مدتی قبل با دوستی درباره کتابی از آنتونیو داماسیو صحبت میکردیم. اسم کتاب هست حس میکنم. پس هستم. ich denke also bin ich موضوعش درباره آگاهیست. این دوست – که به دلیل اطلاعات وسیعش در زمینه جامعه شناسی و فلسفه برایم بسیار محترم هست – عقیدهاش در این مورد کمی خنده دار به نظر میرسید: او معتقد بود که بحث آگاهی هیچ دردی از انسان امروز دوا نمیکند. یک بحث کاملا فرعی و انحرافی ست که آدم را از دردهای اجتماع و بخصوص طبقه کارگر دور می کند و در خدمت نظام سرمایه داریست! استدلال من این بود که آگاهی کلیدی ترین راز انسان است. چرا که هیچ موجود دیگری مثل انسان به خود آگاه نیست و همین خودآگاهی در انسان است که منجر به تعمق، استدلال، منطق، نتیجه گیری و خلاقیت می شود. نقطه نظرات ما آنقدر از هم دور بود که بحث کردن درمورد آن نهایتا منجر به جبهه گیری احساسی شد.
****
یک تیم بیست نفره از دانشمندان پس از ده سال کار مداوم و هزینه چهل میلیون دلاری توانستند دی ان ای مصنوعی ساخته و آن را به باکتریی که قبلا دی ان ای آن را درآورده بودند پیوند بزنند. نتیجهاش خلق باکتری جدیدی بود. این موجود زنده تاکنون در طبیعت وجود نداشته و تازه چند روز است که پا به دنیا گذاشته. سازندهاش هم انسان هست. این باکتری یک روبات بیولوژیکی ست که می تواند خود را در حد انبوه تکثیر کند. آیا باید زندگی و زنده بودن را دوباره تعریف کنیم؟
****
بین قرن بیستم و بیست و یکم یک تفاوت اساسی وجود دارد. قرن بیستم قرن بمب اتم و بمب شیمیایی بود. اینها را نمیشود به همین سادگی تولید کرد. برای ساخت بمب اتم یا بمب شیمیایی به دو چیز احتیاج داریم: کارخانههای عظیم و گرانقیمت و مواد اولیه. قرن بیست و یکم قرن
نانوتکنولوژی، ژنتیک و روبوتیسم هست. برای استادی در این علوم به اطلاعات احتیاج داریم. این اطلاعات هم با کمک فناوریهای این عصر قابل دریافت هستند. معنیش این هست که گروه کوچکی از کارشناسان با اطلاعات مورد نظر می توانند به هدف تعیین شده برسند. شاید به زودی زمانی برسد که دانشجویان ژنتیک و پزشکی یا شرکتهای خصوصی در سایت ebay یا فروشگاههای اینترنتی باکتریها ویروسها و سلولهای مختلف را برای مداوای انواع بیماریها یا مقاصد دیگر به معرض فروش بگذارند و هر کس با نسخه دکتر یا اجازه نامه مخصوص قادر به خرید آنها باشد. اما این حکایت چون حکایتی انسانی ست طبیعتا دو رو دارد. روی منفی اش طلب اجتناب ناپذیر انسان به تسلط بر سایر انسانها و بدتر از آن حس انسانی ویرانگری و نابودی ست. آیا وظیفه فلسفه این است که انسان را اخلاقا یا قانونا از ورود به این به مباحث یا اجرای عملی این مقاصد برحذر دارد؟ (شوربختانه فیلسوفان ما در بند عقاید ارسطو و افلاطون و کانت و نیچه و هایدگر گیر کرده اند و روشنفکرانمان هم بحث اصلی شان اینست که موسوی باید از آرمانهای خمینی دفاع کند یا دنبال دموکراسی باشد؟) تجربه چند هزار سال گذشته نشان داده که این راهی درست اما بیهوده است. فلسفهی مدرن تنها می تواند آینده را پیشبینی کند. می تواند در باغ سبز نشان دهد یا چنار در حسرت آب را به تصویر بکشد. عقل جمعی بشر که هرگز جمعی نبوده و احتمالا هیچ گاه هم جمعی نخواهد بود تصمیم گیرنده نهاییست.
****
اگر به آنجا برسیم که بوسیله ژنتیک شبیه سازی در حد انبوه داشته باشیم، و با ترکیب روبوتیک و ارگانیسم زنده موجوداتی هم تراز یا برتر از خود خلق کنیم، آیا باید دموکراسی و مفاهیم مربوط به آن را هم دوباره تعریف کنیم؟
****
شاید خواننده این سطور یا اکثریت عامه با برنجی که همهی انواع ویتامینها را در خود دارد یا غذایی که در آزمایشگاه تولید شده به دلیل نتایج غیر قابل پیش بینیِ استفاده از آن، موافق نباشد ولی علم این حرفها حالیش نیست. علم تجربی با سرعتی غیر قابل باور به راه خود می رود. نه می شود جلویش را گرفت و نه می شود زمان را به عقب برگرداند.
****
خدا در بهشت بازی را به شیطان باخت .اینجا روی زمین هم انسان سنگرهای او را یکی یکی فتح میکند. خدا اینطور حساب کرده بود که اگر بشر را از چیزی یا کاری منع کند، او گوش به فرمانش خواهد ماند. اما هر روانشناسی میداند که طبع بازیگوش و کنجکاو آدمی همواره میل دارد همان کاری را انجام دهد که او را از آن منع کردهاند. حالا در زمین دیگر نه یک میوه که هزاران میوه ممنوعه وجود دارد. صدای ارباب کلیسا و آیت مسجد هم به جایی نمیرسد. چون اصولا انسان قرن بیست و یکم به مدد تکنولوژی اطلاعات آنقدر از جنایتهای کلیسا و مسجد شنیده و خوانده است که دیگر دستور اینها برایش نه مفهومی دارد و نه ارزشی. شاید فیلسوفها در قرن جدید حرفهای زیادی برای گفتن داشته باشند. اما آیا گوشی هم برای شنیدن هست؟

آخرین دیدگاهها