با صدای بلند اعلام کنم زندگی یعنی شرکت و شرکت یعنی زندگی. هیچ کدام از ما زندگی خصوصی نمی خواهیم. شرکت، صاحب تمام جنبه های زندگی خصوصی ماست. ما با لباس شرکت به رختخواب می رویم و با کارت شرکت با زنهایمان می خوابیم. همین دیروز با تصویب اکثریت آرا من و آقای معاون و آقای رییس تصمیم گرفتیم که برای شما تصمیم بگیریم. سکوت شما، لبخند شما به ما امید می دهد و خستگی را از تنمان در می آورد. تصمیم گرفته ایم محصولاتمان را به کره ی ماه صادر کنیم. البته تصدیق می فرمایید که آنجا خریداری نیست و این عمل بیشتر جنبه ی نمادین دارد. آقا! یکی این آفتابه را از روی زمین بردارد.</p>
<p style="text-align: right;">آقای سرکارگر: ما توانایی این را داریم که همزمان در چند جبهه ی مختلف بجنگیم. محصولات ما در تمام جهان حرف اول را می زنند. باور نمی کنید از حضرت رییس بپرسید. از معاون ایشان بپرسید. از خودم سوال کنید. ما در بیست و چهار ساعت بیست و پنج ساعت کار می کنیم. شرکت، هویت ماست. اسم ماست. زن و بچه ی ماست. شیر و دوغ ماست. همین دیروز مراسم رای گیری  برای انتخاب من و مسئول شیفت صبح و معاون و رییس با شرکت چهار کاندیدا با قدرت هر چه تمامتر برگزار گردید. از هر ده همکار یازده نفر شرکت کردند. ما با این حماسه مشت محکمی به دهان شرکت های رقیب کوبیدیم. &#8230; یکی این آفتابه را از روی زمین بردارد.</p>
<p style="text-align: right;">آقای کارگر: من با افتخار تمام اعلام می کنم که اینجا همه  با هم برابریم. ما بهترین مثال برای مدیریت جهان هستیم. اینجا هیچ تفاوتی بین کارکنان و هیئت رییسه وجود ندارد. مشکل توالت های مخصوص هیئت رییسه هم به این صورت حل شد که طبق مصوبه ی مجلس شورا، همه ی توالت های شرکت را تعطیل کردیم. از این به بعد کارکنان شرکت می توانند هر جا دلشان خواست قضای حاجت کنند. حالا جاسوسان شرکت رقیب هی فریاد بزنند اینجا آزادی نیست. جان مادرتان این آفتابه را از روی زمین بردارید.</p>
<p style="text-align: center;">******</p>
<p style="text-align: right;">جوک خارجکی با دوتا سیخ اضافه:</p>
<p style="text-align: right;">یه سیاره ای مریض شده بود. رفت پیش دکتر. دکتر بعد از معاینه: متاسفانه باید به اطلاعتان برسانم که شما به ویروس مهلکی به نام هوموساپینس مبتلا شده اید. سیاره: خطرناکه؟ دوایی هم داره؟ دکتر: دوایی که نداره ولی جای نگرانی هم نیست. این ویروس ها خودشون خودشونو نابود می کنن.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.dehghany.com/?feed=rss2&amp;p=279</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>هویت مجازی در ایران مجازی. مبارزه ی مدنی یا فرار از واقعیت؟</title>
		<link>http://www.dehghany.com/?p=229</link>
		<comments>http://www.dehghany.com/?p=229#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 08 Nov 2008 09:26:51 +0000</pubDate>
		<dc:creator>عبدالحسین دهقانی</dc:creator>
				<category><![CDATA[سیاسی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.limia.de/?p=229</guid>
		<description><![CDATA[توجه کنید که در این نوشته روی افرادی بحث می شود که در اینترنت با شناسه ای گمنام فعالند. افراد حقیقی یا حقوقی که با هویت واقعی خود فعالند طبیعتا حسابشان جداست. ایده ی این بحث از فرزام است. چه خوب است که سایر دوستان وبلاگ نویس هم نظرشان را در این مورد بنویسند. یک [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: right;">توجه کنید که در این نوشته روی افرادی بحث می شود که در اینترنت با شناسه ای گمنام فعالند. افراد حقیقی یا حقوقی که با هویت واقعی خود فعالند طبیعتا حسابشان جداست.</p>
<p style="text-align: right;">ایده ی این بحث از <a href="http://blog.farzaam.info/">فرزام </a>است. چه خوب است که سایر دوستان وبلاگ نویس هم نظرشان را در این مورد بنویسند.</p>
<p style="text-align: right;">یک اسم مجازی انتخاب کنید و رمزی برای خود بگذارید. با ورود به صفحه ی مورد نظر، شکل و شمایل خود را از بین آواتارهای مختلف تنظیم نمایید. حالا شما عضوی از این دنیا هستید.  اینجا می توان با دیگران حرف زد، آنها را به مهمانی دعوت کرد، قدم زنان در پارک یا جزیره ای دور افتاده، شهرهای مهم جهان، موزه ها و نمایشگاههای مختلف راه رفت. حتی می شود پرواز کرد. اینجا می توانید زمین بخرید. مغازه افتتاح کنید. از فروشگاههای شرکت های مشهور بین المللی دیدن کنید. خانه تان را آنطور که می خواهید بسازید. محصولاتتان را به دیگران بفروشید و حتی کنسولگری های کشورهای مختلف را بیابید. اینجا سایت زندگی دوم (<a href="http://secondlife.com/">secondlife</a>) است. در تئوری هیچ تفاوتی با دنیای واقعی ندارد. فقط هیچ چیز واقعی نیست. شما یکی از  میلیون ها ساکنان این دنیای مجازی هستید. آیا شما اینجا وجود دارید؟ مسلما با خاموش کردن کامپیوتر این دنیای مجازی را نمی توان خاموش کرد. شما بین دو دنیا در حرکتید. یکی از آنها واقعی ست. با تمام محدودیتهایی که انسان در دنیای واقعی دارد. آن یکی مجازی ست. دنیایی ست که فکر شما به کمک تکنولوژی ساخته. دنیایی بدون محدودیت های فیزیکی اما با محدودیت های مجازی.</p>
<p style="text-align: right;">تا وقتی که شما در دنیای مجازی با هویت واقعی خود عمل می کنید، تغییر  چندانی در رفتار مجازیتان دیده نمی شود. همان آدم هستید با همان کاراکتر شخصیتی. اما وقتی هویت مجازیی که برای خود انتخاب می کنید، به هویت واقعی شما بسته نباشد &#8211; به عبارتی امکان شناخته شدنتان نباشد -  رفتار شما نیز لزوما تابعی از شخصیت فعلی شما نخواهد بود. سایت زندگی دوم کپی کاملی از دنیای واقعی با همه ی جزئیاتش است. فقط آدم ها اینجا کپی صددرصد همان آدمهایی نیستند که پشت کامپیوتر نشسته و در این دنیا پرسه می زنند. بارزترین صفت یک عضو دنیای مجازی، تحقق مجازی آرزوهای برآورده نشده اوست. آنکه پیر است ممکن است در واقعیت نوجوانی چهارده ساله باشد. زنی که با شما صحبت می کند ممکن است در واقعیت مردی باشد با تمایلات همجنس گرایانه. کسی که ترسوست اینجا شجاع می شود. آن که مهندس است، ممکن است خود را هنرمند جا بزند. اینجا به هیچ چیز نمی توان صد در صد اطمینان کرد.</p>
<p style="text-align: right;">هویت مجازی نمایش چهره دوم انسان در اینترنت است و در آدرس پست الکترونیکی، نام کاربری یا هر چیز دیگری در دنیای مجازی که نماینده ی ناشناسِ انسان است، تجلی پیدا می کند. آیا چنین هویتی قابل اطمینان است؟ از کجا مطمئن باشیم آن کسی که بر صفحه ی مونیتور ظاهر می شود، می نویسد، بحث می کند، پیام می فرستد یا حرف می زند در واقعیت هم همانی ست که اینجا نشان می دهد؟ پاسخ به این سوال از آن رو مهم است که خیل عظیمی از نویسندگان و وبلاگنویسان ما در دنیای مجازی با هویت مجازی زندگی می کنند، می نویسند، دعوا می کنند، بیانیه صادر می نمایند و داروی درمان برای درد جامعه ارائه می دهند. ناگفته پیداست که ایران مجازی محل تاخت و تاز آزادیخواهان است. اینجا طرفداران حکومت نه قدرتی دارند و نه حرف تازه ای. تندروها و حزب اللهی ها هم در این جهان مجازی پرسه می زنند، تبلیغ می کنند و دور هم جمع می شوند. اما هر جا که پای رو در رویی با طرفداران جدایی دین از سیاست به میان می آید به علت ضعف استدلال، کم می آورند.</p>
