اردیبهشت ۱۷

خاطره ی شهر ما پر از صدای رهگذران بود. از روز ازل به اینطرف مردمان زیادی آمده بودند. گاه خورشید سیاه چشمهایشان برق می زد ودر کوبش سم اسبانشان رنگ آسمان تیره می شد. خرمن خود را می دادیم. خانه مان را نیز. تا مگر اسممان را نگه داریم. اسممان، ما شده بود و ما به داشتنش مغروربودیم.

گاه قاصدی می آمد. با پرچمی سبز و نامه ای که عطر گل داشت. گردش حلقه می زدیم. لب که به خنده می گشود به قهقهه می خندیدیم و چون روی در هم می کشید، ازگریه ما شهردر خود می شکست. قاصدها سروران ما شدند. رنگ سبز؛ رنگ ما شد وکلام قاصد، قانون جمعیت مان. از رحم وبخشندگی که حرف می زد؛ هر چه داشتیم می دادیم. “چه باک اگر همه چیز را از دست بنهیم. اسممان با ماست.” حتی گاهی فراموش می کردیم که مالک ملکمان هستیم. از چشم بچه هایمان پولک جرات را درمی آوردیم و به آن سو که چشم انداز چشممان جز دیوار نبود می انداختیم.

همه جای دیوار خط نوشته بودیم ازیکی که می آید. هرکس که می آمد به بوسیدن دستش می شتافتیم وچنین شد که خود را در خانه خود بیگانه حس کردیم. اول بیگانگی را حس کردیم بعد ارزشمندش نمودیم و سپس به خط قانونی اش نوشتیم.

گاه کولی های چادرنشین می آمدند. با ترانه های ساده صحرایی. داریه های برنجین. النگوهای چوبین. با نقش های قهوه بر گوشه فنجانشان. هر نقشی رازی و هر رازی گوشه ای از نقش قدم های ما بر کوچه های شهر. دخترانی که برای رقص خود انجیر طلب می کردند و کودکانی که نه برترکه های بید؛ که بر اسب بالدار خیال به آغوش قرص ماه می تاختند. کف دستمان خط سرنوشت نداشت. نقش دلمان دو پاره؛ نشانه ماه پر از شکستگی وحاشیه بهرام پینه بسته بود. گفتیم “شاید اسممان را از خطوط دستمان بخوانند.” گفتیم: ” نکند نگاهمان حکایت دل فاش کند! نکنداسم رابا گره نخ بر انگشت بربایند!” فقط؛ من مانده است. این را از روز ازل داشته ایم. این را همه اهل شهر می دانند. همه ما من داریم. همه ما حتی آینه هم داریم. حاجت اثبات نبود. اسممان مال ما بود و ما مال هویتمان بودیم.

گاه کاروانی می آمد با مسافرانی خسته و چهارپایانی پر از بار خار. خدمت می کردیم و سفره خود پیش می گذاشتیم. تا نیمه های شب برای مسافران می رقصیدیم و چون پریوش شب تمنای سکوت می کرد، بستر خود را برای از راه رسیدگان پهن می کردیم. میهمان بودند و میهمان گرامی بود. صبح که چشم می گشودیم اثری از کاروان نبود و البته از بستر ما نیز. تاریخ شهرمان را که نوشتیم، از این خاربدوشان تجلیل هم کردیم. در کوچه هاهرکس به هرکس رسید، پرسید: ” ما که بستر نداشتیم. داشتیم؟” و جواب می شنید: ” از همان روز ازل نداشتیم.”

امروز بیگانه ای با خاک سفر بر کفش ها آمده بود. مثل همه ما غریب بود. هیچ نداشت و چیزی هم نمی خواست. انگار خود ما بود. از روز ازل در کوچه ها می گشت و به هر خانه ای می رفت. ناشناس بود. تا دقیقه ای قبل نمی شناختیمش. تا همین لحظه پیش حتی نمی دانستیم که از ازل او را می شناسیم. چقدر ساده فراموشش کرده بودیم. اسمش را نگفت وما این را دلیل نبودنش گرفتیم.

همیشه همراه باد در موهای کودکانمان می پیچد. در چشمهایمان می دود. لحظه های بارانی حتی فریاد می زند، بلور می شود. شهر هم با او می تپد. حتی وقتی که زیر آفتاب می نشستیم با تک تک ما بود؛ با تک تکمان می نشست و ما چنان به نگهداری اسممان مشغول بودیم که لحظه را به باد دادیم. حالا دهان باز کرده و سنت می شکند. از ما اسممان را می پرسد و ما حیران تر از گربه ای که به آینه چنگ می زند نمی دانیم چه جوابی به خودمان دهیم.


related post

نوشته ای از عبدالحسین دهقانی

یک دیدگاه برای “ از روز ازل”

  1. human being می گوید:

    Wow! This is a really something! How beautifully you summarized all the history of our nation as wll as the history of our “self” in a nutshell. The symblolism and imagery is fresh and very impressive. You are a poet-sociologist! I have read this piece several times and love to read it again and again. Who becomes tired of reading his own story?!! 0

    [پاسخ]

نوشتن دیدگاه