اسفند ۲۱

در سال ۲۰۰۳ میلادی مقاله ای دو قسمتی نوشته بودم به نام ناوالیسم که قسمت اول آن حاوی بیوگرافی نسبتا کاملی از کارلوس کاستاندا بود. این مقاله که در سایت شخصی خودم  منتشر شد، در وب فارسی آن زمان، یکی از معدود نوشته ها درباره کاستاندا بود. بعدا وبسایتم را فیل تر کردند و طبیعتا تعداد زیادی از خوانندگانش را از دست دادم.(آن موقع ها هنوز روش های عبور از فیل تر مثل الان شناخته شده نبود). چند ماه بعد به طور اتفاقی در یکی از وبلاگهای فارسی به همان مقاله برخوردم. copyright

صاحب وبلاگ کل مقاله را کپی پیست کرده و با امضای خودش منتشر کرده بود. جستجوی کوتاهی در اینترنت کردم و کاشف به عمل آمد که حدود چهل تا پنجاه سایت و وبلاگ مختلف عین همان مقاله را منتشر کرده بودند بدون اینکه از نویسنده یا سایت منبع نامی برده باشند. حتی در سایت وزین ویکی پدیای فارسی هم عین همان مقاله تحت نام کارلوس کاستاندا منتشر شده بود و تا یکسال قابل دسترس بود. یکی از کسانی که مقاله ی مرا دزدیده و به نام خودش سند زد، خانم نویسنده ای ست که کتابی هم درباره تاریخ قرآن نوشته است.

باری حکایت نقض کپی رایت و انتشار بی دردسر مطالب به نام خود، همچنان باز است. امروز جستجوی دیگری در اینترنت کردم و دیدم بعضی از مطالب و داستان های کوتاه  که در همین وبلاگ  نوشته ام، با عناوین دیگر و طبعا به نام افراد دیگر منتشر شده است. اسم این عمل، دزدی ست.

نوشته هایی که در وب فارسی در زمینه ی درون گردی منتشر می شود عموما یا تکرار نوشته های مفاتیح الجنانی و اشاعه ی خرافات و یا تقلید ناشیانه از نویسندگان غربی مثل کراولی، کاستاندا، باردون، چاپرا و دیگران – و البته بدون ذکر نام آنها – هست. یکی از ویژگی های جستجوگران ناشناخته ها، خلاقیت است. مایه خجالت است که کسی خود را سالک بنامد و در عین حال قدرت تجزیه و تحلیل و نوآوری یا جرات نقد پیشکسوتان این راه را نداشته باشد و بدتر آنکه از آدمها فراآدم بسازد. انگار فرهنگ مونتاژ و سرهم بندی کردن به علوم باطنی هم راه یافته و از هر طرف شیخی مجازی سر بلند می کند تا به مدد استفاده از نقض کپی رایت از خود خدا بسازد. به نظر من این اساتید خودخوانده، خیاطان جامه ی تقدس هستند. و تقدس همان مفهومی ست که انسان را از پرسیدن باز می دارد.

نوشته ای از عبدالحسین دهقانی \\ tags: , , ,

اسفند ۰۴

اول: مبارزه بین دو جبهه هست: یکی می گوید حق با من است و هرکس که با من نیست، بر حق نیست. بر این اساس حق من است که او را ارشاد کنم. اگر ارشاد نشود، محصورش نمایم و اگر حصر او برایش مظلومیت به ارمغان آورد، حذفش نمایم. جبهه دوم می گوید حق با اکثریت است و هرکس که در اقلیت باشد، حق آزادی بیان و آزادی پس از  بیان برای او محفوظ است.

دوم: تفکر اول هم پشتوانه دارد و هم ابزار. پشتوانه اش قرائت دیکتاتوری از مذهب و ابزارش سرمایه نفتی خوزستان است. با قرائت خاص خود از مذهب قشری از جوانان را از نظر فکری توجیه می کند و با سرمایه اش آن قشر را برای در هم کوبیدن کسانی که به زعم او برحق نیستند بسیج می نماید. کسانی که این تفکر را نمایندگی می کنند نه دلقک هستند نه نادان و نه بی تجربه.

