به گزارش خبرگزاری آسید شیخ پلاس، یکی از رجال مهم سیاسی به نام آقای اصلاح طلب که قبلا به مدت هشت سال به نام آزادی مشغول بازی با کلمات بود، امروز در حالی که به طرزی زننده به عمل شنیع دختر بازی پرداخته بود توسط نگهبانان جان برکف اسلام در خیابان تهران ۸۶ غافلگیر و بازداشت شد. نامبرده به جای اظهار پشیمانی از اعمال منافی عفت خود در اظهاراتی شگفت انگیز اعلام کرد که به رهبر شکایت می برد و توپ را به زمین حریف خواهد انداخت. وی همچنین در مقابل دوربین های تلویزیونی گفت: رابطه ی ما با خانم سیاست به هیچ وجه پنهانی نبوده و ایشان را مدت زیادی ست که به عقد موقت خود درآورده ایم. باور نمی کنید از آقای خاتمی که شخصا خطبه ی عقد را خوانده و آقایان ابطحی و کروبی که بالای سر عروس و داماد قند ساییده اند بپرسید. وکیل اختصاصی خبرگزاری آسید شیخ پلاس معتقد است که چنین روابطی به شرطی که از چشم ملت نامحرم مخفی مانده و کار از ماچ و بوسه بیشتر بیخ پیدا نکرده باشد با فتوای رافت و رحمت اسلامی رهبر مستضعفان جهان قابل ماست مالی ست.
آقای اصلاح طلب که قبلا موضوع تحریم را تابوی خود قرار داده و همه جا حامیان گذشته خود را در خون و اعدام و شکنجه و زندان و فشار و فرار تنها گذاشته بود، در سودای کاخ قدرت به کاهدانِ شرمندگی پناه برده است و در عین حال به جای اعتراف به اشتباه می خواهد با اظهار عبودیت به درگاه ولایت مراتب کاسه لیسی خود را دوباره به اثبات رساند. یک کارشناس سیاسی که نمی خواست نامش فاش شود در مصاحبه ای تلفنی گفت: البته تاکتیک مقام معظم رهبری مبنی بر سوار شدن بر خر مراد و سوار شدن بر خر وحشی به تناوب، تا حالا جواب داده است. ایشان قادرند بنا به مصلحت نظام هر چهار سال یکبار مرکب سواری خود را عوض نمایند و این یکی از هزاران نعمات الهی برای امت اسلامی ست. آمریکا هم هیچ غلطی نمی تواند بکند.
قابل ذکر است که حکم چنین اعمالی با جزئیات کامل در رساله های مختلف علمای جلیل القدر توضیح داده شده و از جمله آیت الله شیخ قلی درقوزآبادی در همین زمینه در رساله ی آداب عاشقی می نویسد: عاشق را دیدن روی معشوق یک نظر حلال باشد و البته احتیاط واجب این است که معشوقه را بدون اذن پدرش و بدون رعایت اصول امنیتی سوار ماشین نکنند. اگر هم کردند به گفتگو اکتفا نمایند و اگر طاووس هوس چشم عقل را کور نماید به لمس مختصر راضی باشند و اگر باز هم راضی نشدند واجب است میان آن دو شورای نگهبان حکم محکومیت راننده ی بی چشم و رو را در ملا عام اعلام نماید و البته همیشه در نظر داشته باشند که نه سیخ بسوزد و نه کباب تلخ شود.
رهبر معظم مستضعفان جهان امروز هنگام دیدار با بسیجیان سینه چاک در حالی که یک چشم به دوست دختر آقای اصلاح طلب دوخته و یک دست در جیب کرده بود در اظهار نظری انقلابی فرمودند: هر ملتی که امت نباشد جاسوس آمریکاست. البته هر گوهری هم قیمتی دارد. حالا اول ماچ را بده بیاد. بعدا سر قیمتش چانه می زنیم.
می بینم که مشتری هایم جمع شده اند و دارند درمورد انتخابات صحبت می کنند. مثل همیشه می خواهید لیست قیمتهایم را بدانید. چشمهای حیزتان دوباره به پاهای برهنه ی زنی افتاده و توی ذهنتان حساب و کتاب می کنید که قیمت چهار سال همخوابگی با ملکه ی زیباییِ گربه ی خاورمیانه چقدر است. بیچاره ها هنوز بعد از این همه سال جرات ندارید از خودم بپرسید. ولی خودمانیم. برای من هیچ لذتی بالاتر از این نیست که مردها سر صاحب شدنم دعوا راه بیندازند. به هم فحش دهند. روی هم اسلحه بکشند. یکدیگر را به خیانت خانوادگی متهم کنند. توی سر هم بزنند. و در عین حال خود را حافظ خانه و خانواده نشان دهند.
من با هرکس که ترجیح دهم می خوابم. گرمای داغ نفت جنوب و شعله ی اتشین گازِ این خاک در رگهایم جاری ست. چشمهای من پر از شهوت قدرت است. در سینه های لرزانم هزاران امتیاز غافلگیر کننده برایتان پنهان کرده ام. دست من پر از گلهای مصنوعی تبصره و تذکره است. ولی هیچکدام از اینها به جز قرآنی که به من سپردید نمی تواند شما را صاحب من کند.
مشتریانِ کف در دهانِ عزیزم! مدتی ست که احساس می کنم برای یافتن آدرس خانه ام دچار مشکل شده اید. من طبق معمول در قم هستم و سند تاییدیه همه تان را آماده کرده ام. چرا توی کوچه پس کوچه های تهران خودتان را به زحمت می اندازید؟ وقت تنگ است و چیزهایی ست که باید برایتان بگویم: آغوش گرمم آماده است تا با دین و مذهبتان بازی کند. چشمهای من خودِ خودِ خداست! معجون خواب آوری از مواد زیر تهیه کرده ام که هر بنی بشری را به خواب چهار ساله فرو می برد: کار سه شیفته، تریاک و قرص، شراب، نوحه، تحریف تاریخ، سریال های ابدوغ خیاری و یک عالمه دعا و نفرین و ورد و موعظه.
به همین خاطر است که می گویم نگران خانه و خانواده تان نباشید. همه شان فعلا مشغول مکیدن آبنباتهایی هستند که با سفارش من به آنها دادید. آبنباتها را با آیه های قرآن افسون کرده ام. تا وقتی که قرآن و حدیث پیش من باشد جای هیچ نگرانی نیست. هر بهانه ای که بیاورند با یک حدیث توجیهشان می کنم. مگر نمی دانید که قرآن بزرگترین معجزه ی همه ی اعصار بوده است؟ با آن می توان در کنار من هر کاری کرد. می توان آدمها را به کثیف ترین کارها واداشت و در عین حال احساسی از زیبایی و آسودگی خاطر در ذهنشان نشاند. می توان نفرت را به جای عشق و گریه را به جای شادی قالب کرد. می توان چکمه از پای آدمها در آورد و روسری بر سرشان گذاشت. می توان در نام خدا شلاق زد فحش داد تجاوز کرد. قانون را زیر پا گذاشت و هر صدایی را در نطفه خفه کرد.
تا وقتی که کلید مقدسات در سینه بند من پنهان باشد، بدنم را به رجال مذهب و نه دارندگان تخصص، تقدیم می کنم.