<p style="text-align: right;">اما مخالفان مستعار حکومت اینجا چه دستاوردی داشته اند؟ از این رو می پرسم که انرژی و وقت بی حسابی که روزانه از طرف ما ایرانی ها صرف نوشتن در اینترنت می شود چنان عظیم است که اگر در دنیای غیر مجازی به کار گرفته می شد شاید کل جامعه را به سمتی که اکثریت می خواهند به تحرک وا می داشت. و باز این سوال از این رو مهم است که ترس از محدودیت و فشاری که حاکمان بر مخالفانشان اعمال می کنند اجازه ی متجلی شدن این پتانسیل عظیم را نمی دهد. آیا ایران مجازی به آشغالدانی احساسات برون فکنانه ی ما تبدیل شده یا نمونه ای ست از آنچه که ایران واقعی ما در آینده خواهد بود؟ اگر احتمال اول درست باشد در واقع داریم آبی را که از سطل صبرمان لبریز شده اینجا بیرون می ریزیم تا فردا در خیابان از خشم منفجر نشویم. اگر احتمال دوم درست باشد، قدمی استوار و مجکم برای ساختن جامعه ای آزاد و  قانونمدار برداشته ایم. هرکس می تواند با انتخاب یکی از دو جواب، شواهد و مستندات کافی برای درستی جوابش بیابد و حتی ساعت ها در این رابطه استدلال کند. اینکه کدام جواب را انتخاب کنیم بستگی کامل به این دارد که منظورمان از طرح آن سوال چیست؟ اما علاوه بر نیت اولیه ما در طرح سوال، موضوع مهم دیگر این است که آیا راهی بهتر از اینترنت برای استفاده از این انرژی عظیم می شناسیم؟ آیا می توانیم و حق داریم از نویسندگان، روزنامه نگاران یا وبلاگنویسان مجازیمان بخواهیم که با هویت واقعی خود بنویسند؟ عده ای از آزادیخواهان ما قبلا یا فعلا مقابل حکومت ایستاده و هزینه اش را هم با زندان و شکنجه و محرومیت از حقوق اجتماعی داده اند. آنها مسلما انتظار دارند که بدنه ی جامعه نیز ترس خود را دور بریزد و با هویت واقعیش به مصاف دیکتاتور بیاید. عده ای دیگر خارج از کشور نشسته اند و بدون تجربه ی زندگی روزمره ی جوان ایرانی &#8211; که با دود و شراب و پارتی و فقر و اضطراب توام است -  از او می خواهند که خود را پشت هویت مجازیش مخفی نکند. اگر چه ممکن است انگیزه ی این دو دسته در پافشاری برای فعالیت با هویت واقعی متفاوت باشد. اما هر دو درست می گویند. تنها چیزی که به اعتقاد من این عزیزان از نظر دور می دارند این است که مبارزه ی سیاسی با روش های سنتی در جامعه ی ما به بن بست رسیده است. شدیدا احتیاج به تلفیق روش های سنتی با راههای مدرن داریم. از طرف دیگر جوان معاصر ایرانی همان طور که تا حالا نشان داده برای گفته ها و توصیه های نسل گذشته پشیزی ارزش قائل نیست و مصرانه می خواهد خود راه برون رفت از بن بست را بیابد. درصد بالایی از این جمعیت حاضر نیست اکس پارتی خود را فدای مبارزه برای رسیدن به جامعه ی مردمسالار کند. از این رو قشر روزنامه نگار و نویسنده ی آن نیز به خاطر همین یاس و سرخوردگی و عدم حمایتی که در جامعه می بیند، جرات رودررویی مستقیم با حاکمیت ندارد و می خواهد در ایران مجازی با هویت مجازی دنیای خود را بسازد. وظیفه ی ما در چنین موقعیتی این است که بین ایران مجازی و ایران واقعی پلی ارتباطی برقرار کنیم. به نظر می رسد که راه برون رفت از بن بست فعلی ایجاد نوعی تعادل بین واقعیت و مجاز است ضمن اینکه این دو مفهوم نه در تقابل با هم بلکه در کنار هم وجود دارند. اینجا اینترنت نباید هدف بلکه ابزار باشد. هدف بسیاری از ما فقط نوشتن در اینترنت و آپدیت کردن وبلاگ یا وبسایتمان است می دانیم که اینترنت می تواند ابزار رسیدن به هدف باشد اما برای استفاده از این ابزار راهکاری جمعی ارائه نداده ایم. منظورم از راهکار جمعی مجموعه ای مدون از روش های تاثیر برجامعه از طریق فضای مجازی ست. روش هایی که بتوانند وبلاگستان را تبدیل به اهرمی برنده و قاطع برای تحمیل خواستهایمان بر طبقه ی حاکم نماید. راهکارهایی که نوشته های انفرادی ما را در کانال های جمعی متمرکز نماید. اما این روش ها چه هستند و چگونه می توان حاکمیت را از این طریق تحت تاثیر قرار داد؟ (قبلا در خصوص سنگسار، وبلاگستان ناخواسته یکصدا شد و از یکطرف نقش اطلاع رسانی وسیع و از طرف دیگر نقش ارتباطی با مجامع جهانی را ایفا کرد. نتیجه هم داد. یک بار دیگر هم مسئله ی مدرک جعلی کردان بود که نقش اینترنت را در این رسوایی سیاسی نمی توان نادیده گرفت.)</p>
<p style="text-align: right;">ادامه دارد&#8230;</p>
<p style="text-align: right;">
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.dehghany.com/?feed=rss2&amp;p=229</wfw:commentRss>
		<slash:comments>9</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>طوفان اطلاعات و شبکه ی ارتباطات (امکان حذف فیزیک مبارزان از مبارزه ی مدنی)</title>
		<link>http://www.dehghany.com/?p=213</link>
		<comments>http://www.dehghany.com/?p=213#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 02 Nov 2008 11:41:19 +0000</pubDate>
		<dc:creator>عبدالحسین دهقانی</dc:creator>
				<category><![CDATA[سیاسی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.limia.de/?p=213</guid>
		<description><![CDATA[ایده ی این موضوع از فرزام است. چه خوب است دوستان وبلاگنویس هم نظر خود را در مورد استفاده از امکانات اینترنت برای فعالیت سیاسی یا مدنی بنویسند فرض کنیم گروه سیاسی الف می خواهد با به کار گرفتن اینترنت وارد روند قدرت سیاسی شود. این گروه می تواند فعالیت های خود را در دو [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: right;">ایده ی این موضوع از <a href="http://blog.farzaam.info/">فرزام</a> است. چه خوب است دوستان وبلاگنویس هم نظر خود را در مورد استفاده از امکانات اینترنت برای فعالیت سیاسی یا مدنی بنویسند</p>
<p style="text-align: right;"><span style="font-size: small;">فرض کنیم گروه سیاسی </span><span style="font-size: small;">الف می خواهد با به کار گرفتن اینترنت وارد روند قدرت سیاسی شود. این گروه می تواند فعالیت های خود را در دو جهت متمرکز کند: تکیه بر ویژگی اطلاعاتی اینترنت و تکیه بر ویژگی ارتباطی اینترنت.</span></p>
<p style="text-align: right;">اول: ویژگی اطلاعاتی اینترنت: با تکیه بر ویژگی اطلاعاتی اینترنت می توان آن را به عنوان منبعی برای جمع کردن اطلاعات درباره موضوعات مورد استفاده یا انتشار اطلاعات در نظر گرفت. مثلا جمع کردن اطلاعات در مورد کاندیداهای مختلف برای انتخابات مجلس یا ریاست جمهوری. یک مورد دیگر می تواند پیدا کردن خبرهایی باشد که در طوفان اطلاعاتی به سرعت گم می شوند در حالی که برای گروه مورد نظر از اهمیت ویژه ای برخوردارند. مورد سومی می تواند جستجو برای یافتن و الگو برداری از وقایعی باشد که در گذشته یا در قسمت دیگری از جهان رخ داده. رویدادهایی که این گروه در حال حاضر با آنها روبروست. مورد چهارم می تواند اطلاع سریع از موضع گیری ها یا رخدادهای گروه های رقیب باشد. از طرف دیگر گروه ذکر شده می تواند با انتشار اطلاعات در رابطه با اهداف و مواضع خود در اینترنت دسترسی سریع به این اطلاعات را برای لایه های مختلف جامعه فراهم سازد.</p>
<p style="text-align: right;">همه ی موارد فوق به یک نتیجه منتهی می شود: تکیه بر ویژگی اطلاعاتی اینترنت به تسهیل در تصمیم گیری و اعلام موضع می انجامد به شرطی که گروه ذکر شده  تیمی مجرب و متخصص برای جمع آوری یا انتشار اطلاعات در دهکده ی جهانی تشکیل دهد.</p>
<p style="text-align: right;">دوم: ویژگی ارتباطی اینترنت: معمولا گروههای سیاسی که به شکلی سنتی به فعالیت می پردازند دارای هسته ی مرکزی یا کادر رهبری هستند که در یک مکان &#8211; مثلا پایتخت &#8211; متمرکز شده اند. با استفاده از ویژگی ارتباطی اینترنت، این محدودیت حذف می شود و اعضای اصلی تصمیم گیرنده را می توان بدون در نظر گرفتن مکان فیزیکی از طریق شبکه و در <a href="http://www.limia.de/?p=191">فضای مجازی</a> به هم متصل کرد. با استفاده از ابزارهای ارتباطی اینترنت و در این مورد مشخص کنفرانس های مجازی، تصمیم گیرنده های اصلی مشکلات و محدودیت های ناشی از فاصله ی فیزیکی را از میان بر می دارند و می توانند مشاوران یا متخصصان را در هرجای دنیا به خدمت بگیرند. منظور از کنفرانس مجازی مباحثه یا مناظره در مورد موضوعی مشخص از طریق اینترنت است که با نرم افزارهای عمومی یا تخصصی انجام می گیرد. مورد دوم رد و بدل سریع اخبار یا اخرین تصمیمات با استفاده از پست های الکترونیکی ست. اهمیت ارتباط از طریق پست الکترونیکی وقتی روشن می شود که تصمیم گیرنده ها با چند صد نفر در نقاط  جغرافیایی مختلف سروکار داشته باشند. ارتباط از طریق نامه یا تلفن در این حالت بسیار وقت گیر است. و انتشار خبر مورد نظر از طریق روزنامه به ویژه در جامعه ای که سان &#8211; سور در آن حرف اول را می زند گاها غیرممکن می نماید. مورد سوم ایجاد صفحه ی اینترنتی با امکان نظر گذاشتن است که هم تجزیه و تحلیل های اعضای آن گروه یا خط فکری را منتشر نموده و هم به طرفداران یا منتقدانش این امکان را می دهد که با فیدبک ها و نظرات خود اشتباهات یا نواقص را گوشزد نمایند.</p>
<p style="text-align: right;">همه ی موارد فوق به یک نتیجه منتهی می شود: با تکیه بر ویژگی ارتباطی اینترنت محدودیت مکانی را می توان حذف کرد.</p>
<p style="text-align: right;">آیا گروه ذکر شده می تواند عملا نیز به این دو نتیجه &#8211; تصمیم گیری و حذف محدودیت مکانی با استفاده از اینترنت -  دست یابد؟ پاسخ به شدت و ضعف عوامل زیر بستگی دارد:</p>