سوم: جبهه ی دوم هم پشتوانه دارد هم ابزار. پشتوانه اش از یک سو قرائت مردم سالارانه از مذهب و از سوی دیگر فلسفه ای ست که به جدایی دین از حکومت اعتقاد دارد. ابزارش قدرت چهل میلیون جوان است. دو گزاره ی فوق که پشتوانه فکری این جبهه را تشکیل می دهند با هم سازگار نیستند. این اختلاف نظر، آن ابزار چهل میلیونی را خواسته یا نخواسته دچار دو دستگی می کند. اما این دو دستگی تا وقتی که حریفی مشترک وجود داشته باشد، خود را نشان نمی دهد.

چهارم: کار از اعتراض گذشته است. کسانی که می خواهند در جبهه ی دوم بجنگند، دیگر معترض نیستند. معترض لفظی پاسیو است. آدم معترض در خیابان غیر از فریاد زدن و در حوزه ی نظری غیر از انتقاد کردن کار دیگری از دستش نمی آید. (که البته در وقت خود اثر گذار است) معترض و منتقد، خراب کننده هستند. برای آنها یک چیز اهمیت دارد: خراب کردن نظم موجود. اینکه بعدا چه چیزی می آید، برایشان اهمیتی ندارد. هرکس که می خواهد هویت خود را به جبهه ی دوم پیوند بزند، باید به جای اعتراض آماده ی مبارزه باشد. آدم مبارز ضمن اینکه با حریف مبارزه می کند، قصد ایجاد نظمی نو دارد. او چه بخواهد و چه نخواهد مجبور به نوآوری و شکوفایی ست. او هم به خیابان می آید و هم روش های تازه ای برای به زانو درآوردن حریف خلق می کند. حتی از این ابایی ندارد که در لحظه ی به زانو در آمدن حریف او را ببخشد و به جرگه ی خود جذبش کند.

پنجم: برای مبارزه با سیستم دیکتاتوری مذهبی – و نه با مذهب – تشکیل اتاق های فکر ضروری ست. این اتاق ها همین الان هم تشکیل شده اند اما بیم آن می رود که از یک طرف به خاطر تخم یاسی که نفوذی های حکومت در حال پاشیدنش هستند و از طرف دیگر به خاطر جوان بودن اعضای این اتاق ها و به تبع آن تصمیمات احساسی یا انتظار نتیجه گیری سریع، در همین مرحله از هم بپاشند.

ششم: اتاق فکر مجموعه ای ست از افرادی که دور هم جمع می شوند تا برای رسیدن به هدف، ۱٫ شیوه های تازه ای خلق کنند ۲٫ شیوه های موجود را تصحیح یا تکمیل نمایند ۳٫ مشکلات احتمالی را پیش بینی کرده و برای آنها چاره ای بجویند. برای این اتاق های فکر سه هدف متصور است: یکی به زانو درآوردن حکومت دوم آگاه کردن مردم  و سوم پرداختن به این مسئله که آیا راه حل اساسی اجرای قانون اساسی یا تغییر قانون اساسی ست. هر اتاق فکری که تشکیل می شود باید فقط یکی از این سه هدف را برگزیند.

اتاق های فکری که هدف اول را برای خود برمی گزینند باید به انواع روش هایی که موجب تسلیم حکومت در مقابل خواست مردم می شود، بیندیشند. این راهکارها نباید کلی یا شعارگونه باشند. حتی نباید نسخه ای برای کل جامعه باشد. راهکارها باید چنان ساده و عملی باشند که اعضای اتاق فکر یا هسته های اجرایی که در اطراف خود دارند بتوانند آنها را به اجرا بگذارند. وقتی که مثلا پنجاه تا اتاق فکر مختلف در پنجاه محله یا شهر مختلف روش هایی را به اجرا بگذارند که حداقل در محیط یا محله خود حاکمیت را به ستوه آورند، آتش آزادیخواهی شعله ورتر خواهد شد. در مورد هدف دوم و سوم هم به همین صورت بحث ها، روش ها و نتیجه گیری ها باید بدون ابهام و روشن و روان باشند.

هفتم: به نظر می رسد که برای هدف سوم یعنی اجرا یا تغییر قانون اساسی، قشر دانشجو و آگاه جامعه بهتر می تواند اتاق های فکر تشکیل دهد. برای رسیدن به هدف اول یا دوم نیازمند اتاق های فکر از  همه ی قشرهای جامعه هستیم.