همه ی ایرانیانی که در اینترنت به تولید محتوا می پردازند حداقل یکبار این سوال را از خود کرده اند که آیا زحمت آنها در نوشتن تاثیری هم به حال کل یا قسمتی از جامعه دارد؟ و آیا تلاش در دنیایی مجازی می تواند مقدمه ی برای تحول در دنیای واقعی باشد؟
کسانی که به تولید محتوا می پردازند معمولا می خواهند آنچه را که در روزنامه ها یا رسانه های جمعی داخل کشور قابل بیان نیست، بیان نمایند و به معرض دید عموم گذارند. دسته ای دیگر می خواهند مطالب تخصصی را که نه آنقدر روزمره هستند که بتوان در روزنامه ها به چاپشان رساند و نه آنقدر طولانیند که بشود در یک کتاب جمعشان کرد، در وبلاگ خود منتشر نمایند. بیشتر خوانندگان اینطور مطالبی کسانی هستند که بوسیله ی موتورهای جستجو به مطلب مورد نظر دسترسی پیدا می کنند. عده ای دیگر به آفرینش داستان کوتاه و شعر روی می آورند و در حوزه ی ادبیات تلاش می کنند. تقریبا در مورد هر موضوعی می توان به زبان فارسی چیزی پیدا کرد. از رمل و اسطرلاب گرفته تا علوم مهندسی، اجتماعی، زیست محیطی و ستاره شناسی. نوشته های تخصصی و غیر تخصصی. وبلاگهای شخصی، خانوادگی و گروهی. سایت های نسل دوم و همینطور حجم عظیمی از موزیک، ویدئو و عکس. اما خوانندگان چه چیزهایی را می خوانند؟ نگاهی به آمار سایت ها و وبلاگهای معروف نشان می دهد که -اگر مطالب و تصاویر س=ک=سی را در نظر نگیریم – نوشته های سیاسی، کامپیوتر و اینترنت و همینطور مطالب اجتماعی – به ویژه خبرهای حادثه ای و جنجالی – بازدیدکنندگان زیادی دارند
به عبارت دیگر بیشترین کاربران اینترنت در کشور، افراد تحصیلکرده هستند. به نظر شمانتایج چنین رویکردی چیست؟ آیا باعث می شود که در دراز مدت فاصله ی فکر ی بین طبقات تحصیلکرده و عموم مردم زیادتر شود و در نهایت خواسته های آنها با هم متفاوت یا حتی متناقض شود؟ یا برعکس ادامه ی چنین روندی به نزدیکی فکری و فهم متقابل بیشتر بین اعضای جامعه منجر خواهد شد؟
نکته دیگر در مورد فعالیت های گروهی یا فردی ست و اینکه در صحنه ی فعلی اینترنت ایران کدام نوع از فعالیت می تواند بیشتر تاثیرگذار باشد؟ مثلا گفته می شود که در تجارت الکترونیکی نوعی تناقض وجود دارد. در گذشته سازمانها مجبور بودند کارمندان خود را بر اساس موقعیت جغرافیایی استخدام کنند و برای آنها محل کار فراهم نمایند. امروزه در تجارت الکترونیکی کارمندان از هم دور هستند و فقط از طریق اینترنت با هم در ارتباطند در عین حال به هم نزدیکند و فاصله ی جغرافیایی نمی تواند خللی در فعالیت های منسجم آنها ایجاد نماید. اما در مورد سازمانها و گروههای اجتماعی چطور؟ آیا این گسستگی جغرافیایی نقشی منفی در فعالیت های آنها ندارد؟ فرض کنیم که تعدادی افراد علاقمند به حقوق زنان در اینترنت گرد هم جمع شوند و بخواهند در این رابطه فعالیت نمایند. تلاش آنها تا چه اندازه ثمربخش خواهد بود؟
می دانیم که هیچ تغییر اجتماعی بدون فعالیت منسجم، منضبط و هدفدار گروهی به ثمر نمی رسد. این قانونی ست که در دنیای واقعی صدق می کند. اما آیا در دنیای مجازی هم صادق است؟ به نظر من دنیای مجازی به خاطر ساختار کاملا متفاوت خود، تحت تاثیر قوانین نانوشته ی دیگری ست. اما این قوانین چه هستند و چطورمی توان از آنها برای تاثیر بر دنیای واقعی بهره جست؟
گمنام بود. درخیابان های شهر می گشت و نی لبک های خود را با شاخه های گل عوض می کرد. هر یکی را به یک شاخه گل می فروخت. بعد گل ها را بدست باد می داد و باد آنهارا به جایی که آنجا نبود می برد. نی ها را با نیک های لب رودخانه درست می کرد. همانجا که آب هنوز هم روان هست.
در چهارراه باورفروشان اجناس کهنه حراج می کردند. باورهای سخت با کلمات نرم تزیین شده بود. بر اعتقادات پوسیده واژه های سبز می کاشتند. عقاید باطل شده را در جمله های معتبر، تفسیرهای خط خورده را در جلدهای جدید و گفته های ملالت آور را در نوشته های زرورقین پیچیده بودند. شاهین ترازو همواره به نفع فروشندگان پروازمی کرد و کفه پرداخت سنگین تر بود.
درخت کوچه رابا برگ های خود فرش می کرد. تنهاترین نسیم جهان در برگها می گشت. چکشی در پای درخت افتاده وحلقه های تکه تکه شده زنجیردر امتداد کوچه بر زمین ریخته بود. از پشت پنجره های بسته نجوای دوباره گریز به گوش می رسید. اینجا خلوت ترین کوچه شهر بود.
نفری چند نشسته بودندو به امتداد سربالایی ملایم پیش رویشان که بر سر تپه می شکست نگاه می کردند. قرص روشن خورشید ظهر انگار که بر شکستگی جاده نقطه پایان می گذاشت. هر کس که نشسته بود ونمی دانست فکر می کرد که خیابان به خورشید وصل می شود. یکی که به عزم رفتن برخاسته بود گفت: بهتر نیست که بایستیم و دنیا را دو برابر ببینیم؟
دور دست، آنجاکه خطوط مبهم خانه ها در سایه روشن سیاه و سپید زمین به هم می آمیخت، ابری یا عقابی بال های زرد و نارنجی خود را درگستره بی مرز آسمان به هم می زد. شکل وحشی طبیعت و هیکل اهلی شهر بر هم ریخته و حس انفجاری رفتن رابا تردید گام نخست به هم می آمیخت. دست را سایه بان چشم نکرد. روشن به دوردست ها خیره شد وگفت: چقدر نزدیک است.
صدای جیرجیرکها و آواز مبهم بچه ها. بچه های فراموش شده. بچه های استاد. بچه های ماه ندیده. بچه های شیرین. نگاههای پر اعتماد. خنده های ساده. کلمات روشن و سوالات برخاسته از دل. کسی بچه ها را ندید. حضورشان در محفل جدی بزرگان خالی بود. کسی نشنیدشان. گفتند صبر کنیم تا صبح شود. وقت وقت کودکان نیست. و فقط رودخانه می دانست که فردا بچه ها دیگر بچه نیستند.
ساعتی رسید که شهر خاموش شد. درخت ها سایه خود را از سر زمین برداشتند. سایه شب از راه رسید و بینندگان کهکشان برای تماشا به میدان آمدند. زیاد بودند و هیچ نبودند. خلوت شب و بلور بی رنگ سکوت. یکی از آن میانه فریاد کشید: هم خودش زیباست وهم شکسته شدنش.
گفتنی ها را نه با کلمات که با فلوت دل بیان کنیم. که فقط با گفتن و شنیدن نمی شود از خلوت ترین کوچه این شهر گذشت.
در زمانه ی خطرناکی زندگی می کنیم. انسان قبل از اینکه بر خودش مسلط شود، بر طبیعت مسلط شده است. آلبرت شوایتزر
روی دایره می نشینم و نامه را می خوانم:
«روزی یکبار خورشید را صدا می کردم تا رنگ سپید بر خانه ات بزند و تا چشم می گشودی خنده ی من تو را به زندگی دعوت می کرد. هر شب با صدای جیرجیرک ها در باد برایت ترانه ی زندگی را سرودم تا در دستهای من رویای شیرینِ هستی را به تماشا بنشینی. از تن خود غذایت دادم و عشق را در تو جاری نمودم.
عاشق گل ها بودی و باغ های وحشی را بیش از همه دوست می داشتی. همیشه قبل از اینکه بیایی با سطل شبنم و حوله ی آفتاب تن پر عطر غنچه ها را می شستم و باغ را برایت چراغانی می کردم. به تماشای بازیت می نشستم و به امر من، جهان بر تو سخت نمی گرفت.