<p style="text-align: right;">عامل اول: میزان حساسیت دارندگان قدرت سیاسی به اهداف گروه. هر چه که اهداف گروه بیشتر با اهداف دارندگان قدرت سیاسی در تقابل باشد، این احتمال که دارندگان قدرت از امکانات فنی و مادی خود برای جلوگیری از ارتباطات اینترنتی ان گروه استفاده کنند بیشتر است.</p>
<p style="text-align: right;">عامل دوم: توانایی تکنیکی گروه و هوادارانش در استفاده از امکانات اینترنت.  اعضای گروه مورد نظر باید حداقل از دانش فنی متوسط به بالا  برای استفاده ی امن از اینترنت یا مصون نمودن کامپیوتر خود از حملات و نفوذ های رقیب برخوردار باشند در غیر این صورت امکان پیش بینی حرکات بعدی آنها در متن جامعه برای گروه یا گروه های رقیب و در نتیجه خنثی کردن آن دور از ذهن نیست.</p>
<p style="text-align: right;">عامل سوم: محدویت های مادی یا تکنیکی دسترسی به اینترنت. در کشورهایی مثل کشور ما اینترنت هنوز تبدیل به جزء ماندگار زندگی روزمره نشده است. علتش هم یکی گران بودن آن &#8211; در مقایسه با کشورهای دیگر و همینطور در مقایسه با درآمد مردم &#8211; و دوم نبود تکنولوژی لازم و در نتیجه سرعت لاکپشتی آن است. کسانی هم که آنلاین می شوند عموما علایق، سلیقه ها و انگیزه های دیگری غیر از سیاست دارند. این محدودیت مادی و تکنیکی برای گروه مورد مثال حکم سنگی بر سر راه دارد.</p>
<p style="text-align: right;">حالا اگر در نظر بگیریم که گروه مورد نظر از ابتدا وجود نداشته و فقط بر روی وب تشکیل شده است، آیا موارد فوق در مورد آن هم صدق می کند؟ اصلا امکان تشکیل گروه یا تشکلی که اعضای اصلی آن حتی همدیگر را هم ندیده باشند وجود دارد؟ اگر بله، به چه صورت و اگر خیر، چرا؟ و مهم تر از همه اینکه آیا چنین تشکلی می تواند تاثیری بر متن جامعه بگذارد؟ اگر می تواند، تا کجا؟ محدودیت هایش چیست؟ در کدام یک از زمینه های فعالیت مدنی می تواند بیشتر تاثیر بگذارد؟ خطراتی که با آن روبروست چه هستند؟ چه ویژگی های باید داشته باشد تا تاثیرگذار شود؟</p>
<p style="text-align: right;">ادامه دارد&#8230;</p>
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.dehghany.com/?feed=rss2&amp;p=213</wfw:commentRss>
		<slash:comments>8</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>بحث وبلاگی: آیا می توان فیزیک مبارزان را از مبارزات مدنی حذف کرد؟</title>
		<link>http://www.dehghany.com/?p=191</link>
		<comments>http://www.dehghany.com/?p=191#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 01 Nov 2008 13:45:59 +0000</pubDate>
		<dc:creator>عبدالحسین دهقانی</dc:creator>
				<category><![CDATA[سیاسی]]></category>
		<category><![CDATA[اینترنت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.limia.de/?p=191</guid>
		<description><![CDATA[این بحث چون کمی طولانی ست برای اینکه راحت تر خوانده شود در چند قسمت تنظیم شده و بتدریج اینجا منتشر می شود. چه خوب است که سایر دوستان وبلاگنویس هم درمورد این سوال بنویسند. یکی از دوستان همزمان سه وبلاگ دارد و در هریک از آنها با اسم مستعاری می نویسد. هر کدام از [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<ul>
<li style="text-align: right;"><span style="font-size: small;">این بحث چون کمی طولانی ست برای اینکه راحت تر خوانده شود در چند قسمت تنظیم شده و بتدریج اینجا منتشر می شود. چه خوب است که سایر دوستان وبلاگنویس هم درمورد این سوال بنویسند.<br />
</span></li>
</ul>
<p style="text-align: right;"><span style="font-size: small;">یکی از دوستان همزمان سه وبلاگ دارد و در هریک از آنها با اسم مستعاری می نویسد. هر کدام از این وبلاگ ها بیان کننده قسمتی از آرزوها، تمایلات و اهداف دست نیافته ی اوست. در یکی در نقش جوان ۲۲ ساله ی عاشقی ظاهر می شود که جز نوشتن متن های شاعرانه ی خیابانی و دست پنجم کار دیگری ندارد. در این وبلاگ او عاشق است و برای رسیدن به عشق خود حاضر به هر کاری ست. اما از آنجا که در دنیای واقعی مردی پنجاه و پنج ساله است از نوشتن با نام اصلی خود ابا دارد. او در این وبلاگ ماجراهایی را تجربه می کند که قبلا یک بار تجربه شان کرده. قبلا در دنیای واقعی و حالا در دنیای مجازی در خیال. اینترنت به او این فرصت را داده تا بدون اینکه شناخته شود دنیا را از دید جوان بیست و دو ساله ی امروزی ببیند. در وبلاگ دومش مطالبی درباره ی شغلش می نویسد. شغلی که در دنیای واقعی هرگز نداشته. هدفی که می توانست در زندگی به آن دست یابد اما بنا به دلایلی نتوانست. او در این وبلاگ یک روانپزشک و تحصیلکرده ی دانشگاه ماساچوست است و از حوادثی می نویسد که برای بیمارانش اتفاق افتاده. خاطراتی که ظاهرا در نتیجه ی مشاوره ی روانپزشکی از این بیماران شنیده است. حتی دوستان روانپزشکی هم پیدا کرده که آنها هم مجازیند و معلوم نیست در دنیای واقعی به چه کاری مشغولند. در وبلاگ سومش از سیاست می نویسد و همانطور که رسم ما ایرانی هاست، به تنهایی یک اپوزیسیون کامل است. هر روز واژگونی رژیم را در آینده ای نزدیک مژده می دهد و از مدینه ی فاضله ای حرف می زند که با فروپاشی حکومت پدیدار خواهد شد. پشت میز کارش نشسته و مردم را به خیابان فرامی خواند. از حقوق کارگران و برابری زنان و مردان می نویسد. در حالی که در دنیای واقعی نه هرگز کارگر بوده و نه حاضر است برابری حقوقی زن و مرد را بپذیرد.</span></p>
<p style="text-align: right;"><span style="font-size: small;">اینترنت پنجره ای جدید به روی انسان باز کرده است. به ویژه برای ما ایرانی ها که همواره دو سبک زندگی &#8211; زندگی رسمی و زندگی خصوصی &#8211; داشته ایم، حکم پنجره ی سومی دارد. حالا سوال اینجاست که آیا تاثیر این ابزار &#8211; این نگاه سوم &#8211; به اندازه ای ست که دنیای واقعی ما را متحول نماید؟ چند روز پیش زیر یکی از لینک های <a href="http://www.balatarin.com">بالاترین</a> تحت عنوان<a href="http://balatarin.com/permlink/2008/10/28/1432712"> چرا خاتمی نباید بیاید</a> بحثی درگرفته بود در مورد این تاثیر.  فرزام در کامنت های مختلف نوشته بود: « </span><span style="font-size: small;"><em><span>من گمان می کنم مبارزه امروز را می شود طور دیگری معنا کرد و حتی فیزیک افراد را از مبارزه حذف کرد. این فکر کلی است و دارم روی جزئیاتش کار می کنم اما اگر شدنی باشد هزینه های مبارزه بسیار کم می شود&#8230;مثلاً اگر یک تشکل مجازی ۱۰۰۰ نفره به یک طرحی اعتراض داشته باشد شاید خیلی جدی گرفته نشود چون کسی نمی داند این هزار نفر واقعاً چند نفر هستند! اما راهکار هم وجود دارد. ما می توانیم مکانیزمی پیدا کنیم برای سنجش هویت مجازی افراد عضو که هر عضو دقیقاً معادل یک شهروند حقیقی باشد و امکان تخلف وجود نداشته باشد. این مکانیزم را به طور شفاف اعمال می کنیم و به نهادها هم این اجازه را می دهیم که در برهه های زمانی مختلف duplicate نبودن اعضاء را چک کنند و حتی مکانیزم های خودشان را ارائه بدهند.<br />
حالا در نظر بگیرید یک تشکل هزار نفره که قطعاً هزار نفر هستند یک پتیشن درست می کند و نسبت به نقض حقوق زندانیان اعتراض می کند و آن را به مراجع بین المللی ارسال می کند&#8230;.<br />
سرعت کار را هم در نظر بگیرید که ظرف یک ساعت همه این کار را می شود انجام داد! از طرفی هیچ کس هم در خطر نیست&#8230;من فعلاً یک تیتر پیشنهاد داده ام با عنوان &#8220;آیا می توان فیزیک مبارزان را از مبارزات مدنی حذف کرد؟&#8221; و خیلی خوب است نقص های این ایده مشخص شود و اصل ایده هم با نظرات کامل بشود.»</span></em></span>
</p>
<p style="text-align: right;"><span style="font-size: small;">من می خواهم سوال فرزام را به این صورت فرموله کنم: آیا مبارزه ی مدنیی که ویژگی اصلیش هویت مجازی افراد درگیر است می تواند دنیای واقعی را تحت تاثیر قرار داده یا حتی متحول نماید؟</span></p>
<p style="text-align: right;"><span style="font-size: small;">اجازه دهید ابتدا تصویری کلی از چنین مبارزه ای مجسم کنیم. یک طرف جبهه کسانی هستند با مشخصات زیر:  اول: مشخصات شناسنامه ایشان نامعلوم است. دوم: دارای هویت مجازیند که شاید و نه حتما با هویت واقعی شان فرق می کند. سوم: ابزار آنها اینترنت است. چهارم: هدف آنها تاثیر بر جامعه و تغییر تدریجی قوانین به نفع مردم است. در جبهه مقابل با این مشخصات روبرو هستیم: اول: هویت آنها مشخص و هدفشان (حفظ قدرت سیاسی) معلوم است. دوم: می توانند در صورت لزوم جبهه ای کاملا ناشناخته و مجازی مثل جبهه ی روبرو تشکیل دهند. سوم: می توانند با حفظ هدف اصلیشان از مفاهیم تعریف نشده مثل آزادی یا عدالت سوء استفاده کنند. چهارم: دانش و امکانات فنی و سرمایه ی مادی کافی برای نفوذ به جبهه ی مقابل، منحرف کردن آن از اهداف اصلیش یا حتی شناخت افراد کلیدی آن را دارند.</span></p>
