آبان ۱۸

توجه کنید که در این نوشته روی افرادی بحث می شود که در اینترنت با شناسه ای گمنام فعالند. افراد حقیقی یا حقوقی که با هویت واقعی خود فعالند طبیعتا حسابشان جداست.

ایده ی این بحث از فرزام است. چه خوب است که سایر دوستان وبلاگ نویس هم نظرشان را در این مورد بنویسند.

یک اسم مجازی انتخاب کنید و رمزی برای خود بگذارید. با ورود به صفحه ی مورد نظر، شکل و شمایل خود را از بین آواتارهای مختلف تنظیم نمایید. حالا شما عضوی از این دنیا هستید.  اینجا می توان با دیگران حرف زد، آنها را به مهمانی دعوت کرد، قدم زنان در پارک یا جزیره ای دور افتاده، شهرهای مهم جهان، موزه ها و نمایشگاههای مختلف راه رفت. حتی می شود پرواز کرد. اینجا می توانید زمین بخرید. مغازه افتتاح کنید. از فروشگاههای شرکت های مشهور بین المللی دیدن کنید. خانه تان را آنطور که می خواهید بسازید. محصولاتتان را به دیگران بفروشید و حتی کنسولگری های کشورهای مختلف را بیابید. اینجا سایت زندگی دوم (secondlife) است. در تئوری هیچ تفاوتی با دنیای واقعی ندارد. فقط هیچ چیز واقعی نیست. شما یکی از  میلیون ها ساکنان این دنیای مجازی هستید. آیا شما اینجا وجود دارید؟ مسلما با خاموش کردن کامپیوتر این دنیای مجازی را نمی توان خاموش کرد. شما بین دو دنیا در حرکتید. یکی از آنها واقعی ست. با تمام محدودیتهایی که انسان در دنیای واقعی دارد. آن یکی مجازی ست. دنیایی ست که فکر شما به کمک تکنولوژی ساخته. دنیایی بدون محدودیت های فیزیکی اما با محدودیت های مجازی.

تا وقتی که شما در دنیای مجازی با هویت واقعی خود عمل می کنید، تغییر  چندانی در رفتار مجازیتان دیده نمی شود. همان آدم هستید با همان کاراکتر شخصیتی. اما وقتی هویت مجازیی که برای خود انتخاب می کنید، به هویت واقعی شما بسته نباشد – به عبارتی امکان شناخته شدنتان نباشد -  رفتار شما نیز لزوما تابعی از شخصیت فعلی شما نخواهد بود. سایت زندگی دوم کپی کاملی از دنیای واقعی با همه ی جزئیاتش است. فقط آدم ها اینجا کپی صددرصد همان آدمهایی نیستند که پشت کامپیوتر نشسته و در این دنیا پرسه می زنند. بارزترین صفت یک عضو دنیای مجازی، تحقق مجازی آرزوهای برآورده نشده اوست. آنکه پیر است ممکن است در واقعیت نوجوانی چهارده ساله باشد. زنی که با شما صحبت می کند ممکن است در واقعیت مردی باشد با تمایلات همجنس گرایانه. کسی که ترسوست اینجا شجاع می شود. آن که مهندس است، ممکن است خود را هنرمند جا بزند. اینجا به هیچ چیز نمی توان صد در صد اطمینان کرد.

هویت مجازی نمایش چهره دوم انسان در اینترنت است و در آدرس پست الکترونیکی، نام کاربری یا هر چیز دیگری در دنیای مجازی که نماینده ی ناشناسِ انسان است، تجلی پیدا می کند. آیا چنین هویتی قابل اطمینان است؟ از کجا مطمئن باشیم آن کسی که بر صفحه ی مونیتور ظاهر می شود، می نویسد، بحث می کند، پیام می فرستد یا حرف می زند در واقعیت هم همانی ست که اینجا نشان می دهد؟ پاسخ به این سوال از آن رو مهم است که خیل عظیمی از نویسندگان و وبلاگنویسان ما در دنیای مجازی با هویت مجازی زندگی می کنند، می نویسند، دعوا می کنند، بیانیه صادر می نمایند و داروی درمان برای درد جامعه ارائه می دهند. ناگفته پیداست که ایران مجازی محل تاخت و تاز آزادیخواهان است. اینجا طرفداران حکومت نه قدرتی دارند و نه حرف تازه ای. تندروها و حزب اللهی ها هم در این جهان مجازی پرسه می زنند، تبلیغ می کنند و دور هم جمع می شوند. اما هر جا که پای رو در رویی با طرفداران جدایی دین از سیاست به میان می آید به علت ضعف استدلال، کم می آورند.

اما مخالفان مستعار حکومت اینجا چه دستاوردی داشته اند؟ از این رو می پرسم که انرژی و وقت بی حسابی که روزانه از طرف ما ایرانی ها صرف نوشتن در اینترنت می شود چنان عظیم است که اگر در دنیای غیر مجازی به کار گرفته می شد شاید کل جامعه را به سمتی که اکثریت می خواهند به تحرک وا می داشت. و باز این سوال از این رو مهم است که ترس از محدودیت و فشاری که حاکمان بر مخالفانشان اعمال می کنند اجازه ی متجلی شدن این پتانسیل عظیم را نمی دهد. آیا ایران مجازی به آشغالدانی احساسات برون فکنانه ی ما تبدیل شده یا نمونه ای ست از آنچه که ایران واقعی ما در آینده خواهد بود؟ اگر احتمال اول درست باشد در واقع داریم آبی را که از سطل صبرمان لبریز شده اینجا بیرون می ریزیم تا فردا در خیابان از خشم منفجر نشویم. اگر احتمال دوم درست باشد، قدمی استوار و مجکم برای ساختن جامعه ای آزاد و  قانونمدار برداشته ایم. هرکس می تواند با انتخاب یکی از دو جواب، شواهد و مستندات کافی برای درستی جوابش بیابد و حتی ساعت ها در این رابطه استدلال کند. اینکه کدام جواب را انتخاب کنیم بستگی کامل به این دارد که منظورمان از طرح آن سوال چیست؟ اما علاوه بر نیت اولیه ما در طرح سوال، موضوع مهم دیگر این است که آیا راهی بهتر از اینترنت برای استفاده از این انرژی عظیم می شناسیم؟ آیا می توانیم و حق داریم از نویسندگان، روزنامه نگاران یا وبلاگنویسان مجازیمان بخواهیم که با هویت واقعی خود بنویسند؟ عده ای از آزادیخواهان ما قبلا یا فعلا مقابل حکومت ایستاده و هزینه اش را هم با زندان و شکنجه و محرومیت از حقوق اجتماعی داده اند. آنها مسلما انتظار دارند که بدنه ی جامعه نیز ترس خود را دور بریزد و با هویت واقعیش به مصاف دیکتاتور بیاید. عده ای دیگر خارج از کشور نشسته اند و بدون تجربه ی زندگی روزمره ی جوان ایرانی – که با دود و شراب و پارتی و فقر و اضطراب توام است -  از او می خواهند که خود را پشت هویت مجازیش مخفی نکند. اگر چه ممکن است انگیزه ی این دو دسته در پافشاری برای فعالیت با هویت واقعی متفاوت باشد. اما هر دو درست می گویند. تنها چیزی که به اعتقاد من این عزیزان از نظر دور می دارند این است که مبارزه ی سیاسی با روش های سنتی در جامعه ی ما به بن بست رسیده است. شدیدا احتیاج به تلفیق روش های سنتی با راههای مدرن داریم. از طرف دیگر جوان معاصر ایرانی همان طور که تا حالا نشان داده برای گفته ها و توصیه های نسل گذشته پشیزی ارزش قائل نیست و مصرانه می خواهد خود راه برون رفت از بن بست را بیابد. درصد بالایی از این جمعیت حاضر نیست اکس پارتی خود را فدای مبارزه برای رسیدن به جامعه ی مردمسالار کند. از این رو قشر روزنامه نگار و نویسنده ی آن نیز به خاطر همین یاس و سرخوردگی و عدم حمایتی که در جامعه می بیند، جرات رودررویی مستقیم با حاکمیت ندارد و می خواهد در ایران مجازی با هویت مجازی دنیای خود را بسازد. وظیفه ی ما در چنین موقعیتی این است که بین ایران مجازی و ایران واقعی پلی ارتباطی برقرار کنیم. به نظر می رسد که راه برون رفت از بن بست فعلی ایجاد نوعی تعادل بین واقعیت و مجاز است ضمن اینکه این دو مفهوم نه در تقابل با هم بلکه در کنار هم وجود دارند. اینجا اینترنت نباید هدف بلکه ابزار باشد. هدف بسیاری از ما فقط نوشتن در اینترنت و آپدیت کردن وبلاگ یا وبسایتمان است می دانیم که اینترنت می تواند ابزار رسیدن به هدف باشد اما برای استفاده از این ابزار راهکاری جمعی ارائه نداده ایم. منظورم از راهکار جمعی مجموعه ای مدون از روش های تاثیر برجامعه از طریق فضای مجازی ست. روش هایی که بتوانند وبلاگستان را تبدیل به اهرمی برنده و قاطع برای تحمیل خواستهایمان بر طبقه ی حاکم نماید. راهکارهایی که نوشته های انفرادی ما را در کانال های جمعی متمرکز نماید. اما این روش ها چه هستند و چگونه می توان حاکمیت را از این طریق تحت تاثیر قرار داد؟ (قبلا در خصوص سنگسار، وبلاگستان ناخواسته یکصدا شد و از یکطرف نقش اطلاع رسانی وسیع و از طرف دیگر نقش ارتباطی با مجامع جهانی را ایفا کرد. نتیجه هم داد. یک بار دیگر هم مسئله ی مدرک جعلی کردان بود که نقش اینترنت را در این رسوایی سیاسی نمی توان نادیده گرفت.)