خوشه ای از طلای گندم در گردنت آویختم و خنده را در بزم درخت ها بر لبت نشاندم. گیسوی نمناک خود را زیر پایت فرش کردم و قدم هایت را با نجوای سبزه ها آراستم. در من غوغای داشتنت می تپید. تو را بزرگ کردم. چنان که سرت به ستاره ها خورد و فکرت به آسمان پیوست.
ترانه گنجشک ها را در جشن ابدیشان نمی شنوی و از کنار عقابی که بر صخره نشسته بی اعتنا می گذری. در حالی که تیزبین ترین نگاه جهان، برادر دوپای خود را ملامت می کند. و سنگ ها را دریاب. سنگ هایی که با دینامیت نابود کردی. سنگ هایی که در دامن کوه قصه ی ناتوانی تو، تویی که سقف اندیشه ی خود را مرز حقیقت می پنداری، حکایت می کنند.
هر چه را که می خواستی به تو دادم. و تو، ناراضی از این داشته ها، بر من سخت گرفتی. مرا شکستی. در بندم نمودی. به نقاشی هایی که بر دیوار خانه ات آویزان کرده بودی نگریستی و گمان کردی که مرا می بینی. می خواستی مرا در شعرهایت در کلماتت در صدایت اسیر کنی و کردی.
تو را خواندم و به آسمان نگاه کردی. در کنارت بودم و مرا در جایی دور جستجو نمودی. در آغوشت گرفتم و تو در افسون کلمات زیبایی که گمان بردی از وجودی برتر سرچشمه گرفته اند، گم شدی. گرمی مرا در نیافتی. و صدایم را، همان صدایی که همیشه در گوشت پیچیده بود، در آهنگ پرتنش افکار نگرانت دفن کردی.
بحثی بین وبلاگهای سبز بر سر عرفان و خرافات در گرفته و زخم های کهنه جامعه ایرانی را بار دیگر در معرض دید قرار داده است. با پدیده ای به نام عرفان چه باید کرد؟
اگر کلمه کلیدی عرفانرا در گوگل فارسی جستجو کنیم، حدود سه و نیم میلیون صفحه پیدا می شود. این در حالی ست که جستجوی اصطلاح محیط زیست حدودا دو میلیون و هفتصد هزار صفحه را در همان موتور جستجو پیدا می کند. چرا؟
یک علتش ممکن است این باشد که سایت ها و وبلاگ های فعال در زمینه محیط زیست کم کاری کرده اند که به نظر من جوابی صحیح نیست. یک علت دیگرش ممکن است این باشد که واژه عرفان در زبان فارسی واژه ای عام تر و اصطلاح محیط زیست اصطلاحی تخصصی تر است. علت سومش ممکن است این باشد که در تفکر جمعی جامعه ی جوان ایران، عرفان جایگاهی برتر از محیط زیست دارد.
جدای از اینکه کدام یک از این پاسخ ها درست است، و صرفنظر از مقایسه، نتایج این جستجو نشان می دهد که عرفان و مفاهیم خویشاوندش مثل معنویت، دین، و مذهب در ذهن ایرانی، تاثیری انکار ناپذیر دارد.
طبقه ی نخبه ی ایران یا به قولی روشنفکران ایرانی اغلب با این مسئله برخوردی مطلق گرا داشته اند. یعنی یا آن را دربست طرد کرده اند و یا سعی کرده اند عرفان را با همه ی مخلفاتش در محدوده ی مذهب شیعه تعریف کنند. به نظر می رسد که این دو نوع رویکرد جامعه ی جوان ایران را راضی نکرده و بیشتر در همان محدوده محافل و مباحث روشنفکری کاربرد داشته است.
این مشکل همانطور که می دانیم در جریان انقلاب ایران به شکلی کاملا برهنه خود را نشان داد. در حالی که گروههای زیادی برای سقوط حکومت شاهنشاهی با هم متحد شده بودند در نهایت روحانیون توانستند پشتیبانی مردم را بدست آورند و با اتکا به همان ذهنیت مذهبی و عرفانی جامعه ی ایرانی، سایر گروهها و دگراندیشان را به شکلی بی رحمانه سرکوب کرده و از دایره قدرت بیرون برانند.
مسئله تفکرات عرفانی و رویکرد قلبی به جای رویکرد تجربی به مشکلات زندگی روزمره در ایران نه تنها از بین نرفته بلکه طی سه دهه گذشته تشدید هم شده است. نمونه اش بازار داغ کتابهای عرفانی، فرقه های مختلف و مراجعه به رمالان و فالگیران، انرژی درمانی و شلوغی بیش از اندازه امامزاده هاست.
آیا باید در برخورد با این پدیده همان روش هایی را پیش بگیریم که نسل گذشته ی ما آن را در پیش گرفته و به جایی نرسید؟ آیا باید یقه ی جوان ایرانی را گرفته و تفکر او را خرافات بنامیم؟ یا ان را تایید کرده و با خیل این جماعت عظیم همراه شویم؟ آیا غیر از این است که نسل حاضر از درون خانه های ما بیرون آمده و دست پرورده همان آموزشهایی ست که ما به آنها داده یم؟ و اگر چنین است چرا فرزندانمان یکسره آنچه را که به آنها گفته یا می گوییم رد می کنند و راه خود را می روند؟ چه کسی غیر از ما این نسل یاغی و کم و بیش بی اعتنا به سرنوشت جمعیش را تحویل جامعه داده است؟
پرداختن به هر یک از سوالات بالا محتاج مناظره ای طولانی ست که هنوز اصلا شروعش نکرده ایم. اما برگردیم بر سر همان پدیده ی عرفان که تاثیر بلامنازع مثبت یا منفی اش را در ذهن هر یک از ما – بدون استثنا – به جا گذاشته است. برای یک بار هم که شده دست از تفکرات حاصل از ثنویت و واکنش های تند احساسی برداریم و با نگاهی علمی و واقع گرایانه به مشکلات خود و مردممان بپردازیم. رد یا تایید یک پدیده خیلی راحت است و هر کس با کمی تعمق می تواند دلایلی برای رد یا تایید خود در خصوص یک پدیده – مثلا عرفان – پیدا کند. اما اگر این روشی درست می بود، تا حالا جواب داده بود. صحیح تر آن است که پدیده عرفان را تجزیه و تحلیل کنیم. با نگاهی انتقادی ان را بشکافیم و درست را از نادرست بیرون بکشیم. ساختارش را مشخص کنیم و به آن جهت دهیم. به نظر من پدیده عرفان و تفکر مذهبی را حالا حالاها نمی شود از جامعه طرد نمود. دلیلش هم روشن است: این پدیده با هویت فرهنگی ایرانی گره خورده است. جوان ایرانی وقتی که می بیند مذهب مخلوط با سیاست جوابگوی نیازهای ذهنی او نیست به مکاتب و سیستمهای غیر ایرانی و وارداتی رجوع می کند. دوستانیکه می خواهند با رد کامل مسائل عرفانی جامعه را ازنو بسازند باید یک کتاب سوزان بزرگ را شامل تمام ادبیات هزار سال گذشته ایران و مجموع کتابهای ترجمه شده سی سال اخیر راه بیندازند. یعنی اقدام به کاری که غیر ممکن است. کسان دیگری که عرفان را دربست تایید می کنند باید قید پیشرفت علمی کشور را به قیمت ترویج خرافاتی که به این پدیده چسبیده است بزنند.
اما تکلیف صاحبنظران در مواجهه با پدیده عرفان چیست؟
اول: زدودن تقدس از باورهای عرفانی. هر چیز که مقدس باشد، غیر قابل نقد است. می توان تغییرش داد اما نمی توان متحولش کرد. تا وقتی که کلاه تقدس بر سر عرفان باشد امکان عوض کردن ماهیت آن وجود ندارد. تا صد سال پیش موضوعاتی مثل تلقین، تجسم، وانهادگی جسمی و مراقبه در اروپا به گروهها و فرقه های جادوگری و رازوری تعلق داشتند. هاله ای پر رمزو راز از تقدس بر گرد آنها پیچیده شده بود و پشت درهای بسته به دور از هیاهوی جامعه به آن پرداخته می شد. امروز این موضوعات و موضوعات مشابهی مثل هومئوپاتی، هیپنوتیزم، ماساژ درمانی، طب سوزنی، اتوژن، ان ال پی و… جزء جدایی ناپذیر روانشناسی، روانپزشکی و پزشکی مدرن هستند.
