خرداد ۱۵

فرض کنیم که انسان از فردا روی کره زمین نباشد. چه اتفاقی خواهد افتاد؟

یک روز بعد: مراکز تولید برق در غیاب نیروی انسانی یکی یکی از کار افتاده اند. بعد از بیست و چهار ساعت شبهای زمین مثل وقتی که بشر هنوز آتش را اختراع نکرده بود تاریک می شوند.

ده روز بعد: در غیاب برق و انرژی همه غذاهایی که در سوپرمارکت ها یا یخچالها به جا مانده فاسد می شوند. آبهایی که از یخچالهای خانگی یا صنعتی به بیرون سرازیر شده برای مدتی توسط موشها گربه ها سگ ها و سایر حیوانات شهری مورد استفاده قرار خواهند گرفت.

شش ماه بعد: حیوانات وحشی کوچک مثل روباه شغال و گرگ در غیاب انسان دسته دسته شهرها و روستاها را اشغال کرده اند. زیرا این حیوانات نزدیکترین حیوانات درنده به مناطق مسکونی هستند.

یک سال بعد: علفها رشد می کنند و آهسته آهسته مناطق مسکونی را می پوشانند. گیاهانی که کمتر به خاک وابسته هستند روی خیابان و سقف خانه ها می رویند. جوندگان کوچک شهرها را اشغال می کنند.

پنج سال بعد: گیاهان و درختها در بتون و آسفالت شهرها ریشه زده و رطوبت ساختمانها را به خود جذب می کنند. حیواناتی مثل گراز گوزن و  آهو مناطق مسکونی را اشغال کرده اند

و به دنبال آنها حیوانات وحشی بزرگ در جستجوی شکار وارد شهرهای فعلی می شوند.

بیست و پنج سال بعد: حیوانات مختلف و از جمله گله هایی از سگ ها در جستجوی غذا و سرپناه همه جا به چشم می خورند. شهرهای بزرگی که در کناره دریا قرار دارند و توسط سازه های ساخت بشر از سیل محافظت می شدند مثل لندن و آمستردام در سیل و طوفان تکه تکه شده اند.

چهل سال بعد: همه ساختمانها و تاسیساتی که از چوب ساخته شده اند توسط موریانه ها نابود می شوند.

پنجاه تا هفتاد سال بعد: پل های عظیم فلزی در نتیجه پوسیدگی یکی یکی فرو می ریزند و از اتومبیل ها فقط اسکلتشان باقی مانده است.

صد سال بعد: کتابها و همه اسناد کاغذی و همینطور حافظه های سخت افزاری همگی نابود شده اند.

دویست سال بعد: همه سازه های فلزی شهرهای بزرگ یکی پس از دیگری فرو ریخته اند.

پانصد سال بعد: سازه های بتونی تقریبا همگی نابود شده اند.

هزار سال بعد: به زحمت می شود اثری از شهرها یا ساختمان ها دید. شهرها تبدیل به جنگل شده و اکو سیستم جدیدی همه جا را در برگرفته است.

ده هزار سال بعد: هر چیزی که نشانی از زندگی بشر متمدن روی کره زمین داشته، نابود شده است.

اطلاعات بیشتر به زبان آلمانی

نوشته ای از عبدالحسین دهقانی

خرداد ۱۱

مدتی قبل با دوستی درباره کتابی از آنتونیو داماسیو صحبت می‌کردیم. اسم کتاب هست حس می‌کنم. پس هستم. ich denke also bin ich موضوعش درباره آگاهی‌ست. این دوست – که به دلیل اطلاعات وسیعش در زمینه جامعه شناسی و فلسفه برایم بسیار محترم هست –  عقیده‌اش در این مورد کمی خنده دار به نظر میرسید: او معتقد بود که بحث آگاهی هیچ دردی از انسان امروز دوا نمی‌کند. یک بحث کاملا فرعی و انحرافی ست که آدم را از دردهای اجتماع و بخصوص طبقه کارگر دور می کند و در خدمت نظام سرمایه داری‌ست! استدلال من این بود که آگاهی کلیدی ترین راز انسان است. چرا که هیچ موجود دیگری مثل انسان به خود آگاه نیست و همین خودآگاهی در انسان است که منجر به تعمق، استدلال، منطق، نتیجه گیری و خلاقیت می شود. نقطه نظرات ما آنقدر از هم دور بود که بحث کردن درمورد آن نهایتا منجر به جبهه گیری احساسی شد.