ادامه دارد…

نوشته ای از عبدالحسین دهقانی

آبان ۱۲

ایده ی این موضوع از فرزام است. چه خوب است دوستان وبلاگنویس هم نظر خود را در مورد استفاده از امکانات اینترنت برای فعالیت سیاسی یا مدنی بنویسند

فرض کنیم گروه سیاسی الف می خواهد با به کار گرفتن اینترنت وارد روند قدرت سیاسی شود. این گروه می تواند فعالیت های خود را در دو جهت متمرکز کند: تکیه بر ویژگی اطلاعاتی اینترنت و تکیه بر ویژگی ارتباطی اینترنت.

اول: ویژگی اطلاعاتی اینترنت: با تکیه بر ویژگی اطلاعاتی اینترنت می توان آن را به عنوان منبعی برای جمع کردن اطلاعات درباره موضوعات مورد استفاده یا انتشار اطلاعات در نظر گرفت. مثلا جمع کردن اطلاعات در مورد کاندیداهای مختلف برای انتخابات مجلس یا ریاست جمهوری. یک مورد دیگر می تواند پیدا کردن خبرهایی باشد که در طوفان اطلاعاتی به سرعت گم می شوند در حالی که برای گروه مورد نظر از اهمیت ویژه ای برخوردارند. مورد سومی می تواند جستجو برای یافتن و الگو برداری از وقایعی باشد که در گذشته یا در قسمت دیگری از جهان رخ داده. رویدادهایی که این گروه در حال حاضر با آنها روبروست. مورد چهارم می تواند اطلاع سریع از موضع گیری ها یا رخدادهای گروه های رقیب باشد. از طرف دیگر گروه ذکر شده می تواند با انتشار اطلاعات در رابطه با اهداف و مواضع خود در اینترنت دسترسی سریع به این اطلاعات را برای لایه های مختلف جامعه فراهم سازد.

همه ی موارد فوق به یک نتیجه منتهی می شود: تکیه بر ویژگی اطلاعاتی اینترنت به تسهیل در تصمیم گیری و اعلام موضع می انجامد به شرطی که گروه ذکر شده  تیمی مجرب و متخصص برای جمع آوری یا انتشار اطلاعات در دهکده ی جهانی تشکیل دهد.

دوم: ویژگی ارتباطی اینترنت: معمولا گروههای سیاسی که به شکلی سنتی به فعالیت می پردازند دارای هسته ی مرکزی یا کادر رهبری هستند که در یک مکان – مثلا پایتخت – متمرکز شده اند. با استفاده از ویژگی ارتباطی اینترنت، این محدودیت حذف می شود و اعضای اصلی تصمیم گیرنده را می توان بدون در نظر گرفتن مکان فیزیکی از طریق شبکه و در فضای مجازی به هم متصل کرد. با استفاده از ابزارهای ارتباطی اینترنت و در این مورد مشخص کنفرانس های مجازی، تصمیم گیرنده های اصلی مشکلات و محدودیت های ناشی از فاصله ی فیزیکی را از میان بر می دارند و می توانند مشاوران یا متخصصان را در هرجای دنیا به خدمت بگیرند. منظور از کنفرانس مجازی مباحثه یا مناظره در مورد موضوعی مشخص از طریق اینترنت است که با نرم افزارهای عمومی یا تخصصی انجام می گیرد. مورد دوم رد و بدل سریع اخبار یا اخرین تصمیمات با استفاده از پست های الکترونیکی ست. اهمیت ارتباط از طریق پست الکترونیکی وقتی روشن می شود که تصمیم گیرنده ها با چند صد نفر در نقاط  جغرافیایی مختلف سروکار داشته باشند. ارتباط از طریق نامه یا تلفن در این حالت بسیار وقت گیر است. و انتشار خبر مورد نظر از طریق روزنامه به ویژه در جامعه ای که سان – سور در آن حرف اول را می زند گاها غیرممکن می نماید. مورد سوم ایجاد صفحه ی اینترنتی با امکان نظر گذاشتن است که هم تجزیه و تحلیل های اعضای آن گروه یا خط فکری را منتشر نموده و هم به طرفداران یا منتقدانش این امکان را می دهد که با فیدبک ها و نظرات خود اشتباهات یا نواقص را گوشزد نمایند.

همه ی موارد فوق به یک نتیجه منتهی می شود: با تکیه بر ویژگی ارتباطی اینترنت محدودیت مکانی را می توان حذف کرد.

آیا گروه ذکر شده می تواند عملا نیز به این دو نتیجه – تصمیم گیری و حذف محدودیت مکانی با استفاده از اینترنت -  دست یابد؟ پاسخ به شدت و ضعف عوامل زیر بستگی دارد:

عامل اول: میزان حساسیت دارندگان قدرت سیاسی به اهداف گروه. هر چه که اهداف گروه بیشتر با اهداف دارندگان قدرت سیاسی در تقابل باشد، این احتمال که دارندگان قدرت از امکانات فنی و مادی خود برای جلوگیری از ارتباطات اینترنتی ان گروه استفاده کنند بیشتر است.