<p style="text-align: right;"><span style="font-size: small;">برگردیم به سوال اصلی: آیا مبارزه ی مجازی تاثیری بر دنیای واقعی دارد؟ اینجا با تجربه ای روبرو هستیم که تا حالا اتفاق نیفتاده. ابعادش را نمی دانیم و مجبوریم یکی یکی همه ی مفاهیمی را که با آن روبرو می شویم تعریف کنیم. مثل این است که قدم در راه پر سنگلاخی بگذاریم که نه تابلو دارد نه  علامتی برای نشان دادن ادامه ی مسیر.  هم راه را باید تعریف کنیم، هم پیچ و خم هایش را مشخص نماییم و هم برای کسانی که بعدا می خواهند این مسیر را کامل یا تصحیح نمایند نشانه گذاری کنیم.</span></p>
<p style="text-align: right;"><span style="font-size: small;">فضای مجازی چیست؟ فضای مجازی فضایی ست که با داشتن کامپیوتر متصل به اینترنت، ابزارهای تعامل اینترنتی و هویت مجازی می توان به آن وارد شد. ابزارهای تعامل اینترنتی نرم افزارها و برنامه هایی هستند که توسط آنها می توان با اشخاص مجازی بدون محدودیت های جغرافیایی رابطه برقرار کرد. وبلاگ ها، سایت های وب ۲، خدمات پست الکترونیکی و مسنجرها نرم افزارهایی هستند برای برقراری چنین رابطه ای. ویژگی اصلی فضای مجازی &#8211; دستکم برای ما ایرانی ها &#8211; این است که می توان بدون ترس از شناخته شدن عقاید خود را بیان کرد. امتیازش این است که می شود راهکارهای مختلف و بعضا خلاقانه ای برای مشکلاتی که در دنیای واقعی وجود دارند ارائه داد. ضررش این است که گاهی تبدیل می شود به فضایی برای تخلیه ی بارهای روانی و مشکلات روزمره که البته به نفع دارندگان قدرت است. از طرف دیگر فضای مجازی جزیی از دنیای واقعی ست و نمی توان آن را از زندگی روزمره جدا دانست. چرا؟ چون مستقیما با ذهن ما سروکار دارد. نمایش روشنی ست از پیچیده ترین و درونی ترین تمایلات و افکار جمعی ما. حتی بعضا عناصر مخفی و کشف نشده ی فرهنگ ما را نشان می دهد. فضای اینترنتی ما &#8211; هویت جمعی و مجازیمان &#8211; مثل انسان برهنه ای ست که با کمال میل خود را در معرض دید همگان قرار داده . چیزی برای پنهان کردن ندارد. حتی هیچ تمایلی هم به پنهان کاری ندارد. می خواهد زوایای گوناگون فکر ما را به نمایش بگذارد و از آنجا که این فضا در متن دنیای واقعی ست و بوسیله ی آن احاطه شده پس هم می تواند بر آن اثر گذارد و هم از آن متاثر شود.</span></p>
<p style="text-align: right;">ادامه دارد&#8230;</p>
<p style="text-align: right;">
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.dehghany.com/?feed=rss2&amp;p=191</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>آیا جادوگران محکوم به مرگند؟</title>
		<link>http://www.dehghany.com/?p=153</link>
		<comments>http://www.dehghany.com/?p=153#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 12 Oct 2008 12:18:37 +0000</pubDate>
		<dc:creator>عبدالحسین دهقانی</dc:creator>
				<category><![CDATA[سیاسی]]></category>
		<category><![CDATA[اعدام]]></category>
		<category><![CDATA[جادو]]></category>
		<category><![CDATA[جادوگران]]></category>
		<category><![CDATA[جادوگری]]></category>
		<category><![CDATA[ساحری]]></category>
		<category><![CDATA[سحر]]></category>
		<category><![CDATA[قانون]]></category>
		<category><![CDATA[قانون مجازات اسلامی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.limia.de/?p=153</guid>
		<description><![CDATA[گر حکم شود که مست گیرند       در شهر هر آن که هست گیرند کلیات لایحه جدید قانون مجازات اسلامی روز هفده شهریور با اکثریت مطلق آرا و بدون سرو صدا به تصویب رسیده است. (۱۹۶ رای موافق در مقابل ۷ رای مخالف). موضوع  مقاله حاضر ماده ی ۲۲۵ بند ۱۲ از این قانون است: مسلمانی [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<address style="text-align: center;"> </address>
<address style="text-align: center;"> </address>
<address style="text-align: center;">
</address>
<address style="text-align: center;">
</address>
<address style="text-align: center;"><strong><span style="color: #800000;">گر حکم شود که مست گیرند       در شهر هر آن که هست گیرند</span></strong><br />
</address>
<p style="text-align: right;"><span style="font-size: small;">کلیات لایحه </span><span style="font-size: small;">جدید قانون مجازات اسلامی روز هفده شهریور با اکثریت مطلق آرا و بدون سرو صدا به تصویب رسیده است. (۱۹۶ رای موافق در مقابل ۷ رای مخالف). موضوع  مقاله حاضر ماده ی ۲۲۵ بند ۱۲ از این قانون است:</span></p>
<p style="text-align: right;"><span style="font-size: small;"><a href="http://www.dadkhahi.net/law/Ghavanin/Ghavanin_Jazaee/layehe_gh_mojazat_eslami.htm"><span style="font-family: Tahoma;">مسلمانی که با سحر و جادو سر و کار داشته و آن را در جامعه به عنوان  حرفه یا فرقه‌ای ترویج نماید، محکوم به قتل است.</span></a></span></p>
<p style="text-align: right;"><span style="font-size: small;">تعریف سحر و جادو: تعریف این دو مفهوم چندان ساده نیست. به ویژه وقتی که این موضوع را در نظر بگیریم که در فرهنگ های مختلف تعاریف یا معانی متفاوتی برای آن برشمرده اند. تعریف های جادو از نگاه محققان غربی مثل لوی برول، فریزر، تایلر، ویلیام گود و سایرین مختص همان جوامع غربی و بعضا با پس زمینه ی فکری مسیحی یا فرهنگی تبیین شده است که در رابطه با قانون جدید مجازات اسلامی به کار نمی آید. </span><span style="font-size: small;">احتمال دارد که خود کلمه ی جادو معرب ماگو، ماگ یا مغان باشد که در زبان های انگلیسی و آلمانی به ترتیب به Magic و  Magie تبدیل شده اند. دهخدا به نقل از صاحب آنندراج به نکته ی ظریفی اشاره می کند:<span id="ctl00_ContentPlaceHolder1_dlDehkhoda_ctl01_lblDehDescription" style="font-weight: normal;"> <em>عوام سحر را جادوی دانند و ساحر را جادوگر خوانند و این غلط است. </em></span></span></p>
<p style="text-align: right;"><span style="font-size: small;">در توضیحات علمای اسلامی از سحر و جادو غالبا هر دو مفهوم معادل هم به کار رفته اند. شیخ انصاری در مکاسب به نقل از شهید اول می نویسد: <em>سحر کلامى است که به زبان جارى کنند; یا چیزى که بنویسند; یا نوشته اى که به همراه دارند; یا اورادى که بخوانند و بر ریسمانى بدمند و سپس گره بزنند; قسم بدهند; یا بخور دهند; یا بدمند;  یا تصویر و مجسمه درست کنند;  یا با تصفیه نفس بتواند به صرف اراده کارهایى انجام دهند; یا با استخدام ملائکه یا اجنه یا شیاطین به کشف اشیاى گم شده یا مسروقه و علاج امراض بپردازند و به وسیله آن ها در بدن یا قلب یا عقل مسحور تأثیر بگذارند. </em>سید محمد کلانتر، کتاب المکاسب ج ۳، ص ۳۶ </span></p>
<p style="text-align: right;"><span style="font-size: small;">علامه مجلسی نیز می نویسد: <em>سحر عملى پنهانى است; چون عامل مؤثر در آن معلوم نیست و عملکردش به این صورت است که اشیا و افراد رادر جلوى چشم دیگران تغییر مى دهد، ولى حقیقت آن را نمى تواند تغییر دهد و موجب حبّ و بغض و مرض و امثال آن مى شود. </em>بحارلانوار ج ۶۰، ص ۴۰ </span></p>
<p style="text-align: right;"><span style="font-size: small;">با توجه به این توضیحات و توضیحات مشابه علمای اسلامی یکی از مواردی که می تواند در دسته ی اعمال ساحری طبقه بندی شود خواندن یا حمل دعاهاست که بخش مفصلی ازکتابهایی مثل مفاتیح الجنان و سایر کتابهای دعا به شرح انجام چنین اعمالی اختصاص داده شده. با استناد به قانون جدید، می توان کسانی که این کتابها را منتشر می کنند یا آنها را ترویج می نمایند به مرگ محکوم کرد. اما آیا منظور قانون گزار برخورد با این قشر سنتی و مذهبی جامعه بوده است؟ سکوت قانون گزار در تعریف سحر و جادو به ابهام مطلب افزوده است.</span><a href="http://www.limia.de/wp-content/uploads/2008/10/hexenverfolgung1.jpg"><img class="alignleft size-full wp-image-172" title="جادو" src="http://www.limia.de/wp-content/uploads/2008/10/hexenverfolgung1.jpg" alt="" /></a></p>