هشتم: این اتاق های فکر حداقل با سه عضو که کاملا همدیگر را می شناسند تاسیس می شوند و با توجه به همین اصل امنیتی گسترش می یابند. بهتر است که اعضا برای اتاق فکر خود اسمی انتخاب کنند و اگر برایشان امکان داردنتیجه ی صحبت ها یا کارهایی را که انجام داده اند، به شکلی گمنام و از طریق اینترنت به اطلاع بقیه برسانند. هر ایده ای – هر چقدر هم که کودکانه، خنده دار، غیرواقعی یا ماجراجویانه به نظر برسد – باید توسط اعضا جدی گرفته شده و برای تکمیل، تصحیح یا رد آن، مستدل و واقع بینانه به تبادل نظر پرداخت.

نهم: اینها قوانینی ست که هر اتاق فکری باید سرلوحه ی کار خود قرار دهد: ا. هریک از اعضا موظف است که همواره هدف اصلی را در ذهن خود داشته باشد. ۲٫ هیچ وقت کاری نکن که شکارچی عادتهای تو را بشناسد ۳٫ استفاده از اینترنت بدون فیلترشکن حرام است ۴٫ اگر دنبال نتیجه گیری سریع هستی انتظار خطا هم داشته باش. ۵٫ هیچ اتاق فکری بیشتر از پنج عضو ندارد. ۶٫مشق هر شب تو امید، سرزندگی و پیروزی باشد

دهم: شما اجازه دارید که این متن راتصحیح یا تکمیل کنید یا به همین صورت برای هر کس که صلاح می دانید بفرستید.

نوشته ای از عبدالحسین دهقانی

مرداد ۱۱

یکی مرا راهنمایی کند که جمهوری ایرانی چه صیغه ای ست و مصداق واقعیش چیست؟ گمان کنم اینهایی که در خیابان فریاد می زدند استقلال آزادی جمهوری ایرانی منظورشان این بوده که جمهوری اسلامی دیگر بس است. منظورشان این بوده که پیشوند اسلامی را برداریم و به عبارتی دین را از حکومت جدا کنیم. بالاخره بعد از مدتها که روشنفکران ایرانی این بحث را روی کاغذ پیش می بردند، ورژن خیابانی اش هم پدیدار شد.

ولی حالا چرا اصطلاح جمهوری ایرانی؟ قافیه به تنگ آمده یا شاعر به جفنگ؟ البته من استاد دستور زبان فارسی نیستم و اگر اشتباه کنم حتما دوستان اصلاح خواهند کرد. اما در اصطلا ح جمهوری ایرانی، واژه ی ایرانی واژه ی جمهوری را توصیف می کند. یعنی جمهوری از نوع ایرانیش.  به عبارتی در ذهن شنونده شکل جدیدی از حکومت جمهوری به نام جمهوری ایرانی القا می شود. حالا این جمهوری جدید چیست، چه ویژگی هایی دارد  و موج سواران محترم در آینده چطور می خواهند از این اصطلاح فی البداهه سواری بگیرند؟  تعریف این جمهوری در واژه نامه های سیاسی آینده با چه جملاتی نوشته خواهد شد و کدام قهرمانان ملی در کتابهای تاریخ دبیرستانی نسل های آینده  به این شتر گاو پلنگ علف خواهند داد؟

آقا! خانم! ما یک بار با واژه ی من د رآوردی جمهوری اسلامی ماتحت ملی مان را به آخوند و آقازاده اش تقدیم نمودیم و سی سال است که داریم برای بیرون آوردن چیز مقدس اسلام زور می زنیم حالا هنوز بیرون نیامده داری مقدمات پورنوی ملی جدید را آماده می کنی. دست نگه دار!

حداقل اگر می خواهی فریاد بزنی این را فریاد بزن: استقلال دموکراسی آزادی . اینطوری تکلیف خودت را با جمهوری خلق چین  و جمهوری خلق کره و .. روشن می کنی. و اگر چه جمهوری دموکراتیک هم اصطلاح چندان روشنی نیست اما حداقل وجه دموکراتیک آن بازتاب خواسته های توست.