عامل دوم: توانایی تکنیکی گروه و هوادارانش در استفاده از امکانات اینترنت.  اعضای گروه مورد نظر باید حداقل از دانش فنی متوسط به بالا  برای استفاده ی امن از اینترنت یا مصون نمودن کامپیوتر خود از حملات و نفوذ های رقیب برخوردار باشند در غیر این صورت امکان پیش بینی حرکات بعدی آنها در متن جامعه برای گروه یا گروه های رقیب و در نتیجه خنثی کردن آن دور از ذهن نیست.

عامل سوم: محدویت های مادی یا تکنیکی دسترسی به اینترنت. در کشورهایی مثل کشور ما اینترنت هنوز تبدیل به جزء ماندگار زندگی روزمره نشده است. علتش هم یکی گران بودن آن – در مقایسه با کشورهای دیگر و همینطور در مقایسه با درآمد مردم – و دوم نبود تکنولوژی لازم و در نتیجه سرعت لاکپشتی آن است. کسانی هم که آنلاین می شوند عموما علایق، سلیقه ها و انگیزه های دیگری غیر از سیاست دارند. این محدودیت مادی و تکنیکی برای گروه مورد مثال حکم سنگی بر سر راه دارد.

حالا اگر در نظر بگیریم که گروه مورد نظر از ابتدا وجود نداشته و فقط بر روی وب تشکیل شده است، آیا موارد فوق در مورد آن هم صدق می کند؟ اصلا امکان تشکیل گروه یا تشکلی که اعضای اصلی آن حتی همدیگر را هم ندیده باشند وجود دارد؟ اگر بله، به چه صورت و اگر خیر، چرا؟ و مهم تر از همه اینکه آیا چنین تشکلی می تواند تاثیری بر متن جامعه بگذارد؟ اگر می تواند، تا کجا؟ محدودیت هایش چیست؟ در کدام یک از زمینه های فعالیت مدنی می تواند بیشتر تاثیر بگذارد؟ خطراتی که با آن روبروست چه هستند؟ چه ویژگی های باید داشته باشد تا تاثیرگذار شود؟

ادامه دارد…

نوشته ای از عبدالحسین دهقانی

آبان ۱۱
  • این بحث چون کمی طولانی ست برای اینکه راحت تر خوانده شود در چند قسمت تنظیم شده و بتدریج اینجا منتشر می شود. چه خوب است که سایر دوستان وبلاگنویس هم درمورد این سوال بنویسند.

یکی از دوستان همزمان سه وبلاگ دارد و در هریک از آنها با اسم مستعاری می نویسد. هر کدام از این وبلاگ ها بیان کننده قسمتی از آرزوها، تمایلات و اهداف دست نیافته ی اوست. در یکی در نقش جوان ۲۲ ساله ی عاشقی ظاهر می شود که جز نوشتن متن های شاعرانه ی خیابانی و دست پنجم کار دیگری ندارد. در این وبلاگ او عاشق است و برای رسیدن به عشق خود حاضر به هر کاری ست. اما از آنجا که در دنیای واقعی مردی پنجاه و پنج ساله است از نوشتن با نام اصلی خود ابا دارد. او در این وبلاگ ماجراهایی را تجربه می کند که قبلا یک بار تجربه شان کرده. قبلا در دنیای واقعی و حالا در دنیای مجازی در خیال. اینترنت به او این فرصت را داده تا بدون اینکه شناخته شود دنیا را از دید جوان بیست و دو ساله ی امروزی ببیند. در وبلاگ دومش مطالبی درباره ی شغلش می نویسد. شغلی که در دنیای واقعی هرگز نداشته. هدفی که می توانست در زندگی به آن دست یابد اما بنا به دلایلی نتوانست. او در این وبلاگ یک روانپزشک و تحصیلکرده ی دانشگاه ماساچوست است و از حوادثی می نویسد که برای بیمارانش اتفاق افتاده. خاطراتی که ظاهرا در نتیجه ی مشاوره ی روانپزشکی از این بیماران شنیده است. حتی دوستان روانپزشکی هم پیدا کرده که آنها هم مجازیند و معلوم نیست در دنیای واقعی به چه کاری مشغولند. در وبلاگ سومش از سیاست می نویسد و همانطور که رسم ما ایرانی هاست، به تنهایی یک اپوزیسیون کامل است. هر روز واژگونی رژیم را در آینده ای نزدیک مژده می دهد و از مدینه ی فاضله ای حرف می زند که با فروپاشی حکومت پدیدار خواهد شد. پشت میز کارش نشسته و مردم را به خیابان فرامی خواند. از حقوق کارگران و برابری زنان و مردان می نویسد. در حالی که در دنیای واقعی نه هرگز کارگر بوده و نه حاضر است برابری حقوقی زن و مرد را بپذیرد.

اینترنت پنجره ای جدید به روی انسان باز کرده است. به ویژه برای ما ایرانی ها که همواره دو سبک زندگی – زندگی رسمی و زندگی خصوصی – داشته ایم، حکم پنجره ی سومی دارد. حالا سوال اینجاست که آیا تاثیر این ابزار – این نگاه سوم – به اندازه ای ست که دنیای واقعی ما را متحول نماید؟ چند روز پیش زیر یکی از لینک های بالاترین تحت عنوان چرا خاتمی نباید بیاید بحثی درگرفته بود در مورد این تاثیر.  فرزام در کامنت های مختلف نوشته بود: « من گمان می کنم مبارزه امروز را می شود طور دیگری معنا کرد و حتی فیزیک افراد را از مبارزه حذف کرد. این فکر کلی است و دارم روی جزئیاتش کار می کنم اما اگر شدنی باشد هزینه های مبارزه بسیار کم می شود…مثلاً اگر یک تشکل مجازی ۱۰۰۰ نفره به یک طرحی اعتراض داشته باشد شاید خیلی جدی گرفته نشود چون کسی نمی داند این هزار نفر واقعاً چند نفر هستند! اما راهکار هم وجود دارد. ما می توانیم مکانیزمی پیدا کنیم برای سنجش هویت مجازی افراد عضو که هر عضو دقیقاً معادل یک شهروند حقیقی باشد و امکان تخلف وجود نداشته باشد. این مکانیزم را به طور شفاف اعمال می کنیم و به نهادها هم این اجازه را می دهیم که در برهه های زمانی مختلف duplicate نبودن اعضاء را چک کنند و حتی مکانیزم های خودشان را ارائه بدهند.
حالا در نظر بگیرید یک تشکل هزار نفره که قطعاً هزار نفر هستند یک پتیشن درست می کند و نسبت به نقض حقوق زندانیان اعتراض می کند و آن را به مراجع بین المللی ارسال می کند….
سرعت کار را هم در نظر بگیرید که ظرف یک ساعت همه این کار را می شود انجام داد! از طرفی هیچ کس هم در خطر نیست…من فعلاً یک تیتر پیشنهاد داده ام با عنوان “آیا می توان فیزیک مبارزان را از مبارزات مدنی حذف کرد؟” و خیلی خوب است نقص های این ایده مشخص شود و اصل ایده هم با نظرات کامل بشود.»