****

یک تیم بیست نفره از دانشمندان پس از ده سال کار مداوم و هزینه چهل میلیون دلاری توانستند دی ان ای مصنوعی ساخته و آن را به باکتریی که قبلا دی ان ای آن را درآورده بودند پیوند بزنند. نتیجه‌اش خلق باکتری جدیدی بود. این موجود زنده تاکنون در طبیعت وجود نداشته و تازه چند روز است که پا به دنیا گذاشته. سازنده­‌اش هم انسان هست. این باکتری یک روبات بیولوژیکی ست که می تواند خود را در حد انبوه تکثیر کند. آیا باید زندگی و زنده بودن را دوباره تعریف کنیم؟

****

بین قرن بیستم و بیست و یکم یک تفاوت اساسی وجود دارد. قرن بیستم قرن بمب اتم و بمب شیمیایی بود. اینها را نمی‌شود به همین سادگی تولید کرد. برای ساخت بمب اتم یا بمب شیمیایی به دو چیز احتیاج داریم: کارخانه‌های عظیم و گرانقیمت و مواد اولیه. قرن بیست و یکم قرن   نانوتکنولوژی، ژنتیک و روبوتیسم هست. برای استادی در این علوم به اطلاعات احتیاج داریم. این اطلاعات هم با کمک فناوری‌های این عصر قابل دریافت هستند.  معنیش این هست که گروه کوچکی از کارشناسان با اطلاعات مورد نظر می توانند به هدف تعیین شده برسند. شاید به زودی زمانی برسد که دانشجویان ژنتیک و پزشکی یا شرکت‌های خصوصی در سایت ebay یا فروشگاههای اینترنتی باکتری‌ها ویروس‌ها و سلول‌های مختلف را برای مداوای انواع بیماریها یا مقاصد دیگر به معرض فروش  بگذارند و هر کس با نسخه دکتر یا اجازه نامه مخصوص قادر به خرید آنها باشد.  اما این حکایت چون حکایتی انسانی ست طبیعتا دو رو دارد. روی منفی اش طلب اجتناب ناپذیر انسان به تسلط بر سایر انسانها و بدتر از آن حس انسانی ویرانگری و نابودی ست. آیا وظیفه فلسفه این است که انسان را اخلاقا یا قانونا از ورود به این به مباحث یا اجرای عملی این مقاصد برحذر دارد؟ (شوربختانه فیلسوفان ما در بند عقاید ارسطو و افلاطون و کانت و نیچه و هایدگر گیر کرده اند و روشنفکرانمان هم بحث اصلی شان اینست که موسوی باید از آرمانهای خمینی دفاع کند یا دنبال دموکراسی باشد؟) تجربه چند هزار سال گذشته نشان داده که این راهی درست اما بیهوده است. فلسفه‌ی مدرن تنها می تواند آینده را پیش‌بینی کند. می تواند در باغ سبز نشان دهد یا چنار در حسرت آب را به تصویر بکشد. عقل جمعی بشر که هرگز جمعی نبوده و احتمالا هیچ گاه هم جمعی نخواهد بود تصمیم گیرنده نهایی‌‌ست.

****

اگر به آنجا برسیم که بوسیله ژنتیک شبیه سازی در حد انبوه داشته باشیم، و با ترکیب روبوتیک و ارگانیسم زنده موجوداتی هم تراز یا برتر از خود خلق کنیم، آیا باید  دموکراسی و مفاهیم مربوط به آن را  هم دوباره تعریف کنیم؟

****

شاید خواننده این سطور یا اکثریت عامه با برنجی که همه‌ی انواع ویتامین‌ها را در خود دارد یا غذایی که در آزمایشگاه تولید شده به دلیل نتایج غیر قابل پیش بینیِ استفاده از آن، موافق نباشد ولی علم این حرفها حالیش نیست. علم تجربی با سرعتی غیر قابل باور به راه خود می رود. نه می شود جلویش را گرفت و نه می شود زمان را به عقب برگرداند.