دوم: برداشتن مرید و مرادی و روشن کردن این مسئله که انسان قرن بیست و یکم برای دستیابی به محدوده های دیگر آگاهی به هیچ استادی احتیاج ندارد. تمام انچه هزاران سال سینه به سینه و با مرارت فراوان کسب می شد امروز به شکلی روشن و دقیق توضیح داده شده و در دسترس عموم است. سرسپردن به استاد یا فرقه ای مشخص علاوه بر اینکه جستجوگر کنجکاو دنیای درون را به جایی رهنمون نخواهد شد، موجبات سوءاستفاده از او، چاپلوسی، خودبرتربینی و تقدس را نیز فراهم خواهد کرد.
سوم: پیدا کردن واژه های نو و تعریف های جدید. وقتی کسی خود را در جامعه امروز ایران پیرو تعالیم عرفانی می داند، در مواجهه با دنیای روزمره، ناخودآگاه دچار تضاد می شود. چون نه تعریفی روشن بلکه تصوری مبهم از واژه ی عرفان و واژه های کلیدی هم خانواده آن دارد.
چهارم: متحرک نمودن و همگام کردن آموزش های درونی با مسائل زندگی روزمره. این مبحثی بسیار ظریف است که ممکن است در نگاه اول غیرممکن به نظر برسد. چون در ذهن بسیاری از ما عرفان به معنی دست شستن از دنیا، نگاه غیر علمی به مسائل، دوری از مادیات و افتادن به دام خرافات است. در صورتی که واقعیت آن در آشتی با جسم و روح خود، احترام به طبیعت، دوری از جنگ و خشونت و همزمان روحیه ای مبارزه طلبانه در مقابل مشکلات، متجلی می شود.
به نظر من تنها با پرداختن به موارد ذکر شده می توان خرافات را از محدوده ی عرفان جدا کرد و آن را به جایگاه اصلی خود یعنی مکمل عقل و منطق بازگرداند.
پیش نوشت: لطفا به تفاوت بین دو واژه ی مکتب و فرقه توجه داشته باشید.
جریان تفکرات درون گردی (عرفانی) مدرن در ایران، رشد اولیه خود را بدون تردید مدیون دکتر شعبان طاوسی ست. وی یکی از اولین کسانی بود که سعی کرد مسائل فوق طبیعی را با استفاده از تئوری های روانشناسی – بویژه تئوری ضمیر ناخودآگاه زیگموند فروید - توضیح دهد. دکتر طاوسی (کابوک) همچنین با نوشتن کتابهایی در زمینه ی هیپنوتیزم، خود هیپنوتیزم و تمرکز فکر تلاش کرد تا پدیده هایی را که در علوم باطنی شاهدش هستیم در قالبهای علمی، کلاسیک و مستدل بیان نماید. (بر خلاف خیلی از نویسندگان ایرانی که بدون تشریح یا توضیح چنین پدیده هایی خواننده را مستقیما به قسمتهای عملی و تمرین های بازاری پرتاب می کنند). مرور کتابهای دکتر طاوسی نشان می دهد که ایشان در ابتدا مدافع ماده گرایی بوده و اعتقاد چندانی به روح یا عالم غیب نداشت. بر همین اساس نیز تمام پدیده های فوق طبیعی را نتیجه ی حکومت ضمیر ناخودآگاه و تسلط آن بر ضمیر آگاه می دانست. اما در کتابهای آخرش علاوه بر کنار گذاشتن اعتقادات اولیه، مطالب زیادی در مورد دنیای غیب و چگونگی تقویت نیروهای فرامادی نوشته است. علتش شاید این باشد که وی بعد از نوشتن چند کتاب اول خود با صوفیان آشنا شد و چنان که خود می نویسد، به سلک درویشان در آمد. چیزی که ادبیات دکتر شعبان طاوسی را برجسته می کند، این است که وی تا آخرین لحظه از نگاه علمی و رویکرد منطقی خود دست برنداشت و همواره سعی داشت که یافته های خود را با اخرین اکتشافات پزشکی و روانشناسی همراه سازد. مرحوم طاوسی در جریان جنگ هشت ساله به دلایل سیاسی متحمل فشارهای زیادی از سوی حکومت شد و حتی مدتی نیز در زندان اوین زندانی بود و او را تحت شکنجه و آزار و اذیت قرار دادند. برای انتشار کتابهایش نیز همواره با مشکل روبرو بود. علاقمندان علوم باطنی حتما به یاد دارند که طی سالهای شصت و پنج تا هفتاد شمسی کتاب خودهیپنوتیزم ایشان (چاپهای چهارم تا هشتم) چه سر و صدایی در محافل درون گردی راه انداخت و تقریبا همه جا در چنین مجالسی مورد بحث قرار می گرفت. البته این را هم باید گفت که نوشته های دکتر طاوسی بویژه نتیجه گیری های ایشان دارای نواقصی ست و بعضا نمی توان به آنها استناد کرد. به هر حال این کتابها و همینطور سخنرانی های ایشان تحرکی در علوم درون گردی ایجاد کرد و جوانان زیادی را جذب خود نمود.
از بین صاحبنظران دیگری که در ترویج تفکرات درون گردی معاصر سهمی داشته اند می توان دکتر رضا جمالیان، حسین الماسیان و محمد جعفر مصفا را نام برد.
جامعه ایران طی بیست سال گذشته پذیرای سه دسته از مکاتب درون گردی خارجی بوده است: تفکرات آسیای شرقی، تفکرات اروپایی و تفکرات آمریکایی (شمال و جنوب). ورود این مکاتب به تاسیس فرقه هایی چند و همینطور تشکیل حلقه های درون گردی انجامیده است. منظور از حلقه ی درون گردی گروهی از علاقمندان به یک مکتب باطنی ست که در رابطه با آموزش های آن مکتب دور هم جمع می شوند.
آسیای شرقی:
با اینکه کتاب مقدس اوپانیشادها حدود ۳۵۰ سال پیش توسط داراشکوه با عنوان «سر اکبر» به فارسی ترجمه شده است، اما بسیاری از علاقمندان به مسائل درون گردی بوسیله ی کتابهایی که از زبان های اروپایی ترجمه شده با مکاتب هندی و بودایی آشنا شدند. این در حالی ست که محققان اروپایی اولین بار از طریق همان ترجمه ی فارسی داراشکوه کتاب اوپانیشادها را شناختند. اوپانیشادها شامل سرودهای مقدسی ست که حدود ۵۰۰ تا ۸۰۰ سال قبل از میلاد مسیح نوشته شد و تقریبا تمام کتابهای ترجمه شده از زبان های اروپایی درباره ی یوگا و مکاتب هندی تعلیمات نظری و عملی خود را از این کتاب گرفته اند. موضوعاتی مثل پرانا، تمرینات تنفسی و روش های نشستن در کنار افسانه های هندی در اوپانیشادها نوشته شده و منبعی کامل و جامع برای کسانی ست که به مکتب های درون گردی هندی علاقمندند. کتاب مهم دیگری در این زمینه که شش ترجمه ی فارسی نیز از آن موجود است باگاوادگیتا می باشد که در ایران بیشتر مورد توجه پیروان فرقه ی بکتی یوگا قرار گرفته است.