من می خواهم سوال فرزام را به این صورت فرموله کنم: آیا مبارزه ی مدنیی که ویژگی اصلیش هویت مجازی افراد درگیر است می تواند دنیای واقعی را تحت تاثیر قرار داده یا حتی متحول نماید؟

اجازه دهید ابتدا تصویری کلی از چنین مبارزه ای مجسم کنیم. یک طرف جبهه کسانی هستند با مشخصات زیر:  اول: مشخصات شناسنامه ایشان نامعلوم است. دوم: دارای هویت مجازیند که شاید و نه حتما با هویت واقعی شان فرق می کند. سوم: ابزار آنها اینترنت است. چهارم: هدف آنها تاثیر بر جامعه و تغییر تدریجی قوانین به نفع مردم است. در جبهه مقابل با این مشخصات روبرو هستیم: اول: هویت آنها مشخص و هدفشان (حفظ قدرت سیاسی) معلوم است. دوم: می توانند در صورت لزوم جبهه ای کاملا ناشناخته و مجازی مثل جبهه ی روبرو تشکیل دهند. سوم: می توانند با حفظ هدف اصلیشان از مفاهیم تعریف نشده مثل آزادی یا عدالت سوء استفاده کنند. چهارم: دانش و امکانات فنی و سرمایه ی مادی کافی برای نفوذ به جبهه ی مقابل، منحرف کردن آن از اهداف اصلیش یا حتی شناخت افراد کلیدی آن را دارند.

برگردیم به سوال اصلی: آیا مبارزه ی مجازی تاثیری بر دنیای واقعی دارد؟ اینجا با تجربه ای روبرو هستیم که تا حالا اتفاق نیفتاده. ابعادش را نمی دانیم و مجبوریم یکی یکی همه ی مفاهیمی را که با آن روبرو می شویم تعریف کنیم. مثل این است که قدم در راه پر سنگلاخی بگذاریم که نه تابلو دارد نه  علامتی برای نشان دادن ادامه ی مسیر.  هم راه را باید تعریف کنیم، هم پیچ و خم هایش را مشخص نماییم و هم برای کسانی که بعدا می خواهند این مسیر را کامل یا تصحیح نمایند نشانه گذاری کنیم.

فضای مجازی چیست؟ فضای مجازی فضایی ست که با داشتن کامپیوتر متصل به اینترنت، ابزارهای تعامل اینترنتی و هویت مجازی می توان به آن وارد شد. ابزارهای تعامل اینترنتی نرم افزارها و برنامه هایی هستند که توسط آنها می توان با اشخاص مجازی بدون محدودیت های جغرافیایی رابطه برقرار کرد. وبلاگ ها، سایت های وب ۲، خدمات پست الکترونیکی و مسنجرها نرم افزارهایی هستند برای برقراری چنین رابطه ای. ویژگی اصلی فضای مجازی – دستکم برای ما ایرانی ها – این است که می توان بدون ترس از شناخته شدن عقاید خود را بیان کرد. امتیازش این است که می شود راهکارهای مختلف و بعضا خلاقانه ای برای مشکلاتی که در دنیای واقعی وجود دارند ارائه داد. ضررش این است که گاهی تبدیل می شود به فضایی برای تخلیه ی بارهای روانی و مشکلات روزمره که البته به نفع دارندگان قدرت است. از طرف دیگر فضای مجازی جزیی از دنیای واقعی ست و نمی توان آن را از زندگی روزمره جدا دانست. چرا؟ چون مستقیما با ذهن ما سروکار دارد. نمایش روشنی ست از پیچیده ترین و درونی ترین تمایلات و افکار جمعی ما. حتی بعضا عناصر مخفی و کشف نشده ی فرهنگ ما را نشان می دهد. فضای اینترنتی ما – هویت جمعی و مجازیمان – مثل انسان برهنه ای ست که با کمال میل خود را در معرض دید همگان قرار داده . چیزی برای پنهان کردن ندارد. حتی هیچ تمایلی هم به پنهان کاری ندارد. می خواهد زوایای گوناگون فکر ما را به نمایش بگذارد و از آنجا که این فضا در متن دنیای واقعی ست و بوسیله ی آن احاطه شده پس هم می تواند بر آن اثر گذارد و هم از آن متاثر شود.

ادامه دارد…

نوشته ای از عبدالحسین دهقانی \\ tags:

مهر ۲۱
گر حکم شود که مست گیرند       در شهر هر آن که هست گیرند

کلیات لایحه جدید قانون مجازات اسلامی روز هفده شهریور با اکثریت مطلق آرا و بدون سرو صدا به تصویب رسیده است. (۱۹۶ رای موافق در مقابل ۷ رای مخالف). موضوع  مقاله حاضر ماده ی ۲۲۵ بند ۱۲ از این قانون است:

مسلمانی که با سحر و جادو سر و کار داشته و آن را در جامعه به عنوان حرفه یا فرقه‌ای ترویج نماید، محکوم به قتل است.

تعریف سحر و جادو: تعریف این دو مفهوم چندان ساده نیست. به ویژه وقتی که این موضوع را در نظر بگیریم که در فرهنگ های مختلف تعاریف یا معانی متفاوتی برای آن برشمرده اند. تعریف های جادو از نگاه محققان غربی مثل لوی برول، فریزر، تایلر، ویلیام گود و سایرین مختص همان جوامع غربی و بعضا با پس زمینه ی فکری مسیحی یا فرهنگی تبیین شده است که در رابطه با قانون جدید مجازات اسلامی به کار نمی آید. احتمال دارد که خود کلمه ی جادو معرب ماگو، ماگ یا مغان باشد که در زبان های انگلیسی و آلمانی به ترتیب به Magic و  Magie تبدیل شده اند. دهخدا به نقل از صاحب آنندراج به نکته ی ظریفی اشاره می کند: عوام سحر را جادوی دانند و ساحر را جادوگر خوانند و این غلط است.

در توضیحات علمای اسلامی از سحر و جادو غالبا هر دو مفهوم معادل هم به کار رفته اند. شیخ انصاری در مکاسب به نقل از شهید اول می نویسد: سحر کلامى است که به زبان جارى کنند; یا چیزى که بنویسند; یا نوشته اى که به همراه دارند; یا اورادى که بخوانند و بر ریسمانى بدمند و سپس گره بزنند; قسم بدهند; یا بخور دهند; یا بدمند;  یا تصویر و مجسمه درست کنند;  یا با تصفیه نفس بتواند به صرف اراده کارهایى انجام دهند; یا با استخدام ملائکه یا اجنه یا شیاطین به کشف اشیاى گم شده یا مسروقه و علاج امراض بپردازند و به وسیله آن ها در بدن یا قلب یا عقل مسحور تأثیر بگذارند. سید محمد کلانتر، کتاب المکاسب ج ۳، ص ۳۶

علامه مجلسی نیز می نویسد: سحر عملى پنهانى است; چون عامل مؤثر در آن معلوم نیست و عملکردش به این صورت است که اشیا و افراد رادر جلوى چشم دیگران تغییر مى دهد، ولى حقیقت آن را نمى تواند تغییر دهد و موجب حبّ و بغض و مرض و امثال آن مى شود. بحارلانوار ج ۶۰، ص ۴۰

با توجه به این توضیحات و توضیحات مشابه علمای اسلامی یکی از مواردی که می تواند در دسته ی اعمال ساحری طبقه بندی شود خواندن یا حمل دعاهاست که بخش مفصلی ازکتابهایی مثل مفاتیح الجنان و سایر کتابهای دعا به شرح انجام چنین اعمالی اختصاص داده شده. با استناد به قانون جدید، می توان کسانی که این کتابها را منتشر می کنند یا آنها را ترویج می نمایند به مرگ محکوم کرد. اما آیا منظور قانون گزار برخورد با این قشر سنتی و مذهبی جامعه بوده است؟ سکوت قانون گزار در تعریف سحر و جادو به ابهام مطلب افزوده است.