<p style="text-align: right;"><span style="font-size: small;">گروه دیگری که احتمالا این قانون شامل حالشان می شود رمال ها، فال گیرها، جن گیرها و دعانویسان سنتی هستند. اما چرا محکوم به مرگ؟ تصور کنیم که فرد الف به سراغ آقا یا خانم ب می رود تا برای حل مشکل خود دعا بنویسد یا فال بگیرد یا طلسم بخرد. (ممکن است به نظر من و شما کمی دور از ذهن برسد اما خیل عظیمی از مردم این کار را می کنند) در این حالت فرد الف اعتقاد دارد که آقا یا خانم ب می تواند با انجام اعمالی مشکل او را حل کند. نتیجه از دو حال خارج نیست: یا همه چیز به خوبی و خوشی تمام می شود یا مشکل سر جایش می ماند. در حالت دوم فرد الف می تواند در صورت امتناع آقا یا خانم ب از بازگرداندن پولش از وی به جرم کلاهبرداری شکایت کند که جرمش هم در قانون مشخص است و احتیاج به نوشتن قانون تازه و اعدام آقا یا خانم ب هم نیست. کشورهای اروپایی اینطور مواردی را به این صورت حل کرده اند که قبل از انجام هر عملی، فرد الف و آقا یا خانم ب قراردادی بین خودشان می نویسند. در قرارداد معمولا ذکر می شود که فرد الف با رضایت خود و با علم به اینکه ممکن است عمل جادویی نتیجه بخش نباشد، از آقا یا خانم ب می خواهد که طلسم یا مراسم جادویی مورد نظر را اجرا نماید. من تصور نمی کنم که منظور از تصویب قانون فوق اعدام چنین افرادی باشد چرا که اولا جرم کلاهبرداری معلوم است و دوم اینکه این عادت جزیی از رفتار فرهنگی جامعه ایران است و چیزی نیست که در این یک سال و دو سال بوجود آمده باشد. سکوت قانون گزار در تعریف سحرو جادو به ابهام مطلب افزوده است.</span></p>
<p style="text-align: right;"><span style="font-size: small;">گروه دیگری که ممکن است از تصویب این قانونِ مبهم به شدت متضرر شوند سلسله های صوفی گری اند. اگر چه صوفی گری رسما مراسم جادویی را حرام اعلام کرده و آن را شایسته ی صوفیان واقعی ندانسته اما مشکل اینجاست که قاضی با استناد به همین ماده ی قانونی می تواند خودِ مراسم صوفی گری را در زمره ی مراسم جادویی تعریف و حکم صادر نماید. این عزیزان را چند سالی ست به شدت و با بیرحمانه ترین شیوه ها در هم کوبیده و با تیغ زندان و شکنجه، بدن و روح بسیاری از آنها را خراشیده اند. آیا دولت از جانب عده ای درویش که غیر از دنیای درون نه با سیاست کاری دارند و نه باشلوغی های زندگی روزمره احساس خطر می کند؟ سکوت قانون گزار در تعریف سحر و جادو بر ابهام مطلب افزوده است.</span><a href="http://www.limia.de/wp-content/uploads/2008/10/hexen.jpg"><img class="alignleft size-full wp-image-173" title="hexen" src="http://www.limia.de/wp-content/uploads/2008/10/hexen.jpg" alt="" width="188" height="291" /></a></p>
<p style="text-align: right;"><span style="font-size: small;">گروه چهارم که البته بعید به نظر می رسد این قانون شامل حالشان شود متخصصان انرژی درمانی هستند. چرا می گویم بعید به نظر می رسد؟ امروزه ثابت شده که با ماساژهای مختلف، با قرار دادن دست روی نقطه ی مشخصی از بدن، با پاس های انرژی، با متمرکز کردن فکر فرد به نقطه ی مشخصی از بدن، با تلقین مستقیم و غیرمستقیم و شیوه های مشابه می توان دردها و بیماری های <strong>خفیف</strong> جسمی یا روحی را درمان نمود یا تا حدودی تسکین داد. عده ای در تهران و شهرستان ها برای خودشان چنین دکانی باز کرده اند. بعضی برای کارشان به توضیحات علمی استناد می کنند. بعضی حتی پزشک هستند. بعضی ها هم به مکاتب فوق طبیعی استناد می کنند. اگر قانون گزار هدفش برخورد با این افراد بوده در حقیقت با تصویب قانون فوق به بریدن شاخه اقدام کرده. راه منطقی ترش این است که دوره های آموزشی توسط کارشناسان زبده به اجرا گذاشته شود. نقاط ضعف و قوت این روش ها را برای عموم بازگو کنند و به فارغ التحصیلان این دوره ها اجازه اشتغال دهند.</span></p>
<p style="text-align: right;"><span style="font-size: small;">گروه پنجمی که ممکن است ذیل این قانون قرار گیرند پیروان فرقه های مدرنی هستند که بویژه طی دو دهه ی اخیر بر میزان فعالیتشان افزوده اند. مثل اکیستها، یوگی ها، شمن شهری ها، شیطان پرست ها، و فرقه های ترکیبی. همین طور کسانی که پیرو مکاتب فوق طبیعی هستند. مثل پیروان اوشو، سای بابا، تولتک ها، ذن بودیسم و &#8230; حتی رزمی کاران را هم می توان با استناد به این قانون محاکمه کرد. </span></p>
<p style="text-align: right;"><span style="font-size: small;">مایه ی تعجب است که قانون گزار دو مفهوم سحر و جادو راتعریف نکرده و دست قضات را برای تفسیر قانون باز گذاشته است. به این ترتیب خیل عظیمی از جامعه را می توان با استناد به آن به پای میز محاکمه کشاند. (شما را یاد قرون وسطی و تعقیب دگر اندیشان و دگرمذهبان به جرم شیطان پرستی نمی اندازد؟)</span></p>
<p style="text-align: right;">در همین رابطه: <a href="http://razmin.wordpress.com/2008/10/10/%D8%AC%D8%B1%D9%85-%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D8%AC%D8%A7%D8%AF%D9%88%DA%AF%D8%B1%DB%8C/">جرم جدید: جادوگری</a></p>
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;"><em> </em></p>
<p style="text-align: right;">
<p><span style="font-size: x-small; font-family: Tahoma;"><br />
</span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.dehghany.com/?feed=rss2&amp;p=153</wfw:commentRss>
		<slash:comments>9</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>آقای روشنفکر، حضرت ملا و دهقان متقلب در پیشگاه خدا</title>
		<link>http://www.dehghany.com/?p=133</link>
		<comments>http://www.dehghany.com/?p=133#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 10 Oct 2008 09:53:35 +0000</pubDate>
		<dc:creator>عبدالحسین دهقانی</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستانک]]></category>
		<category><![CDATA[آخوند]]></category>
		<category><![CDATA[دهقان]]></category>
		<category><![CDATA[روشنفکر]]></category>
		<category><![CDATA[شلاق]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.limia.de/?p=133</guid>
		<description><![CDATA[حضرت آیه الله شیخ قلندر عمامه دار، مشتی غضنفر آبیار  و آقای روشنفکر هر سه در یک روز و یک ساعت و یک دقیقه و ثانیه به رحمت ایزدی پیوستند. پس از طی مراحل اداری هر سه نفر در پیشگاه الهی حاضر شدند تا عقوبت گناهان خود را پس دهند. خداوند نگاهی به هر سه [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>حضرت آیه الله شیخ قلندر عمامه دار، مشتی غضنفر آبیار  و آقای روشنفکر هر سه در یک روز و یک ساعت و یک دقیقه و ثانیه به رحمت ایزدی پیوستند. پس از طی مراحل اداری هر سه نفر در پیشگاه الهی حاضر شدند تا عقوبت گناهان خود را پس دهند.</p>
<p>خداوند نگاهی به هر سه کرد. اول از همه رفت سراغ مشتی غضنفر آبیار که هم ساده تر از دو تای دیگر بود و هم کارنامه ای شسته رفته داشت: « در تاریخ فلان، ساعت بهمان تو &#8211; بنده ی متقلب من &#8211; موقع آبیاری مزرعه ات از تاریکی شب استفاده کردی و آبی را که در اصل باید به زمین کربلایی رمضان می رفت، روی زمین خودت بستی. مجازات: صد ضربه شلاق <a href="http://www.limia.de/wp-content/uploads/2008/10/images.jpg"><img class="alignleft size-full wp-image-140" title="images" src="http://www.limia.de/wp-content/uploads/2008/10/images.jpg" alt="" width="134" height="143" /></a>به کمرت.  ولی از آنجا که چند روز بعدش نوبت آب خودت را به کربلایی رمضان بخشیدی، چگونگی اجرای حکم را به عهده ی خودت می گذارم.» مشتی غضنفر آبیار که از ترس به خودش می لرزید کمی فکر کرد و با صدایی که انگار از ته چاه بیرون می آمد گفت: « تمنا می کنم اول دسته بیل ها را به کمرم ببندید بعد شلاق بزنید.»</p>
<p>آرزوی مشتی غضنفر فی الفور اجابت شد. فرشته ی عذاب شروع کرد به زدن. پنجاه ضربه که زد، دسته بیل ها شکست. و از ضربه ی پنجاه و یکم به بعد فریاد مشتی غضنفر آبیار به آسمان بلند شد.</p>