موضوعی که علاقمندان به مکاتب هندی چندان توجهی به آن نکرده اند این است که کتابهای موجود در بازار ایران از یک طرف شکل مسیحی شده و از طرف دیگر نسخه ی ساده شده و بازاری این مکاتب را به نمایش می گذارد. یک نمونه ی آن تعلیمات ماهاریشی ماهش یوگی است که با علامت اختصاری «تی ام» در بسیاری از شهرهای ایران دارای نمایندگی ست. آموزش های تی ام و سایر آموزش های هندی حاصل موج مهاجرتی هستند که در دهه شصت و هفتاد میلادی در قرن گذشته بوقوع پیوست. طی این بیست سال از یک طرف جوانان زیادی از آمریکا و اروپا راهی هند شدند و از طرف دیگر اساتید زیادی از هند به آمریکا و اروپا مهاجرت کردند. تعداد معدودی از مهاجرانی که پس از سال ها به به موطن غربی خود بازگشتند، بعلاوه اساتید مهاجر هندی، مکاتب مختلفی را در کشورهای غربی پایه گذاری کردند و مفاهیمی مثل مدیتیشن، مانترا، ریلاکس و یوگا را در جوامع غربی جا انداختند. این اساتید برای اینکه ذهن عملگرا و زندگی پر تکاپوی انسان غربی را – که در دنیای صنعتی وقتی برای مراقبه نداشت – با خود همراه کنند، از یک طرف به ساده کردن تکنیکهای مراقبه روی آوردند و از طرف دیگر مفاهیم هندوئیسم را در قالب های تفکری مسیحی در جوامع غربی منتشر نمودند. تعلیمات حاصل از این رفت و آمد، طی بیست سال گذشته به ایران نیز رسید و همان چیزی را بوجود آورد که اکنون در جامعه با عنوان های عرفان مدرن یا عرفان سکولار شناخته می شود. دو مکتب مهم دیگر که از همین طریق وارد ایران شدند، ذن بودیسم و تائوئیسم است که بیشتر مورد توجه کسانی قرار گرفته که با ورزش های رزمی شرق آسیا (بویژه کونگ فو و تای چی) سر و کار دارند.
علاقمندان واقعی مسائل درون گردی که عمری در این راه وقت صرف کرده اند و در ضمن هیچ مکتب یا فرقه ای را ایستگاه آخر خود تلقی نکرده اند به خوبی می دانند که مرادخواهی و مرید پروری یک چیز است و شناخت دنیای درون چیز دیگر. زمانی که انسان های جستجوگر برای شناخت اسرار فوق طبیعی مجبور بودند هزاران کیلومتر سفر کنند و در نهایت خود را تحت اختیار استاد یا فرقه ای قرار دهند و عمری صرف نمایند تا با تعلیمات سری آشنا شوند، دیگر به تاریخ پیوسته است. کسانی هم که هنوز بر این روش ها پا می فشارند، همچنان در گذشته زندگی می کنند و پرده ی اندیشه های فرقه گرایانه مانع می شود تا به اطراف نگاه کنند. درون گرد قرن بیست و یکم به هر نوع اطلاعاتی در هر زمینه ای با صرف اندکی وقت دست پیدا می کند و ذهن کنجکاو و پرسشگر او بهتر از هر استادی می تواند در پیچ و خم های ناشناخته، راهنمایش باشد.
آقای نبوی در نوشته ای مستدل ضمن اینکه تحریم انتخابات پیش رو را محکوم می کند، دلایلی را نیز بر لزوم شرکت در این انتخابات نقل کرده است. نوشتار حاضر هم نقدی ست بر این دلایل، هم تلاشی ست برای پیدا کردن یک راه حل در رابطه با بن بستی که فعلا جامعه ما با آن روبروست و هم نشان دادن پیچیدگی های موقعیتی که در آن قرار داریم.
خصوصیات کاندیدها:
اول: اجازه دهید کسانی را که می خواهند در جامعه ی ایران از طریق اصلاح طلبی حکومت نمایند به دو دسته ی سیاسمتداران مصلحت گرا و سیاستمداران مردم گرا تقسیم نماییم. سیاست مدار مصلحت گرا کسی ست که وقتی بین حق مردم و سیاست های نظام تناقضی پیدا می شود، در نهایت با ترجیح مصلحت نظام از حق مردم می گذرد. توجیه مصلحت گرایان در چنین مواقعی این است که سیستم حکومتی جمهوری اسلامی مشروعیت خود را بر خلاف همه ی نظام های سیاسی موجود از دو منبع می گیرد: خدا و مردم. (در سیستم های دیکتاتوری منبع مشروعیت حاکم و در سیستمهای دموکراسی منبع مشروعیت مردم هستند). منبع اول در رهبر متبلور می شود و منبع دوم در رییس جمهور ظهور پیدا می کند. از آنجا که سیستم سیاسی جمهوری اسلامی برای خود رسالت الهی قائل است، مصلحت گرایان هر جا بین حق مردم و خواسته ی نظام تناقضی پیدا می شود دومی را بر اولی ترجیح می دهند. سیاستمدار مردم گرا کسی ست که در چنین مواقعی طبق وظیفه ای که رای دهندگان بر دوشش گذاشته اند عمل می نماید. رفتار سیاسی دولت خاتمی در هشت ساله ی حکومتش نشان داد که وی عملا در مقابل مکانیسم های تعبیه شده در قانون کم آورد و در همه ی موارد به جای تکیه بر حق مردم به خواست حکومت تن داد. آن سه قلوی دیگر ، یعنی آقایان معین، کروبی و هاشمی – که نماینده سه طیف سیاسی هستند - نیز عملکرد ثبت شده در کارنامه شان نشان می دهد که افرادی مسالمت جو هستند و قدرت انجام عملی در جهت خواسته ی مردم را در خود نمی بینند.
دوم: سیاست مبهم و سیاست شفاف. کسی که اولی را سرلوحه خود قرار می دهد، همواره بر پنهان کاری و چانه زنی پشت اتاق های دربسته پای می فشرد. با اجرای دومی، سیاستمدار شفاف، مشکلاتی را که پیش روی وی قرار دارند بی پرده و روشن با رای دهندگانش در میان می گذارد و بر حمایت آنها تاکید می کند. اگر با رهبر یا نهادهای انتصابی مشکلی داشته باشد، به دلیل اینکه آن مشکل نه یک مشکل شخصی بلکه موضوعی ست که به سرنوشت هفتادمیلیون انسان بستگی دارد، آن را در ملاعام اعلام می کند و با تکیه بر رای دهندگانش و قدرتی که روح قانون به او بخشیده است، مشکل را حل می نماید.
نتیجه: برای ایجاد تحولی در جهت مثبت به افرادی مردم گرا با سیاست شفاف و روشن نیاز داریم. اما آیا چنین کسانی می توانند از اولین سد نهادهای انتصابی بگذرند و اصلا کاندید شوند؟ توجه داشته باشید که کاندیدهای مورد نظر باید همزمان هر دو گزینه را داشته باشند. زیرا کسی که ادعا کند مردم گراست اما موضع گیری روشن و دقیق و برنامه ی جامعی درمورد مسائل جاری نداشته باشد، قابل اطمینان نیست.
تحول در سیاست دراز مدت
اول: سیاست دراز مدت و سیاست مقطعی: اولی برنامه یا هدفی ست که یک سیستم حکومتی در دراز مدت می خواهد آن را به تحقق برساند. دومی شامل پیدا کردن بهترین راه در زمان حال است برای تحقق آن هدف دراز مدت.
دوم: فرق تغییر و تحول: تغییر یعنی عوض شدنِ شکل و ثابت ماندنِ ماهیت. تحول یعنی عوض شدنِ ماهیت و درنتیجه دگرگون شدنِ شکل.
نتیجه: به افرادی احتیاج داریم که در جهت تحول در سیاست های دراز مدت قدم بردارند. سه تا از این سیاست ها که محتاج بازنگری و تحول هستند: مخالفت با آمریکا، انرژی هسته ای و اتکا به درآمدهای نفتی. این مسئله همواره از اذهان دور مانده که رفتار دولت خاتمی و تیم اصلاح طلب او هرگز متحول نمودن سیاست های دراز مدت نبوده بلکه حرکت در جهت آنها متناسب با شرایط زمان خود بوده است. از آنجا که شرایط بین المللی و منطقه ای با آن زمان فرق کرده، رفتار سیاسی یک دولت اصلاح طلب نیز با گذشته فرق خواهد داشت . (قابل توجه کسانی که خواب دوران خاتمی را می بینند.)