گروه دیگری که احتمالا این قانون شامل حالشان می شود رمال ها، فال گیرها، جن گیرها و دعانویسان سنتی هستند. اما چرا محکوم به مرگ؟ تصور کنیم که فرد الف به سراغ آقا یا خانم ب می رود تا برای حل مشکل خود دعا بنویسد یا فال بگیرد یا طلسم بخرد. (ممکن است به نظر من و شما کمی دور از ذهن برسد اما خیل عظیمی از مردم این کار را می کنند) در این حالت فرد الف اعتقاد دارد که آقا یا خانم ب می تواند با انجام اعمالی مشکل او را حل کند. نتیجه از دو حال خارج نیست: یا همه چیز به خوبی و خوشی تمام می شود یا مشکل سر جایش می ماند. در حالت دوم فرد الف می تواند در صورت امتناع آقا یا خانم ب از بازگرداندن پولش از وی به جرم کلاهبرداری شکایت کند که جرمش هم در قانون مشخص است و احتیاج به نوشتن قانون تازه و اعدام آقا یا خانم ب هم نیست. کشورهای اروپایی اینطور مواردی را به این صورت حل کرده اند که قبل از انجام هر عملی، فرد الف و آقا یا خانم ب قراردادی بین خودشان می نویسند. در قرارداد معمولا ذکر می شود که فرد الف با رضایت خود و با علم به اینکه ممکن است عمل جادویی نتیجه بخش نباشد، از آقا یا خانم ب می خواهد که طلسم یا مراسم جادویی مورد نظر را اجرا نماید. من تصور نمی کنم که منظور از تصویب قانون فوق اعدام چنین افرادی باشد چرا که اولا جرم کلاهبرداری معلوم است و دوم اینکه این عادت جزیی از رفتار فرهنگی جامعه ایران است و چیزی نیست که در این یک سال و دو سال بوجود آمده باشد. سکوت قانون گزار در تعریف سحرو جادو به ابهام مطلب افزوده است.

گروه دیگری که ممکن است از تصویب این قانونِ مبهم به شدت متضرر شوند سلسله های صوفی گری اند. اگر چه صوفی گری رسما مراسم جادویی را حرام اعلام کرده و آن را شایسته ی صوفیان واقعی ندانسته اما مشکل اینجاست که قاضی با استناد به همین ماده ی قانونی می تواند خودِ مراسم صوفی گری را در زمره ی مراسم جادویی تعریف و حکم صادر نماید. این عزیزان را چند سالی ست به شدت و با بیرحمانه ترین شیوه ها در هم کوبیده و با تیغ زندان و شکنجه، بدن و روح بسیاری از آنها را خراشیده اند. آیا دولت از جانب عده ای درویش که غیر از دنیای درون نه با سیاست کاری دارند و نه باشلوغی های زندگی روزمره احساس خطر می کند؟ سکوت قانون گزار در تعریف سحر و جادو بر ابهام مطلب افزوده است.

گروه چهارم که البته بعید به نظر می رسد این قانون شامل حالشان شود متخصصان انرژی درمانی هستند. چرا می گویم بعید به نظر می رسد؟ امروزه ثابت شده که با ماساژهای مختلف، با قرار دادن دست روی نقطه ی مشخصی از بدن، با پاس های انرژی، با متمرکز کردن فکر فرد به نقطه ی مشخصی از بدن، با تلقین مستقیم و غیرمستقیم و شیوه های مشابه می توان دردها و بیماری های خفیف جسمی یا روحی را درمان نمود یا تا حدودی تسکین داد. عده ای در تهران و شهرستان ها برای خودشان چنین دکانی باز کرده اند. بعضی برای کارشان به توضیحات علمی استناد می کنند. بعضی حتی پزشک هستند. بعضی ها هم به مکاتب فوق طبیعی استناد می کنند. اگر قانون گزار هدفش برخورد با این افراد بوده در حقیقت با تصویب قانون فوق به بریدن شاخه اقدام کرده. راه منطقی ترش این است که دوره های آموزشی توسط کارشناسان زبده به اجرا گذاشته شود. نقاط ضعف و قوت این روش ها را برای عموم بازگو کنند و به فارغ التحصیلان این دوره ها اجازه اشتغال دهند.

گروه پنجمی که ممکن است ذیل این قانون قرار گیرند پیروان فرقه های مدرنی هستند که بویژه طی دو دهه ی اخیر بر میزان فعالیتشان افزوده اند. مثل اکیستها، یوگی ها، شمن شهری ها، شیطان پرست ها، و فرقه های ترکیبی. همین طور کسانی که پیرو مکاتب فوق طبیعی هستند. مثل پیروان اوشو، سای بابا، تولتک ها، ذن بودیسم و … حتی رزمی کاران را هم می توان با استناد به این قانون محاکمه کرد.

مایه ی تعجب است که قانون گزار دو مفهوم سحر و جادو راتعریف نکرده و دست قضات را برای تفسیر قانون باز گذاشته است. به این ترتیب خیل عظیمی از جامعه را می توان با استناد به آن به پای میز محاکمه کشاند. (شما را یاد قرون وسطی و تعقیب دگر اندیشان و دگرمذهبان به جرم شیطان پرستی نمی اندازد؟)

در همین رابطه: جرم جدید: جادوگری


نوشته ای از عبدالحسین دهقانی \\ tags: , , , , , , ,

مهر ۱۹

حضرت آیه الله شیخ قلندر عمامه دار، مشتی غضنفر آبیار  و آقای روشنفکر هر سه در یک روز و یک ساعت و یک دقیقه و ثانیه به رحمت ایزدی پیوستند. پس از طی مراحل اداری هر سه نفر در پیشگاه الهی حاضر شدند تا عقوبت گناهان خود را پس دهند.

خداوند نگاهی به هر سه کرد. اول از همه رفت سراغ مشتی غضنفر آبیار که هم ساده تر از دو تای دیگر بود و هم کارنامه ای شسته رفته داشت: « در تاریخ فلان، ساعت بهمان تو – بنده ی متقلب من – موقع آبیاری مزرعه ات از تاریکی شب استفاده کردی و آبی را که در اصل باید به زمین کربلایی رمضان می رفت، روی زمین خودت بستی. مجازات: صد ضربه شلاق به کمرت.  ولی از آنجا که چند روز بعدش نوبت آب خودت را به کربلایی رمضان بخشیدی، چگونگی اجرای حکم را به عهده ی خودت می گذارم.» مشتی غضنفر آبیار که از ترس به خودش می لرزید کمی فکر کرد و با صدایی که انگار از ته چاه بیرون می آمد گفت: « تمنا می کنم اول دسته بیل ها را به کمرم ببندید بعد شلاق بزنید.»

آرزوی مشتی غضنفر فی الفور اجابت شد. فرشته ی عذاب شروع کرد به زدن. پنجاه ضربه که زد، دسته بیل ها شکست. و از ضربه ی پنجاه و یکم به بعد فریاد مشتی غضنفر آبیار به آسمان بلند شد.