<p>بعد از عقوبت مشتی غضنفر، خداوند منان رفت سراغ حضرت آیه الله شیخ قلندر عمامه دار. نگاهی به لیست بلند بالای اعمال شیخ انداخت. بعد لپ تاپ ملکوتیش را باز کرده و در حالی که سبیل مبارک را تاب می داد چند ساعتی حساب کتاب کرد: «هوم! تکفیر آزادیخواهان، تحت فشار قرار دادن روشنفکران، فریب مردم، ترویج خشونت، اتهام بی اساس به مخالفان، دورویی و و و. اینها که همه اش باید در جهنم جبران شود. الان هم که جهنم تعطیل است و باید تا روز قیامت صبر کنیم. فعلا برای دست گرمی از یک گناه ساده شروع کنیم. پارتی بازی هم موقوف. در تاریخ فلان، ساعت بهمان روز عاشورا خودت را به مریضی زدی و زنت را تنها روانه ی عزاداری کردی. بعد هم فوری زن همسایه را صدا کردی و بدون جاری کردن صیغه با او همخواب شدی. سه تا گناه یک جا! سر جمع می کند ششصد ضربه شلاق به کمرت. ولی از آنجا که زن همسایه بیوه بود و جنابعالی هم سید هستی چگونگی اجرای حکم را به عهده ی خودت می گذارم.»<a href="http://www.limia.de/wp-content/uploads/2008/10/218331.jpg"><img class="alignleft size-medium wp-image-142" title="218331" src="http://www.limia.de/wp-content/uploads/2008/10/218331-199x300.jpg" alt="" width="199" height="300" /></a></p>
<p>حضرت آیه الله شیخ قلندر عمامه دار کمی فکر کرد و بعد با اشاره به بیل های شکسته ی مشتی غضنفر آبیار گفت: « خواهش می کنم سر بیل ها را به کمرم ببندید و بعد شلاق بزنید.» آرزویش فی الفور برآورده شد. از آنجا که سر بیل ها فلزی بود،  فرشته ی عذاب هر چقدر زور زد نتوانست آنها را به ضرب شلاق بشکند. ششصد ضربه تمام شد و آیه الله شیخ قلندر عمامه دار در حالی که نفس راحتی می کشید، بدون ذره ای جراحت بلند شد.</p>
<p>خداوند و فرشته هایش کف کردند.</p>
<p>بعد نوبت آقای روشنفکر رسید. حضرت خدا از میان لیست بلند بالای اعمال او هم یکی را انتخاب کرده و فرمود: «در تاریخ فلان، ساعت بهمان مقاله ای نوشتی و در آن وجود اقدس مقدس خودم را زیر سوال بردی. هزار ضربه شلاق بی برو برگرد. ولی از آنجا که در همان مقاله به درستی لزوم جدایی دین از سیاست را یادآوری کردی، چگونگی اجرای حکم را به عهده ی خودت می گذارم. فقط بیل و دسته بیل نباشد.»</p>
<p>آقای روشنفکر کمی فکر کرد و سپس گفت: «لطفا اول حضرت آیه الله شیخ قلندر عمامه دار را ببندید به کمرم. بعد شلاق بزنید.»</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.dehghany.com/?feed=rss2&amp;p=133</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>بی خدایان به جهنم می روند</title>
		<link>http://www.dehghany.com/?p=120</link>
		<comments>http://www.dehghany.com/?p=120#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 09 Oct 2008 10:05:13 +0000</pubDate>
		<dc:creator>عبدالحسین دهقانی</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستانک]]></category>
		<category><![CDATA[اعتقاد]]></category>
		<category><![CDATA[بهشت]]></category>
		<category><![CDATA[جهنم]]></category>
		<category><![CDATA[خدا]]></category>
		<category><![CDATA[خداناباوری]]></category>
		<category><![CDATA[شیطان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.limia.de/?p=120</guid>
		<description><![CDATA[حکیمی گفته است همه ی موجودات زنده می میرند. یکی دیگر &#8211; که شدیدا مقدس هم هست &#8211; می گوید مرگ حق است. اما جواب این سوال که حق چیست و تقدس چه معنی می دهد، خط سبزها را قرمز می کند. داستان مربوط به مردی ست که اعتقادی به وجود خدا نداشت. البته در [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>حکیمی گفته است همه ی موجودات زنده می میرند. یکی دیگر &#8211; که شدیدا مقدس هم هست &#8211; می گوید مرگ حق است. اما جواب این سوال که حق چیست و تقدس چه معنی می دهد، خط سبزها را قرمز می کند.</p>
<p>داستان مربوط به مردی ست که اعتقادی به وجود خدا نداشت. البته در کشوری زندگی می کرد که مردم آن ادیان مختلفی داشتند. از ادیان ابراهیمی تا ادیان آفریقایی، آسیایی و سرخپوستی. او تحقیقات زیادی درمورد اینکه آیا خدا وجود دارد یا نه کرده بود. متخصصان هر مذهبی برای او استدلالات کافی می آوردند که خدای آنها خدای واقعی و دین آنها دین راستین است. اگر او می خواست حرف همه ی این متخصصان را که بسیار صادقانه هم از عقایدشان دفاع می کردند باور کند، باید به ناچار وجود خدایان متعددی را می پذیرفت. از آنجا که نمی خواست خود را درگیر بندگی خدایان ندیده ای که خارج از نظرگاه مذهبشان، قابل اثبات هم نبودند کند، با اعتقادی محکم و عمیق به عدم وجود خدا زندگی کرد&#8230; و بالاخره مثل همه ی جانداران روزی مُرد.</p>
<p>به محض اینکه جان از بدنش خارج شد، خود را مقابل تونلی دید که با نوری کم روشن می شد. نگاهش که به تاریکی عادت کرد، تابلویی را دید که رویش نوشته بود: به سمت جهنم و انتهای تونل را نشان می داد. مرد بی خدا که  زندگی بسیار سالمی را پشت سر گذاشته بود و بدون اینکه شلاق مذهب بالای سرش باشد، به هیچ کس ظلمی نکرده بود، نمی خواست به همین سادگی به جهنم برود. پس برگشت تا را ه دیگری پیدا کند. ولی تونل یک طرفه بود و تنها راه خروجی همان بود که به سمت جهنم می رفت. بنابراین نفسش را در سینه حبس کرد و با ترس و لرز به سمت انتهای تونل رفت. هرچه که بیشتر می رفت انتهای تونل روشن تر می شد. تا اینکه بالاخره وارد هوای آزاد شد. بر خلاف تصوری که از جهنم داشت، با منظره ای بسیار با <a href="http://www.limia.de/wp-content/uploads/2008/10/twofour.jpg"><img class="alignleft size-full wp-image-129" title="twofour" src="http://www.limia.de/wp-content/uploads/2008/10/twofour.jpg" alt="" width="296" height="355" /></a>طراوت روبرو شد. تقریبا وسط دشت بزرگ و سر سبزی ایستاده بود. همه طرف چشمه های آب زلال جاری بود. درختهای مختلف و  هوای معتدل روحش را تازه کرد. اینجا و آنجا زیر درخت ها میز و صندلی چیده شده بود و انواع و اقسام خوردنی ها و نوشیدنی های لذیذ &#8211; از جمله کلکسیونی از شرابهای ناب &#8211; روی آنها به چشم می خورد. مرد بی خدا شروع به گردش کرد تا اینکه زیر یکی از درختها به موجود زنده ای برخورد کرد که شبیه انسان بود با دوشاخ بزرگ. این موجود شاخ دار که پشت میز نشسته بود به محض دیدن مرد بی خدا از جایش بلند شد و با کمال احترام به او خوش آمد گفت. مرد پرسید که آیا اینجا واقعا جهنم است و آیا او همان شیطان معروف است؟</p>
<p>موجود شاخدار: «اینجا همان است که باید باشد. شما می توانید آن را بهشت یا جهنم یا چیز دیگری بر حسب اعتقادات خود نام گذاری کنید. من هم همانی هستم که هستم. اگر یک مسیحی مرا شیطان بنامد مسلمان مرا خدا خواهد نامید و برعکس. یک گیلاس تکیلای فرد اعلا بدهم خدمتتان؟»</p>
<p>مرد بی خدا از موجود شاخ دار تشکر کرد و در ضمن قول داد که پس از گشت و گذار در آن سرزمین زیبا برگردد و با او شراب بنوشد. چند صد متر دورتر، متوجه چاهی شد که سر و صداهای عجیبی از آن بیرون می آمد. رفت سر چاه و به پایین نگاه کرد: چاهی بود که به محوطه ای وسیع ختم می شد. سراسر آتش و دود و صداهای فریاد مردمی که زیر شکنجه عذاب می کشیدند.  با وحشت به عذاب و شکنجه ی مردم نگاه کرد و بعد به سرعت پیش همان موجود شاخدار برگشت تا از او علت شکنجه ی این بدبختها را بپرسد.</p>
<p>موجود شاخ دار: «آه! چاه عذاب را می گویی. آنجا جهنم ادیان است. کسانی که به عذاب بعد از مرگ اعتقاد داشته اند آنجا شکنجه می شوند. در واقع خودشان خواسته اند که اینطور باشد. تکیلا بریزم؟»</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.dehghany.com/?feed=rss2&amp;p=120</wfw:commentRss>
		<slash:comments>15</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>صلیب وارونه است یا تو؟</title>
		<link>http://www.dehghany.com/?p=93</link>
		<comments>http://www.dehghany.com/?p=93#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 16 Sep 2008 15:12:11 +0000</pubDate>
		<dc:creator>عبدالحسین دهقانی</dc:creator>
				<category><![CDATA[علوم باطنی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.limia.de/?p=93</guid>