****

خدا در بهشت بازی را به شیطان باخت .اینجا روی زمین هم انسان سنگرهای او را یکی یکی فتح می‌کند.  خدا اینطور حساب کرده بود که اگر بشر را از چیزی یا کاری منع کند، او گوش به فرمانش خواهد ماند. اما هر روانشناسی می­داند که طبع بازیگوش و کنجکاو آدمی همواره میل دارد همان کاری را انجام دهد که او را از آن منع کرده­‌اند. حالا در زمین دیگر نه یک میوه که هزاران میوه ممنوعه وجود دارد. صدای ارباب کلیسا و آیت مسجد هم به جایی نمی­رسد. چون اصولا انسان قرن بیست و یکم به مدد تکنولوژی اطلاعات آنقدر از جنایتهای کلیسا و مسجد شنیده و خوانده است که دیگر دستور اینها برایش نه مفهومی دارد و نه ارزشی. شاید فیلسوف­ها در قرن جدید حرفهای زیادی برای گفتن داشته باشند. اما آیا گوشی هم برای شنیدن هست؟

نوشته ای از عبدالحسین دهقانی \\ tags: , , ,

اردیبهشت ۲۲

گفتم چیزی بنویسم تا بخندیم. وقتی که خوندمش دیدم نه نمک داره نه خنده. این داستانک­ها را تقدیم می کنم به دوست خوبم رودرانر از وبلاگ رهرو زندگی که خواسته بود چند جمله­‌ای درباره مقابله با حیوان آزاری بنویسم.

- روباهه زیر درخت ایستاد و به کلاغه گفت: به به چه سری چه دمی عجب پایی. زنم میشی؟ کلاغه تکه صابون کهنه­‌ای را که به منقار داشت کناری گذاشت و گفت: برو خدا روزیتو جای دیگه­‌ای بده ننه جون. اون موقعی که مردم قالب قالب به ما پنیر تبریزی میدادن و ما هم با یه متلک پرتش می‌کردیم واسه تو، دلار هفت تومن بود.

- موش گرسنه­‌ای سوسکی را خورد. گربه گرسنه­‌ای موش را خورد. سگ گرسنه­‌ای گربه را خورد. انسان سیری همه­‌ی سوسک­ها و موش­ها و گربه­‌ها و سگ­ها را کشت.

- برگی از تاریخ: در روز جمعه مطابق با اول ذی الهژده ماه نیسان در سال هزار و شانصدواندی در مزرعه حیوانات الاغ اعظم تاج پادشاهی بر سر گذاشت. همه حیوانات منتظر بودند تا حق انسان را که در جایگاه متهم نشسته بود کف دستش بگذارند. الاغ اعظم چنین حکم داد: چون نیک بنگریم، در حال حاضر کسی نیست که به او اعتراض کنیم و شکایت پیشش بریم. همه مان بی‌صاحب شده ایم. خران بارگاه نمی‌دانند برای که بار بکشند. مرغ بانوان نمی‌دانند که گوشت سینه خود را به کی تقدیم کنند. پستان گاوهایمان در حسرت نوازش دست شیردوشی داغ مانده و بیم آن می رود که شیرشان خشک شود. مجلس عروسی و عزایی نیست که گوسفندانمان را تقدیمش کنیم. بزرگترین مجازات انسان اینست که او را صاحب مزرعه کنیم و بار مسئولیت بر شانه‌اش بگذاریم تا کار ملک به سامان رسد. به دنبال این قضاوت خرکی سلسله الاغان ساقط شد و انسان را صاحب مزرعه کردند. الاغ الشعرا در این باره می‌فرماید: به جای من نشسته چرخ فولاد، خودم کردم که لعنت بر خودم باد.

- حیوانات مزرعه منتظر قلی بودند. سه ماه بود که غذا نخورده بودند. بالاخره مینی­­‌بوس ده  از راه رسید و قلی با یه تلویزیون صفحه تخت بر دوش و یه چفیه بر گردن پیاده شد.  بزغاله به بابا­ش گفت: وصیتت را بخون که گوشت قربونی شدیم! قلی حاجی شده!

- اس ام اس به ایران خانوم: عقرب زلف کجت لگدمال شد. آهوی چشمات شکار شد. نسل عقاب نگاهت ورافتاد. دلفین لبت کنار ساحل خودکشی کرد. پلنگ احساست روسی شد. کاسه ی لاک پشت صبرم را شکستی. من دیگه خرت نمیشم. تقصیر خودته که قدر اونا رو ندونستی.

- غاز ایرونی به شوهر مهاجرش: اِ اِ اِ. چرا همه­ جا خشکه؟ اون پایین قبلا یه دریاچه بود. جی پی اس­‌ت را کنترل کن ببین درست اومدیم؟ شوهرش: یه نفر اون پایین لای بوته­ ها نشسته. برم ازش سوال کنم. چند دقیقه بعد غاز به جسد شوهرش: خاک بر سر من که با شما بی­‌عرضه­ ها عروسی می­کنم. اون از شوهر اولم که عینکش را توی سوئد جا گذاشته بود اینم از دومی که هنوز تفنگ تو عمرش ندیده بود. قربون غاز وطنی. آی جوات پرشکسته! کجایی که معشوقه‌ت دوباره بیوه شد.