انرژی اتمی و احتمال جنگ
سوال اول: آیا عملکرد احمدی نژاد و یارانش کشور را با بحران مواجه کرده است یا این بحران نتیجه ی سیاست دراز مدت جمهوری اسلامی ست؟ جریان دستیابی به انرژی هسته ای مشخصا سه فاز اصلی را تا کنون طی کرده است: مخفی کاری، مذاکره و رویارویی. اینطور نیست که سیاسمتداران ج.ا. نقشه ای بر اساس این سه مرحله، از قبل تنظیم کرده باشند بلکه به نظر می رسد که طبیعت تلاش برای دستیابی به انرژی هسته ای با گذر از این سه مرحله همراه است. نمونه اش کره جنوبی و لیبی. در جواب سوال می توان گفت که دولت احمدی نژاد – همانطور که در نوشته ی قبلی نیز به شکلی دیگر به آن پرداختم - مولود و نتیجه ی اتخاذ سیاست دستیابی به انرژی هسته ای ست و نه علت بحران. دولتی که با مرحله اول این سیاست درگیر بود، (رفسنجانی) اعتقادی به شفاف سازی در هیچ زمینه ای نداشت. دولت بعدی که با مرحله ی دوم این جریان درگیر بود (خاتمی) رویکردی تنش زدا داشت. و دولت فعلی، در این مرحله، ابایی از درگیری ندارد.
سوال دوم: ایا اصلاح طلبان قادر خواهند بود از تنش ها بکاهند و کشور را از حالت بحران خارج کنند؟ جواب به طور مشخص منفی ست. دلیل اول: اقلیتی از اصلاح طلبان که در مجلس هستند تا کنون هیچ عملی – تاکید می کنم هیچ کاری – در جهت تنش زدایی در سیاست خارجی انجام نداده اند. اینکه بگویند در اقلیت هستیم و نمی توانیم، فقط بهانه است. یک اقلیت منسجم و منضبط همیشه می تواند تاثیرگذار باشد. (درست مثل اقلیت رادیکال در مجلس خاتمی). از این آقایان در چند سال گذشته نه صدایی در آمده و نه ندایی برخاسته! دلیل دوم: سران اصلاح طلبان که در حال حاضر شخصا در سیستم حکومتی نیستند، تاکنون هیچ تلاشی در این زمینه نکرده اند. راه حلی ارائه نداده اند، طرح یا برنامه مشخصی برای حل بحران در سیاست خارجی نداشته اند و هرگز سعی نکرده اند از نفوذ خود در این جهت استفاده کنند. آیا از چنین افرادی اصلا انتظار تحول در جامعه ایران می رود؟
پیش بینی ها:
درباره تحریم:
احتمالا گروهی از مردم، که در شهرهای بزرگ ساکنند و از نظر فکری به طبقه ی نخبه ی جامعه تعلق دارند، همینطور تعداد زیادی از دانشجویان در انتخابات شرکت نخواهند کرد. این ها کسانی هستند که با چشم باز و آگاهانه تحولات کشور را دیده و می دانند که تا وقتی قانون اساسی تغییر نکند، انتظار تحول بیهوده است. این افراد را نمی توان سرزنش یا شماتت نمود. رفتار ج.ا موجب بوجود آمدن این طرز تفکر در جامعه شده و با ادامه رفتارهای فعلی مسلما تعداد اینها بیشتر نیز خواهد شد.
درباره شرکت مشروط:
احتمالا تعداد دیگری از مردم شرکت خود در انتخابات را مشروط به گزینه هایی خواهند کرد. مثل چگونگی تایید صلاحیت ها، چگونگی رای گیری و اینکه آیا مثل دفعه قبل شورای نگهبان از نیروهای بسیج در کنار صندوق ها استفاده خواهد کرد یا نه؟ و نیز چیستیِ اظهار نظرهای گروههای سیاسی و برنامه ی مدون آنها برای شرکت در انتخابات.
درباره شرکت بدون قید و شرط:
به نظر می رسد که درصد زیادی از مردم در انتخابات شرکت می کنند. دلیل این امر انتخاب بین بد و بدتر یا دوست داشتن رژیم نیست بلکه ریشه های اصلی این رفتار را باید در ماهیت انتخابات مجلس و تفاوت آن با انتخابات ریاست جمهوری دانست. توضیح اینکه در انتخابات مجلس هزاران نفر کاندید می شوند. هر حوزه بخش یا شهری نماینده خود را انتخاب می کند. نوع وعده هایی که به مردم داده می شود با وعده های ریاست جمهوری فرق می کند و بیشتر در زمینه های اقتصادی مثل ساختن سد، جاده، پل یا گرفتن بودجه ی بیشتر برای منطقه ی مورد نظر است. ( بزرگشهر تهران از این قاعده مستثنی ست و احتمالا شاهد یک رای گیری بی رمق خواهد بود).
بعد از انقلاب خصوصاً بعد از جنگ، گرایش به تصوف زیاد شد. و این هم مسبوق به سابقه است کلاً در همه جا هر گاه جنگی رخ داده، بعد از آن گرایش مردم به معنویت و عرفان زیاد میشود. دکتر عبدالحسین خسروپناه
به نظر می رسد که تصوف درحال حاضر دوران طلایی فعالیت خود را در جامعه ایران سپری می کند. دستکم هیچ جا در پنجاه سال اخیر فرقه های درون گردی صوفیه تا این اندازه در جامعه فعال نبوده و هواخواه نداشته اند. انبوه کتابهایی که درباره صوفی گری منتشر شده اند و انتشار کتابهایی که قبلا فقط به صورت خطی یا فتوکپی در خانقاهها دست بدست می گشت و وجود سایت ها و وبلاگهای بسیار در زمینه تصوف، حکایت از جذابیت این محدوده برای دو نسل اخیر دارد. اقای مایل هروی در مقدمه ی کتاب این برگ های پیر توضیح می دهد که در پنجاه سال گذشته مشهورترین آثار عرفانی، تصحیح، احیا و بعضی از آنها بررسی نیز شده است و چند صد رساله و کتاب کوتاه و بلند عارفان گذشته منتشر شده اند. با این حال وی این را نیز ناکافی می داند:
وقتی در دهه اخیر به تحقیق در تاریخ ادبیات تصوف اهتمام کردم و تدوین آن را در قلمرو تاریخ زبان فارسی دری مجال طرح دادم و پایه تدوین را بر تفتیش و بررسی مستقیم آثار پیوسته و وابسته موضوع مذکور گذاردم، دریافتم که می بایست همزمان با تالیف چنین آثاری، بسیاری از نگارش های کوتاه و بلند عرفان و تصوف را نیز احیا کنم.
شاید علت رویکرد مردم را به فرقه های درویشی در دو دهه اخیر - علاوه بر دلیلی که دکتر عبدالحسین خسرو پناه ذکر فرموده اند - بتوان در نکات زیر یافت:
اول اینکه رسانه های رسمی در این مدت تاکید زیادی بر مذهب و مسائل مذهبی داشته اند. این بمباران تبلیغاتی وسیع در ربع قرن گذشته موجب شده تا آن قسمت از روحیات مذهبی مردم که در اعماق دنیای درونِ هر یک از ما ریشه دارد به سطح بیاید و احساس جستجوی معنویات شکوفا گردد. اما از طرف دیگر مذهب سیاسی و اشتباهات فاحش روحانیون حاکم در عرصه ی سیاست، اقتصاد و جامعه، همچنین دوروئی و بیان تحکم آمیز ایشان در برخورد با مردم، به اینجا ختم شده که علاقمندان معنویت، مذهب رسمی و حکومتی را محدوده ای مناسب برای گرایشات معنوی خود تشخیص نداده و به حلقه های صوفی گری روی آورند.