ویدیویی از شعار استقلال آزادی جمهوری ایرانی در خیابان های تهران:

استقلال آزادی جمهوری ایرانی

نوشته ای از عبدالحسین دهقانی

تیر ۳۰

به گفته ی بخش انتصابی نظام جمهوری اسلامی، ولی فقیه مشروعیتش را از خدا می گیرد. وظیفه ی مجلس خبرگان کشف ولی فقیه و معرفی آن به مردم است. مجلس خبرگان اما در سفر اکتشافی خود برای یافتن نماینده ی خدا از روحانیون ایرانی فراتر نمی رود. ظاهرا خدا از زمان تاسیس جمهوری اسلامی به این طرف تصمیم گرفته نماینده اش را از بین گروه کوچکی از روحانیون ایرانی انتخاب نماید تا برای کشف نماینده ی فوق الذکر،  پیرمردان از رده خارج شده و خواب آلود مجلس خبرگان را از رنج سفر به بیابان های آفریقا و جنگل های آمازون و آسمانخراش های نیویورک معاف نماید .

گفته می شود که خدا بری از خطا و اشتباه است. بنابراین هرگز نماینده ای انتخاب نمی کند که بعدا مشروعیتش زیر سوال برود. تصور بفرمایید  حضرت حق در بارگاه قدسی خود در حالی که فرشتگان دست به سینه منتظر اجرای دستورش ایستاده اند  با حضور روحِ روح الله که اندکی بعد از خوردن جام زهر افتخار حضور پیدا کرده، اسامی چهار پنج  تا عمامه به سر را که در دستگاه حکومتی کشوری به نام ایران واقع در مکانی کوچک و ناپیدا در سیاره سرگردانی به نام زمین دم و دستگاهی به هم زده و از صدقه ی سر مردم همان خراب شده به نام و نان و نوایی رسیده اند، به خط مبارک  روی کاغذ می نویسد در گلدانی می اندازد و بعد از اینکه چند بار در هوا تکانش می دهد، دستِ فوقِ دستهای خود را در همان گلدان فرو برده و یکی از کاغذها را که اسم شیخی بدون دیپلم به نام خامنه ای بر آن نوشته شده بیرون می کشد. حالا وظیفه ی جبرییل این است که با روشن کردن آپولوی چهار موتوره ی خود به سرعت کاغذ مذکور را به زمین رسانده، بر هاشمی نامی نازل شود و به او امر نماید که با ذکر حدیثی از حضرت روح خدا، حکم حکیم حق را مبنی بر کشف نماینده ی خدا در آسمان ها و زمین به وی ابلاغ نماید. قربان رحمت خداییش بروم که عتیقه جات مجلس خبرگان را با حدیثی که یک شاهد اصفهانی بیشتر ندارد از گشت و گذار اکتشافی در پنج قاره ی زمین معاف کرده است.

حالا تصور بفرمایید که امام جمکران در چاه زمان یا امام زمان در چاه جمکران (فرقی هم دارد؟) نشسته و مشغول خواندن نامه هایی ست که خلق محتاج و ملت هاج و واج مثل باران بر سرش می ریزند. حدس زدن مضمون این نامه ها هم نباید چندان مشکل باشد. یا اقدس خانم می خواهد هوویش را به قورباغه تبدیل نماید یا حاج آقا می خواهد از استعمال روزانه ی قرص ویاگرا خلاص شود یا آق جوات تقاضای وصال و گرفتن کام دل از زینب خانم دارد یا ننه سکینه، امام را به حق پنج تن آل عبا قسم می دهد که فرزندش را در فرنگستان زیر سایه ی خود بگیرد و یا ملاقلی با قلم رویا طرح اندام بی مثالِ حوری بهشتی اش را حک کرده و تقاضای رزرو او را دارد. در بین  این هزاران نامه، دستخطی هم به این مضمون به نظر مبارک آقای امام زمان می رسد: سلام علیکم. نایب برحقتان فرموده اند: آنجایی که ملت احساس  می کنند، مسئله دشمنی با نظام در میان است و دستی، حرکتی را برای ضربه زدن به نظام مدیریت می کند، از او فاصله می گیرند، حتی اگر همان شعاری را بدهد که ملت به آن معتقد است (نقل به مضمون از سخنان آقای خامنه ای به مناسبت مبعث). حالا به این بنده ی جان برکف دستور داده اند کسانی را که شعار الله اکبر سر می دهند به گلوله ببندم. از آنجا که این شعاردهندگانِ گمگشته، همسایگان و اقوام و خویشان و هموطنان و همکیشان بنده هستند و از آنجا که آقا ناپب برحق شماست، خواستم قبل از چکاندن ماشه تاییدیه یی ناقابل، طی یک فقره رویای صادقه از شما بگیرم. قرار ما امشب راس ساعت دوازده سر چهارراهِ خواب.  امضاء: سرباز گمنام حضرتعالی.

