مهر ۱۹

حضرت آیه الله شیخ قلندر عمامه دار، مشتی غضنفر آبیار  و آقای روشنفکر هر سه در یک روز و یک ساعت و یک دقیقه و ثانیه به رحمت ایزدی پیوستند. پس از طی مراحل اداری هر سه نفر در پیشگاه الهی حاضر شدند تا عقوبت گناهان خود را پس دهند.

خداوند نگاهی به هر سه کرد. اول از همه رفت سراغ مشتی غضنفر آبیار که هم ساده تر از دو تای دیگر بود و هم کارنامه ای شسته رفته داشت: « در تاریخ فلان، ساعت بهمان تو – بنده ی متقلب من – موقع آبیاری مزرعه ات از تاریکی شب استفاده کردی و آبی را که در اصل باید به زمین کربلایی رمضان می رفت، روی زمین خودت بستی. مجازات: صد ضربه شلاق به کمرت.  ولی از آنجا که چند روز بعدش نوبت آب خودت را به کربلایی رمضان بخشیدی، چگونگی اجرای حکم را به عهده ی خودت می گذارم.» مشتی غضنفر آبیار که از ترس به خودش می لرزید کمی فکر کرد و با صدایی که انگار از ته چاه بیرون می آمد گفت: « تمنا می کنم اول دسته بیل ها را به کمرم ببندید بعد شلاق بزنید.»

آرزوی مشتی غضنفر فی الفور اجابت شد. فرشته ی عذاب شروع کرد به زدن. پنجاه ضربه که زد، دسته بیل ها شکست. و از ضربه ی پنجاه و یکم به بعد فریاد مشتی غضنفر آبیار به آسمان بلند شد.

بعد از عقوبت مشتی غضنفر، خداوند منان رفت سراغ حضرت آیه الله شیخ قلندر عمامه دار. نگاهی به لیست بلند بالای اعمال شیخ انداخت. بعد لپ تاپ ملکوتیش را باز کرده و در حالی که سبیل مبارک را تاب می داد چند ساعتی حساب کتاب کرد: «هوم! تکفیر آزادیخواهان، تحت فشار قرار دادن روشنفکران، فریب مردم، ترویج خشونت، اتهام بی اساس به مخالفان، دورویی و و و. اینها که همه اش باید در جهنم جبران شود. الان هم که جهنم تعطیل است و باید تا روز قیامت صبر کنیم. فعلا برای دست گرمی از یک گناه ساده شروع کنیم. پارتی بازی هم موقوف. در تاریخ فلان، ساعت بهمان روز عاشورا خودت را به مریضی زدی و زنت را تنها روانه ی عزاداری کردی. بعد هم فوری زن همسایه را صدا کردی و بدون جاری کردن صیغه با او همخواب شدی. سه تا گناه یک جا! سر جمع می کند ششصد ضربه شلاق به کمرت. ولی از آنجا که زن همسایه بیوه بود و جنابعالی هم سید هستی چگونگی اجرای حکم را به عهده ی خودت می گذارم.»

حضرت آیه الله شیخ قلندر عمامه دار کمی فکر کرد و بعد با اشاره به بیل های شکسته ی مشتی غضنفر آبیار گفت: « خواهش می کنم سر بیل ها را به کمرم ببندید و بعد شلاق بزنید.» آرزویش فی الفور برآورده شد. از آنجا که سر بیل ها فلزی بود،  فرشته ی عذاب هر چقدر زور زد نتوانست آنها را به ضرب شلاق بشکند. ششصد ضربه تمام شد و آیه الله شیخ قلندر عمامه دار در حالی که نفس راحتی می کشید، بدون ذره ای جراحت بلند شد.

خداوند و فرشته هایش کف کردند.

بعد نوبت آقای روشنفکر رسید. حضرت خدا از میان لیست بلند بالای اعمال او هم یکی را انتخاب کرده و فرمود: «در تاریخ فلان، ساعت بهمان مقاله ای نوشتی و در آن وجود اقدس مقدس خودم را زیر سوال بردی. هزار ضربه شلاق بی برو برگرد. ولی از آنجا که در همان مقاله به درستی لزوم جدایی دین از سیاست را یادآوری کردی، چگونگی اجرای حکم را به عهده ی خودت می گذارم. فقط بیل و دسته بیل نباشد.»

آقای روشنفکر کمی فکر کرد و سپس گفت: «لطفا اول حضرت آیه الله شیخ قلندر عمامه دار را ببندید به کمرم. بعد شلاق بزنید.»

نوشته ای از عبدالحسین دهقانی \\ tags: , , ,