روی آوری به معنویات برای بسیاری از صاحبنظران امری پسندیده است و به عقیده ی آنها به رشد اخلاقیات منجر خواهد شد. نکته ای که این وسط نادیده گرفته شده، رشد یک بعدی ست. چنین رشد نامعتادلی در هر زمینه ای – خواه معنویت و خواه علم یا اقتصاد و حتی ورزش – به خلق انسان عروسکی منجر می شود. یعنی کسی که تپه ای را فتح می کند ، آنجا چادر می زند، ساکن می شود و سپس از بالای آن به دنیای اطراف نگاه می کند. برای او همه ی آدم های دیگری که آنجا نیستند کوچک و حقیر به نظر می رسند و این حقیر و کوچک دیدن آدم ها چنان ماهرانه در ذهنش می نشیند که تا وقتی آن بالاست هرگز متوجه نمی شود اسیر بزرگی تپه ای ناچیز شده است. این پروسه بعدا به خلق قواعد اخلاقیی منجر می شود که در همه ی جامعه پخش می شوند و به ارزش های انسان عادی آن جامعه تبدیل می گردند. برای مثال یکی از این ارزش ها که از همین راه در جامعه ی ما ریشه دوانده این است که انسان ایرانی در مقابل ناملایمات و مشکلات زندگی به جای تفکر، تعمق، استدلال و منطق به نفرین و دعا پناه می برد و اندیشه ی تسلیم و زندگی باری به هر جهت را جایگزین اندیشه ی مبارزه می کند و از خلق موقعیت های جدید غافل می ماند.
دوم اینکه هجوم افکار و اندیشه های رازورانه از آسیای شرقی و اروپا به داخل کشور، به پیدایش خیل عظیمی از مشتاقان و علاقمندان به مسائل فوق طبیعی منجر شده که از بین آنها کسانی که هم به دنبال ورود به عرصه ی عملی مسائل درون گردی بوده اند و هم در عین حال روحیه ای محافظه کارانه داشته اند، به جای سیستم های وارداتی – که از پشتوانه فرهنگ ایرانی برخوردار نیستند - سیستم های صوفی گری را که هم در جامعه ایران امتحان شده هستند و هم حداقل پشتوانه ای هزار ساله دارند، انتخاب کرده اند.
د ر این میان، حکومت که تفکر صوفی گری را به عنوان رقیبی برای اندیشه ی مذهبی خود تلقی کرده است، از دوجبهه سعی در کوبیدن فرقه های صوفیه داشته که به نظر می رسد در هر دو جبهه هم نتوانسته موفقیت چندانی کسب کند: از یک طرف با زور قانون و بگیر و ببند های حکومتی و از طرف دیگر با استدلالهای مذهبی
یک تناقض عمده که اخیرا در نوشته های روحانیون معتقد به ولایت فقیه و مدافعین خشک مذهب در ایران به چشم می خورد این است که هر جا با اندیشه های مخالف خود روبرو می شوند، این اندیشه ها را به جرم اینکه ریشه ایرانی ندارند نفی می کنند. در واقع آنها با بیان دو گزاره منطقی زیر اندیشه خودشان را نقض می کنند:
اول: هر اندیشه ای که ریشه ایرانی ندارد فاقد اصالت است. ( با خواندن مقالاتی که در سایت تبیان و سایر سایت های مذهبی درباره تصوف نوشته شده به وضوح می توان دید که این مکتب را به دلیل آنکه ریشه های یونانی، مسیحی و هندی دارد مورد نقد قرار داده و فاقد اصالت معرفی می کنند)
دوم: ولایت فقیه ریشه ای الهی دارد و امتداد امامت است.
نتیجه ای که از دو گزاره فوق گرفته می شود این است که اندیشه ولایت فقیه فاقد اصالت است. بنابراین با فرض اینکه روحانیون معتقد به اصالت ولایت فقیه هستند، این استدلال از جانب آنها برای کوبیدن تصوف کاملا غیرمنطقی، نادرست و فاقد ارزش است.
استدلال دیگر در این زمینه این است که می گویند تصوف بدعتی ست در اسلام چون در زمان پیغمبر وجود نداشته و بعدها بوجود آمده. در این زمینه نقدهای بسیاری توسط متفکران و محققان شیعه و سنی نوشته شده که به دلیل ظرافت و پیچیدگی موضوع نوشتن درباره آنها موجب طولانی شدن این مطلب می شود. علاقمندان می توانند برای نمونه به نقدی که آقای امجد امام در وبلاگ خود بر کتاب تصوف در ترازوی سنت و قرآن نوشته است مراجعه نمایند.
کسی را که قصد عضویت در فرقه دارد ولی هنوز عضو رسمی آن نیست، در اصطلاح طالب می نامند. طالب بعد از اینکه علاقه ی خود را از طریق شرکت در جلسات فرقه و گفتگو با دیگران، به اثبات می رساند، بوسیله ی پیر دلیل به یکی از شیوخ آن فرقه که اجازه ی دستگیری (تشرف دادن) دارد، معرفی می شود. گفته شده است که شیخ فقط در صورتی می تواند یک طالب را به عضویت فرقه اش در آورد که قلبش به آن حکم دهد. ممکن است فردی در همان برخورد اول پذیرفته شود و به سلک درویشان در آید و ممکن است ماهها یا حتی سالها طالب باشد. در صورتی که شیخ تشخیص دهد، طالب را طی آیین تشرف به عضویت فرقه اش در می آورد. و از آن پس وی تبدیل به سالک می گردد. مراسم تشرف تقریبا شبیه به همین مراسم در فرقه های هندی ست. و با وجود تفاوت هایی در فرقه های مختلف صوفیه، کم وبیش یکسان اجرا می گردد. معمولا طالب، پارچه ای سپید، شیرینی، میوه، گل یا طلا با خود می آورد و طی این مراسم ذکری مخصوص به او داده می شود. ذکر یک ویژگی اصلی در فرقه های درون گردی صوفیه محسوب می شود. سالک، زیر نظر پیر دلیل اموزش های مختلف را می بیند و راه خود را آغاز می کند. او باید مقامات مختلفی را طی کند که ابتدا به صورت احوالات بر دل او می نشینند.
نوشته ای از عبدالحسین دهقانی
\\ tags: درون گردی, فرقه
آقای نبوی در متنی که امروز منتشر کرد درباره تحریم انتخابات و خطر وقوع جنگ می گوید:
به نظر شما اگر انتخابات سال ۱۳۸۴ که در آن احمدی نژاد انتخاب شد، تحریم نشده بود و یکی از دو نفر بعدی یعنی هاشمی رفسنجانی یا کروبی رئیس جمهور شده بودند، احتمال جنگ وجود داشت؟ حالت اول: بله، چون بوش جنگ را تحمیل کرد و احمدی نژاد تمام تلاشش را کرده است که جلوی جنگ را بگیرد. حالت دوم: نه، چون احمدی نژاد با رفتار ماجراجویانه اش کاری کرد که خطر جنگ پیش آمد. اگر شما، معتقد به گزینه اول باشید، احتمالا مشکل خاصی در بینایی یا توانایی ادراک شما وجود دارد
جناب نبوی! چرا وقایع امروز ایران را در دو یا سه گزینه خلاصه می کنید و خوانندگانتان را یا مقید به انتخاب یکی از این گزینه ها می کنید، یا متهم به نداشتن قوه ادراک و یا طرفداری از جنگ می نمایید؟ فکر نمی کنید اینطور نگاهی به وقایع پیچیده ایران کمی سطحی و یک رویه باشد؟ مثلا این گزینه را در نظر نمی گیرید که اگر شما و دوستانتان نیز به تحریمیان پیوسته بودید شاید نتایج انتخابات طوری می شد که حکومت را وادار به بازبینی روش هایش نماید؟ البته من قصد ندارم با این نوشته از تحریم انتخابات یا شرکت در آن حمایت کنم. منظورم این است که این موضوع به اندازه ای پیچیده است که نمی توان در یک مطلب طنزگونه یا احساسی سرو ته ش را هم آورد و در انتها حکم صادر کرد. فکر می کنم برای تصمیم گیری درباره چنین مواردی به بحث و بررسی بسیار بیشتری بویژه در وبلاگستان احتیاج است و دستکم برای یک اظهار نظر مردم پسندانه باید دلایل مخالفان و موافقان را شنید و استدلال های مختلف را بررسی کرد. چون در انتها این مردم هستند که برای شرکت یا عدم شرکت تصمیم می گیرند. به نظر من دلایل شما برای شرکت در انتخابات کافی نیست. چرا؟
از نوشته تان اینطور بر می آید که تحریم انتخابات موجب شده است تا خطر وقوع جنگ زیاد شود. به نظرم موضوع به این سادگی نیست: من بین تحریم انتخابات قبلی و تهدید های فعلی آمریکا ارتباط چندانی نمی بینم. در صورتی می توانستیم بین این دو ارتباط مستقیمی قائل شویم که تحریم انتخابات قبلی موفق می بود. یعنی اگر اکثریت در انتخابات شرکت نمی کردند و شرایط بعد از آن هم همین شرایط فعلی می بود، آنوقت می توانستیم خطر جنگ را نتیجه ی مستقیم تحریم بدانیم. اما همانطور که شما هم اطلاع دارید، تحریمیان در مقایسه با حکومت تقریبا هیچ تریبون یا کانالی برای ارتباط با مردم نداشتند و در نتیجه نتوانستند حرف خود را تمام و کمال به گوش جامعه برسانند. منظورم این است که عدم شرکت چند میلیون واجد شرایط رای دادن در انتخابات را نمی توان صد در صد نتیجه ی فعالیت تحریمیان دانست. مسئله اینجاست که اکثریت مردم ایران مخالف غیرفعال هستند. یعنی حاضر نیستند برای مخالفت خودشان هزینه بپردازند. درصدی از این ناراضیان در انتخابات قبلی شرکت نکردند. درصد زیاد دیگری هم دقیقا به دلیل همین مخالفتشان با حکومت به احمدی نژاد رای دادند. چون وی اولا روحانی نبود، دوما کارنامه شناخته شده ای در انظار عمومی نداشت و سوما وعده هایی مبنی بر آزاد گذاشتن زنان، جوانان، آزادی بیان و بهتر کردن وضع معیشتی می داد. یعنی همان چیزهایی که مردم به خاطر نداشتنش از حکومت ناراضی اند.