		<description><![CDATA[دوربین فیلمبرداری که دستت باشد می توانی هرچیزی را همانطور که خودت می خواهی به بیننده نشان دهی. بیننده ات چیزهایی را می بیند که دوربین تو به چشمش دیکته می کند  ولی آیا چشم های تو همه ی واقعیت را می بینند یا فقط می خواهی   ذهنیات خودت را به کمک لنز دوربین به [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><span style="font-size: small; font-family: Tahoma; color: #000000;">دوربین فیلمبرداری که دستت  باشد می توانی هرچیزی را همانطور که خودت می خواهی به بیننده نشان دهی. بیننده ات  چیزهایی را می بیند که دوربین تو به چشمش دیکته می کند  ولی آیا چشم های تو همه ی  واقعیت را می بینند یا فقط می خواهی   ذهنیات خودت را به کمک لنز دوربین به بیننده  القا کنی ؟ مثلا همین برنامه ی <a href="http://uk.youtube.com/watch?v=MJvk6eaSCVk&amp;feature=related" target="_blank">شوک</a> را که اگر پی گیر مسائل <a href="http://www.limia.de/?p=44" target="_self">درون گردی</a> باشید حتما از صدا و سیمای  وطنی یا یوتیوب دیده اید. تهیه کنندگان برنامه با زرنگی و البته به لطف جادوی  دوربین فیلمبرداری همه ی چیزهایی را که اصلا ربطی به هم ندارند با مهر شیطان پرستی  در یک برنامه ی کاملا غیر کارشناسی به خورد بیننده می دهند.  مدل مو، نوع لباس،  مواد مخدر یا انواع </span><span style="font-size: small; font-family: Tahoma; color: #000000;">جرائم  ا</span><span style="font-size: small; font-family: Tahoma; color: #000000;">جتماعی چه ارتباطی با شیطان پرستی  دارد؟</span></p>
<p><span style="font-size: small; font-family: Tahoma; color: #000000;">حتی اگر عده ای پسر و دختر  نا آگاه یا ماجراجو هم خود را شیطان پرست بدانند، صلیب وارونه به دیوار اتاقشان  آویزان کنند، پنتاگرام روی آرنجشان حک کنند، جمجمه ی مصنوعی روی قبر بگذارند و دورش  بنشینند، شب ماه چهارده جیغ بکشند و روی سیگاری هی شیشه بزنند، باز نمی توان مشکل  (  هیچ کدام از این رفتارها جرم نیست)  را به شیطان و شیطان پرستی حواله  داد.</span></p>
<p><span style="font-size: small; font-family: Tahoma; color: #000000;">اما سوال اینجاست که چه  حوادثی سرنوشت جمعی مان را تحت تاثیر قرار داد که نسلی چنین سرخورده و ناتوان از  تغییر شرایط جامعه به بار آورد؟ این احساسی که   حداقل ده میلیون ایرانی را با  انواع مواد مخدر مصنوعی و طبیعی آشنا کرد، چه احساسی بود؟ ناتوانی؟ ناامیدی؟ خواستن  و نتوانستن؟ یا نگاه مذهبی به زندگی نوجوانی؟</span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.dehghany.com/?feed=rss2&amp;p=93</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>رای می خواهی؟ بیا بگیر!</title>
		<link>http://www.dehghany.com/?p=87</link>
		<comments>http://www.dehghany.com/?p=87#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 01 Aug 2008 10:32:59 +0000</pubDate>
		<dc:creator>عبدالحسین دهقانی</dc:creator>
				<category><![CDATA[سیاسی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.kiemia.org/?p=96</guid>
		<description><![CDATA[تا قبل از آخرین انتخابات، هم اصلاح طلبان و هم سایر گروههای شرکت کننده در انتخابات، تحریمیان را با ادبیاتی تحقیرآمیز خطاب می کردند و عدم شرکت آنها در انتخابات را به انفعال سیاسی این دسته یا سرسپردگیشان به خارج نسبت می دادند. مخصوصا تحلیل اصلاح طلبان این بود که تحریمیان را زیاد جدی نگیرند [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p align="right"><span style="font-family: Tahoma;">تا قبل از آخرین انتخابات، هم اصلاح طلبان و هم سایر گروههای شرکت کننده در انتخابات، تحریمیان را با ادبیاتی تحقیرآمیز خطاب می کردند و عدم شرکت آنها در انتخابات را به انفعال سیاسی این دسته یا سرسپردگیشان به خارج نسبت می دادند. مخصوصا تحلیل اصلاح طلبان این بود که تحریمیان را زیاد جدی نگیرند چرا که به زعم آنها مردم دوباره دوم خرداد دیگری خواهند ساخت. اما گذشت زمان نشان داد که تعداد تحریمیان با هر انتخاباتی مرتبا بیشتر می شود. حالا تحریمیان در صحنه ی سیاسی کشور یک وزنه محسوب می شوند. وزنه ای که می </span><span style="font-family: Tahoma;">تواند نتایج هر انتخاباتی را تغییر داده و بر فضای سیاسی ایران اثر گذارد<img src="http://www.limia.de/wp-content/uploads/image/rai.jpg" alt="" align="left" />.</span></p>
<p align="right"><span style="font-family: Tahoma;">اما این تحریم کنندگان چه کسانی هستند و آیا می توان به این پتانسیل میلیونی برنامه و جهت داد؟ لزوما همه ی این افراد با ماهیت جمهوری اسلامی مخالف نیستند. مخالفان جمهوری اسلامی فقط درصدی از تحریمیان را تشکیل می دهند. عده ای دیگر معتقد به اصلاح از درون هستند اما به خاطر رفتار نهادهای انتصابی مثل بیت رهبری، شورای نگهبان و بسیج و سپاه، ترجیح می دهند که روز انتخابات در خانه بمانند زیرا عملا کاندید خود را حذف شده می بینند.  عده ای دیگر از رفتارهایی که منجر به محدود شدن آزادیشان شده و حتی اصول قانون اساسی فعلی را نادیده می گیرد، سرخورده شده و شرکت در انتخابات را عملی بیهوده می بینند. عده ای هم هستند که به دلیل فشارهای بیش از حد مالی و تورم افسارگسیخته، خشم خود را با شرکت نکردن در انتخابات نشان می دهند. از طرف دیگر اظهار نظرهایی از قبیل رای مردم زینت نظام است یا مصلحت نظام هدف اصلی ست، بیش از پیش انسان های آگاه را از صندوق های رای فراری می دهد. به نظر می رسد که با این انگیزه ها و عقاید متفاوت هیچ  وقت نمی توان تحریمیان را زیر یک پرچم جمع کرد و برای انها نسخه پیچید. اصلا طبیعت این تحریم، احساس نارضایتی و یاغی گری ست. چنین احساسی حداقل در شرایط فعلی قابل جهت دهی نیست. علتش هم این است که گروه یا <strong>خط فکری شناخته شده ای</strong> که هدفش بدون توجه به مذهب تفسیر شده ی حکومتی فقط و فقط نفع مردم باشد، وجود ندارد. تا هشت سال پیش بسیاری از تحول خواهان فکر می کردند که اصلاح طلبان می توانند از رای مردم در مقابل نهادهای انتصابی دفاع نموده و کشور را به سمت رفراندوم قانون اساسی پیش ببرند. اما گذشت زمان نشان داد که برای اصلاح طلبان مصلحت نظام بر سرنوشت مردم مقدم </span><span style="font-family: Tahoma;">بوده است و اصولا این آقایان اهل ریسک کردن به نفع مردم و پرداخت هزینه آن نیستند</span></p>
<p align="right"><span style="font-family: Tahoma;">حالا با همه ی ضعفهایی که اصلاح طلبان دارند به نظر می رسد که چرخ سرنوشت به آنها فرصت تاریخی دیگری اعطا کرده است. برای استفاده از این فرصت آنها موظفند که با تحریمیان به  گفتگو بنشینند. منظور از گفتگو صحبت یکطرفه (مونولوگ) و یا جملات کلی و مبهم نیست. جوانهای کشور را دیگر نمی شود با اشاره به افق های پیشرفت یا استناد به ایه و حدیث و آرمان های طلایی گول زد. برای بازگرداندن مردم به صندوق های رای باید به آنها برنامه ای عملی برای مدیریت کشور و نیز تضمین مناسب جهت اجرای آن برنامه نشان داد. اصلاح طلبان باید روشن کنند که اگر مصلحت نظام با نفع مردم در تضاد قرار گیرد، جانب کدام یک را خواهند گرفت؟ ایا مثل ادوار قبلی آزادیخواهان و تحول طلبان را زیر تیغ شکنجه و سرکوب و زندان تنها خواهند گذاشت؟ آیا در مقابل حکم حکومتی کرنش می کنند و دست آقا را می بوسند یا جرات گرفتن حق رای دهندگان را دارند؟ نکته دیگر اصرار بیش از اندازه اصلاح طلبان به بازگرداندن آقای خاتمی و کاندید کردن اوست. اینها هنوز نمی خواهند قبول کنند کسی که هشت سال فرصت تاریخی را از دست داده و ثابت کرده که عرصه ی سیاست جولانگه او نیست، شانس بسیار اندکی برای پیروزی در انتخابات دارد. حتی اگر فرض را هم بر این بگذاریم که در انتخابات پیش رو آقای خاتمی به پیروزی برسد، باز هم نخواهد توانست وضعیت فعلی را به نفع مردم (در صورتی که بخواهد) تغییر دهد. ایشان در مقابل یک مجلس تندرو فقط می تواند وزرای محافظه کار را انتخاب نماید و در برابر یک دیکتاتور مذهبی فقط به لبخند و دستبوسی یا سکوت و عقب نشینی اکتفا خواهد کرد نتیجه اش در بهترین حالت این است که  کشور عملا در وضعیت فعلی باقی خواهد ماند. </span></p>
<p align="right"><span style="font-family: Tahoma;">وظیفه ما چیست؟ هدف ما باید همچنان بر تحریم انتخابات باشد. در غیر اینصورت ممکن است اصلاح طلبان با سوار شدن بر موج احساساتمان (بدون توجه به پیروزی یا شکستشان) چهار سال دیگر به نهادهای انتصابی مشروعیت ببخشند. از طرف دیگر نباید همه چیز را سیاه و سفید ببینیم و مطلقا شرکت در انتخابات را رد کنیم. در صورتی که کاندیداهای احتمالی و گروههای سیاسی حاضر شفافیت و تضمین های لازم را در جهت دفاع از مردم و بویژه تلاش برای تغییر قانون اساسی بدهند، لازم است که بدون توجه به رد صلاحیت کاندید احتمالی او را حمایت کنیم. </span></p>