بعد از عقوبت مشتی غضنفر، خداوند منان رفت سراغ حضرت آیه الله شیخ قلندر عمامه دار. نگاهی به لیست بلند بالای اعمال شیخ انداخت. بعد لپ تاپ ملکوتیش را باز کرده و در حالی که سبیل مبارک را تاب می داد چند ساعتی حساب کتاب کرد: «هوم! تکفیر آزادیخواهان، تحت فشار قرار دادن روشنفکران، فریب مردم، ترویج خشونت، اتهام بی اساس به مخالفان، دورویی و و و. اینها که همه اش باید در جهنم جبران شود. الان هم که جهنم تعطیل است و باید تا روز قیامت صبر کنیم. فعلا برای دست گرمی از یک گناه ساده شروع کنیم. پارتی بازی هم موقوف. در تاریخ فلان، ساعت بهمان روز عاشورا خودت را به مریضی زدی و زنت را تنها روانه ی عزاداری کردی. بعد هم فوری زن همسایه را صدا کردی و بدون جاری کردن صیغه با او همخواب شدی. سه تا گناه یک جا! سر جمع می کند ششصد ضربه شلاق به کمرت. ولی از آنجا که زن همسایه بیوه بود و جنابعالی هم سید هستی چگونگی اجرای حکم را به عهده ی خودت می گذارم.»

حضرت آیه الله شیخ قلندر عمامه دار کمی فکر کرد و بعد با اشاره به بیل های شکسته ی مشتی غضنفر آبیار گفت: « خواهش می کنم سر بیل ها را به کمرم ببندید و بعد شلاق بزنید.» آرزویش فی الفور برآورده شد. از آنجا که سر بیل ها فلزی بود،  فرشته ی عذاب هر چقدر زور زد نتوانست آنها را به ضرب شلاق بشکند. ششصد ضربه تمام شد و آیه الله شیخ قلندر عمامه دار در حالی که نفس راحتی می کشید، بدون ذره ای جراحت بلند شد.

خداوند و فرشته هایش کف کردند.

بعد نوبت آقای روشنفکر رسید. حضرت خدا از میان لیست بلند بالای اعمال او هم یکی را انتخاب کرده و فرمود: «در تاریخ فلان، ساعت بهمان مقاله ای نوشتی و در آن وجود اقدس مقدس خودم را زیر سوال بردی. هزار ضربه شلاق بی برو برگرد. ولی از آنجا که در همان مقاله به درستی لزوم جدایی دین از سیاست را یادآوری کردی، چگونگی اجرای حکم را به عهده ی خودت می گذارم. فقط بیل و دسته بیل نباشد.»

آقای روشنفکر کمی فکر کرد و سپس گفت: «لطفا اول حضرت آیه الله شیخ قلندر عمامه دار را ببندید به کمرم. بعد شلاق بزنید.»

نوشته ای از عبدالحسین دهقانی \\ tags: , , ,

مهر ۱۸

حکیمی گفته است همه ی موجودات زنده می میرند. یکی دیگر – که شدیدا مقدس هم هست – می گوید مرگ حق است. اما جواب این سوال که حق چیست و تقدس چه معنی می دهد، خط سبزها را قرمز می کند.

داستان مربوط به مردی ست که اعتقادی به وجود خدا نداشت. البته در کشوری زندگی می کرد که مردم آن ادیان مختلفی داشتند. از ادیان ابراهیمی تا ادیان آفریقایی، آسیایی و سرخپوستی. او تحقیقات زیادی درمورد اینکه آیا خدا وجود دارد یا نه کرده بود. متخصصان هر مذهبی برای او استدلالات کافی می آوردند که خدای آنها خدای واقعی و دین آنها دین راستین است. اگر او می خواست حرف همه ی این متخصصان را که بسیار صادقانه هم از عقایدشان دفاع می کردند باور کند، باید به ناچار وجود خدایان متعددی را می پذیرفت. از آنجا که نمی خواست خود را درگیر بندگی خدایان ندیده ای که خارج از نظرگاه مذهبشان، قابل اثبات هم نبودند کند، با اعتقادی محکم و عمیق به عدم وجود خدا زندگی کرد… و بالاخره مثل همه ی جانداران روزی مُرد.

به محض اینکه جان از بدنش خارج شد، خود را مقابل تونلی دید که با نوری کم روشن می شد. نگاهش که به تاریکی عادت کرد، تابلویی را دید که رویش نوشته بود: به سمت جهنم و انتهای تونل را نشان می داد. مرد بی خدا که  زندگی بسیار سالمی را پشت سر گذاشته بود و بدون اینکه شلاق مذهب بالای سرش باشد، به هیچ کس ظلمی نکرده بود، نمی خواست به همین سادگی به جهنم برود. پس برگشت تا را ه دیگری پیدا کند. ولی تونل یک طرفه بود و تنها راه خروجی همان بود که به سمت جهنم می رفت. بنابراین نفسش را در سینه حبس کرد و با ترس و لرز به سمت انتهای تونل رفت. هرچه که بیشتر می رفت انتهای تونل روشن تر می شد. تا اینکه بالاخره وارد هوای آزاد شد. بر خلاف تصوری که از جهنم داشت، با منظره ای بسیار با طراوت روبرو شد. تقریبا وسط دشت بزرگ و سر سبزی ایستاده بود. همه طرف چشمه های آب زلال جاری بود. درختهای مختلف و  هوای معتدل روحش را تازه کرد. اینجا و آنجا زیر درخت ها میز و صندلی چیده شده بود و انواع و اقسام خوردنی ها و نوشیدنی های لذیذ – از جمله کلکسیونی از شرابهای ناب – روی آنها به چشم می خورد. مرد بی خدا شروع به گردش کرد تا اینکه زیر یکی از درختها به موجود زنده ای برخورد کرد که شبیه انسان بود با دوشاخ بزرگ. این موجود شاخ دار که پشت میز نشسته بود به محض دیدن مرد بی خدا از جایش بلند شد و با کمال احترام به او خوش آمد گفت. مرد پرسید که آیا اینجا واقعا جهنم است و آیا او همان شیطان معروف است؟

موجود شاخدار: «اینجا همان است که باید باشد. شما می توانید آن را بهشت یا جهنم یا چیز دیگری بر حسب اعتقادات خود نام گذاری کنید. من هم همانی هستم که هستم. اگر یک مسیحی مرا شیطان بنامد مسلمان مرا خدا خواهد نامید و برعکس. یک گیلاس تکیلای فرد اعلا بدهم خدمتتان؟»

مرد بی خدا از موجود شاخ دار تشکر کرد و در ضمن قول داد که پس از گشت و گذار در آن سرزمین زیبا برگردد و با او شراب بنوشد. چند صد متر دورتر، متوجه چاهی شد که سر و صداهای عجیبی از آن بیرون می آمد. رفت سر چاه و به پایین نگاه کرد: چاهی بود که به محوطه ای وسیع ختم می شد. سراسر آتش و دود و صداهای فریاد مردمی که زیر شکنجه عذاب می کشیدند.  با وحشت به عذاب و شکنجه ی مردم نگاه کرد و بعد به سرعت پیش همان موجود شاخدار برگشت تا از او علت شکنجه ی این بدبختها را بپرسد.