- خر اولی: مبارک باشه. شنیدم صاحب جدیدت نسل سومیه. خر دومی: یاد قدیما بخیر. بار می بردیم ولی کاه و یونجه گیرمون میومد. این لامذهب خودش فقط پیتزا می­خوره. جعبه‌ش هم میندازه جلوی ما. تازه هر سوراخی هم که می­بینه میخواد با کله بره توش. خر اولی: عرعر.

تبصره: از بین این شونصد نفری که هر روز از اینجا رد میشن یکی نیست به ما بگه چطوری نیم فاصله را در وردپرس تایپ می کنند؟

نوشته ای از عبدالحسین دهقانی \\ tags:

اردیبهشت ۲۱

کسی از دوستان می دونه نیم فاصله را در وردپرس چطوری تایپ می کنند؟

اولش دنبال جواب برای چندتا سوال ساده – البته ساده از نظر او – می­ گردد. مثلا اینکه از کجا آمده، سرمنشا جهان چیست، آیا منظم است یا نامنظم و سوالاتی از این قبیل. اگر در محیط مذهبی بزرگ شده باشد به سوی معلم دینی یا مسجد محل راهنمایی می­شود و جواب سوالاتش را طبق آموزه­ های دینی می­گیرد. جوابها قانع کننده و مطلقا درست هستند. بنابراین تا آخر عمر در ذهن او و با او خواهند ماند. فرقی نمی­کند که این آدم بیست سال بعد دکتر یا مهندس یا کارگر یا سیاستمدار باشد. او در هر صورت متعصب و غیرقابل انعطاف خواهد بود. چون جوابهایی قانع کننده و مطلقا درست برای سوالاتش پیدا کرده. به این آدم می گویند سطحی­ نگر.

ممکن است جوابها او را قانع نکرده باشد. ممکن است کنجکاو باشد و دنبال توضیحات بیشتری بگردد. در این صورت سرکی در کتابهای مذهبی می­کشد. اینجا و آنجا پای سخن این و آن می­ نشیند. سوالها عمیق­تر می شوند و جوابهای عمیق­تری طلب می کنند عطش یادگیریش بیشتر می شود و کار دستش می دهد: یا در مدارس دینی یا در رشته الهیات به تحصیل می­پردازد. از اینکه بهترین مذهب جهان را دارد بی­ نهایت خوشحال است و با حرارت از دیدگاههای مذهبش – دیدگاههایی که اصلا مال او نیستند – دفاع می کند. زندگی ساده ای دارد و از اینکه مردم مذهبی نیستند ناراحت است. به این آدم می گویند طلبه. حالا ممکن است بیست سال پیش هم تحصیلاتش تمام شده باشد. زن و بچه ای راه انداخته و چندباری هم مکه رفته. خدا را شکر می کند که او را به راه راست هدایت کرده.

ممکن است ول­ کن معامله نباشد و بخواهد تا آخر خط برود. نهایتا چند­تایی لقب پشت اسمش می چسبانند. حالا دیگر سوالها را از یاد برده اما جوابها را خوب حفظ است. وظیفه او ابلاغ دین است و در این راه از هیچ چیز باکی ندارد چرا که حق با اوست. کمی بیشتر از زیاد با دیگران فرق کرده. لباس دیگری می پوشد. طور دیگری رفتار می کند. طور دیگری صحبت می کند. هدایت شده است. باید دیگران را هدایت کند. دیگران چیزی نمی دانند یا اگر هم بدانند به درد دنیا و آخرتشان نمی خورد. از سه لذت اصلی دنیای مذهبیش یعنی زن و غذا و موعظه، عمرا نمی گذرد حتی اگر به قیمت ساعتها گشتن در کتابهای حدیث برای توجیه آن تمام شود. به این آدم می گویند آخوند.