<p align="right">
<p align="right">
<p align="right"><span style="font-family: Tahoma;"> </span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.dehghany.com/?feed=rss2&amp;p=87</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>خاک فکرت شوره زارِ دغدغه هاست؟</title>
		<link>http://www.dehghany.com/?p=86</link>
		<comments>http://www.dehghany.com/?p=86#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 25 Jul 2008 10:44:37 +0000</pubDate>
		<dc:creator>عبدالحسین دهقانی</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستانک]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.kiemia.org/?p=95</guid>
		<description><![CDATA[رفتن یا ماندن؟ می خواهی بمانی و در همین خاک جوانه بزنی، برگ و گل بدهی؟ می خواهی سراغ رفتگان را از جویبار بگیری، دانه بر خاکت بیفشانی و سایه به زمینت ببخشی؟ یا می خواهی رخت خود برداری و به ناشناخته کوچ کنی؟ انتخاب مشکلی ست. هم دنیایی که می شناسی و هم آنچه [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p align="right"><font face="Tahoma" size="2" color="#000000">رفتن یا ماندن؟ می خواهی بمانی و در همین خاک جوانه بزنی، برگ و گل بدهی؟ می خواهی سراغ رفتگان را از جویبار بگیری، دانه بر خاکت بیفشانی و سایه به زمینت ببخشی؟ یا می خواهی رخت خود برداری و به ناشناخته کوچ کنی؟ انتخاب مشکلی ست. هم دنیایی که می شناسی و هم آنچه که برای شناختش نیاز به سفر داری جذاب و دلپذیرند.</font></p>
<div align="right">&nbsp;<font face="Tahoma" size="2" color="#000000">درختها نمی توانند جایی بروند. هر وقت هم که رفتنت را به آنها اعلام کنی می گویند هرجا بروی آسمان همین رنگ است. حتی <em>ماهی سیاه کوچولو</em> هم دردِ تیرِ تردید را بر قلبش حس کرد. مرزها تو را به خود وانمی گذارند. اینکه می بینی قطره های باران دل ابر را جا می گذارند و بودن را در نابودی خود جستجو می کنند، از سر ناچاری ست. هیچ کس به میل خود مرزی را پشت سر نمی گذارد. همیشه کسی، چیزی، احساسی ست که به سوی خود می کشدت و تا آنجا که نمی دانی کجاست می بردت. کسی که می رود، به شگفتی های مادرِ زمین چشم دوخته است. می داند که آسمان در هر صورت همان است که بود.</font></div>
<div align="right">
<p>&nbsp;<font face="Tahoma" size="2" color="#000000">سخن از رفتن به شهر و دیار و کشوری دیگر نیست. مطلوب ذهن تو ، شاید هدف زندگیت باشد. گاهی این مطلوب ذهنی آنقدر دور و مرموز و مبهم است که از اینجا نمی توانی لمسش کنی. با منطقت نمی خواند. با چهارچوب فکریت بیگانه است. با دانسته هایت در تضاد است. با آنچه جامعه ات تحت عنوان درست و نادرست به تو آموخته، هماهنگ نیست. و با همه ی این ها آنجا به انتظار تو ایستاده. دور و مرموز و مبهم. منتظر است تا بشناسی اش. معنی اش کنی. به او نام بدهی و زیر و بم های جسمش را حس کنی.</font></p>
</div>
<div align="right">&nbsp;<font face="Tahoma" size="2" color="#000000">گاهی خاک فکرت شوره زارِ دغدغه ها ست. علف های هرزِ تاریخ را با گل های افتخار عوضی گرفته ای. خارهای خشکِ اذهانِ خشونت زده را تحت نام کلماتِ سبزِ آزادگی می چری! مارهای آرمان گرایی را کبوترِ عشق فرض کرده ای!&nbsp; فکر می کنی چون زنجیر پایت از طلای ناب است، بی نیاز از رفتنی&#8230;</font></div>
<div align="right">
<p>&nbsp;<font face="Tahoma" size="2" color="#000000">روی این کره ی خاکی به تعداد آدمها مرز وجود دارد. </font></p>
</div>
<div align="right">
<p>&nbsp;<font face="Tahoma" size="2" color="#000000">.اگر می خواهی برای همیشه از مرز رد شوی جیبهایت را خالی کن</font></p>
<p>&nbsp;</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>&nbsp;</p>
</div>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.dehghany.com/?feed=rss2&amp;p=86</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>من گربه ی تو هستم یا تو صاحب من؟</title>
		<link>http://www.dehghany.com/?p=84</link>
		<comments>http://www.dehghany.com/?p=84#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 20 Jul 2008 15:02:57 +0000</pubDate>
		<dc:creator>عبدالحسین دهقانی</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستانک]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.kiemia.org/?p=93</guid>
		<description><![CDATA[یک جانورشناس می تواند با ذکر جزئیات برایت بگوید که دنیا از دید گربه ها چگونه است. اما هرگز نمی تواند با اطمینان کامل بگوید که تو از دید گربه ات چه هستی؟ برای درک دنیا از دید گربه ها باید گربه بود. اما وقتی که گربه باشی دیگر انسان نیستی. آنوقت نمی دانی این [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p align="right"><font face="Tahoma" size="2" color="#000000">یک جانورشناس می تواند با ذکر جزئیات برایت بگوید که دنیا از دید گربه ها چگونه است. اما هرگز نمی تواند با اطمینان کامل بگوید که تو از دید گربه ات چه هستی؟ برای درک دنیا از دید گربه ها باید گربه بود. اما وقتی که گربه باشی دیگر انسان نیستی. آنوقت نمی دانی این موجود دوپایی که در کنارش نشسته ای، چیست. حتی یک گربه ی انسانشناس هم نمی تواند دنیا را آنگونه که انسان ها درک می کنند برایت تشریح کند. گربه ات باید تو باشد تا تو را بفهمد. </font></p>
<div align="right">&nbsp;</div>
<p align="right"><font face="Tahoma" size="2" color="#000000">یادت است، یکبار که قدم زنان می رفتیم دو تا ماشین را دیدیم که با هم تصادف کرده بودند. جمعیت زیادی آنجا بود و مردم طبق معمول داشتند نظر کارشناسی می دادند. عده ای می گفتند حق تقدم با ماشین سبز بوده. عده ای دیگر می گفتند ماشین قرمز حق تقدم دارد. تو گفتی حق تقدم با <strong>ذهن</strong> است. هرچه که برای ذهن مهم باشد، خیلی اهمیت دارد و&nbsp; هرچه که اهمیتی نداشته باشد اصلا نیست. حق با ذهن است؟ می شود ذهن و برادرش اندیشه را معیار هستی و نیستی قرار داد؟ شاید. گربه تا وقتی گربه است که تو هستی. وقتی نباشی، گربه دیگر گربه نیست. اما هست. </font></p>
<div align="right">&nbsp;</div>
<p align="right"><font face="Tahoma" size="2" color="#000000">چشم ها هم همیشه چیزی را می بینند که می خواهند ببینند. تعجبی هم ندارد. سیل اطلاعات هیچ راه حل دیگری پیش پای ذهن نمی گذارد. مجبور است داده هایی را که اهمیتی ندارند سانسور کند. اداره ی ارشاد ذهن می خواهد تو فقط همان را ببینی که از نظر او برایت مهم است. تو اگر بخواهی تقدس را در وجود حضرت ایکس ببینی، خواهی دید. من هم&nbsp; اگر بخواهم همان تقدس را در حضرت گاو ببینم، خواهم دید. از این رو می گویند کسی که خود را به خواب زده نمی توان بیدار کرد چونکه مهم برای او نادیده گرفتن توست. </font></p>
<div align="right">&nbsp;</div>
<p align="right"><font face="Tahoma" size="2" color="#000000">چرا می خواهی آنچه را که برایت مهم است به من دیکته کنی؟ مرا گربه ی خودت می دانی؟ یا بقای خود را در پذیرفتن ذهنیات خود توسط من می بینی؟ چرا من چیزی را که برایت مهم است می پذیرم؟ به من امنیت می دهد یا بقای من به آن وابسته است؟ شاید بهتر باشد که منبع غذای خود را تغییر دهم تا از شرت خلاص شوم ولی وقتی تو نخواهی که از شرت خلاص شوم &#8230;</font></p>
<div align="right">&nbsp;</div>
<p align="right"><font face="Tahoma" size="2" color="#000000">رابطه ی من و تو مثل اینکه رابطه ای دوطرفه است. برای تو من مهمم. بودن تو به پذیرفتن توهم برتری تو از سوی من بسته است. یک طرف این رابطه اصل بقاست. یک طرف دیگرش توهم است. پس چرا من به این توهم چسبیده ام و این اصل را که مقام تو بالاتر است خدشه ناپذیر فرض کرده ام؟&nbsp; تو اینگونه می خواهی یا من اینگونه خواسته ام که تو برتر باشی؟</font></p>
<p align="right">&nbsp;</p>
<p align="right">&nbsp;</p>
<p align="right">&nbsp;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.dehghany.com/?feed=rss2&amp;p=84</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>