موجود شاخ دار: «آه! چاه عذاب را می گویی. آنجا جهنم ادیان است. کسانی که به عذاب بعد از مرگ اعتقاد داشته اند آنجا شکنجه می شوند. در واقع خودشان خواسته اند که اینطور باشد. تکیلا بریزم؟»

نوشته ای از عبدالحسین دهقانی \\ tags: , , , , ,

شهریور ۲۶

دوربین فیلمبرداری که دستت باشد می توانی هرچیزی را همانطور که خودت می خواهی به بیننده نشان دهی. بیننده ات چیزهایی را می بیند که دوربین تو به چشمش دیکته می کند  ولی آیا چشم های تو همه ی واقعیت را می بینند یا فقط می خواهی   ذهنیات خودت را به کمک لنز دوربین به بیننده القا کنی ؟ مثلا همین برنامه ی شوک را که اگر پی گیر مسائل درون گردی باشید حتما از صدا و سیمای وطنی یا یوتیوب دیده اید. تهیه کنندگان برنامه با زرنگی و البته به لطف جادوی دوربین فیلمبرداری همه ی چیزهایی را که اصلا ربطی به هم ندارند با مهر شیطان پرستی در یک برنامه ی کاملا غیر کارشناسی به خورد بیننده می دهند.  مدل مو، نوع لباس، مواد مخدر یا انواع جرائم اجتماعی چه ارتباطی با شیطان پرستی دارد؟

حتی اگر عده ای پسر و دختر نا آگاه یا ماجراجو هم خود را شیطان پرست بدانند، صلیب وارونه به دیوار اتاقشان آویزان کنند، پنتاگرام روی آرنجشان حک کنند، جمجمه ی مصنوعی روی قبر بگذارند و دورش بنشینند، شب ماه چهارده جیغ بکشند و روی سیگاری هی شیشه بزنند، باز نمی توان مشکل (  هیچ کدام از این رفتارها جرم نیست)  را به شیطان و شیطان پرستی حواله داد.

اما سوال اینجاست که چه حوادثی سرنوشت جمعی مان را تحت تاثیر قرار داد که نسلی چنین سرخورده و ناتوان از تغییر شرایط جامعه به بار آورد؟ این احساسی که   حداقل ده میلیون ایرانی را با انواع مواد مخدر مصنوعی و طبیعی آشنا کرد، چه احساسی بود؟ ناتوانی؟ ناامیدی؟ خواستن و نتوانستن؟ یا نگاه مذهبی به زندگی نوجوانی؟

نوشته ای از عبدالحسین دهقانی

مرداد ۱۱

تا قبل از آخرین انتخابات، هم اصلاح طلبان و هم سایر گروههای شرکت کننده در انتخابات، تحریمیان را با ادبیاتی تحقیرآمیز خطاب می کردند و عدم شرکت آنها در انتخابات را به انفعال سیاسی این دسته یا سرسپردگیشان به خارج نسبت می دادند. مخصوصا تحلیل اصلاح طلبان این بود که تحریمیان را زیاد جدی نگیرند چرا که به زعم آنها مردم دوباره دوم خرداد دیگری خواهند ساخت. اما گذشت زمان نشان داد که تعداد تحریمیان با هر انتخاباتی مرتبا بیشتر می شود. حالا تحریمیان در صحنه ی سیاسی کشور یک وزنه محسوب می شوند. وزنه ای که می تواند نتایج هر انتخاباتی را تغییر داده و بر فضای سیاسی ایران اثر گذارد.

اما این تحریم کنندگان چه کسانی هستند و آیا می توان به این پتانسیل میلیونی برنامه و جهت داد؟ لزوما همه ی این افراد با ماهیت جمهوری اسلامی مخالف نیستند. مخالفان جمهوری اسلامی فقط درصدی از تحریمیان را تشکیل می دهند. عده ای دیگر معتقد به اصلاح از درون هستند اما به خاطر رفتار نهادهای انتصابی مثل بیت رهبری، شورای نگهبان و بسیج و سپاه، ترجیح می دهند که روز انتخابات در خانه بمانند زیرا عملا کاندید خود را حذف شده می بینند.  عده ای دیگر از رفتارهایی که منجر به محدود شدن آزادیشان شده و حتی اصول قانون اساسی فعلی را نادیده می گیرد، سرخورده شده و شرکت در انتخابات را عملی بیهوده می بینند. عده ای هم هستند که به دلیل فشارهای بیش از حد مالی و تورم افسارگسیخته، خشم خود را با شرکت نکردن در انتخابات نشان می دهند. از طرف دیگر اظهار نظرهایی از قبیل رای مردم زینت نظام است یا مصلحت نظام هدف اصلی ست، بیش از پیش انسان های آگاه را از صندوق های رای فراری می دهد. به نظر می رسد که با این انگیزه ها و عقاید متفاوت هیچ  وقت نمی توان تحریمیان را زیر یک پرچم جمع کرد و برای انها نسخه پیچید. اصلا طبیعت این تحریم، احساس نارضایتی و یاغی گری ست. چنین احساسی حداقل در شرایط فعلی قابل جهت دهی نیست. علتش هم این است که گروه یا خط فکری شناخته شده ای که هدفش بدون توجه به مذهب تفسیر شده ی حکومتی فقط و فقط نفع مردم باشد، وجود ندارد. تا هشت سال پیش بسیاری از تحول خواهان فکر می کردند که اصلاح طلبان می توانند از رای مردم در مقابل نهادهای انتصابی دفاع نموده و کشور را به سمت رفراندوم قانون اساسی پیش ببرند. اما گذشت زمان نشان داد که برای اصلاح طلبان مصلحت نظام بر سرنوشت مردم مقدم بوده است و اصولا این آقایان اهل ریسک کردن به نفع مردم و پرداخت هزینه آن نیستند

حالا با همه ی ضعفهایی که اصلاح طلبان دارند به نظر می رسد که چرخ سرنوشت به آنها فرصت تاریخی دیگری اعطا کرده است. برای استفاده از این فرصت آنها موظفند که با تحریمیان به  گفتگو بنشینند. منظور از گفتگو صحبت یکطرفه (مونولوگ) و یا جملات کلی و مبهم نیست. جوانهای کشور را دیگر نمی شود با اشاره به افق های پیشرفت یا استناد به ایه و حدیث و آرمان های طلایی گول زد. برای بازگرداندن مردم به صندوق های رای باید به آنها برنامه ای عملی برای مدیریت کشور و نیز تضمین مناسب جهت اجرای آن برنامه نشان داد. اصلاح طلبان باید روشن کنند که اگر مصلحت نظام با نفع مردم در تضاد قرار گیرد، جانب کدام یک را خواهند گرفت؟ ایا مثل ادوار قبلی آزادیخواهان و تحول طلبان را زیر تیغ شکنجه و سرکوب و زندان تنها خواهند گذاشت؟ آیا در مقابل حکم حکومتی کرنش می کنند و دست آقا را می بوسند یا جرات گرفتن حق رای دهندگان را دارند؟ نکته دیگر اصرار بیش از اندازه اصلاح طلبان به بازگرداندن آقای خاتمی و کاندید کردن اوست. اینها هنوز نمی خواهند قبول کنند کسی که هشت سال فرصت تاریخی را از دست داده و ثابت کرده که عرصه ی سیاست جولانگه او نیست، شانس بسیار اندکی برای پیروزی در انتخابات دارد. حتی اگر فرض را هم بر این بگذاریم که در انتخابات پیش رو آقای خاتمی به پیروزی برسد، باز هم نخواهد توانست وضعیت فعلی را به نفع مردم (در صورتی که بخواهد) تغییر دهد. ایشان در مقابل یک مجلس تندرو فقط می تواند وزرای محافظه کار را انتخاب نماید و در برابر یک دیکتاتور مذهبی فقط به لبخند و دستبوسی یا سکوت و عقب نشینی اکتفا خواهد کرد نتیجه اش در بهترین حالت این است که  کشور عملا در وضعیت فعلی باقی خواهد ماند.