موضوع دیگری که به سادگی از آن گذشته اید سیاست هسته ای حکومت است. توجه داشته باشید که آن یک سیاست کلان است. یعنی هر رییس جمهوری هم که سر کار باشد این سیاست را ادامه خواهد داد. من فکر می کنم تهدیدهای آمریکا و اسراییل نتیجه ی مستقیم اتخاذ این سیاست از سوی جمهوری اسلامی ست و نه کینه از یک شخص یا گروه. آیا شما کاندیدی را می شناسید که بخواهد یا جرئت داشته باشد این سیاست را تغییر دهد تا خطر حمله را رفع نماید؟ آیا آقای رفسنجانی که مورد حمایت شما بود و جرئتش فقط تا این اندازه بود که به زعم خودش متقلبان انتخاباتی را به خدا! حواله دهد، قادر به تغییر این سیاست است؟ و آیا اگر فردی پیدا شود که بخواهد در این جهت قدم بردارد، اصلا می تواند از سد شورای نگهبان رد شود؟
دوست من! اصلاح طلبان امانتداران مورد اطمینانی نبودند. آنها با اینکه به اعتراف خودشان به تقلب در انتخابات آگاه بودند، جلوی آن را نگرفتند و میدان را به راحتی خالی کردند. برای ما روشن کنید که چرا باید چهار سال دیگر سرنوشت خود را به دست آنها بسپاریم تا در نهایت توپ را دوباره به چند تندروی فرصت طلب پاس دهند؟
به نظر می رسد یکی از مشکلات اصلی در این زمینه عدم ارتباط صاحبنظران با بدنه جامعه است. مردم بدون توجه به حرف صاحبنظران و از روی احساس دو یا سه روز مانده به انتخابات تصمیم می گیرند که شرکت کنند یا نکنند. به جای اینکه درمورد شرکت یا عدم شرکت بحث کنیم، باید این اندیشه را در جامعه کاشت که جوگیر شدن و از روی احساس تصمیم گرفتن، نتیجه ای منطقی و معقول به بار نمی آورد.
و بالاخره سوالی که شاید ارزش مناظره داشته باشد این است که کدام گزینه کشور را زودتر از شر نهادهای انتصابی راحت می کند و موجب تغییر محتوای قانون اساسی فعلی می شود: شرکت در انتخابات یا تحریم آن؟
تاملات بعد از نوشته ۱: وضعیت فعلی نتیجه ی تحریم انتخابات نیست بلکه اصلی ترین دلیلش سیاست های هسته ای نظام هست. هر رییس جمهور دیگری هم – از جمله آقای رفسنجانی – نمی توانست جلوی خامنه ای بایستد و مجبور می بود که همین راه را برود.
تاملات بعد از نوشته ۲: بسیاری از مخالفان تحریم استدلال می کنند که تحریم انتخابات اگر گزینه ی اکثریت مردم ایران شود، کشور را در نهایت به سمت هرج و مرج و ناآرامی داخلی سوق می دهد. به نظر من این نتیجه گیری اشتباه است. دلیل: وقایعی که طی چند سال گذشته در کشورمان رخ داده نشان می دهد که نسل جدید حاضر نیست برای تحول جامعه به خیابان بیاید. جوانها موقع مسابقه فوتبال می زنند شیشه های اتوبوس ها را می شکنند و سوت و داد و فریاد راه می اندازند ولی حاضر نیستند برای آزادی خودشان رسما فریاد بزنند. این را خط قرمز خودشان قرار داده اند. بنایراین ناآرامی داخلی درصورت تحریم انتخابات توسط اکثریت بعید است. اما کمترین نتایج چنین تحریمی این است که اولا مشروعیت حکومت رسما از بین می رود. دوما حکومت مجبور می شود برای به صحنه آوردن مردم به آنها امتیاز بدهد. در بهترین حالتش و در صورت همراهی نخبگان سیاسی می شود شرایط را برای تغییر قانون اساسی آماده کرد.
تاملات بعد از نوشته ۳: تحریم کنیم یا جلوی جنگ را بگیریم؟ جواب: این دو گزینه به هم ربط چندانی ندارند. هیچ تضمینی نیست که در صورت شرکت در انتخابات سیستم حکومتی از استراتژی هسته ای خود دست بردارد و در نتیجه خطر جنگ را کاهش دهد. هیچ کدام از کسانی هم که قرار است در انتخابات آینده کاندید مجلس شوند درباره لزوم تغییر این استراتژی، واضح و شفاف صحبت نکرده اند.
تاملات بعد از نوشته ۴: شرکت یا عدم شرکت در انتخابات به مسائل زیادی بستگی دارد. اینکه شورای نگهبان چطور عمل خواهد کرد، چه کسانی کاندید می شوند، چه نظراتی دارند و مهمتر از همه اینکه رویکردشان نسبت به انرژی هسته ای چیست.
تاملات بعد از نوشته ۵: این مسئله را در نظر داشته باشیم که اعضای تیم مذاکره کننده هسته ای با تایید رهبر انتخاب می شوند. کلید حل بحران نه در کاخ ریاست جمهوری یا چگونگی انتخاب او بلکه در دست خامنه ای ست. بحران را ایشان درست کرده .
تاملات بعد از نوشته۶: آیا اگر رفسنجانی یا کروبی رییس جمهور شده بودند اکنون وضع بهتری داشتیم؟ تصور کنید که مثلا به جای احمدی نژاد، کروبی رییس جمهور می شد. آقای کروبی بعضی وقتها که فلفل می خورد داد و فریاد راه می اندازد ولی به محض اینکه رهبرش لیوانی آب خنک به او می دهد، دهنش را می بندد. چطور انتظار دارید که چنین افرادی ما را از این بحران در بیاورند؟ آقای رفسنجانی بعد از انتخابات تنها کاری که کرد این بود که متقلبان در انتخابات را به خدا حواله کرد. چنین فردی که به جای توسل به قانون و قدرت مردم به نفرین روی می آورد ، نمی تواند از حق منِ ایرانی دفاع کند.
آخرین دیدگاهها