ممکن است ذهن روشنی داشته باشد. در این صورت متوجه اشتباهات تناقضات و تضادهایی در متون دینی خواهد شد. متوجه می­شود که آدم­های مذهبی با جان و دل از این دستورات پیروی می­کنند و حتی خود او را الگو قرار می­دهند. به راحتی دیگران را در مشکلات مذهبیشان راهنمایی می کند و جوابهای سوالاتشان را می دهد. سوال کننده­ ها هم قانع می­شوند و می­روند. فقط خود جواب دهنده می­ ماند و یک عالمه شک و تردید. او که نمی­تواند برود از مسجد محله اش جواب سوالاتش را بگیرد. پس به این نتیجه می رسد که یک جای کار دین می لنگد. دست به کار می­شود و چند صدتا کتاب مذهبی با یک خودکار و چند کیلو کاغذ جلوی خودش تلنبار می کند. هی می­ خواند و می ­نویسد تا اینکه بالاخره همه ی تناقضات و تضادهای مذهبی را به زعم خودش در قالب سیستم جدیدی حل می کند. سیستمش را که ارائه می دهد آخوندهای دیگر تکفیرش می کنند. بدبخت و بیچاره می­شود. دکانش را تعطیل می­کنند و خودش اگر شانس داشته باشد می­ تواند به یک کشور خارجی فرار کند. به این آدم می­گویند مصلح مذهبی.

خوب این مصلح مذهبی می تواند همیشه مصلح باقی بماند و از اینکه دیدگاههای پوسیده را با واژه های نو و قالبهای جدید به دنیای مدرن عرضه کرده به خودش ببالد. اما شاید هم روزی متوجه شود که شغل اصلی او ماله­ کشی­ ست و در واقع پستی و بلندی­های مذهبش را کمی صاف­تر کرده. زندگی در محیط دیگر با آدمهای دیگر به او این فرصت را می­دهد که جهان­بینی­ های جدیدی را تجربه کند. بیش از همه این سوال عمیق­تر و عمیق­تر روانش را تسخیر می­کند که حقیقت چیست؟ شروع می کند به تحقیق درباره ادیان دیگر. البته قبلا هم در مقام طلبه درباره ادیان مختلف کتابهای زیادی خوانده اما همه­ آن خوانده­ ها از دیدگاه مذهب خودش بوده. حالا برای اولین بار از دید خنثی – ناظر بی­طرف – می­خواند. تا الان فکر می­کرد خدا یکی­ست. حالا می­بیند خدای هر دینی با آن یکی فرق دارد. بنابراین: یا یکی از این دین­ ها درست وبقیه نادرست هستند و یا خدا یکی نیست. هرکدام از دین ها را می­تواند به عنوان دین درست انتخاب کند. چون در هر دینی به اندازه کافی احساس و منطق برای قانع کردن انسانی که می خواهد قانع شود می توان پیدا کرد و از آنجا که نمی تواند همه ی دین ها را برحق بداند، پس یا دچار دور باطل می شود یا به فرض دوم متمایل می شود: خدایان زیادی وجود دارند. امارابطه این خدایان با هم چگونه هست؟ ایا یکی برتر و دیگران پست­ ترند؟ آیا همه با هم برابرند؟ هیچ دین و مذهبی وجود ندارد که رابطه­ خدایان ادیان گوناگون را با هم توضیح داده باشد. با طرح سوالاتی اینچنین یواش یواش قدم در وادی بی مذهبی می گذارد ولی صدایش را در نمی آورد.

نوشته ای از عبدالحسین دهقانی \\ tags:

فروردین ۰۳

به عزیز سی و یک ساله ای که دیگر در میان ما نیست  و همه ی عزیزانی که جسم خود را ترک کردند.

تصورش را بکن. تا وقتی که می دانی می توانی او را ببینی، وقت دیدنش را نداری. بعدا که از چشمت پنهان می شود، تو می مانی وحسرت. همه ی آنچه که دیده بودی مثل بابادک هوا می کنی تا همه ببینندش و هنوز نمی دانی که اصلا برای دنیا مهم نیست که او هست یا نیست.           

برای دانستن باید باشی. شاید حالا او بداند که زندگی بعد از زندگی  یعنی چه. شاید هم دیگر اصلا نباشد که بداند. اما اگر نباشد کجاست و اگر باشد کجاست؟

هر چه هست نیست می شود اما نیستی اگر وجود داشته باشد که نیستی نیست. اگر وجود نداشته باشد که در جمله ات نمی گنجد. اگر باشد هستی ست و اگر هم نباشد، هستی ست.

نه! با چهارتا کلمه نمی شد چاله ی چهار هزار کیلومتری را پر کرد. نگاه باید در نگاه قفل شود تا فاصله نقش خود را به کلام دهد.

چه چیزی از پس این لحظه انتظارمان را  می کشد؟

نوشته ای از عبدالحسین دهقانی