وظیفه ما چیست؟ هدف ما باید همچنان بر تحریم انتخابات باشد. در غیر اینصورت ممکن است اصلاح طلبان با سوار شدن بر موج احساساتمان (بدون توجه به پیروزی یا شکستشان) چهار سال دیگر به نهادهای انتصابی مشروعیت ببخشند. از طرف دیگر نباید همه چیز را سیاه و سفید ببینیم و مطلقا شرکت در انتخابات را رد کنیم. در صورتی که کاندیداهای احتمالی و گروههای سیاسی حاضر شفافیت و تضمین های لازم را در جهت دفاع از مردم و بویژه تلاش برای تغییر قانون اساسی بدهند، لازم است که بدون توجه به رد صلاحیت کاندید احتمالی او را حمایت کنیم.

نوشته ای از عبدالحسین دهقانی

مرداد ۰۴

رفتن یا ماندن؟ می خواهی بمانی و در همین خاک جوانه بزنی، برگ و گل بدهی؟ می خواهی سراغ رفتگان را از جویبار بگیری، دانه بر خاکت بیفشانی و سایه به زمینت ببخشی؟ یا می خواهی رخت خود برداری و به ناشناخته کوچ کنی؟ انتخاب مشکلی ست. هم دنیایی که می شناسی و هم آنچه که برای شناختش نیاز به سفر داری جذاب و دلپذیرند.

 درختها نمی توانند جایی بروند. هر وقت هم که رفتنت را به آنها اعلام کنی می گویند هرجا بروی آسمان همین رنگ است. حتی ماهی سیاه کوچولو هم دردِ تیرِ تردید را بر قلبش حس کرد. مرزها تو را به خود وانمی گذارند. اینکه می بینی قطره های باران دل ابر را جا می گذارند و بودن را در نابودی خود جستجو می کنند، از سر ناچاری ست. هیچ کس به میل خود مرزی را پشت سر نمی گذارد. همیشه کسی، چیزی، احساسی ست که به سوی خود می کشدت و تا آنجا که نمی دانی کجاست می بردت. کسی که می رود، به شگفتی های مادرِ زمین چشم دوخته است. می داند که آسمان در هر صورت همان است که بود.

 سخن از رفتن به شهر و دیار و کشوری دیگر نیست. مطلوب ذهن تو ، شاید هدف زندگیت باشد. گاهی این مطلوب ذهنی آنقدر دور و مرموز و مبهم است که از اینجا نمی توانی لمسش کنی. با منطقت نمی خواند. با چهارچوب فکریت بیگانه است. با دانسته هایت در تضاد است. با آنچه جامعه ات تحت عنوان درست و نادرست به تو آموخته، هماهنگ نیست. و با همه ی این ها آنجا به انتظار تو ایستاده. دور و مرموز و مبهم. منتظر است تا بشناسی اش. معنی اش کنی. به او نام بدهی و زیر و بم های جسمش را حس کنی.

 گاهی خاک فکرت شوره زارِ دغدغه ها ست. علف های هرزِ تاریخ را با گل های افتخار عوضی گرفته ای. خارهای خشکِ اذهانِ خشونت زده را تحت نام کلماتِ سبزِ آزادگی می چری! مارهای آرمان گرایی را کبوترِ عشق فرض کرده ای!  فکر می کنی چون زنجیر پایت از طلای ناب است، بی نیاز از رفتنی…

 روی این کره ی خاکی به تعداد آدمها مرز وجود دارد.

 .اگر می خواهی برای همیشه از مرز رد شوی جیبهایت را خالی کن

 

 

 

نوشته ای از عبدالحسین دهقانی

تیر ۳۰

یک جانورشناس می تواند با ذکر جزئیات برایت بگوید که دنیا از دید گربه ها چگونه است. اما هرگز نمی تواند با اطمینان کامل بگوید که تو از دید گربه ات چه هستی؟ برای درک دنیا از دید گربه ها باید گربه بود. اما وقتی که گربه باشی دیگر انسان نیستی. آنوقت نمی دانی این موجود دوپایی که در کنارش نشسته ای، چیست. حتی یک گربه ی انسانشناس هم نمی تواند دنیا را آنگونه که انسان ها درک می کنند برایت تشریح کند. گربه ات باید تو باشد تا تو را بفهمد.

 

یادت است، یکبار که قدم زنان می رفتیم دو تا ماشین را دیدیم که با هم تصادف کرده بودند. جمعیت زیادی آنجا بود و مردم طبق معمول داشتند نظر کارشناسی می دادند. عده ای می گفتند حق تقدم با ماشین سبز بوده. عده ای دیگر می گفتند ماشین قرمز حق تقدم دارد. تو گفتی حق تقدم با ذهن است. هرچه که برای ذهن مهم باشد، خیلی اهمیت دارد و  هرچه که اهمیتی نداشته باشد اصلا نیست. حق با ذهن است؟ می شود ذهن و برادرش اندیشه را معیار هستی و نیستی قرار داد؟ شاید. گربه تا وقتی گربه است که تو هستی. وقتی نباشی، گربه دیگر گربه نیست. اما هست.

 

چشم ها هم همیشه چیزی را می بینند که می خواهند ببینند. تعجبی هم ندارد. سیل اطلاعات هیچ راه حل دیگری پیش پای ذهن نمی گذارد. مجبور است داده هایی را که اهمیتی ندارند سانسور کند. اداره ی ارشاد ذهن می خواهد تو فقط همان را ببینی که از نظر او برایت مهم است. تو اگر بخواهی تقدس را در وجود حضرت ایکس ببینی، خواهی دید. من هم  اگر بخواهم همان تقدس را در حضرت گاو ببینم، خواهم دید. از این رو می گویند کسی که خود را به خواب زده نمی توان بیدار کرد چونکه مهم برای او نادیده گرفتن توست.

 

چرا می خواهی آنچه را که برایت مهم است به من دیکته کنی؟ مرا گربه ی خودت می دانی؟ یا بقای خود را در پذیرفتن ذهنیات خود توسط من می بینی؟ چرا من چیزی را که برایت مهم است می پذیرم؟ به من امنیت می دهد یا بقای من به آن وابسته است؟ شاید بهتر باشد که منبع غذای خود را تغییر دهم تا از شرت خلاص شوم ولی وقتی تو نخواهی که از شرت خلاص شوم …

 

رابطه ی من و تو مثل اینکه رابطه ای دوطرفه است. برای تو من مهمم. بودن تو به پذیرفتن توهم برتری تو از سوی من بسته است. یک طرف این رابطه اصل بقاست. یک طرف دیگرش توهم است. پس چرا من به این توهم چسبیده ام و این اصل را که مقام تو بالاتر است خدشه ناپذیر فرض کرده ام؟  تو اینگونه می خواهی یا من اینگونه خواسته ام که تو برتر باشی؟

 

 

 

نوشته ای از عبدالحسین دهقانی