حالا دوباره تصور بفرمایید که حضرت، پای مبارک خود را از زمین غصبی جمکران بیرون گذاشته و با خر براق در چشم به هم زدنی به معراج حق می رود برای کسب تکلیف. جلوی بارگاه حق، روح الله به نگهبانی ایستاده و از وی کارت شناسایی و جواز عبور می خواهد. امام: بنده مهدی موعود هستم. روح الله: شما همانی هستی که در شب قدر فرشتگان الهی لیست نمایندگان مجلس هفتم را با اسم و آدرسشان به حضورتان آوردند و صلاحیتشان را تایید نمودید؟ مهدی موعود: خیر. روح الله: شما همانی هستی که احمدی نژاد می خواست با درست کردن اتوبان از جمکران به تهران ظهورت را تسریع نماید؟ مهدی موعود: نه آقا. بنده چنین کسی را نمی شناسم. روح الله: شما همانی هستی که آیه الله بهجت مژده ی ظهورت را داده و فرمودند حتی پیران ما هم چشمشان به دیدارت روشن می شود؟ مهدی موعود: نه آقا. بنده به ایشان پیغام فرستاده بودم که چرا پیران حکومت شما چشم عقلشان را با نوکیا و زیمنس روشن می کنند؟ منتها گیرنده ی آقای بهجت کمی پارازیت داشت. روح الله: شما همانی هستی که حضرت آیت الله العضمای بنده قدس سره و حضرت آیت الله العظمی خامنه ای نایبان برحقش بوده و هستند؟ مهدی موعود: نه آقا. ما همان هفتاد سال اول چهارتا نماینده داشتیم که سر تقسیم خمس و زکات دعوایشان شد و از آن به بعد خودمان خودمان را نمایندگی می کنیم. روح الله: و لاکن شما مهدی موعود نیستید.

حالا شما  بفرمایید که تصور اول غلط است یا تصور دوم و سوم؟ اگر ولی فقیه نماینده  خداست پس امام زمان این وسط چکاره است؟ اگر ایشان نماینده امام زمان است، تاییدیه اش کجاست؟ مجلس خبرگانی که ولی فقیه، خودش به واسطه ی شورای نگهبان آنها را بر سرکار آورده چطور می خواهد نیابت ایشان را تایید نماید؟ حکومت اسلامی ولی فقیه مشروعیتش را از کدام خدا می گیرد؟ آن خدایی که در بارگاه خودش نشسته و هر از چندی مجبور است از بین چند تا آدم که صلاحیتشان حتما باید به تایید شورای نگهبان رسیده باشد یکی را به قید قرعه انتخاب کند؟ این است مفهوم خدا در نظر حقیر حکومت اسلامی؟ سیستم ولایت فقیه با شورای نگهبان و مجلس خبرگانش برای خدا شرط گذاشته و می خواهد انتخاب ولی فقیه را به خدا دیکته کند. خدا حق ندارد نماینده اش را از نظر جغرافیایی مثلا جایی دور از تهران اسکان دهد حق ندارد نماینده ی  چینی یا ژاپنی یا آمریکایی داشته باشد. حق ندارد نماینده ی غیر مسلمان داشته باشد.  خدا باید از بین این پنج شش میلیارد آدم به مسلمان ها آن هم از نوع شیعه  اثنی عشریش و از آن میان نیز به پنج شش آخوند حکومتی تایید صلاحیت شده ی فاقد کمالات بسنده نماید.  و خدای درمانده ی ولی فقیه  باید صدها باید و نباید دیگر را هم رعایت کند. همان خدایی که زمانی در رویاهای کودکی من و شما قرار بود قادر مطلق باشد. حالا اگر پرتقال فروش را پیدا کردید بپرسید چه کسی به حکومت ولی فقیه مشروعیت داده؟ مردم که نیستند. از خدا هم که ورقه ای، نامه ای معجزه ای ندارند. پس چه کسی یا چیزی به اینها تا الان مشروعیت داده؟ آیا غیر از این است که ریشه ی مشروعیت اینها، ترس و ناآگاهی ماست؟

چرا می زنی؟ گفتم تصور بفرمایید.

نوشته ای از عبدالحسین دهقانی